eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42هزار دنبال‌کننده
938 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_150 " پرستش " با صدای اذان موبایل
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاهش به سمت شیشه شکسته های روی زمین میره.. _تو اینجا چیکار میکنی؟! بهت زده بهش خیره میشم. چی داشت میگفت برای خودش؟! یعنی چی اینجا چیکار میکنی... +چی میگی امیر علی؟! یعنی چی اینجا چیکار میکنی؟! اذون گفته اومدم نماز بخونم تو ب.. قدمی به سمتش برمیدارم که پام روی شیشه شکسته ها میره و صدای فریادم بلند میشه... امیر علی ترسیده به سمتم میاد و نگاهی بهم میندازه.. _لعنتی! جلوی چشمت هم نمیتونی نگاه کنی؟! داغون شد پااات از شدت درد نفسم بالا نمیاد چه برسه به اینکه بخوام جواب امیر علی رو بدم که توی این شرایط هم حق به جانب هست.. نگاهی به خون های ریخته شده روی زمین ميندازم و ترسیده چشم هام روی هم میزارم... _پات بیار بالا.. +ن... نمیتونم.. بی توجه به من روی زمین میشینه و کمی پام رو بالا میاره.. دستش به سمت زخم کف پام میبره که صدای فریادم بلند میشه.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » کلافه توی پیشونی اش میکوبه و نگاهی به چهره رنگ پریده من میندازه... میبینم که چجوری بهم ریخته و انگار تحمل دردم رو نداره. _گریه ات برا چیه دیگه؟! با عجز لب میزنم. +گریه ام برا چیههه؟! درد دارممم عصبی سری تکون میده و از جا بلند میشه.. _شیشه رفته توی پات، باید بریم بیمارستان.. بی حال سرم روی میز میزارم و نفس عمیقی میکشم.. سریع به سمت اتاق میره... گوشه شالم رو بین دندون هام میگیرم و از شدت درد نفس های منقطعی میکشم.. _لعنتیییی همه خونت رفتتت نگاهی بهش ميندازم که لباس پوشیده میبینمش. مانتو ام رو به سمتم میگیره و لب میزنه.. _اینو بپوش بریم نفس عمیقی میکشم که مانتو به سمتم میگیره.. +نمیتونم تکون بخورم امیر! عصبی چنگی به موهاش میزنه و زیر لب زمزمه میکنه. _عجب شبی شد امشب. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پ.ن: سلام خدمت شما عزیزان . از حمایتون ممنونم و بسیار قدردان ! ان شاالله که همه شما عزیزان سالم و سلامت باشید . بنده یکی از عزیزانم رو از دست دادم و ممنون میشم که شادی روح شون صلوات ختم کنید ... جهت اطلاع ؛ ادمین از امروز مجدد در دسترس هستند و اگر پیامی ارسال کردید مجدد بفرستید تا ارسال کنیم . ممنون از همه شما ! @ellahe_banoo
چی بگم از غوغایی که توی vip مون به راه افتاده 🙈🥰... عزیزای دلم توی vip پارت ۳۰۰ رو هم رد کردیم 😌🤯 قرارع افزایش قیمت بزنیم ولی شما قشنگا میتونید فعلا زمان رو به مبلغ قبل یعنی ۸۵ هزار تومن خریداری کنید😬🤫.. جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق مبلغ 85 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش تون رو به آیدی زیر ارسال نمایید @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
چی بگم از غوغایی که توی vip مون به راه افتاده 🙈🥰... عزیزای دلم توی vip پارت ۳۰۰ رو هم رد کردیم 😌🤯 قر
واییییی این رمان مون توی vip به پارت ۳۴۰ رسیدهههه🙈 بیشتر از دو برابر اینجا پارت اومدههههه🥰🤩
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌بیست‌سه از جا بلند میشم و به سمت
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفس عمیقی میکشم. _ آقا فواد بد مریضی، آیا تقصیر منه که سوپ جو محل کارت مسمومت کرده که امروز بهم اخم کردی؟! قطره اشک سمجی از گوشه چشم هام پایین میاد. کلیپ رو قطع میکنم و نفس عمیقی میکشم. همه جا بوی مستانه می آمد همه جا چشم های مستانه بود که مقابلم قرار می‌گرفت. چطور تونست؟! اون... اون نحسی... اون چیزی که باعث جدایی من و مستانه شده بود بچه ای بود که پدرش من نبودم. با این فکر دیونه میشم.. عصبی دستم روی تخت مشت میکنم تا دکور و شیشه های اینجا رو هم نشکونم. کشو کنار تخت رو باز میکنم و خشاب قرص آرام بخش رو بیرون میکشم. 3 تا رو با هم بالا ميندازم و چشم روی هم میزارم. بهتر بود تا قبل از دیوانگی ام از بی خوابی کمی به خواب برم. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌بیست‌چهار نفس عمیقی میکشم. _ آقا
جهت عضویت در vip این رمان مون مبلغ ۷۸ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_152 کلافه توی پیشونی اش میکوبه و نگا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » _میتونی بلند شی؟. نگاه کوتاهی بهش ميندازم. +نه! جلو میاد و دستش به سمتم میاره.. _ بزار من کمکت کنم. عقب میکشم.. +نمیخوام! دلخور بودم و خودم هم نمیدونستم چرا همه اتفاق هایی که افتاده بود رو از چشم او میدیدم.. نگاه عاجزی به پام انداخت و ادامه داد _لجبازی نکن پرستش! بی حرف روی صندلی نشسته بودم. داشتم میدیدم که چجوری کل اشپز رو خون برداشته اما لجبازی ام نمیگذاشت ازش کمک بخوام + همه چیز تقصیر توعه! _من بگم غلط کردم خوبه؟! توقع هر حرفی رو ازش داشتم الا این یکی. دستم به میز میگیرم و از جا بلند میشم.. _بزار دستت رو بگیرم.. دروغ چرا.. خجالت هم میکشیدم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_153 _میتونی بلند شی؟. نگاه کوتاهی
- آخرین مهلت جهت عضویت در vip رمان پرستش عشق .. عزیزان vip رمان پرستش عشق امشب بسته میشه و تا چند روز عضویت نداره. توی vip پارت ۳۴۰ هستیم 😵. -جهت عضویت در چنل VIP مبلغ 85 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دست پشت کمرم میندازه که از خجالت تموم وجودم منقبض میشه.. نفس عمیقی میکشم و قدمی به سمت جلو برمیدارم. _ پاتو روی زمین نزار. قدم به قدم جلو میرفتیم و بخدا هیچ چیز نمیفهمیدم. حتی از خجالت دردم رو هم فراموش کرده بودم و به تنها چیزی که فکر میکردم دست امیر علی بود که جلو اومده بود . در عقب ماشین رو باز کرد و اشاره ای بهم کرد _پاتو دراز کن تا بهش فشار نیاد نگاهی به پام میندازه و با درد چشم روی هم میزاره.. _میترسم با چیزی ببندم شیشه بیشتر بره توی پاهات. اما من توی این شرایط حتی نمیتونستم دهن باز کنم و جوابش رو بدم.. برعکس من حسابی پر حرف شده بود... شاید هم می‌ترسید از شدت خونی که رفته بیهوش بشم. حس میکردم پلک هام سنگین شده و همین یکی از دلایل بی حالی و ساکت بودنم شده بود... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿