eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
960 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
شب مهمونی بله‌برون خواهرشوهرم بود که فهمیدم اون خواهرش نیست بلکه ...! من و شوهرم دوسال میشد که ازدواج کردیم و شدم خانم خونه‌ش. میگفتن زن اولش مرده و به اصرار خاله‌ش دوباره ازدواج کرده. هیچی در مورد زن اولش نمیدونستم. شوهرم یه خواهر داشت! خیلی هواشو داشت طوری که گاهی حس میکردم چیزی بیشتر از رابطه‌ی خواهر و برادری با هم دارن... چون از خانواده فقیری بودم به خودم جرئت نمیدادم چیزی بگم! تا که بالاخره به خاله شوهرم اعتراض کردم و اونم گفت: - این چه حرفیه خواهرش داره ازدواج میکنه. خیالم راحت شده بود که شوهرم دیگه محبت هاش بهش تموم میشه اما! اونشب بله‌برون خواهر شوهرم بود که خونه‌شون دعوت بودم! حسابی به خودم رسیدم! شاید حرفم تهمت باشه اما همش حس میکردم خواهر شوهرم، خیلی به شوهرم محبت میکنه!! مخصوصا که شوهرم نزدیکم نمیشد! میگفت من هنوز عاشق زن سابقم، مراعاتم رو کن. بعد از دوسال هنوز دختر بودم و دلشکسته... از مردی که عاشقش بودم فقط یه جسم کنارم بود و نداشته بودمش! شبها روی مبل میخوابید و من تو اتاق... وقتی از مراسم با شکوه خواهر شوهرم برگشتیم خونه، شوهرم گفت من میرم برای آخرین بار خواهرم رو ببینم و بیام! تعجب کردم... آخرین بار؟؟ چیزی نگفتم و سر تکون دادم. امیرعلی که رفت منم از خستگی بیهوش شدم و خوابم برد... نصفه شب بود که با سردرد و بدن کوفتگی از خواب بیدار شدم که با دیدن خواهرشوهرم بالای سرم جیغ زدم اما دیر شده بود و ...📵🙊 ادامه رمان لینک زیر👇 https://eitaa.com/joinchat/2268529789C37957cf0a7
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 توی vip حتی پارت 500 رو هم رد کردیممممم🤫 _ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه .. امااااا میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌پنجآه‌هفت "فواد " حتی چشم هام
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 داخل میشم و نگاهی به وضعیت مقابلم ميندازم. صدای فریاد ها، گریه ها، فحاشی ها.. همه و همه فقط حالم رو بدتر میکنه... عصبی دستم مشت میکنم. کجا باید میرفتم؟! شاید حق با ساعد بود. باید می‌گذاشتم همراهم بیاد هر چند که از اون روز به بعد حتی باهام حرف هم نزده بود. قدمی جلو برمیدارم و با دیدن مستانه که در حال گریه بود وحشت زده جلو میرم و دست روی شونه اش میزارم _مستانه! چی شده؟؟ سر بالا میارم و با دیدن چهره غریبه ای خجالت زده دست عقب میکشم.. _چی میگی آقا؟! +شرمنده.. اشتباه گرفتم. عصبی سر میچرخونه و از جا بلند میشه.. پس مستانه من کجا بود؟. نکنه نمیخواست بیاد تا وقت دادگاه کنسل بشه؟! کورسوی امیدی هرچند کم توی دلم روشن میشه. نفسی تازه میکنم و عاجزانه زل میزنم به وضعیتی که داشتم دلتنگش بودم.. بخدا که داشنم از درد دوری اش جان میدادم و هیچ چیزی برای من از این سخت تر نبود... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بالاخره میبینمش.. ناخودآگاه از جام بلند میشم و مات و مبهوت به چهره اش خیره میشم. لعنت به زیبایی دلفریبش.. بخدا که می‌توانست منو تا مرز جنون ببره. بی توجه به من جلو میاد و آرایش ملایمی داره. من رو نمی‌دید؟! قدمی به سمت جلو برمیدارم تا منو ببینه. منو ببینه و بخواد که این بازی مسخره رو تموم کنیم. نگاهش به سمتم میاد و با دیدن من بی احساس نگاهی بهم میندازه. وحشت کل وجودم رو میگیره قلبم از تپش میوفته و دستهام مشت میشه.. منو نمی‌دید؟! چشمم پایین میاد و روی شکم برامده اش ایست میکنه. لعنت بهش! لعنت به بی وجدانی اش.. دستی به چشم هام میکشم و دندون هام روی هم می‌سابم. داشتم دیونه میشدم از بی تفاوتی اش و بخدا که ذره ای درک نداشت. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
نقاش غزل تا به چشمان تو پرداخت دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت
به قولِ :  مائیم و خیال یار و این گوشهٔ دل.
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ابروهام بالا میپره و منتظر ادامه حرفشم.. با انگشت اشاره اش روی گونه ام نوازش میکنه و لب میزنه. _من میخوام آدمی باشم که تو میخوای! آب دهنم رو قورت میدم و قلب کوچکم درست جایی زیر دستش در حال فریاد هست. +من تورو هرجوری که باشی، میخوام امیر علی! میخنده! سر جلو میاره و پیشونی ام رو میبوسه! _ خیلی نوکرتیم! همراهش میخندم که صداش بلند میشه. _تاحالا با کسی سر قبر مامان نیومده بودم! یعنی هیچوقت اجازه ندادم. سمتم برمیگرده و اشاره ای بهم میکنه. _ تو اولین نفری! لبخندی میزنم که گوشه چادرم رو بالا میاره و بوسه ای روی چادرم میزنه. _ خیلی عزیزی برام پرستش! نفس عمیقی میکشم و حتی نمیدونم چی بگم! +هیچوقت فکرش رو نمیکردم آنقدر زود با آدمی که روز عقدم اونجوری آشوب درست کرد کنار بیام! میخنده! مردانه و آروم! دلم هُری میریزه.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
یادشان نیست که روزی روزگاری گفته‌اند :  « دوستت دارم .»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌پنجآه‌نه بالاخره میبینمش.. ناخود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " مستانه " میبینمش... بخدا که کل وجودم آغوشش را فریاد می‌زند و چشم هام تنها به او خیره است.. اویی که اینگونه من رو عذاب داده بود و تا دادگاه کشانده بود. مگر درد بالا تر از این هم بود؟! خدا می‌داند دیشب چندین ساعت زل زده بودم به دیوار و فقط نگاهم به گوشی بود تا فواد زنگ بزنه و بگه همه این اتفاقات شوخیه.. شوخی مضحکی که تمام وجود من رو به آتیش کشیده بود. نفس عمیقی میکشم و با فاصله ازش میشینم. محال بود بذارم که گمان کنه دلتنگشم.. حاضر بودم از دلتنگی بمیرم ولی چیزی متوجه نشه.. نفهمه که جانم داشت بالا می اومد برای خوابیدن کنارش.. عاجزانه چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم. باید آروم باشم... ساعت ها تمرین کرده بودم و با دیدنش همه رو فراموش کرده بودم.. فضای مزخرف دادگاه حالم رو بدتر میکنه شیشه ابی از کیفم بیرون میارم و سر میکشم.. خسته بودم و عاجز! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼