eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
118 دنبال‌کننده
21 عکس
22 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان 🌟🦦؟!
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_21 -احتمالاً همین دور و براست! کمی خودم
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› با خنده می‌گویم. -ای وای عزیزم لنگت پاره شد. بهتره بری یکی دیگه دورت بندازی! با حرص نگاهم میکند و در حالی که سرخ شده بود به سرعت سمت یکی از اتاق ها میدود. با خنده مسیر رفتنش را نگاه میکنم که یوسف غش‌غش نگاهم میکند. رو آب بخندی ! -باورم نمیشه دختر، امین راست میگفت زبونت حسابی تیزه‌هااااا. پوزخند میزنم. -مواظب باش تو رو هم نبره . . . کمی سمتم خم میشود و با لحنی عجیب میگوید. -بزار ببره! شاید خوشم اومد! پوفی میکشم. خب کار داشت به جاهای باریک می‌کشید. یکدفعه میگویم. -وای حوصلم سر رفت. همین بود مهمونی!؟ متعجب می شود. -بده؟ -کسل کنندست. همه فقط وسطن! با کنجکاوی نگاهم میکند. انگار دارد به پدیده‌ای جالب می‌نگرد. -مهمونی باحال یعنی چی؟ لب میچینم. -خب یعنی یک پی اس فور وسط مجلس باشه با کلی هله هوله و تنقلات که تا خود صبح فقط بگیم و بخندیم .‌ . لحنش عوض شده بود. معلوم نیست چه کوفتی خورده بود! -مطمئنی وقتی دوتا جنس مخالف کنار هم باشن تا خود صبح فقط میگن و میخندن؟ در سکوت نگاهش میکنم. نه انگاری این خطری شده بود! باید میرفتم! -امم میگم یوسف من باید زودتر برم. پدربزرگم گفت زودتر برگردم خونه! دستش را روی دستم میگذارد. -هنوز که تازه اومدی . . . پوزخند میزنم و دستم را میکشم. -خیلی وقته کنارت نشستم! حواست نبود! می خواهد چیز دیگری بگوید که به سرعت بلند میشوم. تا می خواهد دنبالم بیاید، دوباره سر و کله همان دختر پیدا میشود و کنار یوسف می نشیند. با خنده موقعیت را خوب می‌شناسم و از خانه‌شان بیرون میزنم. خانه‌شان ویلایی بود و حیاط کوچکی داشت. یکدفعه مرضیه را میبینم که با نگرانی وسط حیاط راه میرفت. با دیدنش ذوق میکنم. -سلام مرضیه! با دیدنم یک متر از جا میپرد! -سلام!!!! تویی آیه؟ میخندم. -نه روحشم! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_22 با خنده می‌گویم. -ای وای عزیزم لنگت پ
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› --تو اینجا چیکار میکنی؟ متعجب میشوم. -مگه نمیدونستی؟ مگه تو نبودی تو مهمونی؟ اینجا چیکار میکنی؟ پوفی میکشد. -وای از دست این یوسف من از آخر دیوونه میشم!!! یک تای ابرویم بالا میرود. -چیشده؟ -باز چشم مامان و بابامون رو دور دیده مهمونی گرفته و دوستای داغونشو دعوت کرده! میخندم. -مرسی! میخندد. -منظورم تو نبودی . . -پس تو بانی نبودی . یوسف منو به اسم تو دعوت کرد. پوفی میکشد. -از دست این مرد. انگار نه انگار سی‌سالشه! میخندم. -خب زنش بدین دیگه!!! --مگه به حرف میکنه. انقدر این مسخره بازیا بهش خوش گذشته دوست نداره زیر بارمسئولیت بره . . . دست روی شانه‌اش میگذارم. -تو چرا نمیری تو؟ لب میگزد. -میترسم! بعضیاشون وضعیت عادی ندارن . . -خب پس بیا بریم خونه ما لبخند محوی میزند. -ممنون عزیزم. الانا دیگه باید تموم‌شه.. ماشین داری؟ میخندم. -خواهرم من هنوز گواهینامه ندارم! لپم را میکشد. -کوچولو! -خب کاری با من نداری؟ -کجا؟ -برم‌ دیگه . . . -اها باشه عزیزم. ببخشید دیگه اینجوری اومدی. راستی چرا داری میری؟ میخندم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_23 --تو اینجا چیکار میکنی؟ متعجب میشوم.
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -اینجورجاها جای من نیست! پشیمون شدم! لبخند میزند. -خداروشکر! می خوای برسونمت؟ ذوق‌زده می شوم. -ماشین داری؟ با خجالت میخندد. -نه!!! عاقل اندرسفیهانه نگاهش میکنم. -تعارفت تو حلقم! -ببخشید دیگه! میبوسمش! -مراقب خودت باش...من برم دیگه..خداحافظی! -خداحافظ عزیزم! آژانس خبر میکنم. زودی می‌آید. سوار که میشوم بعد دادن آدرس چشم روی هم میگذارم. خیلی خوابم می‌آمد. -خانوم رسیدیم! به سرعت از خواب میپرم. خدای من! من خواب بودم؟! -ممنون! کرایه را حساب کرده و از ماشین پیاده میشوم. خداروشکر ساعت هنوز ده بود. درب حیاط را آرام باز کرده و پاورچین پاورچین سمت اتاقم میروم که با صدای ورق زدن برگه های کتاب سرجایم می‌ایستم. با دیدن علی که روی تخت چوبی حیاط مشغول مطالعه بود وحشت میکنم. خدایا این بشر آدم بود؟ این وقت شب اینجا چه میکرد؟ نفس عمیقی میکشم. باید به اعصابم مسلط باشم. بی تفاوت و با آرامش از کنارش میگذارم و زیر لب سلام آهسته‌ای میکنم. -علیکم السلام! درد...! لا الله اله لا! واسه من چقدر خودش رو می‌گیره! شیطونه میگه برم بزنمش ها!!! -آخه تو میتونی بزنیش دختر؟ -آره چرا نتونم؟ -یک نگاه به هیکلش بکن! -آره والا بهش نمی‌خوره! انگار ورزشکاره! مخصوصا با این پیراهن خردلی که پوشیده بود. همینطور که آهسته از کنارش رد میشدم نگاه اجمالی بهش می اندازم. درست بود خیلی ازش خوشم نمی آمد اما قیافه اش بد نبود. خیلی خوشگل نبود ولی محجوبیت و جذبه خاصی داشت. پوست سفید و ته ریش بورش به این محجوبیت دامن میزد. وارد اتاقم می شوم و لباس هایم را به سرعت از تنم میکنم! با خستگی روی تخت دراز میکشم. شام هم نخوردم. از دست توی یوسف! آخ خداکند دیگر چشم در چشمش نشوم که درسته خفه‌اش میکنم! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_24 -اینجورجاها جای من نیست! پشیمون شدم!
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› · · ─ ·🍃· ─ · · مشغول سبزی پاک کردن همراه مامانی بودیم که بابایی با لبخند وارد خانه می‌شود. به احترامش می‌ایستم . سلام می کند و جواب سلامش را میدهیم. -چه خبرا دخترم؟ -خوب خوب! -جواب کنکور هنوز نیومده؟ لبخند میزنم. -نه هنوز! مامانی به آشپزخانه می رود تا چای بیاورد. رسم همیشه‌شان بود! -مطمئنم بهترین نتیجه رو می‌گیری! لبخند میزنم. -ممنونم بابایی. با دعای خیر شما . . . -راستش دخترم ما فردا همراه مادربزرگت میریم تا نیشابور خونه یکی از دوستام. مریض احواله. تا عصری برم یگردیم انشاءالله. امین و علی هم فکر کنم نباشن. گفتم خبرت بدم که اگه صبح بلند شدی نیستیم نگران نشی . . ! مامانی با سینی چای می آید. -چشم بابایی. وای ممنون مامانی چقدر چای میچسبه! لبخند میزند. -خداخیرت بده دخترم. اگه نمیبودی معلوم نبود این سبزیا کی تموم میشد . . . -دیگه قول آش دادین دیگه میخندد. -ای شکمو! آره دیگه. حبوباتش جوشیدن. تا شماها نمازاتونو بخونید انشاءالله آش هم آماده میشه! با ذوق زیرانداز سبزی را جمع می‌کنم که صدای اذان بلند می‌شود. -به به خدا هم میدونه کی اذان بگه! هر سه میخندیم! · · ─ ·🍃· ─ · · مامان با حرص نگاهمان می‌کند. -دخترا بس کنید دیگه سرما می خوریدها!!! نرگس با خنده هلم میدهد که خودم را محکم می‌گیرم. -واسه چی هلم میدی دختره؟ -خب بیفتی تو استخر دیگه . . ! آقای صادقی نرگس را صدا میزند. -نرگس بابا بیاین شام حاضره . . . محمد با ذوق به شاهکارش اشاره می کند. -بیاین ببینین چه شامی براتون کباب کردم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_25 · · ─ ·🍃· ─ · · مشغول سبزی پاک کردن ه
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› نرگس با ذوق می‌خواهد سمت جوجه ها بدود که در یک حرکت سریع و خبیثانه بلوزش را میکشم و او هم چون انتظارش را نداشت با جیغ بلندی به داخل استخر پرت می‌شود. اما او هم نامردی نمی‌کند و همان حینی که دارد می افتد بلوز مرا میکشد! هردو جیغی میزنیم و داخل آب شروع به جفتک زدن می کنیم و سر همدیگر را زیر آب می‌کنیم. من زیاد شنا بلد نبودم اما خداروشکر عمق آب زیاد نبود و نرگس بغلم میکند و از غرق شدن احتمالی نجات پیدا می‌کنم. مامان با نگرانی لبه استخر با حوله‌ای ایستاده بود و از روی تاسف برایمان سر تکان میداد. -من نمیدونم شماها کی میخواید بزرگ شید با خنده همراه نرگس از استخر بیرون می آیم و با حوله موهایمان را خشک می‌کنیم. نرگس اهل حجاب بود اما من خیلی برایم مهم نبود. آقای صادقی که محرمم می شد اما محمد هم که اصلاً مسئله‌ام نبود. چون تاب بندی تنم بود احتمال سرما خوردنم زیاد بود اما بی اهمیت به غرغرهای مامان کنار منقل کباب می‌ایستم و با لذت تکه جوجه ای از محمد می‌گیرم. مامان با حرص همانطور که میز شام را می‌چیند سرم جیغ میزند. -آیه بیا برو یک چیزی بپوش!!! نرگس با خنده موهایش را خشک میکند. -بیخیال آیه بشین. لجباز تر از این حرفاست! محمد با لبخند نگاهم میکند. -آدم باید لجباز باشه . . . یک تای ابرویم را بالا می اندازم -آفرین پسر خوشم اومد! آقای‌صادقی با خنده پشت میز می‌نشیند. -دخترم مادرت راست میگه، سرما می خوری! پوفی می کشم و به احترام آقای‌صادقی حوله‌ای روی موهایم میگذارم و پشت میز می‌نشینم. نرگس میخندد و کنارم می نشیند. -سر نمی‌کردی ش سنگین تر بودی . . . مامان لب میگزد و برایمان برنج میکشد. آقای‌صادقی با محبت ازش تشکر میکند. خداروشکر مرد خوبی نصیب مامان شده بود! -من نمی دونم تو به کی رفتی! چشمکی‌زده و با ولع شروع به خوردن برنج و جوجه می کنم. -شک نکن به مامانم! آقای‌صادقی با خنده تایید میکند که مامان چشم غره‌ای به هردویمان می رود! دست هایم را بالا میبرم. -من تسلیم!!! · · ─ ·🍃· ─ · · با چشمانی پف کرده از روی تخت بلند میشوم. نگاهی به ساعت اتاق می‌اندازم. ساعت از دو بعدازظهر گذشته بود. انقدر بدنم کوفته بود که نمی توانستم قدم از قدم بردارم. کمی به مغزم فشار می اورم. دیشب که برخالف اصرارهای مامان و آقای‌صادقی به خانه بابابزرگ می آیم تا الان خواب بودم. یکدفعه سینه‌ام می‌سوزد. وای سرما خورده بودم!!! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_26 نرگس با ذوق می‌خواهد سمت جوجه ها بدود
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› مامان‌بزرگم که نبود. خدای من! باید چه میکردم؟ حالم اصلاً خوب نبود. بدنم به شدت گرم بود. دستی به صورتم میزنم. شاید تب کرده باشم! نگاهی به لباس هایم می‌اندازم. یک تاپ یقه شل و شلوارک گشاد تنم بود. پوفی کشیده و به کمک دیوار از اتاق خارج میشوم. باید یک چیزی می‌خوردم. حسابی گرسنه بودم. باید حداقل تا آمدن مامان‌بزرگ صبر میکردم. معلوم نبود کی قرار است بیایند. با ضعف شدید پا داخل حیاط می‌گذارم که یکدفعه سرم گیج رفته و همانجا روی زمین مینشینم. خدایا، کمکم کن! یکی را بفرست! لعنتی نه امین بود و نه علی! یکدفعه نگاه بی فروغم به درب باز اتاق علی می خورد. بی اختیار خوشحال می شوم. یعنی علی خانه بود؟ درست بود دلم نمی‌خواست نگاهم به نگاهش بی‌افتد ولی چاره چه بود!؟ داشتم می‌مردم. تازه او پزشک بود! به سختی آب دهانم را قورت داده که به سرفه می‌افتم. دستم را به دیوار گرفته و از روی زمین بلند می شوم. آهسته سمت اتاقش قدم برمی دارم. بدون آن که درب بزنم با همان وضعم بی هوا وارد اتاقش می شوم. روی زمین نشسته بود و با دقت مشغول مطالعه چند کتاب پهن شده روی زمین بود. تا وارد اتاق می شوم نگاه متعجبش به من می افتد اما سریع نگاهش را می‌گیرد. ای بابا! حالا کی می‌خواست الان این را به گناه بیندازد؟!!!! متعجب و با اخم به احترامم می‌ایستد. نه به آن اخمش نه به این احترامش! -سلام.چیزی شده؟ نمی توانستم درست حرف بزنم. دستم را بالا می اورم و روی سرم میگذارم. -حالم...بده . . . دو قدم سمتش برمیدارم که دوباره سرم گیج می رود و همانجا روی زمین دو زانو می افتم. بی اختیار می نالم! -علی . . انقدر مظلومانه می‌گویم که خودم هم دلم به حال خودم می سوزد. نگران سمتم قدم برمیدارد و کنارم می نشیند. -چه اتفاقی افتاده؟ سرما خوردید؟ در دل می نالم. -نه بابا حالم خوبه دارم واست تئاتر بازی میکنم! اما ضعف اجازه نمی دهد چیزی بگویم. دستم را سمت دستش میبرم که ازش کمک بگیرم اما به سرعت دستش را پس میکشد. عصبانی می‌شوم. واقعا متوجه حالم نمی شد؟ میخواست تا کی همانطور مرا نگاه کند؟ خیر سرش پزشک است. مگه پزشک محرم نیست؟ انقدر این حرکتش اذیتم میکند که تمام نیرویم را جمع کرده و داخل پاهایم قرار میدهم و به سختی بلند می شوم. می خواهم از اتاقش بروم اما دوباره فشارم می افتد و این بار می خواهم با مخ روی زمین بیفتم که از قضا در جای گرمی فرو میروم. با چشمانی گرد شده سرم را بالا می‌اورم که با چشمان گردتر از خودم مواجه میشوم. انگاری درست روی علی که نشسته بود، می‌افتم. او اما خشک شده و بی‌حرکت به چشمانم زل زده بود که یکدفعه با سرفه من به خودش می‌آید و می‌خواهد رهایم کند که سفت می‌گیرمش! برای بار آخر می نالم. -حالم بده . . . بدن او هم بسیار داغ بود و پیشانی‌اش خیس خیس شده بود. با عجز می‌خواهد چیزی بگوید که یکدفعه صدای هینی بلند می شود. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_27 مامان‌بزرگم که نبود. خدای من! باید چ
6پارت ِناب تقدیم‌تون 🦦💘. البته از قصد توی خماری می‌ذارم‌تون، چون پارت ِبعدی و از این پارت به بعد رمان واقعاً هیجانی میشه 😅😔...
‹ رایحۀمـٰاه ›
آقاجان خداحافظ ❤️‍🩹... ‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
دیگه تموم شد ... دیگه آقای ِما به آغوش امام رضا رسید ❤️‍🩹!