‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_37 نگاه عسلیاش پایین بود و با دقت به صف
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_38
باخنده شب بخیری میگوید و از اتاق بیرون میرود. روبهروی آینه قدی اتاق قرار میگیرم و سعی میکنم زیپ لباسم را باز کنم. لباس بلند و پوشیده ای بود. واسه همین در
اوردنش کمی اذیت کننده بود.
همانطور به سختی مشغول تقلا بودم که یکدفعه علی با تقهای که به درب می زند وارد اتاق می شود.
با دیدنش دوباره گر میگیرم. بی اختیار لب میگزم. من چند سالم بود؟ هجده سال! او چند سالش بود؟ با یادآور ی سنش گیج میشوم. او حدود سی سال سن داشت. من چطور با او ازدواج کرده بودم؟ با مردی که این همه اختلاف سنی داشتیم؟
آهی میکشم. تقدیر عجب چیز عجیبی بود!
پوفی کشیده و به کلافگیاش خیره میشوم.
-چیزی شده؟
نگاهش را از زمین نمی گیرد. سرد میگوید.
-کجا باید بخوابم؟
با دستم به سرم اشاره می کنم.
-روی سر مبارک من! خب برو یک جایی بخواب دیگه . . !!!
-آخه . . .
یکدفعه رد نگاهش را می گیرم و به تشکهای وسط اتاق خیره می شوم. دهانم باز میماند.
خدای من. چطور من متوجه این تشک ها نشده بودم؟ تخت من کو؟؟؟؟؟؟؟
وا رفته دست به کمر میزنم. عجب مامانی بابایی داشتم ها!!! یکدفعه با نیشخند میگویم
--مشکل خودته . . .
دوباره سمت آینه برمیگردم. خدای من. این زیپ لعنتی چرا باز نمیشد؟ کلافه مشغول در اوردن کتش بود که بیاختیار می گویم.
-یک دقیقه بیا اینجا . .
گرد شدن چشمانش را به وضوح حس میکنم.
-بله؟
پوفی میکشم.
-میگم بیا اینجا. نمی خوام بخورمت . .
سرخ شدنش دیدنی بود. کتش را روی تشک انداخته و با تعجب قدمی سمتم برمیدارد.
مقابلش قرار می گیرم و یکدفعه پشتم را بهش می کنم.
-میشه زیپم رو باز کنی؟
صدایی ازش نمیآید. کمی که میگذرد و هیچ حرکتی ازش سر نمی زند، یکدفعه می خواهم با حرص سمتش برگردم که ناگهان دستهای داغش روی کمرم می نشیند. مثل کسی که بهش برق وصل کرده باشند لرز خفیفی میکنم. داغی دست هایش حتی از روی لباس هم سوزاننده بود. به آرامی زیپ لباس را پایین میکشد.
از داخل آینه نگاهش میکنم. نگاه عسلیاش روی زمین بود. مطمئن بودم هرگز حاضر نبود نگاهش را به بدنم بیندازد. خدایا، یک مرد چقدر می توانست خوددار باشد؟
همین که زیپ را پایین میکشد به سرعت از من فاصله میگیرد و بدون ان که لباسهایش را عوض کند زیر پتو میخزد و پتو را روی صورتش میکشد. نفس عمیقی کشیده و دستی به گونه های داغم میکشم. خدایا من چرا اینطوری شده بودم؟ خوب بود که پتو را روی صورتش کشیده بود. اینطوری راحت تر می توانستم لباسهایم را عوض کنم. لباس هایم را سریع عوض کرده و روی تشکم مینشینم. تشک هایمان به هم چسبیده بود. یعنی باید تشکم را دور می کردم؟ خدایا، زندگی ما چطوری بود؟ یعنی تا اخر باید همینطوری زندگی میکردیم؟
من، من اصلاً از علی خوشم نمیآمد. نه از کارهایش و نه از عقاید و رفتارهایش، تنها، تنها یک چیزی مرا وادار می کرد در برابرش ضعیف باشم. حس عجیب و گرمایی که وقتی نزدیکش میشدم بهم دست میداد.
این حس باعث میشد دلم بخواهد نزدیکم شود. نزدیکش باشم! این حس چه بود؟
جز یک غریضه زنانه؟ او سیسال سن داشت و هیچ زنی دور و برش نبود. یعنی واقعا نبود؟چطور می توانست؟ چطور می توانست در برابر ظرافت من خوددار باشد؟ خدایا! باید چه میکردم؟ دوری؟ اصلاً تهش که چی؟ باید طلاق می گرفتم؟ یا طلاق عاطفی؟ خدایا!
سرم که روی بالش قرار می گیرد نفس عمیقی میکشم. خدایا این گرما چه بود؟ حس عجیبی داشتم.
از این نزدیکی حس خوبی نداشتم.
دلم می خواست، دلم می خواست بغلم کند؟!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_38 باخنده شب بخیری میگوید و از اتاق بیر
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_39
پوفی میکشم و از جایم بلند میشوم. هیچ تکانی نمیخورد.
همانطور بود که بود. لیوان آبی برای خودم می ریزم و جرعه می نوشم. دوباره نفسعمیقی کشیده و سرم را روی بالش میگذارم.
نگاهی به لباسهای تنم می اندازم. یک تاب بندی شل و یک دامن تا روی زانو پوشیده بودم. لباس های انتخابی مامان بود. من مشکلی نداشتم ولی فکر نمی کردم انقدر معذب شوم. عجیب شده بودم. پتو را روی خودم نمی اندازم.
حسابی گرمم بود. سعی می کنم پلک روی هم بگذارم تا مگر خوابم ببرد ولی انگار نه
انگار...انقدر در جایم غلت میزنم که خسته می شوم. پوفی کشیده و عصبی می خواهم از جایم بلند شوم که یکدفعه مچ دستم گرفتار می شود. با چشمان گرد شده سمت علی برمی گردم که نگاهم در نگاه عسلی سرخش خیره می ماند. خدایا، این چشم ها چرا انقدر خیس و قرمز بودند؟
همانطور مات و مبهوت بهش زل میزنم که یکدفعه دستم را میکشد و محکم در آغوشش پرت می شوم. انقدر این حرکت را ناگهانی انجام می دهد که نفس در سینهام حبس میشود. صورتم داخل گردنش فرو می رود. تمام عضلات تنم منقبض می شوند. کف دستم که روی قلبش بود می لرزد. قلبش به شدت می کوبید. قلب من دیوانهوارتر!
خدایا، داشت چه میکرد؟
نفسهای داغم که به پوست گردنش برخورد میکند یکدفعه کمی عقب میکشد . نفسهای عمیقش بدن مرا هم داغ کرده بود. خدایا، این حس چه بود؟
به آرامی از شانه ام گرفته و جدایم میکند . گیج شده به چشمان گریزانش خیره میشوم. هنوز علت خیسی چشمهایش را نمیفهمیدم!
بی اختیار زمزمه میکنم.
-علی . . !
آب دهانش را قورت می دهد. با صدایی آهسته زمزمه می کند.
-من...حق ندارم خودم رو به عنوان همسر از شما دریغ کنم!
یکدفعه وا می مانم. کوبش قلبم برای لحظهای متوقف می شود. حتی زمان و مکان. او چه
گفت؟
-من باید به وظیفم عمل کنم حتی اگه...نخوام . . !
دیگر نمی فهمیدم چه می گوید. همه صداها برایم خاموش شده بودند. فقط تنها یک جمله در سرم اکو داده می شود «حتی اگه نخوام!»، «حتی اگه نخوام!»، «حتی اگه نخواد!»
نفس عمیقی میکشد و چشمهایش را بسته و صورتش را نزدیک صورتم می اورد که یکدفعه با تمام توان و خشم و نفرت پسش زده و به سرعت از جایم بلند میشوم.
با تعجب به حرکتم نگاه می کند.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_39 پوفی میکشم و از جایم بلند میشوم. هیچ
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_40
--فکر کردی کی هستی؟
چیزی نمیگوید.
-فکر کردی من عاشق سینه چاک توعم؟ فکر کردی انقدر بدبختم؟
لب گزیده و نگاهش همچنان خیره به زمین است. نکند کس دیگری را دوست داشته؟
-همون شبم بهت گفتم. ما مجبوریم باهم زندگی کنیم. اگه تو انقدر سستی که نمیتونی بودن در کنار منو تحمل کنی لطفا گردن وظایفت نسبت به من ننداز!
چیزی نمیگوید. از شدت خشم در حال لرزیدن بودم. خدایا، تا چه حد می توانستم تحقیر شده باشم؟
با عصبانیت سمت مانتو و شالم می روم و میخواهم تنم کنم که سریع از جایش بلند میشود و سمت درب می رود.
-من میرم، شما بمونید!
و به سرعت از اتاق خارج می شود. همین که میرود بی اختیار بغضم میشکند و شروع به
گریه میکنم. خدایا، گریه چرا؟ چرا باید انقدر ضعیف شده باشم؟ چرا باید در برابر این مرد
انقدر سست شده باشم؟ چرا باید سستیام انقدر واضح می بود که به خودش اجازه دهد چنین توهینهایی به من بکند؟ خدایا بنده خوبت همین است؟
همانجا گوشه اتاق سُر میخورم و روی زمین می افتم. سعی می کنم صدای هق هقم بلند
نشود. خدایا، بهم صبر بده. صبر!!!!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
دوباره ذهنم پر میکشد به وقتی که مامانی با گریه و بابایی با مهربانی ما را بدرقه میکنند.
نگاه برادرانه امین و تلفنهای پیاپی مامان! همه و همه باعث می شد بفهمم چقدر برایشان مهمم! دلتنگ بودن بابا و دلگرمی هایش!آهی کشیده که با صدای علی به خودم میآیم.
-رسیدیم . . .
نگاه کنجکاوم اطراف را می نگرد. با دیدن روستایی که فرقی با بیایان نداشت آهی عمیق میکشم. علی ماشینی را که تازه از بنگاه خریده بودیم، کنار خانهای کاهگلی پارک میکند و پیاده می شود. با حرص نگاهم را از او میگیرم. بعد از اتفاقات دیشب دیگر باهم حرفی نزده بودیم. اما انگاری از این به بعد باید بیشتر باهم ارتباط داشته باشیم. مجبور بودیم! مجبور!!!
هوا به شدت گرم بود. موهای جلوی صورتم را که از شدت گرما به پیشانیام چسبیده بودند
کنار زده و از ماشین خارج می شوم. علی از داخل صندوق عقب چمدان ها را بیرون می اورد و مقابل درب زنگ زده ای میگذارد.
بی تفاوت عینک دودی ام را روی موهایم گذاشته و دست در جیب مانتو نخی ام فرو میبرم. علی درب خانه را محکم می زند.
تا درب خانه باز شود فرصت می کنم نگاهی به اطراف بیندازم. درخت و سرسبزی در این
منطقه خیلی به ندرت دیده می شد. بیشتر خشکی بود و خانه های کاهگلی که اکثرشان نیمه خراب بود و مشخص بود نیاز به بازسازی دارد. بند رخت برخی خانه ها از این سر کوچه به سر دیگر کوچه وصل بود و چندتا کودک مشغول بازی کردن با توپ پلاستیکی بودند. خانه فعلی ما وسط روستا و نزدیک به مسجد قرار داشت. طبق گفته علی با تلفنش متوجه شدم این خانه متعلق به روحانی هایی هست که گاهی به صورت جهادی برای تبلیغ میآیند. این روستا را سازمان تبلیغات حوزه علی پیشنهاد داده بود و کارهای انتقالیاش را برای همینجا انجام داده بود. منم خوشحال بودم.
دوست داشتم در یکی از محروم ترین قسمت ها فعالیت داشته باشم. انگاری علی هم همین را مد نظر داشته است. معطوف دیدن گله گوسفند کوچکی بودم که از وسط کوچه در حال عبور بود که با صدای شاد زنی به خودم می آیم.
-سلام حاج آقا . .
علی با همان نگاه سربه زیر سر خم می کند.
-سلام علیکم. بنده روحانی جدید روستا هستم و . .
با دست اشارهای به من میکند.
-ایشون همسرم هستند. به ما گفتند این آدرس منزل موقت ما هست!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_40 --فکر کردی کی هستی؟ چیزی نمیگوید.
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_41
جلوتر میروم و سلام می کنم. پیرزن جواب سلامم را با شوق داده و چادرش را محکمتر می گیرد. جالب بود، برخلاف بقیه از طرز پوشش من تعجب نکرد!
-بله حاج آقا. درست اومدید. همینجاست. منزل خودتونه بفرمایید!
یک تای ابرویم بالا میرود. یعنی قرار بود ما در خانه این پیرزن زندگی کنیم؟
علی تشکر کرده و چمدان ها را برمیدارد. با تعارف پیرزن وارد حیاط می شویم. حیاط کوچکی بود و حوض لب شکستهای وسط حیاط خودنمایی میکرد. پیرزن که مشخص بود از درد پا رنج می برد آهسته روی چهارپایه فلزی می نشیند و با لبخند شیرینی میگوید.
-ببخشید من یکم پام درد میکنه، اینجا بشینم
علی سر خم می کند.
-راحت باشید منزل خودتونه!
پیرزن با نفسنفس اشارهای به اتاق کوچک دست راست حیاط می کند.
-این اتاق که قابل شما رو هم نداره منزل شماست حاج آقا. البته جای قابلداری نیست ولی خب باز هم نسبت به بعضی از خونه های این روستا بهتره. مردم روستا به کمک همدیگه برای روحانی هایی که میان اینجا، این اتاق رو ساختند . . .
با کنجکاوی میگویم.
-داخل خونه شما؟
لبخند میزند.
-آره مادر، ما دیدیم ا ینجوری خودمونم میتونیم ازشون یک پذیرایی مختصر داشته باشیم.
البته چیز خاصی نداریم ولی حداقل از اتاقشون نگهبانی میدیم...این اتاق دست چپم مال ماست. البته قابل شما رو نداره. اتاقتون یک چندتا وسیله مختصر داره اما دستشویی فقط یکیه که اونم داخل حیاطه . . .
به اتاقک پشت سرمان اشاره می کند. با دیدن دستشویی دهانم باز می ماند. اتاقک نیمه
خراب با در زنگزدهای که سقف نداشت!!!!
علی لبخند محجوبی میزند که بیاختیار دلم می لرزد. لعنت به دل ظریف و سست که نمیدانم چه دردش شده!
-ممنون مادر! اگر چیزی نیاز داشتید حتما بفرمایید که در خدمتیم!
-نه مادر خدا خیرتون بده! فقط اینجا چون یک روستای لب مرزی هست هنوز لوله کشی
نیست پسرم. باید برید از چاه آب بیارید . . .
این بار دیگر دهانم از فرط تعجب بسته نمیشود. خدای من! اینجا چه خبر بود؟ بیاختیار دلم می لرزد.
من در کجای دنیا زندگی می کردم و اینها کجا! من چه امکاناتی داشتم و اینها چه امکاناتی! خدای من! این عزیزان را گذاشتی در این فقر تا ما بی فکر ها را امتحان کنی؟!
خدایا! بابت همه این سالها غفلتم مرا ببخش!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با دهان باز به سرتاسر خانه نگاهی میاندازم. یک اتاق بیست و پنج متری با یک آشپزخانه
کوچک نقلی که شاید شش متر هم نمی شد.
علی بی توجه به تعجب من، چمدان ها را گوشه خانه می گذارد و سمت گوشیاش رفته و مشغول کار با آن می شود.
لب گزیده و در دل به خودم نهیب میزنم.
بس است آیه. خودت چنین تصمیمی گرفتی! خودت خواستی در این منطقه محروم فعالیت کنی. پس این رفتارها چیست؟!
نکند انتظار داشتی وسط بیابان برایت قصر زلیخا بسازند؟ بی خیال!
نفس عمیقی میکشم. علی همچنان سرش داخل گوشی اش بود.
با حرص شالم را از سرم می کنم. وای داشتم میپختم! با ا ین حرکتم علی نیم نگاهی سمتم می اندازد.
بدون آن که توجهی نشان دهم سمت چمدانم می روم. اصلا به این جایش فکر نکرده بودم.
ما قرار بود با هم در یک اتاق بخوابیم؟ وای!
چیه آیهخانم؟ نکنه انتظار داشتی ازدواج کردی جدا بخوابی؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_41 جلوتر میروم و سلام می کنم. پیرزن جواب
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_42
پوزخند میزنم. نه که خیلی هم تجربه شیرینی از زیر یک سقف خوابیدن با او داشتم! حتی با یادآوری اتفاق آن شب هم تا مرز دیوانگی میرفتم!
بیخیال این حرفها. باید عزمم را جزم میکردم. چمدانم را باز کرده و مشغول برداشتن لباس می شوم که علی به سرعت سمت پنجره بزرگ اتاق می رود. زیرچشمی زیر نظرش می گیرم.
پرده سفید رنگی که تا شده روی طاقچه خانه بود را برداشته و مشغول نصب کردنش میشود. با دیدن این حرکتش خندهام میگیرد. یعنی انقدر تعصبی بود؟
کارش که تمام می شود، لباس به دست وسط اتاق میایستم.
با پوزخند میگویم.
-میری بیرون یا همینجوری لباس عوض کنم؟
بدون آن که نگاهم کند سری تکان داده و از اتاق بیرون میزند.
با حرص رفتنش را نگاه می کنم. خدا آن زبان چهارمتری را برای کی به تو داده پس؟
منظورت چیه آیه؟ تو چرا اینطوری می کنی؟ مگر برایت مهم است؟ چرا باید به تو توجه نشان دهد آخر؟
چشم میبندم و نفس عمیقی میکشم!
نه!مهم نیست!
لباسهایم را عوض کرده و با بسمالله مشغول تمیز کردن و سر و سامان دادن به اتاق میشوم. درست بود اتاق کوچکی بود ولی حسابی گرد و خاک روی فرش و وسایل نشسته بود.
نزدیک به چند ساعت مشغول تمیز کردن اتاق بودم که بالاخره سر و کلهی علی پیدا میشود. هوا دیگر تاریک شده بود. علی پلاستیکی به دست وارد خانه شده و سلام میکند. جواب سلامش را بی تفاوت داده و دوباره خودم را به چیدن کتابهایم مشغول میکنم. بعد از کمی سر و صدا در آشپزخانه سفرهای کوچک وسط خانه پهن می کند که صدای شکمم بلند می شود. لب گزیده و به ساعت خیره میشوم. چند ساعت بود که چیزی نخورده بودم. چند سیخ جگر خریده بود. چه قدر میچسبید. سعی می کنم صدای شکمم را ساکت کنم که صدایم می زند.
-بفرمایید شام . .
با ناز پشت چشمی نازک می کنم و سمت آشپزخانه رفته تا دست هایم را بشورم. تا من بیایم او هم مقداری جگر داخل نان گذاشته و از خانه بیرون می رود و اندکی بعد برمیگردد. حدس میزدم باید برای همان پیرزن برده باشد. از این حرکتش خوشم میآید البته برخلاف بقیه کارهای زشتش!
انقدر گرسنه بودم که بی توجه به آهسته خوردن او تند تند لقمه می گرفتم و داخل دهانم می چپاندم. انقدر تند غذا می خورم که دست آخر لقمه به گلویم میپرد و به سرفه میافتم. علی به سرعت برایم آب می ریزد و سمتم میگیرد. همانطور که محکم به سینهام میکوبم لیوان آب را سر میکشم. همین که راه نفسم باز می شود چشمان گشاد شدهام با خیال راحت روی هم میافتند.
وای خدایاشکر!به جوانیام رحم کردی ها! نزدیک بود جوان مرگ شوم!
تا بخواهم لقمه بعدی را بردارم نگاهم به خنده محو گوشه لب علی میافتد که سریع جمع و جورش می کند. هه من که دیدم! چیو قایم می کنی! نمیدانم چرا از این لبخندش خوشم میآید. انگار جو ناسازگار بینمان کمکم در حال حل شدن بود. خب خداراشکر حداقل مجبور به دعوا نبودیم البته اگر این بشر آدم باشد و بماند!
سیر که می شوم با تشکری از پای سفره بلند شده و می خواهم از اتاق بیرون بزنم که با
صدایش میایستم.
-جایی میرید؟
نبابا! نکند باید به او هم توضیح میدادم؟ همینم مانده!!
یک تای ابرویم را بالا میفرستم.
-مشکلی داره؟
همانطور که سفره را جمع میکند سرد میگوید.
-این اطراف خطرناکه. مخصوصا شب ها . .
و دیگر چیزی نمیگوید. بی توجه به حرفش پوفی کشیده و از خانه بیرون میزنم . هوا خوب بود. خیلی گرم نبود اما بهتر از روز بود. خب طبیعی بود دیگر!
با لذت به آسمان صاف و تمیز شب خیره میشوم.
به ستاره های ریز و درشت! به ماه درخشان!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_42 پوزخند میزنم. نه که خیلی هم تجربه شیر
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_43
چقدر این آسمان با آسمان شهر ما فرق داشت. مردمش هم فرق داشتند. خانههایشان هم
فرق داشتند و . . .
دست در جیب شلوارم فرو میبرم و زمزمه میکنم:
-بابا، برام دعا کن. از خدا بخواه بهترینا رو برام رقم بزنه. کمکم کنه بتونم این مسیر سخت رو به خوبی طی کنم و آخ نگم! بابا، از خدا بخواه هیچوقت ولم نکنه، هیچ وقت!
با لبخند دستی بین موهای بلندم میکشم که یکدفعه صدای خنده زنی از اتاق پیرزن بلند میشود. متعجب به اتاق نگاه می کنم. این صدای پیرزن بود؟ بی خیال آیه! این صدا متعلق به یک زن جوان بود! لب میگزم. شاید دختر پیرزن باشد. پس تنها نبود. لبخند میزنم. خداراشکر!
همانطور مشغول تماشای حیاط بوده و در افکار ضد و نقیضم غوطهور می شوم که یکدفعه چیزی روی سرم قرار می گیرد. با ترس هینی کشیده و به سرعت میچرخم که دستی به سرعت روی دهانم قرار می گیرد.
با چشمان گرد شده در آن تاریکی به دنبال فرد متهم می گردم که در غیر باورترین حالت
ممکن با چشمانعسلی علی مواجه میشوم.
تا نگاه ترسیده مرا میبیند به سرعت دستش را برداشته و با چهرهای که سرخ شدنش در آن تاریکی هم مشخص بود سرش را پایین می اندازد.
تا بخواهم چیزی بگویم به سرعت به داخل خانه برمیگردد و مرا مات و مبهوت تنها میگذارد.آب دهانم را قورت داده که متوجه شال روی سرم می شوم. او..او چه کرد؟
پوزخند زده و دستی به شال می کشم. از دست تعصبات این مرد! از دست این مرد!
می خواهم داخل خانه بروم که بی اختیار یاد گرمای دستش می افتم.
دستم را که روی قلبم میگذارم حسابی تند میزد.
خدایا، من چرا اینطوری شده بودم؟!
نگاه گنگم را به آسمان می اندازم.
-رهام نکن، باشه؟!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
تشکم را با فاصله از علی می اندازم. به قدری دور بودم که بتوانم نفس راحتی بکشم.
نمیدانم ساعت چند بود اما علی مشغول کتاب خواندن بود. این بشر خسته نمی شد از بس
درس می خواند؟
هم پزشک بود هم طلبه! به اندازه کافی بلد بود دیگر!
فردا خیلی کار داشتم. باید زودتر میخوابیدم تا به کارهایم برسم.
هوا اینجا خیلی گرم بود. نبود کولر اذیت کنندهتر بود. واقعا مردم اینجا چطور میتوانستند این گرما را تحمل کنند؟
آهی میکشم و چشمهایم را میبندم. به گذشته و امروز و آینده نه چندان دورم فکر می کنم.
یعنی تصمیمی که گرفته بودم تصمیم درستی بود؟به صالح بود؟ با رتبهای که داشتم میتوانستم در بهترین دانشگاههای ایران تحصیل کنم اما قیدشان را میزنم و همینجا را انتخاب میکنم. درس معلمی!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_43 چقدر این آسمان با آسمان شهر ما فرق دا
- 10 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون 🙌🏻🌝!(:
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_nSXphT3A&btn=رایحۀمآه.؛
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_43 چقدر این آسمان با آسمان شهر ما فرق دا
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_44
لبخند کمرنگی میزنم .
از کودکی عاشق معلمی بودم. مدام این حدیث پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در گوشم طنین میاندازد:
« معلمی ، شغل انبیاست! »
و چه باارزش شغلی انتخاب کرده بودم. امیدوارم بتوانم در این مسیر ثابت قدم و موفق بمانم انشاءالله!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
صبح که از خواب بلند میشوم علی را نمیبینم. سریع حاضر شده و از خانه بیرون میزنم. پیرزن مشغول لباس شستن بود.
-سلام حاج خانوم . . .
لبخند میزند.
-سلام دخترم. چه زود بیدار شدی . .
به ساعتم نگاهی میاندازم.
-خیلی کار دارم. یک سوال داشتم
-جانم مادر؟
-من کجا میتونم بچههای این روستا رو پیدا کنم؟
-والا مادر بچهها از صبح که خورشید طلوع می کنه میان بازی میکنند تا وقتی غروب میکنه.
البته بزرگتراشون یا همراه پدر مادراشون میرن چرای گوسفندا یا قالی بافی . . !
لبخند میزنم.
-اینجا جمعیت زیاده؟
-والا مادر جمعیت که زیاد نیست ولی بچه زیاده . .
-چه خوب . . .
-مامان این نخارو کی بهت داده؟
با صدای دختر جوانی به سمت خانه پیرزن برمیگردم.
با دیدنم سلام می کند.
-سلام عزیزم . .
همسن و سال من می خورد. دختر خوش برو رویی بود!
پیرزن دست از شستن میکشد.
-اونا رو اعظم خانم داده. سمیه مادر تو بیا این رختارو پهن کن من میرم نخارو جمع میکنم . .
سمیه نگاهی بی تفاوت سمتم می اندازد و مشغول پهن کردن لباس ها می شود.
-دخترم نمیای تو یک چای بخوریم؟
بند کفشم را میبندم.
-نه حاجخانوم. من دیگه باید برم..خدانگهدار
برای سمیه هم سری تکان داده و از خانه بیرون میزنم.
گرما و باد باهم آمیخته شده بود و همان یک ذره شالی هم که روی سرم بند بود را به بازی گرفته بود.
کلافه نگاهی به آفتاب سوزان کرده و سمت مسجد قدم برمیدارم. یعنی علی اینجا بود؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦