🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_317
صدای مردانه اش بلند میشه
-پرستش ؟!
با شنیدن صدای امیر علی دستم روی در میزارم و به دیواره کنار میچسبم .
آب دهنم قورت میدم و هیچ چیزی نمیتونم بگم...
تنها چشم روی هم میزارم و صدای تپش قلبم اونقدر بلند هست که حس میکنم توی اتاق پرو میپیچه...
-پرستش ؟!
تو گفته بودی صدام کنند ؟!
عرق سرد روی پیشونی ام میشینه..
+ا..اره ...
صبر کن...
دست روی سرم میزارم و مستأصل خیره میشم به آیینه ...
اشتباه کرده بودم و حالا راهی برای برگشتش باقی نمانده بود ..
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و تلخی اش چهره ام رو در هم میبره .
دستم به سمت قفل در میبرم و صلواتی میفرستم
- داری میای بیرون ؟!
قفل در باز میکنم و چشم هام محکم روی هم فشار میدم ...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_317 صدای مردانه اش بلند میشه -پرستش
رمان پرستش عشق در vip کاملههههه🤫
جهت خوندن کامل رمان با 866 پارت ، مبلغ 135 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
«من سرگرد اطلاعات بودم.... و برای انجام یه مأموریت فوقسری، مجبور شدم با دختری همخونه بشم که جلوم همیشه با چادر میگشت!! با وجود تمام تلاشهایم برای انجام مأموریت، در واقعیت مدام مسخرش میکردم.... و به سبک زندگیاش میخندیدم. تا که شب در اتاقش رو باز کردم از دیدنش خشکم زد!
پشت بهم نشسته بود و موهای بلند مشکیشو به دورش ریخته بود!
متوجهی اومدن من نشده بود.دیگه نمیتونستم طاقت بیارم.. دیدنش تو اون لحظه، تمام مأموریت و اعتقادات من رو از نو تعریف کرد...
https://eitaa.com/joinchat/1336936123C7818609a42
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستده
حس میکنم بچه توی شکمم تکانی میخوره و صدای فریادم بلند تر میشه .
پشت سر هم جیغ میکشم و چشم هام هم از کار می افته ..
نه میبینم و نه می شنوم .
سیمین همراهم فریاد میزنه و من تنها نگرانی هم همین بود
فواد منو دیده بود !؟
دستهایم میلرزه و بی حسی کل وجودم رو حس میکنم ..
صدام هم قفل میشه و تنها با چشم های اشکی خیره میشم به زمین .
درست به جایی که قطرات خون با اشک ها مخلوط شدند ..
همهمهه بود اطرافم..
اما من از کار افتاده بودم ..
« + فواد من ازت مهریه نمیخوام ..
فقط میخوام یک چیز بهم بدی ...
فواد به خنده می افته و تکه جوجه کباب شده رو به سمتم میگیره
- تو ننه بابای منی...
تو رفیق منی...
حتی اگه جونمم بخوای بهت میدم .
لبخندی به صورت مهربونش میزنم و پاهامو توی بغل میگیرم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_318
صدای جیغ در تپش قلبم تند تر میکنه و در کامل باز میشه ...
چشم هامو باز میکنم و امیر علی رو میبینم که مات و مبهوت خیره نگاهم میکنه.
میبینم که سیبک گلوش چجوری بالا و پایین میشه و چشم های در لحظه سرخ سرخ میشه ..
رگ گردنش متورم شده و عرق روی پیشونی اش نشسته ...
همه اینها به خاطر این لباس بود؟!
لعنت به من ...
میبینم که در یک لحظه داخل اتاق پرو میشه و در رو پشت سرش میبنده ..
وحشت زده تنها یک قدم عقب برمیدارم و از پشت به دیوار میچسبم ..
ترسیده زل میزنم به صورت سرخش ..
ساکت بود و این بیشتر از هر چیزی منو میترسوند ...
دستهاش بالا میاد و دور ...
آتیش میگیرم .
منو توی بغل میگیره و من از شدت وحشت سرم بین قفسه سینه اش پنهان میکنم ..
پاهام از شدت هیجان بی جان شده و هر لحظه امکان زمین خوردنم هست ..
دستهاش داغِ داغ بود
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_318 صدای جیغ در تپش قلبم تند تر میکن
رمان پرستش عشق در vip کاملههههه🤫
جهت خوندن کامل رمان با 866 پارت ، مبلغ 135 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده