‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_7 باباجون و مامان جون وقتی فهمیدند قرار
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_8
با لبخند به شوخیهایشان خیره میشوم و با لذت غذا میخورم.
وای اگر بچهها میفهمیدند حاجآقا پسرعمویه من بود؟ نهنه!
نباید میگفتم. اینجوری بیشتر اذیتم میکردن!
ولی عجب حاج آقایه باحالی بودها . .
امین تا سیر میشود دست از غذا کشیده و با گفتن دستت دردنکنهای به مامانی عقب میکشد.
-خب آیهخانم یکم از خودت بگو . .
-چی بگم؟
-هرچی دوست داری...چند سالته؟
چشمک میزنم.
-چند میخورم؟
-اممم فکرکنم پونزده!
با حرص میخندم.
-نخیر جناب. خودت بچه ای. من هجدهسالمه...
-اوه اوه چه سنی هم هستی . . .
پشتچشمی نازک میکنم.
-بله!
-پس کنکور داری؟
دست از غذا کشیده و تشکر میکنم.
-آره
-واسه چی میخونی؟رشتت چیه؟
-رشتم تجربیه. نمیدونم. خیلی بهش فکر نکردم . . .
-امیدوارم موفق باشی. کمکی خواستی درخدمتم . . .
دردل میخندم. تو که چیزی حالیت نیست چرا الکی بلوف میزنی!!!
-ممنونم!
به مامانی در شستن ظرف ها کمک میکنم و عزم خواب میکنم. با گفتن شببخیری به
حیاط میروم که امین را گوشی به دست میبینم.
-منظورت چیه؟ من خسته شدم! نه نه من دیگه حوصلتو ندارم . .
با شنیدن مکالمهاش چشمانم گرد شده و کنار درختی گوش میایستم.
-دیگم به من زنگ نزن. فهمیدی؟نه نه من با یه نفر دیگهام . .
میخندد.
-خیانت چیه دختر؟ مگ من بهت قولی چیزی دادم که سرعهدم وایستم؟
به به حاج آقایه مارو باش.
بعد ادای امروزش را در می اورم «گناهه!» یعنی واسه ما اه واسه شما بَهَ؟
-کاری نداری ؟ نخیرم ! بای بای
همین که تلفنش قطع میشود با استرس از اینکه یک وقت مرا نبیند پا تند میکنم که یکدفعه پایمپیچ میخورد.
امین با دیدنم شوکه شده و سریع به سمتم میآید.
-خوبیآیه؟
روی زمین افتاده و آخ و اوی می کنم.
-آره خوبم دارم واست ادا در میارم . .
میخندد.
-حاضرجوابم که هستی..ببینم میتونی بلندشی؟
-آره بابا چرا نتونم؟ زده به سرم واسه همینه نشستم . . .
دوباره میخندد.
-بزار کمکت کنم!
یکدفعه چشمانم گرد می شود. نـــــــــه! بابا عجب شِیِخِ باحالی بود!
پوزخند میزنم.
-حرام نیست؟!
میخندد.
-منم که نمیخوام دست به تو بزنم . .
و یکدفعه از روی لباس از کمرم گرفته و بلندم می کند. عجب مردک باهوشی بود!
-اها الان حلال بود!
میخندد و چیزی نمیگوید. به سختی سمت اتاقم میروم.
-مطمئنیخوبی؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_8 با لبخند به شوخیهایشان خیره میشوم و
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_9
-آره آره خوبم . .
-باشه پس شببخیر!
-شب بخیر . .
همین که میرود به سختی وارد اتاقم شده و روی تخت دراز میکشم. خدایا! عجب مرا شگفتزده کردی امشب! عجب حاجآقای آب زیرکاهی بود. عجب!
نهبه آن سربه زیری مدرسهاش و نه به این . . .
· · ─ ·🍃· ─ · ·
زنگ تفریح که میخورد به سرعت از کلاس خارج میشوم. نرگس هم دنبالم میآید.
-کجا میری؟
-هیچی میرم وضو بگیرم . .
متعجب نگاهم میکند.
-همین چند دقیقه پیش ازت سوال کردم گفتی وضو دارم!
لبخند دندان نمایی میزنم.
-عزیزم شاید باید برم سرویس بهداشتی!
-اهان . . .
بهطور خیلی نامحسوس نرگس را دور میزنم و سمت سرویس بهداشتی راه کج میکنم ولی به محض اینکه نرگس به داخل سالن میرود راهم را سمت درب مدرسه کج میکنم و کنار
درختی میایستم.
به ساعت مچیام خیره میشوم. باید باور میکردم.
آیا این حاجآقا همان پسرعموی خودمان است؟ من که شک داشتم!
کمی بعد درب مدرسه باز شده و حاج آقا یعنی همان پسرعمو امین وارد میشود.
با دیدنش دلم میخواست سکته کنم. از شدت تعجب.
دقیقا خودش بود. امین بود!
خدایا، این بشر با آن همه راحت بودنش حاج آقا بود؟
لبخند میزنم.
-پس اگر بروم نزدیکش یعنی آشنابازی در میآورد؟حتما دیگه!
اذان که تمام میشود با لبخند سمت نمازخانه میروم که ریحانه و نرگس و مریم چادر به سر صف اول نماز ایستاده بودند. با خنده سری برایشان تکان میدهم. اگر میدانستید این حاجآقا پسرعموی من است که دیگر ولم نمی کردید!
همانجا دم درب خودم را با بند کفشم معطل میکنم که امین میآید. با لبخند نگاهی به
اطراف میاندازم. نگاه دخترا روی امین بود. حق هم داشتند. چهره تو دل برویی داشت. نمیگویم جذاب یا خیلی خوشگل بود، ولی چهره بسیار مردانه و محجوبی داشت!
فقط من میدانستم چه روحیهای پشت این چهره سرد حاج آقاییاش پنهان است!
در دل ریز ریز میخندم.
همین که کفشهای سادهاش را از پا خارج میکند مقابلش می ایستم و لبخند عریضی میزنم.
-سلام . .
انگاری جا میخورد. بدون آن که نگاهش را بالا بیاورد سری تکان میدهد.
-علیکم سلام . . .
دیگر چیزی برای گفتن نداشتم.
الان چرا راهش را سد کرده بودم؟ نه نگاهش را بالا می آورد و نه اخمش را کنار میگذاشت!
-ببخشید اجازه میدید رد شم؟
متعجب از جلوی راهش کنار می روم.
-اره برو . .
-ای بابا این امینم عجیب میزدها . .
بیخیال افکارم وارد نمازخانه شده و چادر نماز را سرم کرده و صف دوم می ایستم .
ریحانه و نرگس و مریم ریز ریز میخندیدند و منتظر به من نگاه میکردند تا حرکتی بزنم ولی اصلا حوصله نداشتم.
رفتار امین بدجور ذهنم را مشغول خودش کرده بود.
یعنی چه؟ یعنی این لباس را که می پوشید کُنِ فَیَ کن میشد؟! عجبا!
بیخیال او میشوم.
نماز را بچسب. خدایا خودت یک کاری کن سر از کار این امین در بیاورم.
دمت گرم قربونت برم!
-الله اکبر!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
مشغول تستزنی بودم که صدای درب حیاط بلند میشود. درب اتاقم باز بود و یک پایم از اتاق آویزان بود.
با دیدن باباجون با ذوق سلامی کرده و سمتش میروم و میبوسمش.
دستی به موهایم کشیده و سیب تازهای را از بین پلاستیکی که سیبهای ظاهرا خراب دارد بیرون کشیده و دستم میدهد.
-بیا قربونتبرم . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_9 -آره آره خوبم . . -باشه پس شببخیر! -
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_10
--ممنونم بابایی..
-درساخوبه؟
-خداروشکر. دارم با جدیت میخونم . .
-مطمئنم شبیه بابای خدابیامرزت بهترین رشته رو قبول میشی . .
لبخند میزنم. میوهها بدجور ذهنم را درگیر کرده بودند.
یعنی میوهفروش از پیری بابایی سوءاستفاده کرده بود و این ها را به او انداخته بود؟
-میگم بابایی . .
-جانم دخترم؟
-فکرکنم سرتون کلاه رفته . .
میخندد و روی تخت چوبی حیاط مینشیند.
کنارش نشسته و پلاستیک سیب هارا از دستش میگیرم.
-آخه اکثر سیباتون خرابه . .
لبخند میزند.
-نه عزیزم سرم کلاه نرفته!
متعجب میشوم.
-پس . .
-خودم اینارو خریدم . .
هنگ میکنم.
-آخه چرا خراب؟
-راستش دخترم این میوه فروش محله بنده خدا پیر و فرتوت شده. درامد زیادی هم نداره بنده خدا.
اگر من اینارو نخرم اینا رو دستش می مونند. بعدشم من کی باشم بخوام میوه های تازه بخورم وقتی خیلی ها همینا رو هم ندارن. تازه اگه یکم تنبلیمو بزارم کنار و با چاقو خراباشو بکنم میشه یک سیب تر و تازه!
لبخند میزنم.
عجب قلب مهربانی!
-خیلی مهربونید باباجونم!
بابایی به خانه می رود و من هم با ذوق سیب را داخل حیاط می شویم و با خوشی سیب را گاز میزنم.
چه قدر این مرد بزرگ بود!
دوباره مشغول تستزنی میشوم که این بار امین با سروصدا وارد خانه می شود.
در بدو ورود نگاهش به من میافتد.
-به به آیه خانوم . .
بی اختیار اخم میکنم.
نه به آن رفتارش و نه به این رفتارش . . .
-سلام . .
عبا و عمامهاش تنش نبودند.
لبخند زده و کنارم مینشیند.
-به منم سیب میدی ؟
گاز آخر را میزنم.
-نچ!
-خیلیخب بابا حداقل به دونههاش رحم کن!
بی اختیار دهان باز میکنم و میخواهم از رفتار امروزش بگویم ولی یکدفعه بی خیال می شوم.
شاید.. شاید ترجیح میداد آنجا همدیگر را نشناسیم.
اما خب حداقل میتوانست بگوید!
باقی مانده سیب را به داخل باغچه پرت میکنم.
-درس میخونی؟
با دقت به کتابهایم خیره میشوم.
-نه بابا دارم سیرک می بینم . .
میخندد.
-اها میگم چرا عین دلقکا هی تغییر حالت میدی . .
مشتی به بازویش میزنم.
-بدجنس نشو . .
بی اختیار زمزمه میکنم.
-به اندازه شما حرفهای نیستم . . .
-چیزی گفتی؟
سر تکان میدهم.
-نچ!
موهایم را بهم میریزد.
-من امشب میخواستم برم بیرون گفتم بپرسم شاید توهم بخوای بیای . .
لب میچینم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_10 --ممنونم بابایی.. -درساخوبه؟ -خدار
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_11
--دوستدارم . . .
-خب پس میای؟
سر تکان میدهم.
-ولی خب باید درس بخونم . . !
متفکر نگاه میکند.
-خیلی خب پس بخون افرین دخترخوب .
بغض میکنم.
-یکم دیگه اصرار می کردی شاید میاومدم!
میخندد.
-اتفاقاً نباید اصرار کنم. بشین درستو بخون وروجک!
به ظاهر قهر میکنم. اتاق امین رو به روی من بود. کنار اتاق امین یک اتاق دیگر هم بود که
فکرکنم خالی بود. به اتاقش که می رود پوفی میکشم و دوباره مشغول میشوم. این بشر هم
مرا گیر آورده بود!
حدود یک ساعت بعد امین با کلی تیپ زدن می رود. اذان مغرب را که می گویند نمازم را می خوانم و اینبار روی تخت چوبی نشسته و به درس خواندنم ادامه میدهم. هنوز نیم ساعت از اذان نگذشته بود که مامانی و بابایی از خانه بیرون می زنند.
-آیهجان اینجایی مادر ؟
-آره مامانی؛چیزی شده؟
-نه دخترم. من و بابابزرگت تا خونه همسایه کناری میریم یک سر بزنیم و برمی گردیم. تازه از کربلا اومدن . .
نزدیک در میشوند.
-فقط یک زحمتی برات دارم. قابلمه غذا روی گازه. بیزحمت یکساعت دیگه برو زیرشو خاموش کن . . !
لبخند میزنم.
-باشه مامانی . .
بابایی قبل از آن که درب را ببندد میگوید.
-هوا دیگه تاریک شده. کمکم برو تو اتاقت دخترم . .
با گفتن چشمم میروند. نفس عمیقی میکشم و کش و غوصی به تن کوفتهام میدهم.
درس خواندن هم عجب انرژی از انسان میگرفت.
فکر کنم برای امروز کافی بود. مشغول جمع کردن کتابهایم میشوم که یکدفعه صدای گفتگویی آهسته از پشت درب حیاط می آید.
چون حیاط خیلی بزرگ نبود به راحتی میشد فهمید کسی پشت درب است. متعجب و با چشم هایی گرد شده از تخت بیرون میپرم و نزدیک درب میشوم.
نزدیک درب خیلی تاریک بود. بی اختیار می ترسم.
این مامانی و بابایی با خودشان نمی گفتند یک دختر را این وقت شب نباید تنها بگذارند؟ قلبم به تپش می افتد. نکند دزد باشد؟ نه نه! شاید امین باشد.
آخر امین؟ او که مهمانی بود.
گوشم را به درب می چسبانم.
صدا مشخص نبود فقط زمزمههایی نامفهوم می آمد.
خدایا، من چه کنم!
در همین گیر و دار فکر کردن و نقشه ریختن بودم که یکدفعه صدای پا به در نزد یک میشود.
وای نکند از بالای دیوار به داخل بپرد؟
آب دهانم را قورت میدهم و به د یوار میچسبم. نگران نباش آیه. اصلاً نگران نباش. خیر سرت کمربند مشکی ووشو داری!
ثانیه ای بعد کلید روی در می چرخد.
یاخود خدا. کلید هم داشت!!!!!!!
نفس هایم به شماره می افتند.
دیگر کاری نمیشد کرد.
فقط باید خفتش میکردم.
وگرنه او زودتر مرا خفت می کرد.
درب حیاط باز شده و قامت مردی ظاهر می شود.
با دیدن کلاه سیاهش قلبم به دهانم می آید.
همین که درب را می بندد زیر لب بسم اللهی گفته و با یک حرکت سریع از پشت سر یک دستم را روی دهانش گذاشته و با دست دیگرم تکه چوب سر تیزی را که از روی زمین پیدا کرده بودم در گودی کمرش فشار می دهم.
صورتش را نمیدیدم ولی شوکه شدنش حسابی مشهود بود.
قدش بلند بود اما روی پاشنه پا میایستم و با حرص زمزمه میکنم.
-بخوای حرکت اضافی بکنی کشتمت . .
تا صدایم را میشنود با یک حرکت سریع از زیر دستم بیرون می رود و مقابلم می ایستد.
حرکتش به قدری سریع و حرفهای بود که بهت زده دستانم در هوا خشک می شوند.
زیر آن تاریکی هیچ چیز مشخص نبود. یادم باشد به بابایی بگویم یک لامپ هم اینجا بگذارد!
-تو کی هستی؟
صدای عصبانی مرد مقابلم مرا به خودم می آورد.
چشمم روشن! شب تاریک به دزدی آمده آن وقت می پرسد تو کی هستی!
عصبانی دستانم را مشت میکنم.
-عجب دوره زمونهای شده. دزدام طلبکارن!
پوفی میکشد.
-گفتم شما کی هستید؟
اخم میکنم.
-عجب پرویی هست یاااا. تو اومدی دزدی اونوقت از من میپرسی؟
-دزدی چی؟ اینجا خونه منه!
-باز خوبه دزدام پـ...
یک لحظه ماتم میبرد. او چه گفت؟ خانهاش؟
کمی جلوتر میروم.
او هم قدمی به عقب برمی دارد.
من اما با چشمانی کنجکاو جلوتر رفته تا اینکه بالاخره زیر نور لامپ قرار میگیریم.
تا اینکه با دیدن فرد مقابلم وامی مانم.
این...این که امین بود!!!
متعجب سمتش می روم و نگاهی به لباس های حاج آقایی اش می اندازم.
-امین! تو کی اومدی؟
او هم تا نگاهش به من می افتد، یکه خورده و فورا سر به زیر می اندازد. چیزی نمیگوید اما زیر لب مدام چیزی زمزمه میکند.
-امین . .
همین که دستم روی بازویش می نشیند فورا دستش را می کشد.
با عصبانیت میگوید.
-معلوم هست شما دارید چیکار می کنید خانوم محترم؟ گفتم شما کی هستید؟
اخم کرده دست به سینه میزنم.
-معلوم هست چته امین؟ مگه نرفته بودی مهمونی؟ باز چی شده با این تیپ و قیافه برگشتی ؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_11 --دوستدارم . . . -خب پس میای؟ سر تک
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_12
تا بخواهد چیزی بگوید یکدفعه درب حیاط باز شده و مرد دیگری وارد میشود.
تا بخواهم واکنشی نشاندهم صدای آشنایی به گوش میرسد.
-آیه تو اینجا چیکار میکنی؟
متعجب به فرد روبهرویم خیره میشوم.
-بسم الله . . !
دوباره به فرد پشت سرم خیره میشوم.
-خدایا، توبه!
با چشمانی وحشت کرده دوباره به امین خیره میشوم. خدایا، این امین بود یا این؟
تا بخواهم از شدت حیرت سکته ناقص بزنم امینی که لباس حاجآقایی نداشت به سرعت نزدیکم میشود و بازویم را میگیرد.
-خوبی آیه؟
چشمهایم را روی هم میفشارم.
-اینجا چه خبره امین؟
امین خندهاش میگیرد. تا می خواهد چیزی بگوید، امین حاجآقا با عصبانیت زمزمه میکند.
-منم خیلی دوستدارم بدونم اینجا چهخبره امین آقا . .
امین خندهاش را میخورد و خطاب به من زمزمه میکند.
-بابا نترس آیهخانم. این علیآقا برادر منه . .
آب دهانم را قورت میدهم و به علی خیره میشوم. مگر میشود این همه شباهت؟!
-خالی نبند . .
این بار بلند میخندد.
-خالی بستن چیه دختر خوب...علی آقا داداش دوقلوی منه . .
با دهان باز نگاهشان میکنم.
علی کلافه به زمین چشم دوخته بود و امین هرهر میخندید.
-مگه ممکنه؟ چرا من خبر نداشتم؟
امین با خنده روی تخت حیاط می نشیند.
-فکر می کردم میدونستی . .
علی بیتوجه به ما سمت همان اتاقی که فکر میکردم خالیست میرود.
پس این اتاق متعلق به او بود! آخ چه بیتربیت!
با چشمغره نگاهش میکنم.
-نخیر از کجا میدونستم. من فکر میکردم
عمو یک پسرداره!!
با خنده به دست هایش تکیه میدهد.
-از بس ارتباط فامیلیمون صفر بوده .
سری تکان داده و به سمت خانه میروم.
حسابی گیج شدهبودم.
زیرقابلمه را که خاموش میکنم امین صدایم میزند.
-مامانی بابایی کجان؟
--رفتن خونه همسایه . .
خیاری از داخل یخچال برمیدارد.
-واسه چی؟
-انگاری از کربلا اومدن . . .
هومی میگوید و پشت میز مینشیند و مشغول گاز زدن خیار میشود.
-وای امین نشستیش . .
شانهای بال می اندازد.
-بیخیال بابا میکروب واسه بدن لازمه!
باتاسف نگاهش میکنم و پشت میز مینشینم و مشغول درست کردن سالاد شیرازی میشوم.
-واقعا بزرگ نشدی امین . .
لپم را میکشد.
-مثل تو تپلو و گوگولی موندم!!!
هاج و واج نگاهش میکنم.
-من کجام تپله؟ به این بی بی فیسی . . ؟
تکه گوجهای برمیدارد که پشت دستش میکوبم.
-بابا بیبی فیس وحشی . . .
میخندم. یهو یاد مدرسه میافتم!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_12 تا بخواهد چیزی بگوید یکدفعه درب حیاط
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_13
-پس بگو!
نچی میکند.
-وای وای دخترعمومون خل شد . .
پرحرص فوتی میکشم.
-چرت و پرت نگو امین
-خب چیشده؟
-پس علی شما بوده که میومد مدرسه . .
سوالی نگاهم میکند. با خنده ماجرا را برایش توضیح میدهم که شروع به خندیدن میکند.
-واقعا؟ فکر میکردی منم؟
-آره فکر میکردم دوشخصیتی هستی . .
انقدر میخندد که اشک از چشمانش خارج میشود.
-خب یکم برام بگو . .
-از چی؟
-از داداشت دیگه...چطوریه اون انقدر یقهبستست و تو انقدر ولی؟
اهمی می گوید و جدی میشود.
-کی گفته دخترجون من ولم؟ من فقط یکم راحتم . .
میخندم.
-هیچی دیگه معلوم نیست مامان ما سرحاملگیش چیکار می کرده دو موجود متفاوت به دنیا آورده!
-اون که صددرصد . .
میخندم. با لودگی ادامه میدهد.
-احتمال من سمت چپ مامانم بودم و علی سمت راست. این بوده شیطان تسلط خاصی رو من داشته و فرشتههام پیش علی بودن .
با خنده به سالاد؛ ابلیمو اضافه میکنم.
-خب کم نمک بریز . .
-اصلا ببینم من چرا باید از داداشم برای تو بگم؟ خودت ناموس نداری ؟
با حرص که نگاهش میکنم با خنده میگوید.
-خیلی خب منو نخور...هیچی دیگه دیپلممون رو که گرفتیم داداش علی کنکور قبول شد. یعنی هردومون قبول شدیم. من رشته مورد علاقم برق قبول شدم و علی پزشکی قبول شد!
هنگ میکنم.
-علی؟ پزشکی؟ اینکه اخونده؟
با خنده ادامه میدهد.
-نزدیک به یکسالی علی درس خوند تا اینکه بورسیه گرفت برای کانادا. رفت تا اونجا ادامه تحصیل بده...بعد اینکه درسش تموم شد و تخصصش رو گرفت اومد ایران اما این علی دیگه اون علی سابق نبود.
البته همیشه بچه مسجدی بود ولی خب خیلی سفت و محکم نبود. وقتی اومد به بابام گفت که قصد نداره بیمارستان بره و مطب بزنه و میخواد طلبه بشه.
هممون تعجب کردیم.
از این اتفاق بابایی و بابام خیلی خوشحال شدن.
طوریکه فهمیدیم علی همزمان با تحصیل پزشکی مشغول تحصیل در حوزه علمیه بوده و سطح سه رو تموم کرده و میخواد داخل ایران سطح خارجش رو ادامه بده . .
متعجب به حرفاش فکر میکردم.
-چقدر عجیب؟ نفهمیدی چی باعث شده انقدر تغییر کنه؟
لبخند میزند.
-راستش این رو فقط به من گفته و ازم قول گرفته به کسی نگم.
لب میچینم.
-خب به منم بگو دیگه . .
با چشمانی خبیث نگاهم میکند.
-برو دخترجان فضولی کار خوبی نیست .
خواستم چیزی بگویم که مامانی و بابایی وارد خانه می شوند.
سریع به کمک امین سفره را پهن میکنیم که صدای علی [یاالله] گویان می آید.
با خنده میگو یم.
-بابایی حجاب کن دیگه بنده خدا هلاک شد!
امین میزند زیر خنده و مامانی و بابایی با لبخند و نگرانی به همدیگر خیره می شوند. خب به من چه.
من که نمیتوانستم بخاطر اعتقادات یک نفر دیگر پا روی اعتقادات خودم بگذارم..
علی سر به زیر وارد خانه میشود. لباسهایش را عوض کرده بود.
یک پیراهن کرم و شلوار راحتی مشکی. دلم با دیدن موهای ساده و یک طرف شانهزدهشان میرود.
اخی گوگولی چه . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_13 -پس بگو! نچی میکند. -وای وای دخترعم
- 𝟕 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون 🥲🎀!(:
‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
‹ رایحۀمـٰاه ›
یک سال از این قاب گذشت😭🖤 ‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
تهران کربلا شده ❤️🩹:)
هدایت شده از مثلا پرایوت
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ویدئو هم خیلی در حال دست به دست شدنه
چون شخص داخل ویدئو خیلی شبیه به رهبر معظم انقلاب هستش
البته صحت این تایید شده نیست ولی ویدئوی مربوط به اعلام مجری مصلی تایید شده است و دوستانی،که مصلی بودن هم میتونن شهادت بدن
#باید_برخاست #امام_شهید #رهبر_شهید #اقای_شهید #تشییع
@perayvet✍️