🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_279
« امیر علی »
نفس عمیقی میکشم و به عقب کشیده میشم که صدای عربده ام بلند میشه.
-ولمکنننن!
مَردی بیا جلو تا حسابت رو برسم ..
یاشار جدی و لب حرف زل زده بهم و این آروم بودنش آتیش میندازه توی وجودم.
به هر سختی هست خودمو به از دست عمو جدل میکنم و به سمتش یورش میبرم که باز هم صدای جیغ زنانه ها بلند میشه.
مشتی زیر چشمش میکوبم که صدای عربده اش بلند میشه و پا بالا میاره و توی شکمم میکوبه و چشم هام از درد سیاهی میره ...
دست زیر گردنش میزارم که از عقب کشیده میشم.
دست به چادر پرستش من برده بود؟!
به دیوار میکوبمش که مشتی توی صورتم میزنه
به هر سختی بود خودمو جمع میکنم و فشار دستم روی گردنش زیاد میکنم..
+ ح...ر..می
فکر کردی کی هستی که به زن من نزدیک شدی ها ؟!
یک تار مو پرستش به کل وجود تو می ارزه !
انقد غیرتت چوب حراج خورده که به زن شوهر دار نزدیک میشی ؟!هااااان!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_280
میخنده و از شدت فشاری که روی گَلوش هست به سرفه می افته .
- مطمعنی زنته؟!فک نکنم نزدیک...
دیونه میشم .
بخدا که دیونه میشم ..
روی زمین میکوبمش و صدای گریه و التماس های اطرافم همه و همه از بین میره..
خون جلوی چشم هام رو میگیره و صدای عربده ام بلند میشه..
دست بالا میبرم و یکی بعد دیگری توی صورتش میکوبم.
خون نشسته روی دستهام جون میده به وجودم و شدت ضربه هام بیشتر میشه ..
از عقب کشیده میشم و روی زمین میوفتم.
مردونه ها دور یاشار جمع میشن و اون بی وجدان جوری از پا افتاده که حتی صدای نفس هاشم نمیاد .
روی زمین دراز میکشم و از شدت نفس تنگی به سرفه میوفتم.
سرفه های خُشکی که بیشتر گَلویم رو به درد میاره..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_281
با صدای حاج بابا چشم باز میکنم و با دیدن صورت داغونش ناخودآگاه میخندم ..
سری به نشونه تاسف نکون میده و با صدایی که از شدت ترس بالا نمیاد لب میزنم
-کاش اصرار نمیکردم بیای ! باز هم بی آبرویی به بار آوردی امیرعلی..
برخلاف همیشه که این حرفش تنها به خنده ام مینداخت این دفعه عصبی ام میکنه..
جدی لب میزنم.
+بی ناموس ها رو دعوت نمی کردی اتفاقی نمی افتاد !
تنها سری به نشونه تاسف تکون میده و نگاهی به اطراف میندازه.
-پرستش کجاست ؟!
با شنیدن اسم پرستش از جا میپرم ونگاهی به اطراف میندازم
نمیبینتش ..
سَرم تیر میکشه و دست روب سرم مبزارم .
ترسیده بود !
شک نداشتم ترسیده بود و باید پیداش میکردم .
دست روی زمین میزارم و به هر سختی هست از جا بلند میشم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنودیک
« مستانه »
صلواتی میفرستم و قرآن رو کنار می گذارم .
مادر سیمین چند سوره گفته بود بخوانم تا زایمان راحت تری داشته باشم !
تنها یک هفته هفته تا زایمانم مانده بود و وحشت و کابوس بخش جدا نشدنی از زندگی ام شده بود !
سیمین دلداری ام میداد .
دلم را قرص میکرد اما در نهایت تنها چیزی که باقی می ماند این بود که بچه ای که به دنیا می آمد پدری نداشت !
دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم .
نفس عمیقی میکشم و به سختی چشم روی هم میزارم ...
مشتری ها رو از دیروز گفتم که دیگه نیستم !
این هفته رو دیگه نمیتونستم روی پا بایستم و کاری انجام بدم .
موبایلم برمیدارم و شماره سیمین رو میگیرم .
مگر کس دیگه ای رو هم داشتم ؟!
چقدر جای خالی مادرم توی این شرایط احساس میشد و من بیش از پیش احساس یتیم بودن کردم!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_282
دست روی سرم مبزارم و میبینم که چجوری قطرات خون یکی بعد دیگری روی زمین میوفته .
با دیدن خاتون خانم نفس عمیقی میکشم و لب میزنم
+ خاتون ؟! پرستش رو ندیدی !!
نگاهی بهم میندازه ...
ازم دلخوره و اینو از چرخوندن چشم هایش توی حدقه میدیدم
- توی اتاق آخره .
بی حرف به سمت اتاق حرکت میکنم و دستی به سر و روم میکشم..
نمیخواستم آشفتگی ام رو ببینه.
اما وضعیت داغون تر از چیزی بود که نبینه .
آشفته وارد اتاق میشم و ترسیده نگاهی به اطراف میندازم ...
دل تو دلم نبود تا باز هم نگاه آرومش رو ببینم و عصبانیتم فروکش کنه .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدنوددو
با صدای در به سختی از جا بلند میشم و نگاهی به سیمین کیف به دست میندازم
+بالاخره کار خودتو کردی ؟!
کیفش را روی مبل میندازه .
خندون به سمت آشپزخونه میره ..
-چیه؟!
بده دلم میخواد پیش تو باشم !؟
میگم مستانه تو چرا هیچ وقت ویار نمیکنی !!
خب بابا ویار به چیزی کن تا برات درست کنم !
لبخند کجی به وضعیتش میزنم و به سمت اتاقم میرم ..
ویار؟!
از سطح دغدغه من حسابی بالاتر بود...
رو به سیمین لب میزنم
+میشه یک لحظه بیای توی اتاق ؟!
باهات کار دارم !
صدای پاهاش میاد و من مستقیم به سمت کمد لباس میرم .
پاکتی که داخل کشو گذاشته بودم رو بیرون میارم و به سمتش میگیرم
پاکتی که مدتها بود براش تلاش کرده بودم .
متعجب به پاکت نگاه میکنه و انگار تمام تلاشش رو میکنه تا بفهمه داخلش چخبره !
-این چیه دیگه ؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼