رآدیو سکوت .
خیلی دردناکه بچهها. از دست دادنِ آدما از زندگی رو میگم، اینکه یا مرگ اونهارو در آغوش میکشه یا خود
من کسیو که دوست داشته باشم خیلی نگاه میکنم. ساعتها با دقت درحالِ نگاه کردن بهشام، وقتی نورِ خورشید نوازشش میکنه یا پر از ذوق و شادیه، وقتایی که داره چیزی رو با جزئیات تعریف میکنه. طوری نگاه میکنم انگار وجودش بزرگترین موهبتِ زندگیمه و گوش کردن و نگاه بهش مهمترین وظیفهم. میخوام با چشمهام ببوسمش، با نگاهم تحسینش کنمو با دقت حالاتش رو تو ذهنم ضبط کنم برای روزِ مبادا.
رآدیو سکوت .
انسانهای فهیم، عاقل، قدرشناس، قوی، مهربان، خوشقلب، ملایم، محافظهکار و بسیار با درک؛ انسانهایی در
آدمهای غمگین دست به قلم میبرند، آدمهایی که ضربهای سخت خوردهاند، آدمهایی که از زندگی و آدمهایش دلخورند، آدمهایی که جانشان به ابروهایشان رسیده از دستِ زندگی و بازیهایش، بدنشان رمقِ خسته شدن را هم ندارد، افتادند و میخواهند بلند شوند اما زانوهایشان خرد شده است، کسی را ندارند ذوقشان را کند، نیاز دارند بگویند و شنیده شوند، یا که نیاز دارند فقط به نحوی بغضِ گلویشان را بالا بیاورند. آدمهایی که بدجور دلتنگِ آن ناکردارهایند، آدمهایی که ناجوانمردانه پس زده شدهاند، آدمهایی که زخمخوردهاند و رنجِ دنیا را بر خطوط دفتر و کتاب و چنل و خطوطِ صفحهی تایپ و ورد میچسبانند، میچسبانند، میچسبانند. آنها، نویسندههای قهاریاند.
رآدیو سکوت .
تو عاشقیو من معشوق. تو زنگ میزنی و من رد میکنم، تو صدا میزنی و من ولومِ آهنگ را روی صد میگذارم
از بندههاش توقع نداشته باش، از خودش توقع داشته باش. بهش بگو "ببین دارم دلِ بندهی تو رو شاد میکنمها، حواست باشه تصدقِ رحمت و کرامتت".
من اگر مرد بودم دست زنی را میگرفتم، پا به پایش فصلها را قدم میزدم، و برایش از عشق و دلدادگی میگفتم؛ تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچچیز نترسد.
``سیمینِ بهبهانی .
انسان با هیچچیز سر آشتی و صلح بر نمیدارد؛ انسان با انسان، انسان با تکنولوژی، انسان با جوامع، انسان با خدا، انسان با طبیعت، انسان با خانواده، انسان با خاک، هوا، باران، تابستان، مدرسه، علم، زندگی. با همه مشکل دارد، حتی شده با خودش نیز مشکل دارد. این بیقراریات بهر چیست، آدمیزاد ؟
دلتنگی میترسید تو آبِ اشکهای غم نگاه کنه، چون میترسید خودشو نبینه، "او" رو ببینه. همهجا «او» بود که با چشمای غمگین و منتظر و خستهش میدید، تو همهجا، تو کنجِ سقف، تو چایهایی با گلمحمدی، حاشیهی کتابها، آهنگهای تیلور سوئیفت، تو دمپختکِ نارنجی. یا، شاید هم میترسید خودشو ببینه ؟
بهت قول میدم تو سر تا سرِ این کرهی خاکی ناملایمتیهای بیپایان و غیرقابل شمارشی هست. اونقدر که به اندازهٔ کافی اذیتت کنه، ظرفِ چشمهاتو پر از آب کنه، باعث بشه هقهق بزنی، تو تاریکی فرو بریزی، فکر کنی آخرِ خطیو فردا خورشید قهر میکنه و طلوع نمیکنه، نگرانی گلاویزت بشه، استرس گوشت کنارِ ناخونها و موهات رو غارت کنه، بغض باعث بشه نفست تنگ و غم کلماتت رو بدزدهو هزاران چیزِ دیگه. پس واقعا، واقعا، واقعا تو چرا با خود ناملایمی ؟؟؟
با وجودِ باران و طبیعت و دریا هم، در بسیاری از اوقات، آدم برای آدم شادی را آفریده. شادی چیزی به دور از ماهیتِ زندگیست؛ زندگی تنها غمو رنج استو جانکاهنده. اگر فیلم میبینید آدمها آن را ساختهاند، آهنگ و پادکست گوش میکنید، کتاب میخوانید، شعر میخوانید، آدمها آنها را ساختهاند. اگر ساز میزنید و نقاشی میکشید، آدمها وسایلشان را اختراع کردهاند. اگر پدر، مادر، خواهر، برادر و هر یک از عزیزانتان از بیماریای رهایی مییابد، آدمها راهش را یافتهاند. آدمیزاد محتاجِ آدمیزاد است عزیزم، ببخشید بابتِ این حقیقتِ دردناک، شکنندهو غیرقابلِ انکار.
دانهی برفِ ویژه، تافتهی جدا بافته، اشتباه نشسته بر خاکِ کرهٔ زمین، بال گمکرده، ماشین سرخی که به اشتباه به مانندِ دیگر ماشینها سفیدروی شده، ابرِ گریان وسطِ تابستان و رنگینکمانِ کمان زده بالای سرِ زمستان...
رآدیو سکوت .
غ م پ ه ل و _ غَمپَهلو/ پهلو که چه بگویم جانغم شدهام ، غمی که درد میگیرد ، غم همیشه در همین نزدی
خ و ش ، م ن ظ و م ه _ خوشمَنظومه/ دیدههایی قلبنواز ، شیرین ، خوشساخت ، دلبَر ، پریشانکننده ، عجیب زیبا ، صفتی برای چشمهای "او".