🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
«من سرگرد اطلاعات بودم.... و برای انجام یه مأموریت فوقسری، مجبور شدم با دختری همخونه بشم که جلوم همیشه با چادر میگشت!! با وجود تمام تلاشهایم برای انجام مأموریت، در واقعیت مدام مسخرش میکردم.... و به سبک زندگیاش میخندیدم. تا که شب در اتاقش رو باز کردم از دیدنش خشکم زد!
پشت بهم نشسته بود و موهای بلند مشکیشو به دورش ریخته بود!
متوجهی اومدن من نشده بود.دیگه نمیتونستم طاقت بیارم.. دیدنش تو اون لحظه، تمام مأموریت و اعتقادات من رو از نو تعریف کرد...
https://eitaa.com/joinchat/1336936123C7818609a42
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستده
حس میکنم بچه توی شکمم تکانی میخوره و صدای فریادم بلند تر میشه .
پشت سر هم جیغ میکشم و چشم هام هم از کار می افته ..
نه میبینم و نه می شنوم .
سیمین همراهم فریاد میزنه و من تنها نگرانی هم همین بود
فواد منو دیده بود !؟
دستهایم میلرزه و بی حسی کل وجودم رو حس میکنم ..
صدام هم قفل میشه و تنها با چشم های اشکی خیره میشم به زمین .
درست به جایی که قطرات خون با اشک ها مخلوط شدند ..
همهمهه بود اطرافم..
اما من از کار افتاده بودم ..
« + فواد من ازت مهریه نمیخوام ..
فقط میخوام یک چیز بهم بدی ...
فواد به خنده می افته و تکه جوجه کباب شده رو به سمتم میگیره
- تو ننه بابای منی...
تو رفیق منی...
حتی اگه جونمم بخوای بهت میدم .
لبخندی به صورت مهربونش میزنم و پاهامو توی بغل میگیرم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_318
صدای جیغ در تپش قلبم تند تر میکنه و در کامل باز میشه ...
چشم هامو باز میکنم و امیر علی رو میبینم که مات و مبهوت خیره نگاهم میکنه.
میبینم که سیبک گلوش چجوری بالا و پایین میشه و چشم های در لحظه سرخ سرخ میشه ..
رگ گردنش متورم شده و عرق روی پیشونی اش نشسته ...
همه اینها به خاطر این لباس بود؟!
لعنت به من ...
میبینم که در یک لحظه داخل اتاق پرو میشه و در رو پشت سرش میبنده ..
وحشت زده تنها یک قدم عقب برمیدارم و از پشت به دیوار میچسبم ..
ترسیده زل میزنم به صورت سرخش ..
ساکت بود و این بیشتر از هر چیزی منو میترسوند ...
دستهاش بالا میاد و دور ...
آتیش میگیرم .
منو توی بغل میگیره و من از شدت وحشت سرم بین قفسه سینه اش پنهان میکنم ..
پاهام از شدت هیجان بی جان شده و هر لحظه امکان زمین خوردنم هست ..
دستهاش داغِ داغ بود
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق #پارت_318 صدای جیغ در تپش قلبم تند تر میکن
رمان پرستش عشق در vip کاملههههه🤫
جهت خوندن کامل رمان با 866 پارت ، مبلغ 135 هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستیازده
+همیـشهااا
وقتی انجمن اولیا
بغض گلوموچنگمیزنه ..
لبهام تر میکنم و به سختی ادامه میدم
+ وقتی ..
من کسیونداشتم بیاد ..
میرفتم پیش بقیه بچـه ها .
بهشون میگفتم چی گفتن ..
آخه بعضی وقتها تکلیف میگفتن..
تازشم ..
بعضی وقتا هدیه هم میدادن
خیره فواد غمگین میشم و ادامه میدم
+ من درسم خوب بوداااا
ولی فک کنم چون پدر مادر نداشتم هیچ وقت کادو بهم ندادن
فواد جلو میاد و بوسه ای روی موهام میزنه
- چیکار کنم برات که اینا برات حتی مرور هم نشه ؟!
قطره اشک روی گونه می افته و صدای لرزونم بلند میشه ..
+یه کاری کن هیچ وقت احساس نکنم بی کس و کارم ...
همه جا باش ..
خودت کافی هستیاااا!
فقط میخوام همه جا کنارم باشی .
به جای همه اون آدمهایی که باید میبودن و نیستن
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_319
کل وجودم بین شونه هاش میلرزه و اونی که داشت این وسط سکته میکرد من بودم .
دستهاش بالا میاد و وسط کمرم میشینه ..
لباس باز بود و دست هاش مستقیم به پوست یخ زده از هیجانم میچسبه .
کل وجودم به لرزه میوفته و ناخودآگاه دهن باز میکنم
+.امیر علی ..
-هیششش!
تند تند نفس میکشیدم و نفس هام منقطع شده بود .
عاجزانه چشم روی هم میزارم که صدای خش دارش بلند میشه .
-میخواستی منو حرصی کنی ؟!
حق با اون بود !
قصد داشتم حرصی اش کنم و حالا ؟!
هر دومان گرفتار شده بودیم .
آن هم وسط اتاق پرو و جایی که هیچ پسندیده نبود .
از بدن جفتمان حرارت بالا میزد و من نمیدونستم به چه زبانی بگم غلط کردم .
سر عقب میبره و با دیدن سرخی چشم هایش ناخودآگاه اشک توی چشم هام جمع میشه .
- موفق شدی پرستش !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛