‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_28 هردو وحشتزده به درب اتاق خیره میشوی
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_29
زیر لب تشکر ریزی کرده و جرعهای آب مینوشم.بعد از ان چندبار دیگر دستمال روی پیشانیام را عوض میکند. مدام به حیاط رفته و برمیگردد. علت بیرون رفتنش را نمیفهمم!
حدود یک ساعتی میگذرد که کمکم خوابم میگیرد. نمیدانم چه می شود اما خوابم برده و دیگر چیزی نمیفهمم!
-آ یه، مادر . .
با کوفتگی چشمانم را باز می کنم. با دیدن مامان جون لبخند میزنم.
-سلام مامانی اومدید؟
نگران نگاهم میکند.
-سلام عزیزم، بهتری؟
متعجب به خودم و اتاقی که داخلش بودم نگاهی می اندازم. یکدفعه سریع در جایم مینشینم.
-وای . .
-چیشده مادر؟
لب میگزم. با یادآوری اتفاقاتی که گذشته بود شرمم می شود. خودم هم تعجب می کنم. من و خجالت؟
-هیچی . . !
-بیا مادر برات سوپ درست کردم! بخور یکم جون بگیری . . .
--ساعت چنده مامانی؟
-نه شب . .
-من این همه خوابیدم؟
-علی گفت چندتا قرص بهت داده که مسکن هم بینشون بوده. واسه همین این همه
خوابیدی . .
-اها!
لبخند میزند.
-خداروشکر علی بوده تونسته کمکی بهت بکنه وگرنه من شرمنده پدر و مادرت می شدم.
لبخند زده وبا انرژی عجیب شروع به خوردن سوپ می کنم.
-این چه حرفیه مامانی تقصیر خودم بوده سرما خوردم . . !
لبخند میزند.
-یکساعت دیگه شامم حاضر میشه. انشاءالله بیا شام بخوریم . . .
سری تکان میدهم که مامانی میرود. سوپم که تمام می شود لبخند کمرنگی زده و به
اتفاقات قبل فکر می کنم. با یادآوری آغوش علی و گیج و مات شدنش خنده ام می گیرد و بی اختیار گرمم می شود. خیلی حس عجیبی بود. حس قشنگ و عجیبی! انگار دوست داشتم باز هم اتفاق بیفتد! این حس عجیب تازه بود. احساس می کنم تا به حال چنین احساسی نداشتم!
بیچاره علی! گرفتار چه کسی شده بود. نگاهی به تاب شل و ولم می اندازم. لب میگزم. یعنی مامانی پیش خودش چه فکری کرده است؟ نهبابا مامانی که قضاوتکار نیست!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_29 زیر لب تشکر ریزی کرده و جرعهای آب می
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_30
موقع شام که میشود کنار سفره مینشینم. علی سینی به دست از آشپزخانه خارج میشود که با دیدن من برای لحظهای مکث کرده اما سریع به خودش آمده و سبزی ها را داخل سفره می چیند. زیر لب با خجالت سلام میکنم. عجیب بود. اما عجیب ازش خجالت میکشیدم. به سردی جواب سلامم را میدهد که اخم میکنم. بی ادب!
شام را در سکوت می خوریم. بابایی و مامانی عجیب در فکر فرو رفته بودند که نمیدانم به چه علت بود!امین هم شب خانه نیامده بود! بیخیال این تفکرات شده و با ولع شامم را میخورم. حسابی گرسنهام بود ها!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
یک هفتهای از آن اتفاق می گذرد. یک هفتهای عجیب. در این یک هفته بابایی و مامانی مدام تلفن به دست داشتند یا مشغول پچپچ با همدیگر بودند.
وقتی هم به من میرسیدند لبخند کمرنگی می زدند و سریع خودشان را به کاری مشغول میکردند. حسابی کنجکاو شده بودم ولی با این حال حرفی نمیزدم. نتایج کنکور آمده بود. همانطور که حدس میزدم رتبه خوبی کسب کرده بودم. امین مدام از رشته های ناب دانشگاه برایم میگفت و مرا ترغیب میکرد بهترین دانشگاه پزشکی مشهد یا تهران را انتخاب کنم. من اما به همه گفته بودم قصد دارم خودم انتخاب رشته کنم و وقتی قبول شدم به همه اعلام میکنم انشاءالله!
شستن ظرفها که تمام میشود صدای پچ پچی از داخل اتاق بابایی میآید. متعجب دستهایم را با حوله خشک کرده و از آشپزخانه بیرون میزنم. مامانی حمام بود.
پاورچین پاورچین سمت اتاق میروم. درب اتاق کمی باز بود.
میدانم کار زشتی بود ولی وقتی متوجه میشوم بابایی دارد با علی حرف میزند نمیتوانم کنجکاویام را پنهان کنم!
از لای در نگاهشان میکنم.
-میخوای چیکار کنی پسرم؟
علی سر به زیر می شود.
--ما نباید آیهخانم رو مجبور به اینکار کنیم . .
-میدونم پسرم. اما الان بحث شما نیستی!
-منظورتون چیه؟ مگه نمیگید بخاطر آبروی منه؟
آهی میکشد.
-درسته که آبروی شما هم وسطه اما همه میدونند شما انسان درستی هستی و به سختی میشه این اتهام رو قبول کرد . . !
علی خجالتزده می شود.
-این حرفو نزنید. ما بخاطر آبروی شما آبرو داریم . . .
-من اگر میگم از آیه خواستگاری کنی فقط بخاطر خودشه!
یکدفعه جا میخورم. جانم؟؟؟بابایی گفت آیه؟ اسم من بود؟ دارند در مورد من حرف میزنند؟
-آره دیگه دختر جز تو کی تو این خونه آیهست مگه؟
-اما خب چرا من؟ صبر کن ببینم. خواستگاری ؟ من؟ علــــــــــــی ؟
علی متعجب می شود.
-خودشون؟
بابایی آهی میکشد.
-آیه دختر پاکیه. اینو مطمئنم. درسته یکم کلهشقه و سر به هواست اما میدونم فقط بخاطر این هست که کاملاً آگاه نیست. کاملاً بعضی چیزهارو نمیدونه و من مطمئنم تو از پسش بر میای . . !
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_30 موقع شام که میشود کنار سفره مینشینم
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_31
-علی ناراحت میگوید.
-چه ربطی به آیه خانم داره؟
-الان بحث آبروی پدر آیست! کل این محله پدر آیه رو به نیکی یاد میکردن. به درستی و صالحی. با این قضیه مسخره دارن پدر آیه و پاکی آیه رو نشونه میگیرن . مخصوصا اون حاج قدیر نامروت!
علی دستش را مشت میکند. بابایی دست روی دستش میگذارد.
-میدونم این درخواستی که ازت دارم ناراحتت میکنه اما حق بده به من پیرمرد . نمیخوام هیچکدومتون رو از دست بدم. نه تو رو و نه آیه رو...می دونم حتی برات مهم نیست مردم چی میگن اما پسرم آبرو برای یک انسان و مسلمون خیلی با ارزشه . . !
علی سکوت میکند. خدایا من داشتم چه میشنیدم. چه اتفاقی افتاده بود که آبروی من و پدرم و علی در خطر بود؟
بابایی در فکر فرو میرود.
-نمیدونم حکمتش چیه! اما، اما اگر انسیه خانم اون روز شما رو نمیدید هیچ کدوم از این اتفاقا نمیافتاد . . .
علی همچنان سکوت کرده بود. خدایمن! یعنی یک هفته بود که آبروی بابایی دهان در دهان مردم داشت لکهدار میشد؟ یک هفته بود که علی و آبرویش برو در خطر بودند؟ آیپدرم؟ پدر پاکم؟ بغض میکنم. لکه ننگ پدرم شدم؟ حال بابایی میخواست با ازدواج من و علی به این حرف ها خاتمه بدهد؟ علی باید قبول میکرد؟ او بیچاره چرا باید قبول می کرد؟ هرچند آبروی خودش هم در میان بود! اما، اما همه این ها تقصیر من بود!
-میدونم سختته باباجان ولی میدونم تو از پسش بر میای . . .
علی پوفی میکشد.
-حتی اگر منم قبول کنم، آیه خانم قبول نمیکنند.
لب میگزم. یعنی سرنوشت انقدر مسخره بود که به راحتی عوض میشد؟ ببین چقدر کوچک شدهبودم که علی بر سرم منت میگذاشت. معلوم بود هیچوقت حاضر نبودم با یکی مثل تو ازدواج کنم اما بابا . . .
بابایی می خواهد چیزی بگوید که بیاختیار در حالی اشکی از چشمم میچکد وارد اتاق میشود. هردویشان با تعجب نگاهم میکنند که علی زود سرش را پاین می اندازد. پوزخندی
زده و خطاب به بابایی میگویم.
-من مشکلی ندارم . . !
بابایی حیرتزده شده و علی جفت ابروهایش بالا می روند. پوفی میکشم.
-همه حرفاتون رو شنیدم. منم حاضرم برای آبروی پدرم این مسئله رو قبول کنم.
روی « آبروی پدرم » تاکید میکنم!
بابایی با ناراحتی کنارم میایستد و دست دور شانهام می اندازد.
-مجبور نیستی ها بابا . .
لبخند تلخی میزنم.
-مهم نیست! من تصمیمم رو گرفتم!
یکدفعه صدای مامانی میآید.
-اینجا چهخبره؟!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_31 -علی ناراحت میگوید. -چه ربطی به آیه
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_32
امین از وقتی ماجرا را شنیده بود حسابی در فکر فرو رفته بود.
بابایی برای او هم همه جریانات را تعریف کرده بود. دو سه روزی بود خانه در سکوت و بهت فرو رفته بود. از وقتی تصمیمم را گرفته بودم هر روز مصمم تر میشدم. هرچند می دانستم علی انتخاب اشتباهیست اما اجبار برای انسان راه بهتری نمیگذاشت!
علی در این چند روز خانه نمیآمد. مامانی مدام بهش زنگ میزد و او میگفت سرش شلوغ است.
پوزخندی به حال و احوالم میزنم.
امروز بابایی برای آخرینبار برای تصمیمم از من سوال میکند و من با احترام پاسخ مثبتم را می گویم. بابایی خیلی زحمت کشیده بود برای ما در این سالها. همین که میدانستم پدرم چقدر عاشق پدر و مادرش بود کافی بود تا حتی خودم را هم فدای زندگی آنها بکنم! زندگی و آبرو که چیزی نیست! بعد از اینکه پاسخ قاطعم را میشنود از مامانی میخواهد تا جریان خواستگاری را با مامان در میان بگذارد!
در این دو سه روز جز مواقع نهار و شام از اتاقم بیرون نمی آمدم. امین هم کمتر سراغم میآید. انگار او هم در بهت بود. جز او همه در بهت بودند ولی انگار چاره ای نبود.
همه باید خودشان را با این اتفاق وفق می دادند. هم محلهای بابایی حاج قدیر هم مدام با طعنههایشان در کوچه و بازار دل بابایی و مامانی را میشکستند اما بابایی با صبوری چیزی نمیگفت. این را از بین حرفهای مامانی با امین می شنیدم!
علی هم که نبود. اصلا برایم مهم نبود! بهتر که نبود، کمتر میدیدمش خیالم راحتتر بود!
روی تخت دراز کشیده و به سقف زل می زنم که گوشیام زنگ می خورد. با دیدن اسم مامان لبند تلخی میزنم و تماس را وصل میکنم.
-جانم؟
-سلام آیه! خوبی مامان؟
-سلام مامانم خوبم. شما خوبید؟
-آیه امروز بابایی زنگ زد . . .
سعی میکنم خودم را بی تفاوت نشان دهم. به خواست بابایی قرار بود از حقیقت چیزی به
مامان نگویم. بالاخره مادر است دیگر!
-خب؟
-نگو که خبر نداری . . !
سعی می کنم خونسرد باشم.
-در مورد علی؟
یکدفعه هیجان زده می شود.
-آره!
-خب؟ چیگفت؟
-گفت اگر اجازه بدین برای علی بیایم خواستگاری آیه جان. منم گفتم این چه حرفیه آیه دختر خودتونه و این حرفا. واسه فرداشب خواستن بیان خونه ما تا مراسم خواستگاری انجام شه . .
یکدفعه نفسی می گیرد.
-ولی آیه مامان تو مطمئنی؟
در دل آه میکشم.
-آره مامان. اگر نبودم که بابایی اجازه نمیداد!
مکث میکند.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_32 امین از وقتی ماجرا را شنیده بود حسابی
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_33
-آخه چیشد یهو؟ تصمیم ازدواج گرفتی یهویی!
پوزخند میزنم.
-مامان جان کار دله دیگه، وقت و زمان نمیشناسه!
از آن طرف خط هم می توانستم لبخند ذوق زده اش را ببینم.
همیشه علی و امین را دوست داشت و حال هم داشت به آرزویش می رسید!
-وای خیلی خوشحالم آیه برات. همین که میدونم با کسی که دوستش داری ازدواج کنی و اون ادم درستی باشه کافیه . . .
لبخند کمرنگی میزنم .
-فردا صبح میام خونه انشاءالله . .
-منتظرتم!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با لبخند به شیطنتهای نرگس نگاه میکنم. با حساسیت داشت موهایم را درست میکرد.
مامان وارد اتاق می شود و با حرص به من نگاه می کند.
-مطمئنی عاشق علی شدی؟ شاید اشتباه کردی ! شاید از امین خوشت اومده!!!
میخندم.
-واسه چی؟
-والا هیچیت به ایده الهای علی نمی خوره. آیه بدون روسری امشب نمیای بیرون . .
اخم می کنم.
--مامان بزار منو بخاطر خودم بخواد.
مامان متفکر می شود.
-من هنوز موندم علی از چیه تو خوشش اومده . .
نرگس چشمک می زند.
-شاید در یک جای حساس دلشو برده . .
بیاختیار یاد ظهر همان روز سرنوشتساز می افتم.
بی اختیار جانم گر میگیرد اما سریع اخم میکنم.
آره، بدجوری هم دلمون رفت! یک جوری که تا عمر داریم باید پاسوزش بشیم!
مامان پوفی میکشد.
-نه من تا خود علی امشب نیاد باور نمی کنم. شاید اشتباه شده. شاید منظور بابابزرگ امین بوده!
با خنده سر تکان میدهم.
مامان در حالی که دستی به کت و دامنش می کشید با داد میگوید.
-بدون روسری بیای کشتمت!
همین که میرود پقی میزنیم زیر خنده. نرگس مشکوک صندلی جلوی میز آرایش را میچرخاند سمت خودش.
-ببینم کلک، منم مشکوکم! کار مار اشتباهی کردین؟
متعجب نگاهش میکنم.
-یعنی چی؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_33 -آخه چیشد یهو؟ تصمیم ازدواج گرفتی یهو
- 6 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون🥲🎀!(:
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_nSXphT3A&btn=رایحۀمآه.؛