eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
118 دنبال‌کننده
21 عکس
22 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_13 -پس بگو! نچی میکند. -وای وای دخترعم
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› ناز بود! هااااا؟ من چرا فکرمیکردم حاج‌اقاها شبا هم با همین لباسا میخوابن؟ یکدفعه به خودم می‌آیم. نخیر با اون برخوردی که اول داشتم مشخص هست که چقدرمرد روی مُخی است. با ولع مشغول خوردن شام میشوم که علی به همه سالم میکند و با تعجب به تنها جای‌خالی کنار من نگاه میکند. در دل میخندم . بله بله بفرما بیا بشین که شیطان‌رجیم گولت میزند.کسی توجهی به علی نکرد. علی پوفی میکشد و زیر لب استغفرالله‌ی گفته و با بیشترین فاصله از من گوشه سفره مینشیند. مامانی با لبخند بشقابی برای علی می‌کشد. -بخور قربونت برم حتما امروز خیلی خسته شدی مادر . . علی لبخند محوی میزند. -خدانکنه مادر این چه حرفیه . . . امین پوفی میکشد. -ولی مامانی این همه تبعیض!؟ مامانی لپش را میکشد. -من فدای تو گل‌پسرم بشم عزیزدل مادر :) بابایی میخندد. -خرس گنده شدین ها . . دمغ شده نگاهشان میکنم. -منم کشک!!!!! یکدفعه بابایی و مامانی همزمان می‌گویند. -فدات بشم!(: لبخند عریضی میزنم و با اشتهای بیشتری به غذا خوردنم ادامه میدهم. آخ که چقدر دستپخت مامانی خوب بود. ولی خب گاهی وقتا دلم برای دستپخت مامان خودمم تنگ میشد. حیف! حیف که خیلی خوشبخت است. خداروشکر! به کمک مامانی ظرف هارا می شوریم و بعد از خوردن میوه همه بنا بر خواب میگذاریم. در طول این مدت علی مشغول صحبت با بابایی بود و امین هم با موبایلش ور می رفت. احساس میکردم علی اصلا از حضور من راضی نیست. این را از اخمش می توانستم تشخیص دهم ولی خب به درک! مگه اینجا خونه او بود! خیلی خسته شده بودم. امروز هم حسابی درس خوانده بودم و انرژی ام به کلی تحلیل رفته بود. با شب بخیری از همگی جز علی به اتاق خودم رفته و به سرعت روی تختم میخزم. انقدر خوابم می آمد که حتی وقت نکردم به علی و رفتارهایش فکر کنم. اشکالی ندارد. باشد برای بعد! · · ─ ·🍃· ─ · · نزدیک به دوماه و نیم گذشت. در این دوماه انقدر مشغول درس خواندن بودم که فقط برای نهار و شام به خانه می رفتم و بقیه ساعات مشغول تست زدن بودم. مامانی هم با مهربانی مدام برایم مغز بادام و پسته و میوه می اورد که خدای نکرده ضعف نکنم. امین را خیلی کم می دیدم. شنیده بودم پروژه خوبی برداشته و هر روز سر ساختمان است. از علی هم خبر نداشتم. یعنی تنها ساعتی که می دیدم چراغ اتاقش روشن است موقع اذان صبح بود. البته خب من هم زیاد بیرون نمی آمدم. این چند وقت هم چون فهمیده بودم علی پسرعمویم همان حاج آقایه مدرسه است دیگر تلاش نکردم تا اذیتش کنم چون خیلی خودش را می گرفت و من از مغرور بازی خوشم نمی آمد. آسه می آمد و آسه هم می رفت و هیچ توجهی به دخترها نداشت. هر روز با مادرم در تماس بودم و دوباری به خانه شان دعوت شده بودم ولی تمایلی نداشتم زیاد به انجا بروم. همین که می دیدم خوشبخت است برایم کافی بود. از خوشحالی به شانه نرگس و ریحانه میکوبم. -امیدوارم سال دیگه به هیچ عنوان نبینمتون انها هم سری تکان می دهند. -ماهم همینطور . . مریم با ذوق به کافی شاپ روی به روی مدرسه اشاره میکند. -نظرتون چیه بریم یک سور بدیم به افتخار آخرین روز تحصیلی؟ همه موافقت می کنند. من نسکافه سفارش می دهم و بقیه آیس پَک. اصلا نمیتوانستم اینطور چیزها بخورم. با روحیه‌ام سازگاری نداشت. ریحانه با خوشحالی اشک زیر چشمش را پاک میکند. -وای باورم نمی شه نه سال تحصیلی بالاخره تموم شد . . ! میخندم. -باورنکن...این راه تمومی نداره. هنوز دانشگاه قبول شی و اوووو . . نرگس با ولع تَهِ آیس‌پکش را بالا می‌اورد. -برو بابا دانشگاه جو فرق میکنه . . !!! مریم میخندد. -چه فرقی کلک؟ نرگس یک تای ابرویش را بالا می‌اندازد. -سرگرمی زیاده. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_14 ناز بود! هااااا؟ من چرا فکرمیکردم حا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› متاسف میشوم. -واقعا هدفتون از درس خوندن اینه؟ ریحانه پس کله‌ام میزند. -بابا اخوند کی بودی تو :)))؟ -چرت و پرت نگو. چه ربطی داره. من هدف دارم. باید به هدفمم برسم. وقت واسه این سرگرمی های بیهوده ندارم . . . ریحانه میگوید. -من که تصمیم دارم دانشگاه نرم. میخوام برم خیاطی یاد بگیرم. مزون بزنم و کلی لباسای خوشگل موشگل بدوزم . . تاییدش میکنم. -بهترین کارو میکنی . . . همه یکی یکی شروع می کنند از برنامه های آینده شان. در این بین تنها من بودم که نمی‌دانستم می توانم به هدفم برسم یا نه. هدفی که هیچکس نمیدانست جز خدا! · · ─ ·🍃· ─ · · تصمیم داشتم این هفته آخر فقط استراحت کنم و ذهنم را خالی کنم. با خستگی کوله‌ام را داخل اتاق پرت میکنم و بعد از عوض کردن لباس هایم با یک شلوار گشاد و تاب بندی به سمت اتاق امین میروم. نمیدانستم این وقت روز خانه است یا نه که از شانس خوبم بعد از زدن دو تقه درب اتاقش را باز می کند. -به‌به ببین کی اینجاست. ستاره سهیل شدی! دست به سینه می شوم. -کی به کی میگه . . . -درسا تموم شد؟ میخندم. -سال تحصیلی تموم شد! دماغم را میکشد. -اوخ اوخ کوچولوی کی بودی تو. دیگه دانش‌آموز نیستی!؟ با اخم نگاهش میکنم. -بدون بی‌تربیت اومدم بگم حوصلم سر رفته . امشب میای بریم بیرون؟ با چشمانی قلبی نگاهم میکند. -این یعنی پیشنهاد بانو؟ متاسف نگاهش میکنم. -امین!!! -آمم خیلی خب بزار ببینم برنامه‌هام چطوره بهت خبر میدم . . چشم غره میروم. -میخوام که اصلا نیای . . -خب بابا شوخی کردم. امشب بیکارم باشه میریم. کسی رو هم میاری؟ نچی می‌گویم. -نه چطور!؟ -خیلی‌خب پس من چند تا از دوستامو با خودم میارم . ‌. با ذوق نگاهش میکنم. -خوب میکنی . . . اخم میکند. -خوبه خوبه برو ببینم فسقلی... برو ببینم تا نزدمت! پوزخندی میزنم و با خوشحالی وارد خانه میشوم و کنار مامانی که مشغول بافتنی بود مینشینم و مشغول گپ زنی میشویم! · · ─ ·🍃· ─ · · مانتوی ساده مشکی همراه شال زرشکی تنم کرده و بعد از پوشیدن کفش های اسپرت سفیدم باصدای بلند از مامانی خداحافظی می کنم. امین داخل ماشین منتظرم بود. چون به سرعت در حال خارج شدن از خانه بودم نزدیک درب پایم روی سنگ کوچکی می لغزد و با هینی می خواهم روی زمین بیفتم که یکدفعه از فردی که خیلی غیرمنتظره وارد حیاط می شود آویزان می شوم و الحمدالله نمی افتم. آخ خدایاشکرت ! نگذاشتی اول عمری جوان مرگ شوم! با استرس و خوشحالی از سقوط نکردنم سرم را بالا می اورم که با دیدن علی که مثل لبو سرخ شده بود، در چند سانتی صورتم ناخودآگاه اخم بزرگی روی صورتم مینشیند. علی به سرعت خودش را عقب میکشد. صدای نفس‌های عصبی‌اش بلند می شود. -لطفا حد خودتونو بدونید! عصبی نگاهش میکنم. نگاه او به زمین بود. -تو حواست به چشمای خودت باشه نخوری به کسی. از بس سرت پاینه نمی‌بینی من دارم رد میشم. عجب پررویی بودم‌ها! -لا الله اله لا . . باناراحتی از کنارش رد میشوم و سریع خودم را داخل ماشین امین پرت میکنم. با دیدن قیافه‌ام میخندد. -چته اخمو؟ -هیچی . . ماشین را روشن میکند. -هیچی که حرف نشد. دیدم علی اومد تو . . -خب دیگه پس واسه چی میپرسی؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_15 متاسف میشوم. -واقعا هدفتون از درس خون
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -من نمیدونم تو چرا از علی خوشت نمیاد...اون خیلی مهربون و اقاست . . ! -آقایش بخوره تو سر خودت و خودش . . . میخندد. -نه انگاری قضیه خیلی جدیه! پوفی میکشم و بی‌توجه به او به بیرون خیره میشوم. اه لعنت به تو! نمیگذاری یک شب هم راحت خوش بگذرانم. حداقل دلم خوش است بعد قبولی در دانشگاه میروم. خدایاشکر مجبور نیستم تا مدت زیادی تحملش کنم! برنامه این بود که برویم طرقبه، روی یکی از الچیق‌ها می‌نشینیم که کم‌کم دوستای امین از راه می رسند. آرایش زیادی نداشتم ولی با همان رژ لب زرشکی رنگ و ریمل که مژه های پرم را پرحجم‌تر نشان میداد حسابی در چشم بودم! دوستانش که می نشینند، امین یکی یکی آنها را به من معرفی می‌کند. سه تا پسر و یک دختر بودند. یکی از یکی بد ریخت تر. ولی از تیپ و قیافه شان مشخص بود وضع مالی شان خوب بود. امین با ذوق شروع به معرفی تک‌تکشان میکند. به پسر قد بلند و مو فرفری اشاره می کند. -این رفیقم امیرحسینه. سی سالشه و مهندس کامپیوتره. مخ یه واسه خودش . . . امیرحسین ذوق‌زده از تعریف امین خطاب به من می‌گوید. -خوشبختم! با لبخند همچنین می‌گویم. نفر بعدی پسری با قد متوسط و بیست و شش ساله به اسم آدریس بود که معلم بود و سومین پسرهم یوسف بود که مثل امین و امیرحسین سی‌سال داشت و قد بلند و هیکل ورزیده‌ای داشت. نسبت به بقیه‌شان یوسف از همه بهتر بود. آخرین نفر هم یک دختر ریزه میزه به اسم مرضیه بود که بیست و پنج سال داشت و خواهر یوسف بود و با یوسف و امین همکار بودند! بعد هم امین من را بهشان معرفی می کند. خب مشخصه کوچولوشون من بودم! یوسف با خنده می گوید . . . -میگم امین این دخترعموت خیلی کوچولویه‌ها.. حاضرجواب می‌گویم. -بزرگی به سن نیست به عقله که خدارو بابت داشتنش شاکرم . . !!! همه می خندند. امین می‌گوید. -من که حریف زبونش نمیشم. شمارو نمیدونم! شب خوبی بود. دوستان گرمی داشت. البته اگر نگاه‌های یوسف را فاکتور می گرفتیم. حسابی گفتیم و خندیدیم. مرضیه هم دختر خوبی بود. شماره‌اش را به من داد تا هروقت دوست‌داشتم بهش زنگ بزنم. دیگر عزم رفتن کرده بودیم. با ببخشیدی سمت سرویس بهداشتی می روم تا دست هایم را بشورم. کارم که تمام می شود نگاهی به گوشی‌ام میاندازم. به‌به چقدر هیچی! از سرویس‌بهداشتی بیرون میزنم که کسی صدایم میزند. متعجب به سمت راست برمیگردم. یوسف بود. با لبخند عجیبی نزدیکم میشود. -هوای خوبیه! لبخند متعجبی میزنم. -اوهوم! لب میگزد. -راستش من حوصله مقدمه چینی اینارو ندارم. من ازت خوشم اومده. میتونم شمارتو داشته باشم؟ یکدفعه هنگ می کنم. بابا چه خبره؟؟؟ بزار دو دقیقه بگذره!! چقدر ملت هُلَن. دخترهکله‌شقی بودم ولی انصافا از یوسف خوشم نیومده بود. نگاه‌هایش را دوست نداشتم! -آمم من حوصله ا ین پیام باز یارو ندارم!!!! میخواهم بروم که بازویم را میگیرد. به‌به چه زود پسرخاله می شود! دستم را میکشم! -مشکلی نداره. منم اونطوری فکر نمیکنم. فعلا فقط آشنا میشیم . . ! میخواهم چیزی بگویم که امین صدایم میزند. با لبخند ببخشیدی می گویم و فورا سمت امین میروم. با بچه ها خداحافظی میکنیم و سوار ماشین می شویم. بین راه در سکوت فکر میکردم که امین صدایم میزند. -یوسف چی می گفت؟ به‌به پسرم غیرتی شده! -هیچی میخواست بیشتر آشنا شیم . . لبخند میزند. نه‌بابا این امین خیلی سیب زمینی بود! -تو چی گفتی؟ -من که چیزی نگفتم ولی امین نجاتم داد! میخندد. رو آب بخندی نمکدون! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_16 -من نمیدونم تو چرا از علی خوشت نمیاد.
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -چطور پسریه امین؟ شانه ای بالا می اندازد و ماشین را کنار درب خانه پارک میکند. -راستش من تازه یکساله باهاش همکار شدم. من با مرضیه خواهرش ارتباط داشتم و اون رو زیاد نمیشناسم . . . چشمک میزنم. -ای کلک! میخندد. -از اون فکرا نکن! من با همه دخترا همین قدر راحتم! یکدفعه دلم یک جوری می شود. نمیدانم چرا دلم می خواست امین فقط با من اینطوری باشد ولی انگاری امین اصلا در این فازها نبود. ای بابا نمی‌گوید من ترشیده میشوم آخر عمری؟ بالخره باید یک شوهر گیر بیاورم یا نه؟ با خستگی وارد اتاقم می شوم و روی تخت می پرم. انقدر خسته بودم که حتی حال نداشتم لباس هایم را عوض کنم. همینطورم می شود. به سه نکشیده خوابم میبرد! · · ─ ·🍃· ─ · · با استرس از جلسه بیرون می‌آیم. امین منتظرم بود. ازش ممنون بودم که بخاطرم آمده بود. قرار بود مامان همراهم بیاید ولی جلسه فوری برایش پیش می‌آید که با کلی عذرخواهی می گوید امین به جایش می‌آید. نزدیکش که میشوم آب معدنی به دستم میدهد. -خداقوت دلاور!(: لبخند میزنم و جرعه ای آب مینوشم. -ممنون . . . -چطور بود؟ چشم روی هم میگذارم. -خودم راضیم ولی باید ببینیم خدا چی می خواد . . -سوار شو، من مطمئنم بهترین نتیجه رو میگیری! · · ─ ·🍃· ─ · · امین با عجله می‌گوید. -من رو ببخش آیه. یک کار فوری برام پیش اومده. فکر نمی‌کنم زیاد طول بکشه. میای شرکت یا همینجا تو ماشین می شینی؟ لبخند میزنم. -همینجا هستم. زودی بیا امین که میرود با لبخند به ساختمان مقابلم خیره میشوم. پس امین اینجا کار می کرد. از نظر روحی خیلی خسته بودم ولی خوشحال بودم که بالاخره این غول کنکور تمام شده بود. حدود یک‌ربع مشغول چت کردن با نرگس بودم که درب ماشین باز می شود. منتظر امین بودم. اما یکدفعه با یوسف مواجه میشوم. -سلام خانوم! متعجب سلام میکنم. -پس امین کو؟ با لبخند به ساختمان اشاره می کند. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_17 -چطور پسریه امین؟ شانه ای بالا می ان
- 𝟒 پآرت تقدیم دلای‌ مهربونتون 💘🦦!(: چرا‌ انقدر‌ آیه‌خانوم‌ این‌ علی‌اقا‌ رو‌ اذیت‌ میکنه 😔😂؟
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان 🥲🌟؟!
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_17 -چطور پسریه امین؟ شانه ای بالا می ان
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› --امین گفت یکم دیگه کارش طول میکشه. ازم خواست بیام دنبالت ببرمت بالا . . اهانی می‌گویم. -همینجا راحت ترم! شانه ای بال می اندازد. -سفارش امینه. پوفی میکشم و کمربندم را باز کرده و از ماشین پیاده می شوم. ماشین را که قفل می کند به سمت ساختمان حرکت می‌کنیم. سوار آسانسور که می شویم حس بدی سراغم می‌اید. زیر نگاه خیره‌ی وسف در حال آب شدن بودم. -شنیدم امروز کنکور داشتی! -بله . . . -خوب بود؟ شانه‌ای بال می اندازم. -خداروشکر! -اونشب نشد بیشتر حرف بزنیم . . لبخند کج و کوله‌ای میزنم. -اها اره! آسانسور طبقه ششم می ایستد. هردو وارد شرکت می شویم. به جز منشی که یک خانم محجبه بود کس دیگری داخل سالن نبود. از امین بعید بود. به سمت اتاقی اشاره می کند. بیا بریم تو اتاق من منتظر امین بمون . . . -مرضیه نیست؟ -نه رفته سرساختمون سری تکان میدهم و وارد اتاقش می شویم. درب را می بندد. درست بود کمی استرس داشتم ولی این خیالت خوب نیست آیه. این شرکت پر از آدم هست. امینم هست. خدا هست! تلفن را برمیدارد و سفارش دو تا چای میدهد. بی ادب شاید من چیز دیگری می خواستم! روی مبل روبه‌رویم می نشیند. -خب چه‌خبر؟ پا روی پا می اندازم. نگاه خیره‌اش روی پاهایم ثابت می ماند. شلوارم خیلی تنگ نبود ولی نگاهش طوری بود که خیلی سریع به حالت اول برمیگردم! -هیچی بی خبر! امین نگفت چقدر دیگه کارش تمومه؟ نگاهی به ساعت مچی‌اش می اندازد. -فکر کنم بیست دقیقه دیگه! -نمیشه رفت تو اتاقش؟ لبخند میزند. -مهمون داره! -اهان ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_18 --امین گفت یکم دیگه کارش طول میکشه. ا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› --خب دوست دارم بیشتر ازت بدونم. شنیدم پیش امین زندگی میکنی . . -اوهوم.خونه پدربزرگم -راستش من برای فردا شب یک مهمونی ترتیب دادم. دوستای صمیمیون هستند. خوشحال میشم بیای! مهمونی! وای من می میرم واسه مهمونی! یکدفعه با ذوق می‌گویم. -مهمونی؟کجا؟ خوشحال از ذوقم می‌خندد. -خونه ما . . -وای باشه. خیلی خوبه. مرضیه هم هست؟ -آره مرضیه هم هست. ولی امین فکر نکنم بیاد! متعجب میشوم. -باید برای ماموریت بره خارج از مشهد. ولی تو بهش چیزی نگو! -واسه‌ چی؟ -بفهمه نیست میخوادمهمونی رو کنسل کنه تا خودشم باشه . . ! میخندم. -در این حد خودخواهه؟ نیشخند میزند. -یک چیزی میگم یک چیزی میشنوی!!! میخواهم چیزی بگویم که موبایلش را بیرون می اورد. -شمارتو بگو تا ادرسو برات پیامک بزنم . . - 𝟎𝟗 . . . ‌. روی گوشی‌ام تک میزند. می خواهم چیزی بگویم که صدای درب بلند میشود. -بفرماید . . امین وارد میشود. نگاه مشکوکی به ما می‌اندازد. -خسته شدی آیه؟ با لبخند بلند می شوم. -نه بابا خسته چرا. کارت تموم شد؟ لبخند میزند. -اره بریم دیگه. مامانی دیوونم کرد از بس زنگ زد گفت بچه رو بیار براش پلوماهی گذاشتم. با دل‌ضعفه سمت درب می روم. می چرخم و با یوسف خداحافظی می کنم. -ممنون بابت پذیرایت . . تیکه‌ام را می‌گیرد. -شرمنده آبدارچیمون یکم کنده!!! میخواهم بروم که نامحسوس چشمکی میزند. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_19 --خب دوست دارم بیشتر ازت بدونم. شنیدم
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -به امید دیدار . . پوزخندی زده و همراه امین از شرکت خارج می‌شویم. از نظر روحی واقعا نیاز به یک همچین مهمونی داشتم. درست بود زیاد اهل مهمونی رفتن نبودم ولی چندباری دور از چشم مامان همراه ریحانه و مریم به مهمونی رفته بودیم و حسابی خوش گذشته بود. اینبار هم حتما خوش میگذرد! · · ─ ·🍃· ─ · · امین رفته بود ماموریت. مامانی هم مشغول خیاطی کردن بود. از بابایی اجازه رفتن را گرفته بودم. البته نگفته بودم خانه یوسف میروم بلکه گفتم خانه دوستم مرضیه میروم! میخندم! عجب خبیثی بودم! معلوم بود اگر می‌گفتم مهمونی میروم اجازه رفتن نداشتم! قرار بود یوسف خودش دنبالم بیاید. ساعت نزدیک هفت بود که گوشی‌ام زنگ می خورد. یوسف بود! -الو . . -سلام خوبی؟ -سلام اومدی؟ -دم درم . . لب میگزم. -دم در چرا؟ این محله کوچیکه. برو سر خیابون وایستا خودم میام! میخندد. -باشه! تلفن را قطع کرده و سریع کیف دستی‌ام را برمی دارم و بعد از خداحافظی مختصری از مامانی و بابایی از خانه بیرون میزنم. قبل رفتن نگاهم بی اختیار به اتاق علی کشیده می شود. برق اتاقش روشن بود. پس خانه بود! سوار ماشین که می شوم یوسف سلامی میکند. با لبخند جوابش را میدهم که راه می‌افتد. -احساس کردم باید دوساعت منتظر میموندم پوزخند میزنم. -انگاری زیاد منتظر گذاشتنت . . . من‌من میکند. -نه نه آخه همیشه مرضیه دیر آماده میشه آره جان خودت. منم گوشام دراز! -زحمت کشیدی اومدی دنبالم. نمیگی صاحب مجلس باید وسط مجلس باشه . . ؟ نیشخند میزند. -مرضیه هست . . شانه ای بالا می اندازم. پس از دمی مکث میگوید. -چه خبرا؟ -هیچی! -دیروز که بهت پیشنهاد مهمونی دادم فکر نمیکردم قبول کنی! -زیاد اهل مهمونی رفتن نیستم. برای عوض شدن حال و هوام اومدم. -خوب کردی . . -خونتون کجاست؟ -نزدیکه، اقبال میشینیم! کلاً دختر راحتی بودم. یعنی با هر کسی همین قدر راحت صحب میکردم. اگر کسی نادان بود گمان بد میکرد و کسی هم که عاقل بود مثل امین سیب‌زمینی می توانست بفهمد من همیشه همینطورم! اما یوسف نادان انگاری که تیرش به هدف خورده با ذوق با من صحبت می کرد! بیچاره نمی دانست من کلاً اخلاقم همینطور است! وارد مهمانی که میشویم لبخند میزنم. خب خب خیلی داغون هم نبود. البته منظورم از داغون یعنی بوی گند دود و کثافت نمی آمد. مثل همیشه همه وسط بودند. مشغول کنجکاوی بودم که دستی روی کمرم می‌نشیند و به جلو هدایتم میکند. متعجب سرم را کج میکنم. یوسف بود! -برو بالا لباساتو عوض کن . . . دستی به موهای بیرون آمده‌ام میکشم. -همینطوری راحتم! لبخند میزند. -هرطور راحتی! خیلی لباسم رسمی نبود. یک مانتوی کتی لیمویی همراه شال و شلوار سفید! -مرضیه نیست؟ لب میگزد. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_20 -به امید دیدار . . پوزخندی زده و همرا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -احتمالاً همین دور و براست! کمی خودم را جلو میکشم که دستش را برمیدارد. -راحت باش، من همین گوشه میشینم. میخندد و روبه رویم قرار میگیرد. -بیخیال، نمی‌خوای بیای وسط؟ نیشخند میزنم. -رقص دوست ندارم! چشمانش گرد می شوند. -بیخیال!!!! شانه‌ای بالا می اندازم. -از ادا در آوردن واسه بقیه خوشم نمیاد. سینی نوشیدنی مقابلمان قرار میگیرد. -کدومشون الکل داره؟ یوسف با خنده نوشیدنی نارنجی رنگ را به دستم میدهد. -بیا پاستوریزه! آب پرتقاله! لبخند رضایتمندی میزنم و روی مبل می‌نشینم. یوسف هم بعد از برداشتن نوشیدنی قرمز رنگی کنارم می نشیند. با خونسردی مشغول دیدزدن اطراف بودم که یکدفعه دختر بسیار آرایش کرده ای با طنازی نزدیک یوسف شده و روی پایش می‌نشیند. خدا مرگم نده! -کجا بودی از وقتی؟ بیا بریم برقصیم دیگه یوسی . . . جـــان؟ یوسی ؟ یوسی دیگه چیه؟ مثل بچه آدم بگو یوسف ! یوســــف! آفرین دخترم. یکبار دیگه بگو! یوسف که مشخص بود معذب شده، لبخند کجی میزند. -تو برو من میام . . . دختر نگاه متعجبی به من می اندازد. -تو کی هستی ؟ پوزخند میزنم. -آیه! نیشخند میزند. -مطمئنی درست اومدی؟چرا با این وضع نشستی؟ دست زیر چانه‌ام میگذارم. -فکر کردم میام مهمونی نه حموم زنونه! چشمانش گرد میشوند. -چی گفتی؟ با عصبانیت از جایش بلند میشود که یکدفعه لباس تنگش با صدای بدی پاره می شود. جیغ میزند. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦