🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_318
صدای جیغ در تپش قلبم تند تر میکنه و در کامل باز میشه ...
چشم هامو باز میکنم و امیر علی رو میبینم که مات و مبهوت خیره نگاهم میکنه.
میبینم که سیبک گلوش چجوری بالا و پایین میشه و چشم های در لحظه سرخ سرخ میشه ..
رگ گردنش متورم شده و عرق روی پیشونی اش نشسته ...
همه اینها به خاطر این لباس بود؟!
لعنت به من ...
میبینم که در یک لحظه داخل اتاق پرو میشه و در رو پشت سرش میبنده ..
وحشت زده تنها یک قدم عقب برمیدارم و از پشت به دیوار میچسبم ..
ترسیده زل میزنم به صورت سرخش ..
ساکت بود و این بیشتر از هر چیزی منو میترسوند ...
دستهاش بالا میاد و دور ...
آتیش میگیرم .
منو توی بغل میگیره و من از شدت وحشت سرم بین قفسه سینه اش پنهان میکنم ..
پاهام از شدت هیجان بی جان شده و هر لحظه امکان زمین خوردنم هست ..
دستهاش داغِ داغ بود
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_318 صدای جیغ در تپش قلبم تند تر میکن
رمان پرستش عشق در vip کاملههههه🤫
جهت خوندن کامل رمان با 866 پارت ، مبلغ 135 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستیازده
+همیـشهااا
وقتی انجمن اولیا
بغض گلوموچنگمیزنه ..
لبهام تر میکنم و به سختی ادامه میدم
+ وقتی ..
من کسیونداشتم بیاد ..
میرفتم پیش بقیه بچـه ها .
بهشون میگفتم چی گفتن ..
آخه بعضی وقتها تکلیف میگفتن..
تازشم ..
بعضی وقتا هدیه هم میدادن
خیره فواد غمگین میشم و ادامه میدم
+ من درسم خوب بوداااا
ولی فک کنم چون پدر مادر نداشتم هیچ وقت کادو بهم ندادن
فواد جلو میاد و بوسه ای روی موهام میزنه
- چیکار کنم برات که اینا برات حتی مرور هم نشه ؟!
قطره اشک روی گونه می افته و صدای لرزونم بلند میشه ..
+یه کاری کن هیچ وقت احساس نکنم بی کس و کارم ...
همه جا باش ..
خودت کافی هستیاااا!
فقط میخوام همه جا کنارم باشی .
به جای همه اون آدمهایی که باید میبودن و نیستن
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_319
کل وجودم بین شونه هاش میلرزه و اونی که داشت این وسط سکته میکرد من بودم .
دستهاش بالا میاد و وسط کمرم میشینه ..
لباس باز بود و دست هاش مستقیم به پوست یخ زده از هیجانم میچسبه .
کل وجودم به لرزه میوفته و ناخودآگاه دهن باز میکنم
+.امیر علی ..
-هیششش!
تند تند نفس میکشیدم و نفس هام منقطع شده بود .
عاجزانه چشم روی هم میزارم که صدای خش دارش بلند میشه .
-میخواستی منو حرصی کنی ؟!
حق با اون بود !
قصد داشتم حرصی اش کنم و حالا ؟!
هر دومان گرفتار شده بودیم .
آن هم وسط اتاق پرو و جایی که هیچ پسندیده نبود .
از بدن جفتمان حرارت بالا میزد و من نمیدونستم به چه زبانی بگم غلط کردم .
سر عقب میبره و با دیدن سرخی چشم هایش ناخودآگاه اشک توی چشم هام جمع میشه .
- موفق شدی پرستش !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
شرح این آتشِ جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم این راز نهفتَن تا کی؟
#وحشی_بافقی🌱
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_319 کل وجودم بین شونه هاش میلرزه و ا
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_320
به گریه می افتم
+من نمیخواستم اذیتت کنم بخدا .
دهنم خشک شده بود و حتی صدام هم میلرزید .
دستهاش پشت کمرم شل میشه ..
نفس هایش به سختی بالا می آمد .سر روی شونه ام میزاره ..
-من دیگه طاقت دوری هاتو ندارم پرستش ..
از گرفتگی صداش کل وجودم میلرزه .
دست بالا میارم و روی شونه اش میزارم .
اشک از چشم هام جاری شده و مقصر خودم بودم .
فقط و فقط مقصر خودم بودم که این بازی رو به راه انداخته بودم و حالا با دیدن حال امیرعلی از عذاب وجدان نمیدونستم چیکار کنم .
ازم جدا میشه و دستی به صورتش میکشه
سر پایین انداخته و این اولین باره که امیر علی رو اینجوری میبینم .
آشفته ...
بهم ریخته ...
پریشان ..
یقه لباسش رو درست میکنه
اخم شدیدی روی صورتش نشسته و حالم رو بیش از پیش بهم میریزه .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛