‹ رایحۀمـٰاه ›
بریم سراغ اولین پارتهای ِرمآن 🥲💚🤌🏻.
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_1
«بسم الله الرحمن الرحیم
السلامعلیک یا فاطمهالزهرا سلام الله علیها
تقدیم به مولایم مهدیجانم!»
با خنده مقنعم را از سرم میکند.
-قشنگ شده؟
ریحانه دهانش باز میماند.
-اینو کی برات این شکلی بافته؟
پشت چشمی نازک میکنم.
-مامانم..
مریم موهایم را میکشد.
-من موندم چرا نمیری این موهارو رنگکنی
پوزخند زده و مقنعم را سرم میکنم.
-چرا باید اینکارو بکنم؟ رنگشونو دوستدارم. مشکی ِمشکی!
نرگس حرفش را تایید میکند.
-راست میگه موهاش قشنگه. منم حتی اگه ازدواجم بکنم موهامو رنگ نمیکنم . . .
با خنده با ماژیک پایتخته عکس یک روحانی را میکشم.
نرگس شروع به خندیدن می کند.
-هنوز دست برنداشتی تو دختر؟
مریم با حرص جریمه هایش را مینویسد.
-معلومه که دست برنمیداره. کی مثل اون خانواده پولدار داره که کل ملت براش سرخم کنند.
یکی هم مثل من بدبخت باید هی جریمه بنویسم، واسه چی؟ واسه کارای اشتباهم!
پوزخند میزنم و سرجای معلم مینشینم.
-حقته خب خیلی ضایع بازی در میاری ..
ریحانه با ذوق کنارم میایستد.
-وای نمیدونین بچه ها ایندفعه کی قراره بیاد!
نرگس پوفی میکشد.
-مثل هرسال دیگه. یک روحانی پیر . . .
مریم میخندد.
-بی انصافی نکن دیگه پارسالیه خیلی جوون بود . . .
میخندم.
-تو به سیسال سن میگی جوون؟
مریم چشم غرهای میرود.
-پس حتما بابای من با سن چهلسالگی فسیل شده؟
میخندم و شانه ای بالا میاندازم.
-نه اونقدرا ولی جوون که به اینا نمیگن. جوون باید تو دهه بیستسال باشه..
نرگس میزند زیر خنده.
-یک کاسه بده آش، به همین خیال باش!
ریحانه با ماژیک پای تخته مینویسد:
-شتر در خواب بیند پنبه دانه . . .
چشم غرهای میروم.
-شتر خودتی بیادب!
ریحانه همه را دعوت به سکوت میکند.
-دیروز که تو ساعت کلاسی رفته بودم دستشویی دیدم یه طلبه جوون داره با مدیر صحبت میکنه. من که احتمال میدم خودش باشه . . .
نرگس هیجان زده میشود.
-راست میگی؟ چقدر جوون بود؟
پوزخند میزنم.
-مگه مهمه؟ مهم اینه بیچارشون کنیم..
مریم میخندد.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_1 «بسم الله الرحمن الرحیم السلامعلیک یا
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_2
-والا شوهرخالهی منم روحانیه ولی خیلی ادم خوبیه یعنی خالم میگه که خیلیخوبه. اما نمیفهمم این آیه چرا دست از سر این روحانیا برنمیداره. آیه چرا دست از سرشون برنمیداری؟
تو این سهسالی که اینجاییم هر روحانی اومده پدرشو در اوردی ..
همه میزنند زیر خنده.
-خب واقعا کاری به کارم نداشتن ولی کلاً نسبت بهشون حرص دارم . . .
ریحانه میخندد.
-چرا؟
-خب چون به ادم محل نمیدن. همچین سرشون رو میندازن پایین انگار با شیطان رجیم مواجه هستن. همین دیگه دلیل خاصی نداره محض سرگرمیه . . .
با ورود دبیر دیگه هممون ساکت میشیم و به حرفای دبیر گوش میدیم. موقع تعطیل شدن مدرسه بود که نرگس دستم رو میکشه. متعجب نگاهش میکنم.
-چیزی شده نرگس؟
-میگم آیه تو قضیه رو فهمیدی؟
میدانستم درباره چه چیزی حرف میزد.
خودم را بیتفاوت نشان میدهم!
-آره مهم نیست برام!
لب میگزد.
-چطور برات بیاهمیته؟
پوزخند میزنم.
-چیه نکنه دوست داری برم لباس سفید بخرم وسط مجلس برقصم؟
پوفی میکشد.
-ببین منم به اندازه تو ناراحتم . . .
نیشخند میزنم.
-اما اشتباه میکنی. من اصلاً ناراحت نیستم!
-پس . . .
دست روی شانهاش میگذارم.
-من فقط دلم نمیخواد مزاحمشون باشم . . .
-مزاحم چیه؟ من...منم شوخی کردم. خیلی خوشحالم قراره خواهرم شی . . .
یکدفعه خندهام میگیرد.
-اتفاقاً باید ناراحت باشی خواهری مثل من داره گیرت میاد . . .
پوفی میکشم.
-ناراحت نشیا ولی من موندم مامان من از چیه بابای تو خوشش اومده . . .
اخم میکند.
-به روت خندیدما . . .
لپش را میکشم.
-اخمنکن خوشگله بهت نمیاد . . .
دست در جیب مانتویش فرو میکند. همانطور که راه میرویم نگاهم به پسرهایی که با موتور مقابلمان هنرنمایی میکردند میافتد. پوزخند محکمی میزنم.
-آخه کدوم دختر عاقلی میاد با چهارتا بیکار رفیق شه؟
نرگس میخندد.
-بیعقل زیاده . . .
سری تکان میدهم. خانه ما فاصله زیادی تا مدرسه نداشت. خانه نرگس هم درست مقابل آپارتمان ما بود. موقع خداحافظی گفت:
-من امروز برات اتاقتو آماده میکنم . . .
میخندم.
-زحمت نکش عزیزم . . .
متعجب میشود.
-یعنی چی؟
شانهای بالا میاندازم.
-من قرار نیست مزاحم شما بشم . . .
-میفهمی چی میگی آیه؟
-ببین نرگسجان من واقعا علاقهای به این مزاحمت ندارم. اصرار هم نکن . . .
حرصش میگیرد.
-اما تو فقط هجده سالته . . .
-بیخیال عزیزم. برو خونه، به شوهر مامان هم سلام برسون . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_2 -والا شوهرخالهی منم روحانیه ولی خیلی
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_3
مامان با نگرانی روی مبل کنارم مینشیند.
-بسکن آیه. یعنی چی نمیای؟ میخوای چیکارکنی پس؟
-می خوام تنها زندگیکنم.
اخم میکند.
-محاله بزارم . . .
بی تفاوت خیارم را میخورم.
-اما من نمیام. هرکار بکنی فایده نداره . .
عصبانی به آشپزخانه میرود. خیلی دوستش داشتم. خیلی زیاد، اما نمیخواستم حال که بعد پانزدهسال قرار بود زندگی خوشی را شروع کند من مزاحمشباشم . . .
با خستگی وارد اتاقم شده و روبهروی آینه قدی قرار میگیرم. سهسالم بود که پدرم را در تصادف از دست میدهم. از همان زمان من ماندم و مامان. بابا ثروتمند بود. یعنی خانواده پدریم ثروتمند بودند. مامان یک تنهشرکت بابا را اداره میکند. از همان زمان با اقوام زیاد
ارتباط نداشتیم. یعنی مامان ادمخجالتی و کمرویی بود. یک مادربزرگ و پدربزرگ و یک عمو داشتم که دوسال پیش عمو و زنعموم طی یک تصادف جانشون را از دست میدهند. ماهی یکبار به پدربزرگ و مادربزرگم سر میزدم. با اینکه پدربزرگم ثروتمند بود ولی خودش را بازنشسته کرده بود و در همان خانه ویلایی قدیمی زندگی میکردند. با عمو و زنعموم زیاد ارتباط نداشتم. یعنی فقط در کل این سالها چندبار عموم و زنعموم را دیده بودم. طبیعی هم بود. تهران زندگی میکردند. فقط همینقدر میدانستم که یک پسر دارند. که اخرین بار در مراسم سوم عمو و زنعمو دیدمش . . .
پدر و مادر مامانم هم که خارج از کشور زندگی میکردند. زیاد ایران نمیآمدند. مامان هم انقدر درگیر کارهای شرکت بود که وقت نمیکرد بهشان سربزند. تا اینکه بالاخره زندگی مامان تغییر میکند و آقایصادقی که پدر نرگس همکلاسیام میشود دل به مامان میبازد و ازش خواستگاری میکند. آقایصادقی همسرش را موقع تولد نرگس سر زایمان از دست میدهد. به جز نرگس دو فرزند دیگر هم داشت. محمد و نجمه! که فقط محمد و نرگس در خانه بودند و نجمه چند سالی بود به خانه خودش رفتهبود.
باهم همسایه بودیم ولی خب زیاد نمیشناختمشان.
خلاصه بعد کلی اصرار بالاخره آقایصادقی از مامان رضایت میگیرد البته بماند که مامان اصلاً راضی نبود به این وصلت بیشتر به خاطر من اما خب من قانعشکردم که آقایصادقی مردشریفی هست و این ازدواج به صلاحاوست.
مامان بیچاره چه گناهی داشت باید پاسوز من میشد.
بالاخره منم یکروزی میرفتم خانه شوهر و او باید تنها میماند؟ پرروام صدامه! والا!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
زنگ کلاس که میخورد همه به سرعت بهسمت حیاط مدرسه میروند. متعجب ساندویچم را باز کرده و گاز گندهای ازش میکنم. ریحانه با ذوق وارد کلاس میشود.
-وای بچهها فهمیدین چیشده؟
نرگس کنجکاو میشود.
-چیشده؟
-حاج آقای جدید اومده . .
یکدفعه لقمه در گلویم میپرد.
مریم با خنده به پشتم میکوبد طوری که چشمانم داشت از حدقه بیرون میآمد.
-بابا نمیبینی کل نقشههاش پرید! این چطور خبردادنه!!!
-ول کن منو خفمکردی دختر . .
نرگس میخندد.
-ایندفعه میخوای چیکارکنی آیه؟
ساندویچم را داخل کولهام میاندازم و با هیجان استین های مانتویم را تا میکنم.
-امروز میریم واسه ارزیابی اولیه . . .
ریحانه همچنان که هنوز نفس نفس میزد میگوید.
-همونه . .
هر سه سوالی نگاهش میکنیم که ادامه میدهد.
-بابا چقدر شما پرتید. همون طلبه جوونه رو میگم دیگه . .
بشکنی میزنم.
-خب پس جنسمون جور شد . .
مریم با ذوق میخندد.
-چه شود!
نرگس ادای گریه در میآورد.
-ولی ایندفعه مطمئنم مدیر خفتمون میکنه.
-مهم نیست . .
تا هر چهارنفرمان از کلاس بیرون میزنیم صدای اذان بلند میشود.
به سمت سرویسبهداشتی میرویم تا وضو بگیریم. به جز مریم هر سهمان اهل نماز خواندن بودیم. به قیافه و . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_3 مامان با نگرانی روی مبل کنارم مینشیند
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_4
سر و شکلمان نمیخورد اما روی نماز تعصب عجیبی داشتیم. مخصوصا من که عاشق
نمازهای پدربزرگ و مادربزرگم بودم!
مثل چهارتا خالفکار با موهای کج و گیسوان بافتهشده بیرون از مقنعه به سمت نمازخانه
مدرسه میرویم. عاشق نمازجماعت بودم اما از خود امامجماعت بیزاربودم. حداقلش این
بود دوستداشتم یکی مثل پدربزرگم امام جماعت بایستد نه این . . .
چادرهایرنگی تا شده را برداشته و با دقت سرمان میکنیم طوری که یک تار مو هم دیده
نشود. حداقل نماز میخواندیم اُصولَش را هم باید رعایت میکردیم!
چون زود امده بودیم صف اول مینشینیم. آخرای اذان بود. پشت امام جماعت به ما بود و روی سجادهاش نشسته بود.هنوز چهره اش در دید نبود ولی مشخص بود قد بلند و هیکل متوسطی دارد. یعنی نه خیلی هیکلی و نه خیلی لاغر بود. خب به نسبت قبلیها بهتر بود.
همین که جوان بود اذیت کردن دلچسبتر میشد. یهو نرگس میزند زیرخنده. با تعجب
نگاهش میکنم. در گوشم میگوید.
-هیچی، یاد اون امام جماعت قبلی میافتم که سوسک کردی تو کفشش . .
مریم که وقتی نقشه داشتیم نمازخوان میشد کنار گوشم پچپچ میکند.
-تازه اون یکی که سرنماز عمامه سفیدشو برداشتیم و کلاهکپ ریحانه رو گذاشتیم . . .
ریز ریز میخندیدیم. صدای خندهمان کاملاً واضح بود ولی امام جماعت ذرهای واکنش نشان نمیدهد. اذان که تمام میشود، امام جماعت بلند شده و زیر لب اذان می گوید. تکبیر که میگوید دیگر تمام نقشهام را فراموش میکنم و وارد خلسهی آرام بخش نماز میشوم . . .
سلام نماز را که میدهیم با هیجان میگویم
-نچسب چقدر صداشم خوب بود. یعنی کیف کردم نماز خوندم . .
هر سه حرفم را تایید میکنند. یکدفعه امام جماعت بلند شده وسمتمان برمیگردد. نگاهی به صفهای شلوغ پشت سرم میاندازم. نمازخانه همیشه موقع نماز شلوغ بود اما این بار شلوغتر هم شده بود. تا دم در دختر بود که نشسته بود برای دیدن جمال این حاجآقا . .
تا چشمم به قیافهاش میخورد قند در دلم آب میشود. یکدفعه به خودم نهیب میزنم. ولی
هرچی هم چهرهاش دلنشین باشد یک حاجی بیشتر نبود. نرگس میخندد.
-چهریشویه . .
ریحانه تاییدش میکند.
-بیریخته . .
متعجب میشوم. پس چرا من فکر کردم دلنشین است؟ راست میگفتند. خیلی چهرهی جذابی نداشت اما به شدت مردانه بود! بیخیال افکارم میشوم و خوب به نطقهایش گوش میدهیم. در مورد اهمیت نماز جماعت حرف میزد. حاج آقای قبلی میآمد نماز میخواند و میرفت. البته قبلیترش هم مثل این یکی صحبت میکرد. اهمیت نمیدهم. یک کاری میکنم این یکی هم سر یک هفته نشده دمش را روی کولش بگذارد و برود.
زنگ آخر میخورد که از مدرسه بیرون میرویم. به شدت به فکر فرو رفته بودم و درحال ریختن نقشه برای این روحانی جدید بودم که نرگس دوباره سروکلهاش پیدا میشود.
-چطوری آبجی خوشگله؟
میخندم.
-خوبم تو چطوری؟
-خداروشکر. با احوال پرسی های شما . . .
-میبینم ذوقداری . . .
-نه کی گفته. من که مثل شما بیجنبه نیستم . .
-هرهر از خداتونم باشه مامان جوون من میاد خونه شما با اون همه مال و ثروت..
-بیخیال بابا خودتم میدونی که این پول واسه ما هیچه . . .
شانه ای بال می اندازم.
-شوخی میکنم . .
-واسه آخر هفته چی میخوای بپوشی؟ میخوای باهم بریم خرید؟
-نه نرگسی خودت برو من یکم کار دارم . .
میخندد.
-بعله کاراتم می دونیم . .
-خب دیگه خودت میدونی نقشهکشیدن کلی تمرکز میخواد . . .
بلندتر میخندد.
-ما که از دست تو موندیم!
-به خانه که میرسم دستی برایش تکان داده و وارد خانه میشوم. مامان مشغول کشیدن غذا بود.
-سلاامم بر مامان گلم من اومدم.
-خوشاومدی عزیزم. دستاتو بشور بیا غذا بخوریم . .
-چشم!!!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_4 سر و شکلمان نمیخورد اما روی نماز تعص
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_5
لباسای فرمم را با لباسای خونه عوض کرده و با هیجان وارد آشپزخانه میشوم. مامان مشغول کشیدن غذا بود.
-به به چه بویی راه انداختی . .
لبخند میزند.
-چه خبرا؟
قاشقی ماست به دهان میگذارم.
-سلامتی . .
-خیلی هیجانزده به نظر میرسی . . .
میخندم و به نقشههایم فکر میکنم.
-نه چیزی نیست فقط یکم زیادیخوشحالم . .
-امیدوارم همیشه اینطوری ببینمت . .
چشمکزده و تند تند غذایم را میخورم.
-چه خبرا؟ این روزا زیاد خونهای . .
-نباشم؟
-خب طبیعی نیست دیگه. قبلنا بیشتر شرکتبودی . .
آه میکشد.
-اشتباه بود. حالا میخوام اشتباهاتم رو جبران کنم . .
نیشخند میزنم.
-یکم دیر نیست؟
-نه چه دیری دخترم؟
-اهوم امیدوارم این جبران برای همسرآیندتون واقعا تاثیرگذار باشه . .
متعجب میشود.
-متوجه منظورت نمیشم آیه. مگه قرار نیست تو پیشم باشی؟
نفس عمیقی میکشم. در مورد این موضوع خیلی فکر کرده بودم. باید تصمیم را با مامان مطرح میکردم.
-مامان من تصمیمم رو گرفتم . .
دست از غذا خوردن میکشد.
-خب؟
پوفی میکشم.
-من نمیتونم با شما زندگی کنم . .
عصبی میشود. با ناراحتی لیوان آب را مینوشد.
-بسکن آیه . .
-ببین مامان بهم حقبده. من امسال کنکور دارم و با توجه به خوب درس خوندنم می دونم یک دانشگاه خوب انشاءالله قبول میشم. و تصمیم دارم مستقلشم . .
-هنوز تا کنکور مونده آیه..
-چیز زیادی نمونده مامان. فقط سه ماه دیگه . . .
آه میکشد.
-حق بده آیه چطور میتونم دوری تو تحمل کنم. کجا می خوای زندگی کنی؟ تنها؟ محاله اجازه بدم . . .
-خب خب . .
-خب چی؟
-برای اونشم فکرایی کردم . .
یک تایابرویش را بالا میدهد.
-چه فکری؟
لب میگزم.
یکدفعه سکوت میکند. انگار داشت فکر میکرد. پس از گذشت دهدقیقه نفسعمیقی میکشد.
میخوام برم پیش مامانجون و باباجون زندگی کنم. منتها تا وقتی که دانشگاهبرم . .
میکشد.
-خیلیخب. گرچه سختمه ازت دور باشم ولی موافقت میکنم . . .
لبخند میزنم.
-ممنونم مامان. من دوستدارم تو خوشبخت باشی . .
دستی به لپم میکشد.
-خوشبختی من زمانیه که بدونم تو خوشحالی . . .
چشم روی هم میگذارم.
-من خوشبختم مامان . . !(:
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با وارد شدن حاج آقای جدید به مدرسه، سریع ترهای از موهایم را یک وری رها کرده و به سرعت به سمتش میروم. نرگس هم همراهم بود. در قسمتی از سالن که کمتر دردید بود.
مقابلش می ایستم.
-سلام حاج آقا . . .
همانطور که انتظار میرفت با سری افتاده جواب سلام میدهد.
-علیکم سلام . .
به صدایم ناز میدهم.
-ببخشید حاجآقا سوالشرعی داشتم . .
نگاهی به ساعت مچیاش میاندازد. هنوز وقت داشتیم!
-بفرماید . .
صدایش نه سرد بود و نه سخت. ملایم ولی جدی!
پوفی میکشم.
-ببخشید حاجآقا من یهکار خیلی بدی کردم . . .
-چهکاری؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_5 لباسای فرمم را با لباسای خونه عوض کرده
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_6
نرگس که هر لحظه ممکن بود از خنده منفجر شود بازویم را سفت میگیرد و من مدام نیشگونش میگرفتم.
سرم را کمی نزدیک صورتش میبرم طوری که انگار میخواهم در گوشش بگویم که متعجب
سرش را عقب میبرد. با این حال آهسته میگویم.
-راستش...راستش حاج آقا من با یهپسری دوستشدم . . .
لب میگزم و ترهای از موهایم را بین انگشتم میچرخانم.
-با هم رفتیم سرقرار . .
یکدفعه متعجب میگویم.
-شما میدونید اصلاً قرار چیه؟
پوفی میکشد و نگاهی به سقف میاندازد.
-خیر نمیدونم . . .
نرگس دیگر طاقت نمیاورد و با ببخشیدی از پیشمان میرود. سعی میکنم خندهام را
کنترل کنم. جدی اما پر بغض میگویم.
-ای بابا بزارید براتون شفاف کنم حاج آقا..قرار یعنی یه دختر و پسر باهم دیگه میرن یهجای خلوت و . . .
-لازم به توضیح نیست بفرماید حکمشرعیه چی رو میخواید بدونید؟
صدایش به قدری جدی بود که سکوت میکنم.
-خب..خب میخواستم بدونم اگر اون پسر من رو بغل کرده باشه حکم شرعیش چیه؟
سری تکان میدهد.
--همسرتون هستن؟
سر تکان میدهم.
-نچ
-برادر یا پدرتون؟
-نچ
-پس چکارتون بودن؟
لب میگزم.
-دوستم . .
-گناه کردید!
و با عجله از کنارم رد میشود و من هاج و واج میمانم.
نرگس و مریم و ریحانه به سرعت نزدیکم میشوند.
-چیشد؟
-نابودش کردی؟
-خجالت کشید؟
عصبی میشوم.
-اهه چتونه شما بابا. هیچی نشد . .،
دمغ میشوند.
--واسه هیچی این همه خوندل خوردیم؟
مریم میخندد.
-فکر کنم این یکی خیلی کار داره . .
نرگس متعجب نگاهش میکند. مریم پوزخندی میزند که از دستش کفری میشوم.
-انگاری حاج آقا ایشون رو اسفالتکردن . .
دست در جیب فرو میبرم.
-اصلاً هم اینطور نیست واسه دفعهاول ترجیح دادم نرمال برخورد کنم . .
هر سهطوری بهم نگاه کردند که انگار خودت . . .
اذان را که میگویند هر چهارتا به سرعت به سمت نمازخانه میرویم. موقع نماز انقدر از
دست این حاج آقا عصبی شدم که دلم میخواست بکوبم به کلهاش ولی خب بیخیال شدم و به فکر نقشه بهتری افتادم . .
· · ─ ·🍃· ─ · ·
-خیلی خوشحالم مامان . .
با چشمان اشکی مرا میبوسد. آقایصادقی که بهتر بود از این به بعد احمدآقا صدایش بزنم
لبخند میزند.
-ولی خوشحال میشدم آیه جان میومدی خونهما..با این حال هروقت اومدی قدمت سر چشم ما . . .
نرگس و نجمه در آغوشم میگیرند. با محمد هم تبریکی رد و بدل میکنیم و در آخر با
خداحافظی دیگری از مامان چمدانم را از ماشین مامان به سمند باباجون منتقل میکنم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_6 نرگس که هر لحظه ممکن بود از خنده منفجر
- 𝟔 پآࢪت از ࢪمان جذابمون
تقدیم نگاهتون 🙃💗>>>
‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_6 نرگس که هر لحظه ممکن بود از خنده منفجر
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_7
باباجون و مامان جون وقتی فهمیدند قرار است به خانهشان بروم خیلی خوشحالشدند. با اینکه بهشان گفتم فقط تا زمان قبول شدن دانشگاه پیششان میمانم اما باز هم باباجون با روی باز در آغوشم گرفت . .
-همونم غنیمته باباجانم . .
مامانی مرا به سمت اتاقی در گوشه حیاط خوشگلشان هدایت کرد. چمدانم را داخل اتاق میگذارم.
-این اتاق مال پدرت بود عزیزم. حال ماله توعه. امیدوارم خوشتبیاد . .
با لبخند به اتاق بزرگ و دلبازی که درونش بودم خیره میشوم. اتاقی با ساخت قدیمی و پنجرههای سنتی و رنگیرنگی!
-خیلی نازه مامانی . .
-من میرم شام رو حاضر کنم. زود بیایها . .
-چشم . .
با لبخند روی تخت یکنفره اتاق مینشینم و به اتاق زل میزنم. یک کمد چوبی قدیمی گوشه اتاق قرار داشت و یک میز تحریر نسبتا نو!
خیلی زود وسایلم را جابهجا میکنم و یک تاپ بندی و شلوارک پایم کرده و موهایم را دم اسبی میبندم. خداروشکر هوا گرم بود و مجبور نبودم نگران سرمای اتاق باشم.
از اتاق که بیرون میروم با لبخند به باغ همیشه سرسبز باباجون خیره میشوم.
خیلی بزرگ نبود اما بسیار دلچسب بود.
هوا تاریک بود به همین خاطر به سرعت وارد خانه میشوم. خانه بزرگ،باباجون تنها یک اتاق داشت که مختص خودشان بود.
سه اتاق دیگر داخل حیاط بود. در این سالها هرگز به هیچ کدامشان سر نزده بودم. حتی اتاق پدرم،چون زیاد مهم به نظر نمیرسیدند!
ولی الان حسابی پشیمانم!
تا وارد خانه میشوم سلام بلند بالایی میکنم که یکدفعه نگاهم به مردی میخورد که پشت به من ایستاده بود و داشت با تلفن حرف میزد.
همین که صدای مرا می شنود متعجب برمی گردد که یکدفعه پاهایم سست میشوند.
این.. اینکه.. حاج آقاست؟
با آمدن مامانی نگاهم سمتش کشیده میشود.
مامانی هم با دیدن من تا میخواهد لبخند بزند یکدفعه نگاهش به سر و وضعم میافتد و لب میگزد.
-اومدی مادر؟
آب دهانم را قورت میدهم. بیتوجه به لب گزیده مامانی به حاج آقای مقابلم خیره میشوم. او همان طلبه جوان مدرسهمان بود؟ ولی او اینجا؟ اصلاً لباسش کو؟
تلفنش را قطع کرده و سرش را میخاراند.
-ببخشید به جا نیاوردم؟
این بار مستقیم داشت نگاهم میکرد. حق هم داشت. امروز اصلاً مرا ندیده بود از بس سرش پایین و بالا بود. لبخند میزنم.
-آیه هستم . .
مامانی با لبخند میگوید.
-بیا بشین امینجان. یادم رفت زودتر بهت بگم . .
امین متعجب کنار سفره مینشیند. باباجون هم وارد پذیرایی میشود. او هم با دیدن وضع لباسهایم جا میخورد اما چیزی نمیگوید و با لبخند کنار سفره مینشیند.
-چیو مامانجان؟
من هم کنار باباجون مینشینم.
مامانی با لبخند به من اشاره میکند.
-نشناختی؟ حق هم داری. از بس نبودی هیچکسو نمیشناسی.. آیه دخترعمو حسینته..وقتی کوچیک بوده دیدیش . .
امین لبخند میزند و نگاهش را سمت من میچرخاند.
-ببخشید زودتر به جا نیاوردم دخترعموجان . .
لبخند میزنم. خدایا این بشر همان حاجآقای امروز صبحه؟ با این حال حتما منو ندیده و یادش نمی آید. به همین خاطر من هم خودم را به نفهمی میزنم.
وای چه پسر گلی بوده و من اشتباه کردم!
-نه خواهش میکنم. منم شما رو نمیشناختم..
با لبخند ظرف غذایش را نگاه میکند.
-به به چه کردی ننه جون . .
مامانی با خنده ته قاشق را به بازویش میزند.
-باز داری اذیت میکنی . .
میخندد.
-قربون خندههات ننه جون. اینجوری بیشتر عشق میکنم..
بابایی میخندد.
-اذیتش نکن خانممو... بعدشم تو بیخود میکنی قربون زن من بشی ...
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_7 باباجون و مامان جون وقتی فهمیدند قرار
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_8
با لبخند به شوخیهایشان خیره میشوم و با لذت غذا میخورم.
وای اگر بچهها میفهمیدند حاجآقا پسرعمویه من بود؟ نهنه!
نباید میگفتم. اینجوری بیشتر اذیتم میکردن!
ولی عجب حاج آقایه باحالی بودها . .
امین تا سیر میشود دست از غذا کشیده و با گفتن دستت دردنکنهای به مامانی عقب میکشد.
-خب آیهخانم یکم از خودت بگو . .
-چی بگم؟
-هرچی دوست داری...چند سالته؟
چشمک میزنم.
-چند میخورم؟
-اممم فکرکنم پونزده!
با حرص میخندم.
-نخیر جناب. خودت بچه ای. من هجدهسالمه...
-اوه اوه چه سنی هم هستی . . .
پشتچشمی نازک میکنم.
-بله!
-پس کنکور داری؟
دست از غذا کشیده و تشکر میکنم.
-آره
-واسه چی میخونی؟رشتت چیه؟
-رشتم تجربیه. نمیدونم. خیلی بهش فکر نکردم . . .
-امیدوارم موفق باشی. کمکی خواستی درخدمتم . . .
دردل میخندم. تو که چیزی حالیت نیست چرا الکی بلوف میزنی!!!
-ممنونم!
به مامانی در شستن ظرف ها کمک میکنم و عزم خواب میکنم. با گفتن شببخیری به
حیاط میروم که امین را گوشی به دست میبینم.
-منظورت چیه؟ من خسته شدم! نه نه من دیگه حوصلتو ندارم . .
با شنیدن مکالمهاش چشمانم گرد شده و کنار درختی گوش میایستم.
-دیگم به من زنگ نزن. فهمیدی؟نه نه من با یه نفر دیگهام . .
میخندد.
-خیانت چیه دختر؟ مگ من بهت قولی چیزی دادم که سرعهدم وایستم؟
به به حاج آقایه مارو باش.
بعد ادای امروزش را در می اورم «گناهه!» یعنی واسه ما اه واسه شما بَهَ؟
-کاری نداری ؟ نخیرم ! بای بای
همین که تلفنش قطع میشود با استرس از اینکه یک وقت مرا نبیند پا تند میکنم که یکدفعه پایمپیچ میخورد.
امین با دیدنم شوکه شده و سریع به سمتم میآید.
-خوبیآیه؟
روی زمین افتاده و آخ و اوی می کنم.
-آره خوبم دارم واست ادا در میارم . .
میخندد.
-حاضرجوابم که هستی..ببینم میتونی بلندشی؟
-آره بابا چرا نتونم؟ زده به سرم واسه همینه نشستم . . .
دوباره میخندد.
-بزار کمکت کنم!
یکدفعه چشمانم گرد می شود. نـــــــــه! بابا عجب شِیِخِ باحالی بود!
پوزخند میزنم.
-حرام نیست؟!
میخندد.
-منم که نمیخوام دست به تو بزنم . .
و یکدفعه از روی لباس از کمرم گرفته و بلندم می کند. عجب مردک باهوشی بود!
-اها الان حلال بود!
میخندد و چیزی نمیگوید. به سختی سمت اتاقم میروم.
-مطمئنیخوبی؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_8 با لبخند به شوخیهایشان خیره میشوم و
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_9
-آره آره خوبم . .
-باشه پس شببخیر!
-شب بخیر . .
همین که میرود به سختی وارد اتاقم شده و روی تخت دراز میکشم. خدایا! عجب مرا شگفتزده کردی امشب! عجب حاجآقای آب زیرکاهی بود. عجب!
نهبه آن سربه زیری مدرسهاش و نه به این . . .
· · ─ ·🍃· ─ · ·
زنگ تفریح که میخورد به سرعت از کلاس خارج میشوم. نرگس هم دنبالم میآید.
-کجا میری؟
-هیچی میرم وضو بگیرم . .
متعجب نگاهم میکند.
-همین چند دقیقه پیش ازت سوال کردم گفتی وضو دارم!
لبخند دندان نمایی میزنم.
-عزیزم شاید باید برم سرویس بهداشتی!
-اهان . . .
بهطور خیلی نامحسوس نرگس را دور میزنم و سمت سرویس بهداشتی راه کج میکنم ولی به محض اینکه نرگس به داخل سالن میرود راهم را سمت درب مدرسه کج میکنم و کنار
درختی میایستم.
به ساعت مچیام خیره میشوم. باید باور میکردم.
آیا این حاجآقا همان پسرعموی خودمان است؟ من که شک داشتم!
کمی بعد درب مدرسه باز شده و حاج آقا یعنی همان پسرعمو امین وارد میشود.
با دیدنش دلم میخواست سکته کنم. از شدت تعجب.
دقیقا خودش بود. امین بود!
خدایا، این بشر با آن همه راحت بودنش حاج آقا بود؟
لبخند میزنم.
-پس اگر بروم نزدیکش یعنی آشنابازی در میآورد؟حتما دیگه!
اذان که تمام میشود با لبخند سمت نمازخانه میروم که ریحانه و نرگس و مریم چادر به سر صف اول نماز ایستاده بودند. با خنده سری برایشان تکان میدهم. اگر میدانستید این حاجآقا پسرعموی من است که دیگر ولم نمی کردید!
همانجا دم درب خودم را با بند کفشم معطل میکنم که امین میآید. با لبخند نگاهی به
اطراف میاندازم. نگاه دخترا روی امین بود. حق هم داشتند. چهره تو دل برویی داشت. نمیگویم جذاب یا خیلی خوشگل بود، ولی چهره بسیار مردانه و محجوبی داشت!
فقط من میدانستم چه روحیهای پشت این چهره سرد حاج آقاییاش پنهان است!
در دل ریز ریز میخندم.
همین که کفشهای سادهاش را از پا خارج میکند مقابلش می ایستم و لبخند عریضی میزنم.
-سلام . .
انگاری جا میخورد. بدون آن که نگاهش را بالا بیاورد سری تکان میدهد.
-علیکم سلام . . .
دیگر چیزی برای گفتن نداشتم.
الان چرا راهش را سد کرده بودم؟ نه نگاهش را بالا می آورد و نه اخمش را کنار میگذاشت!
-ببخشید اجازه میدید رد شم؟
متعجب از جلوی راهش کنار می روم.
-اره برو . .
-ای بابا این امینم عجیب میزدها . .
بیخیال افکارم وارد نمازخانه شده و چادر نماز را سرم کرده و صف دوم می ایستم .
ریحانه و نرگس و مریم ریز ریز میخندیدند و منتظر به من نگاه میکردند تا حرکتی بزنم ولی اصلا حوصله نداشتم.
رفتار امین بدجور ذهنم را مشغول خودش کرده بود.
یعنی چه؟ یعنی این لباس را که می پوشید کُنِ فَیَ کن میشد؟! عجبا!
بیخیال او میشوم.
نماز را بچسب. خدایا خودت یک کاری کن سر از کار این امین در بیاورم.
دمت گرم قربونت برم!
-الله اکبر!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
مشغول تستزنی بودم که صدای درب حیاط بلند میشود. درب اتاقم باز بود و یک پایم از اتاق آویزان بود.
با دیدن باباجون با ذوق سلامی کرده و سمتش میروم و میبوسمش.
دستی به موهایم کشیده و سیب تازهای را از بین پلاستیکی که سیبهای ظاهرا خراب دارد بیرون کشیده و دستم میدهد.
-بیا قربونتبرم . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦