نگارگر آسمان
ای نقاش نور
ای شور بیکران بوم
نامت ترانه شد
تو آمدی و عشق با قلمت جان گرفت
ای نگارگر آسمان
در نگارههایت؛ کربلا نفس میکشد
و خورشید با شرمی غریب
سر به دامان شب می گذارد
شب دهم اما در نگاه تو
روشن تر از صبح است
تو درد را چنان لطیف کشیدی
که پروانهای شد
بر کرانهی دلدادگی
و اثر تو نه فقط یک قاب
بلکه پروازیست به آغوش ضریح
و هر بوسه بر ضریح
بوسه بر سر انگشتان توست
و اینک ما
در برابر عظمت هنرت
با چشم دل می بینیم
عصر عاشورا و شب دهم
و آن ضریح بی منتها را
وتا ابد با دیدن نقشی
از هنرت
روحمان پرواز می کند
به جایی
که فقط دست های تو ،
راهش را می شناسد!
✍#طاهره_موحدیپور_مهدا
#شب_دهم
#عاشورا_اربعین
#استاد_فرشچیان
#نقاش_نگارگر_آسمان
https://eitaa.com/PoetryHall
تلخ است ایام فراق و غیبت تو
شیرین، حضور باصفا و صولت تو
ای کاش میآمد صدای دلربایت
آغاز میشد منتهای غربت تو
هرگز ندیدم دل به شوقی تازه باشد
وقتی که خونباریم ما از محنت تو
از آرزوهامان چه باید گفت، خالی است
دنیایمان، از رنگ و بوی صحبت تو
پروندهی اعمال ما لوحی سیاه است
جز در نگاه مثبت بیمنت تو
امن یجیب از روی لبهامان نیفتاد
ای جان فدای نسخههای رافت تو
#این_صاحبنا
#معصومهمشهدیزاده
@goharshadqom
https://eitaa.com/PoetryHall
پــدرم عــاشــقِ مُــحــرَّم بــود
پدرم روضه خوانِ هیئـت بود
پــدرم قــد خمیــده بــود امّــا
پیرمــردِ جــوانِ هـیئـت بــود
دکترانش پس از مُعــاینـه اش
خواندنش را حَـرام می کردند
از نــگـــاهِ پـــدر ولـــی آن هــا
خون به قلبِ امـام می کردند
این صدا را خودش به من داده
طَعنــه ات را ندیــده می گیـرم
شُغــلِ من نوکــریست بابا جان
من نگــویم حُــسین می میــرم
نــذر کــردم اگــر بُــزرگ شـدی
چــای ریـزِ حُــسینــیّــه باشــی
مــادرم هــم به مــادرت گفتــه
تـو کــنیــزِ حُــسینـیّــه باشــی
از همــان کــودکــی سُــراغم را
تک و تنهـا فقط حُــسین گرفت
هر کجــا لَنــگِ نــانِ شـب بودم
دستِ من را فقط حسین گرفت
نوکری شُغـلِ خانواده ی ماست
مــا بــرای حُــسین می مـیریــم
پســرم مـا بهشــت هــم برویــم
روضه خوانیم روضه می گیریم
روزهــا را شِمُــرد گفت حُــسین
از غم و غصّه مُرد گفت حُـسین
پــدرم تــشنـــه ی مُـحــرَّم بــود
هر زمان آب خورد گفت حسین
پــدرم رفــت تــازه فــهــمیــدم
چه کسی می رسَـد به فریــادم
پدرم وقتِ مرگ گـفت حُــسین
" پــنـدِ دیگــر نــداد اسـتــادم "
#ابراهیم_زمانی
#اربعین
@shaeranehowzavi
در سرای شعر، جای شعرتون خالیه
https://eitaa.com/PoetryHall
به کربلا نرفتهها! حسین را صدا کنید
میان اشکهای خود خدا خدا خدا کنید
زیارت حریم عشق اگر نصیبتان نشد
به جای دیدن حرم دری به گریه وا کنید
نجف به سمت کربلا پیاده… اربعین… سحر…
عجب حکایتی شده نظر به جادهها کنید
قسم به شوق زائران به بهترین مسافران
در این مسیر با صفا به عشق اقتدا کنید
رفیقهای محترم! قدمزنان سوی حرم
برای دلشکستهها برای ما دعا کنید
مسافران کربلا! کمی به یاد دوستان
میان بینالحرمین اقامهی عزا کنید
همسفر فرشتهها به وقت دیدن غروب
ناله به شاه بیکفن میان بوریا کنید
🌼مصطفی کارگر
در سرای شعر، جای شعرتون خالیه
https://eitaa.com/PoetryHall
شگفتا، این چنین محو تماشای که هستی تو؟
هنرمندا، بگو غرق تمنای که هستی تو؟
کشیدی عشق را دور ضریح حضرت سلطان
بگو با ما، سراسر مست معنای که هستی تو؟
نسیمی می وزد از سمت باب القبله سوی بوم
در آن ظهر دهم مشغول غوغای که هستی تو؟
قلم با اشک می چرخد به دور خیمه ی زینب(س)
در آن تصویر غمگین، رنج فردای که هستی تو؟
خوشا اشک قلم در دست هایت عصر عاشورا
نمیدانم چه خواندی، غرق نجوای که هستی تو؟
#الهام_نجمی
@goharshadqom
https://eitaa.com/PoetryHall
شعر مینیاتوری
🌱«به یاد استاد فرشچیان»🌱
شعرلطیف یا مینیاتوری عمیقاً زیباست!
وقتی میگوییم شعری لطیف است، منظورمان این است که در آن نوعی ظرافت، نرمی، و دلنشینی وجود دارد. این لطافت میتواند در انتخاب واژههایی نمود پیدا کند که گوشنواز هستند و حس خوبی منتقل میکنند، یا در استفاده از تصاویر شعری که با ظرافت و زیبایی خاصی کشیده شدهاند و ذهن را به آرامی و لذتبخش درگیر میکنند. لطافت گاهی در وزن و آهنگی است که شعر دارد؛ وزنی که گوش را نمیآزارد و مانند نسیمی ملایم بر روح مینشیند. شعر لطیف از هرگونه خشونت، زمختی، یا بیان مستقیم و بیپرده پرهیز میکند و زیبایی را با حجابی از ظرافت و ایهام به نمایش میگذارد. به نوعی، شعر لطیف مانند نقاشی مینیاتوری است که جزئیات آن با دقت و ظرافت تمام نقش بسته و چشم را به کشف زیباییهای پنهان دعوت میکند.
از سوی دیگر، زنده بودن شعر به معنای داشتن پویایی، حرکت، و حیات درونی است. این زندهبودن باعث میشود شعر ایستا و بیروح نباشد، بلکه نفس بکشد و با خواننده ارتباط برقرار کند. زندهبودن میتواند در موارد زیر نمود یابد:
🌼 تازگی و نوآوری: شعر زنده، از کلیشهها و مضامین تکراری دوری میکند و ایدهها، تصاویر یا بیانهای تازهای را به مخاطب عرضه میدارد. گویی که برای اولین بار است که چنین حسی یا چنین تصویری بیان میشود.
🌼حس حرکت و پویایی: ممکن است شعر دارای افعالی باشد که حرکت را نشان میدهند، یا تصاویری که به جای ثابت بودن، در حال تغییر و دگرگونی هستند. حتی گاهی این حرکت در روند فکری شاعر و تحول ایده در طول شعر خودش را نشان میدهد.
🌼 برانگیختن احساسات و تخیل: شعر زنده، خواننده را منفعل نمیگذارد؛ بلکه او را به چالش میکشد تا عواطفش را درگیر کند و تخیلش را به پرواز درآورد. خواننده با چنین شعری همذاتپنداری میکند و آن را بخشی از تجربه زیسته خود مییابد.
🌼 تازگی در هر خوانش: یکی از مهمترین نشانههای شعر زنده این است که با هر بار خواندن، تازگی خود را حفظ میکند و حتی جنبههای جدیدی از معنا یا زیبایی خود را آشکار میسازد. مانند چشمهای جوشان که همیشه آب گوارایی دارد.
بنابراین، وقتی شعری هم لطیف است و هم زنده، ما با اثری روبهرو هستیم که در عین زیبایی و ظرافت دلنشین، سرشار از حرکت و پویایی است. این تلفیق باعث میشود شعر نه تنها به سرعت کهنه نشود، بلکه با گذشت زمان نیز ارزش و جذابیت خود را از دست ندهد و همواره الهامبخش و تأثیرگذار باقی بماند. چنین شعری میتواند هم آرامشبخش باشد و هم شورانگیز؛ هم عمق داشته باشد و هم روشنایی. اینها ویژگیهایی هستند که یک اثر ادبی را به اثری ماندگار و بیزمان تبدیل میکنند!
منتظر اشعار لطیفتان هستیم🌹
ارسال اثر از طریق
@morning_rain_1403
در سرای شعر، جای شعرتون خالیه
https://eitaa.com/PoetryHall
چه میشد عشق، ما را توشه باشد؟
نصیبم برگی از آن خوشه باشد
خداوند حرم های مبارک
چه میشد قلب من شش گوشه باشد؟
ایوب پرند آور
https://eitaa.com/PoetryHall
گاه باید شام را با دیدۀ تر سر کند
گاه باید روزها را دیده بر در سر کند
حالت از کربلا جا مانده گاه اینگونه است
کودکی که دور از دامان مادر سر کند
میلاد حسنی
https://eitaa.com/PoetryHall
در خوشهٔ انگورِ شعرم، طعم زیتون است
قُوتِ ردیف و قافیه این روزها خون است
در لا به لای واژه های دردناک من
بغضی گران تر در گلوی شعر مکنون است
دنیا کجا مانده نمی بیند کنار بحر
غزه گرسنه، تشنه و مجروح و محزون است؟
نه قلب دنیا می شود از آه زیتون نرم
نه از تب یاقوتی توتی که دلخون است
حرف از حقوق حقه انسان زند دنیا
اما نمی فهمد در اینجا نقضِ قانون است؟
آتش گرفته باغ انجیر و انار و نخل
این شعله ها موروث منحوسی ز شمعون است
فانوس ها از سو می افتند و زمین انگار
در زیر پیکرهای خونین فام مدفون است
مادر جدا از خود نخواهد کرد طفلش را
گهواره اش چون دم به دم سیبل شبیخون است
#غزه
#شمسی_حسنآبادی
#کرمان_نرماشیر
@shamimeshams
در سرای شعر، جای شعرتون خالیه
https://eitaa.com/PoetryHall
هم شکستهست قاب خاطرههام
هم ترک خورده شیشهٔ صبرم
پنجره پنجره پر از باران
آسمان آسمان پر از ابرم
مینشینم خیال میبافم
با دو قلاب آرزو و امید
یک رج از جنس شَرّ و شور غزل
یک رج از جنس ذوق و شوق سپید
مثلا دعوتم به خانهٔ ماه
مثلا با ستاره همزادم
مثلا بغض نیست توی گلوم
مثلا مثل دیگران شادم
مثلا کوهزادهام، رودم
مؤمنم به وصال دریاها
گرچه این عشق را تمام عمر
سرزنش میکنند صحراها
مثلا دلخوشم به لمس افق
مثلا جاده خوانده است مرا
قاصدک هستم و نسیم سحر
روی دوشش نشانده است مرا
مثلا من مسافر نورم
مثلا راهی نجف هستم
مثلا تا همین دقیقهٔ قبل
داشتم تازه ساک میبستم
مثلا من یتیم کوفهٔ او
مثلا من گدای درگاهش
مثلا من فقیر بیچیزی
که نشستهست بر سر راهش
مثلا این منم، همین دختر
که پر چادرش رها در باد…
که به پروانگی رسیده دلش…
که شده از حصار خود آزاد…
مثلا این منم که میبارد
سر به زیر، ایستاده در حرمش
مثلا این منم که میمیرد
در همین نقطه زیر بار غمش
چه خیالی! چقدر شیرین است
چه محالی! چقدر خواستنیست
مثلا این منم که بعد از مرگ
مست جام فَمَن یَمُت یَرنیست…
***
از خیالات میزنم بیرون
تا کمی در خودم نفس بکشم
تا به اعجاز نور پنجرهای
روی دیوار این قفس بکشم
تا ببینم کجای تقویمم؟
چقدر کار بر زمین مانده؟
چند روضه به لحظهٔ دیدار؟
چند گریه به اربعین مانده؟
#فاطمه_عارفنژاد
@fatemeh_arefnejad
در سرای شعر، جای شعرتون خالیه
https://eitaa.com/PoetryHall
«چه صبحی! چه شامی!» زمان از تو میگفت
«چه جغرافیایی!» جهان از تو میگفت
ازل تا ابد، ساحت آفرینش
به هر شکل و با هر زبان از تو میگفت
از آغاز عالم، از اندوه آدم
قدیمیترین داستان از تو میگفت
افق تا افق خون تو میدرخشید
کران تا کران آسمان از تو میگفت
دل سنگها از غمت آب میشد
اگر کوه آتشفشان از تو میگفت
و هر باد هقهق تو را مویه میکرد
و هر رود نرم و روان از تو میگفت
و هر آه محو غمت بود، هر دم
و هر آینه ناگهان از تو میگفت
تو ای روح کعبه! حرم از تو میخواند
تو ای جان مسجد! اذان از تو میگفت
تو ای گریهٔ کودکان در غم تو
نگاه تر مادران از تو میگفت
در آرامش پیرهنهای مشکی
هیاهوی پیر و جوان از تو میگفت
به دلگرمی چای در روضه سوگند
که با هر لبی استکان از تو میگفت
***
به خود آمدم، جمعیت گریه میکرد
به خود آمدم، روضهخوان از تو میگفت…
#فاطمه_عارفنژاد
@fatemeh_arefnejad
در سرای شعر، جای شعرتون خالیه
https://eitaa.com/PoetryHall
#فلسطین
گرماگرم حادثه
قلبش را ، گرم
از سینه در آورد و
به مرگ هدیه کرد .
مرگ
مبهوت و گیج
جویای نامش شد
و او – سربلند و مغرور –
در حالی که تبسمی شیرین بر لب داشت
آرام زمزمه کرد :
« فلسطینی »
🌼رضا اسماعیلی
https://eitaa.com/PoetryHall