eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
118 دنبال‌کننده
21 عکس
22 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم ِرب 🍃: ))
💚ᨒ
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان، با اینکه یکم دیره 😅💚✨.
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_43 چقدر این آسمان با آسمان شهر ما فرق دا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› لبخند کمرنگی میزنم . از کودکی عاشق معلمی بودم. مدام این حدیث پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در گوشم طنین می‌اندازد: « معلمی ، شغل انبیاست! » و چه باارزش شغلی انتخاب کرده بودم. امیدوارم بتوانم در این مسیر ثابت قدم و موفق بمانم انشاءالله! · · ─ ·🍃· ─ · · صبح که از خواب بلند میشوم علی را نمیبینم. سریع حاضر شده و از خانه بیرون میزنم. پیرزن مشغول لباس شستن بود. -سلام حاج خانوم . . ‌. لبخند میزند. -سلام دخترم. چه زود بیدار شدی . . به ساعتم نگاهی می‌اندازم. -خیلی کار دارم. یک سوال داشتم -جانم مادر؟ -من کجا میتونم بچه‌های این روستا رو پیدا کنم؟ -والا مادر بچه‌ها از صبح که خورشید طلوع می کنه میان بازی می‌کنند تا وقتی غروب میکنه. البته بزرگتراشون یا همراه پدر مادراشون میرن چرای گوسفندا یا قالی بافی . . ! لبخند میزنم. -اینجا جمعیت زیاده؟ -والا مادر جمعیت که زیاد نیست ولی بچه زیاده . . -چه خوب . . . -مامان این نخارو کی بهت داده؟ با صدای دختر جوانی به سمت خانه پیرزن برمیگردم. با دیدنم سلام می کند. -سلام عزیزم . . همسن و سال من می خورد. دختر خوش برو رویی بود! پیرزن دست از شستن میکشد. -اونا رو اعظم خانم داده. سمیه مادر تو بیا این رختارو پهن کن من میرم نخارو جمع میکنم . . سمیه نگاهی بی تفاوت سمتم می اندازد و مشغول پهن کردن لباس ها می شود. -دخترم نمیای تو یک چای بخوریم؟ بند کفشم را میبندم. -نه حاج‌خانوم. من دیگه باید برم..خدانگهدار برای سمیه هم سری تکان داده و از خانه بیرون میزنم. گرما و باد باهم آمیخته شده بود و همان یک ذره شالی هم که روی سرم بند بود را به بازی گرفته بود. کلافه نگاهی به آفتاب سوزان کرده و سمت مسجد قدم برمیدارم. یعنی علی اینجا بود؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_44 لبخند کمرنگی میزنم . از کودکی عاشق مع
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› وارد مسجد که میشوم خالی بود. پرده سمت خانم ها را کنار داده و با دیدن پیرمردی که مشغول جارو زدن مسجد بود سلام می کنم. با تعجب جواب سلامم را می دهد. نزدیکش می شوم. -سلام آقا. شما خادم مسجدید؟ -سلام. بله دخترم . . بنر را از کیفم بیرون می آورم. -میشه این بنر رو بزنید دم درب مسجد؟ -چی هست؟ -میخوام بچه‌های اینجا رو در مقطع ابتدایی و متوسطه اول برای مدرسه ثبت نام کنم . . پیرمرد اخم‌ریزی می کند. -چه نیاز به اینکارا دخترم؟ دلگیر می شوم. -حیف نیست که بچه ها درس نخونن؟ ممکنه بینشون استعدادهای زیادی باشه . . . نفس عمیقی میکشد. -چه میدانم باباجان. اهالی این روستا خیلی هم برای داشتن معلم تلاش نکردن . . ‌ -چطور ممکنه؟ -حقیقتش قبل شما یک نفر دیگم چندسال پیش اومده بود اینجا برای تدریس ولی خب اهالی روستا قبول نکردن. گفتن اینطوری بچه ها از کار کردن میفتن! پوزخند میزنم. -اما اونا فقط بچن. باید بازی کنند و درس بخونند. حال اگه اوقات بی کاریشون بیشتر شد می تونن تو کارای بزرگتراشون کمک بدن. بنر را تا میزند. -من اینو می چسبونم دخترم. خیالت راحت لبخند میزنم. -خیلی‌ممنونم آقا . . . تا بخواهد چیزی بگوید صدای رادیو مسجد بلند می شود. -خب دیگه دخترم وقت اذانه...با من کاری نداری؟ دستی به شالم میکشم. -نه ممنونم. فقط اگر کسی ازتون آدرس خواست، آدرس منزل روحانی روستا رو بدید. متعجب می شود. -از اقوام لیلا خانم هستین؟ متفکر می‌گویم. -لیلا خانم؟ لیلا خانم دیگه کین؟ یعنی منظورش با پیرزن همسایه بود؟ -همون حاج خانومی که حیاطشون با خونه روحانی روستا مشترکه . . . لبخند میزنم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_45 وارد مسجد که میشوم خالی بود. پرده سمت
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› --آهــــا..نه من همسر روحانی هستم . . ! تا جمله‌ام تمام می شود، چشمان کم سویش درشت می شوند. حق داشت تعجب هم بکند. کدام روحانی همسرش این شکلی بود؟ برای یک لحظه از خودم خجالت کشیدم . روحانی یک روستا الگو بود. وقتی همسرش این شکلی بود مطمئنا کسی به حرف هایش بهایی نمیداد. بی اختیار شالم را کامل جلو می کشم! -اها باشه دخترم. -پس من دیگه میرم . فعال خدانگهدار -خداحافظت باشه . . . به سرعت به خانه رفته و سویچ ماشین را برداشته و از خانه بیرون میزنم. باید سریع خودم را به شهر می‌رساندم و کارای دانشگاهم را انجام می دادم. خداروشکر که توانسته بودم کلاس‌هایم را عصر بندازم. اینکه خدا این همه با بنده یار بود، شکر ناچیزم قابل قبول نبود! · · ─ ·🍃· ─ · · با خستگی ماشین را پارک کرده و وارد حیاط میشوم. لیلا خانم و سمیه زیر نور لامپ کم سو مشغول مرتب کردن یک سری نخ بودند. با لبخند سلام میکنم . لیلاخانم با دیدنم گل از گلش می شکفد. --سلام مادر . . سمیه اما تنها به تکان دادن سری اکتفا میکند. این بشر چرا با من مشکل داشت؟ می خواهم وارد خانه شوم که صدایم میزند. -میگم دخترم . . . -جانم لیلاخانم؟ -شام داری مادر؟ به ساعت مچی‌ام خیره می شوم. ساعت از هفت شب گذشته بود. خب اصولاً شام نداشتیم چون خانه نبودم. -نه چطور؟ -خب پس مادر حتما خسته‌ای و تا بخوای یک چیزی درست کنی طول بکشه. حاج آقام که هنوز نیومده پس بیا اینجا پیش ما بشین اگه دوست داری ما یک چیزی درست کردیم کنار هم بخوریم . . . از پیشنهادش حسابی خوشحال می شوم از بس گرسنه بودم اما می خواهم تعارف بازی در بیاورم که بلند می شود از جایش . . --من برم برات چایی بیارم. -وای شرمنده دستتون دردنکنه -این چه حرفیه مادر به سمیه اشاره میکند. -سمیه مادر تو هم بیا بریم غذا رو گرم کن -پس من تا موقع میرم لباسامو عوض کنم. -باشه مادر..زود بیا . . . سمیه با بی‌حوصلگی به خانه میرود. من اما با خوشحالی لباس‌هایم را با یک تیشرت سفید و شلوار راحتی عوض کرده و به حیاط میروم. خداروشکر لیلا خانم مرد نداشتند و می‌توانستم راحت باشم. هرچند که خیلی هم برایم مهم نبود اما باید ملاحظه کرد دیگر . . روی فرش قدیمی جلوی درب خانه لیلا خانم می نشینیم و مشغول چای خوردن می‌شویم. چقدر این چای پررنگ و آبنبات دارچینی میچسبد. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_46 --آهــــا..نه من همسر روحانی هستم . .
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› مشغول صحبت کردن با لیلا خانم می‌شویم که صدای باز شدن درب حیاط و متقابلا علی «یاالله» گویان وارد می شود. سمیه که تا آن موقع در سکوت به سر می برد با دیدن علی یکدفعه نگاهش رنگ تعجب می گیرد. -سلام علیکم . . -سلام حاج آقا . . . بی تفاوت به علی خیره میشوم که یکدفعه لیلا خانم دست روی دستم میگذارد . -پاشو مادر برو استقبال شوهرت..لباساشو که عوض کرد بیاین شام بخوریم. با چشمان گرد شده برمیگردم. -جانم؟ -جانت بی‌بلا پاشو مادر . . . نه انگاری اوضاع خیلی بد بود. نگاه سمیه میخ علی شده بود. زیاد خوشم نیامد. برخالف میلم بلند شده و سمت علی می روم که مشغول در آوردن کفش هایش بود. -سلام! متعجب سرش را بلند میکند. -علیک سلام . . ‌. بی‌تفاوت پشت چشمی نازک میکنم و جلوتر از او وارد خانه میشوم. بعد از من وارد می شود. حتما حسابی از حرکاتم تعجب کرده است! عبایش را به جالباسی آویزان می کند. الکی خودم را با کتاب‌هایم سرگرم میکنم که صدایم میزند. -آیه‌خانم . . . سردی کلامش اخم‌هایم را در هم فرو میبرد. چه قدر از این طرز رفتار بدم می آمد. مقابلش می‌ایستم. محکم! -چیه؟ -شنیدم رفتید امروز مسجد . . . یک تای ابرویم بالا میرود. -درست شنیدی! --میشه بپرسم به چه علتی؟ دست به سینه می زنم. -میتونم بپرسم به شما چه ربطی داره؟ پوفی کشیده و عمامه‌اش را از سرش برمیدارد. -چه بخواین چه نخواین بنده همسر شرعی و قانونی شما هستم. -خب باشی . . -هم شما و هم من یک سری وظایفی نسبت به هم داریم . . . نیشخند میزنم. به‌به بگو آقا دلش از چه پر بود. حتما از این ناراحت بود که چرا دیشب نزدیکش نخوابیدم و . . . فکر کن یک درصد بخواهم دوباره اتفاقات چندشب قبل را تکرار کنم! -کدوم وظایف؟ روی طاقچه می‌نشیند. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_47 مشغول صحبت کردن با لیلا خانم می‌شویم
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -وظایفی که همه زن و شوهرا نسبت به همدیگه دارن..نکنه نمیدونید؟ پوزخند میزنم و یک قدم نزدیکش میشوم. حتی سرش را برای دیدنم بلند نمی کند. چه قدر بدم می آمد. چه قدر بدم می آمد کسی این قدر خودش را بگیرد. -ببین علی جون، فکر کنم اشتباه به عرضت رسوندن..همین آدمی که جلوی من نشسته تا چندشب پیش میگفت این فقط یک ازدواج اجباریه.. الانم به عرضت می رسونم برای بار هزارم...این ازدواج برای من هیـــــچ معنایی نداره جز اینکه فقط اسم تو شناسنامه منو لکه دار کرده..میفهمی یا نه؟ یکدفعه بلند می شود. اگر بگویم نترسیدم دروغ گقتم. اما از جایم تکان نمیخورم! عصبی بودم . . -احترام شخصیت منو ندارید. احترام سید و اولاد پیغمبر رو داشته باشید!!! پوزخند میزنم. -ببین آقااا..اگر تو سیدی منم ساداتم.. اینو که میفهمی؟ پس نمیخواد واسه من شعار بدی..تو اگر مردی انقدر بد صحبت نمی کردی . . -من کی بد صحبت کردم؟ پوفی می کشم. -هیچ وقت..هیچ وقت شب اول زندگیمو فراموش نمی کنم..ببین هوا برت نداره ها..هییچ توقعی ازت نداشتم و ندارم اما توهینی که اونشب بهم کردی رو فراموش نمیکنم!!! کلافه دستی به محاسنش میکشد. -من چیزی یادم نمیاد . . . پوزخند میزنم. خیلی عصبی شده بودم! -نبایدم یادت بیاد..این چیزا که واسه شما هیچه.. می ایستد. -بحث اصلی رو فراموش کردیم..حرف من اینکه وقتی میخواید جایی برید شب قبلش به من اطلاع بدید تا در جریان باشم. امروز ظهر اومدم خونه اما کسی نبود. -ای وای ببخشید عزیزم یادم رفت برات نهار بزارم! پوزخند می زند. -من انتظار نهار از شما نداشتم..خداروشکر هنوز قوت دارم خودم کارای خودمو بکنم . . . با عصبانیت رویم را برمیگردانم تا بروم که یهو میگوید. -فقط نگرانتون شدم!(: در جایم میخکوب میشوم. او الان چه گفت؟ بی اختیار عصبانیتم فروکش می کند و ضربان قلبم اوج می گیرد. اما قبل از آن که بخواهم سوتی در رفتارم بدهم، دستی به موهای باز و بلندم میکشم و از خانه بیرون میزنم . تا درب را میبندم با سمیه روبه رو می شوم.تا مرا می بیند جیغ خفیفی میکشد. اخم میکنم. -چیزی شده؟ به تته پته می افتد. -نه..چیزی نشده..مامان بزرگ گفت بیام صداتون بزنم برای شام.. نکند گوش ایستاده بود؟! پوفی می کشم. -باشه میایم یکم دیگه . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_48 -وظایفی که همه زن و شوهرا نسبت به همد
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› همین که میرود لب میگزم. اگر صدایمان را شنیده بود چی؟ خب بشنود. مگر برایت مهم است؟ بی اختیار نگاهم به سمیه که مشغول چیدن سفره در حیاط بود می شوم. نه انگاری برایم مهم بود. حداقل دوست نداشتم سمیه متوجه شود. نمیدانم چرا..چرا باید روی او حساس میشدم؟ می خواهم سمت خانه لیلا‌خانم بروم که یکدفعه یادم می‌آید به علی چیزی نگفتم. پوفی کشیده و دوباره به خانه برمی گردم. از همان دم درب سرم را داخل کرده و صدایش میزنم. -زود بیا بیرون سفره پهنه . ‌. و به سرعت میروم! کنار سفره که می‌نشینم لیلاخانم مشغول کشیدن آش می شود. همان حین علی هم می‌آید. -زحمت کشیدید مادرجان! پشت چشمی برایش نازک میکنم. خودشیرین! قبل از آن که بنشیند نگاهی به دو جای خالی کنار سفره می اندازد. یکی کنار من و دیگری کنار سمیه..نه تو رو خدا برو پیش سمیه بنشین! با کمی مکث کنارم منشیند. نمیدانم چرا با اینکه این همه از دستش عصبی بودم اما ذوق میکنم. حتی دلم می خواست برای سمیه چشم و ابرو بالا بیندازم. یکدفعه به خودم می‌آیم. حال شوهرکردی دیگر..کوه که نکندی . . ! نگاهی به چشمان عسلی و موهای‌بور علی می‌اندازم. حال انگار چه تحفه‌ای هست! همچنان در افکارم غوطه‌ور بودم که یکدفعه آش در گلویم می‌پرد. داغی آش گلویم را میسوزاند. -ای‌وای مادر چیشدی؟ پسرم بزن به کمر خانومت . . . نمیدانم چطور می شود که با ضربه‌های نسبتاً آرامی به کمرم راه نفسم باز می‌شود. لیوان آبی را که سمیه به دستم می دهد جرعه‌ای سر میکشم. چشمهای به اشک نشسته‌ام را می گشایم. علی با نگرانی نگاهم میکرد. چیزی در دلم فرو میریزد. -خوبی؟ با صدایش به خودم می‌آیم و لبخند کمرنگی به جمع میزنم. -آره خوبم . . . لیلاخانم نفس راحتی میکشد. -وای مادر نصف جون شدم! نفس عمیقی کشیده و دوباره مشغول خوردن می شوم. -ببخشید حواستونو پرت کردم . . . سمیه پوزخند‌ریزی میزند که از نگاهم دور نمی ماند. -این چه حرفیه مادرجان! -بفرمایید حاج‌آقا کشک . . . به‌به چه صدایی هم داره این قناری‌خانوم! با اخم به سمیه که تا وسط سفره خم شده بود و کاسه کشک را به علی تعارف میکرد نگاه میکنم. علی محجوبانه سرخم می کند. -دست شما دردنکنه . . . وای چه پسر گوگولی! اخماش واسه منه فقط! از دست تو آیه..بیخیال..کم باهات با احترام برخورد نکرده..کجا با احترام بوده؟ خودت همش عصبانیش میکنی! پوفی می کشم و سیلی محکمی به خود درونم میزنم. از کی تاحالا با من دشمن شده؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_49 همین که میرود لب میگزم. اگر صدایمان ر
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› سمیه لبخند پررنگی میزند که اخمم پررنگ‌تر می شود. وای ننه خنده هم بلدی! رو نمی کردی پس چرا!!!!؟ آش خوشمزه لیلاخانوم را که می خورم و همنشین‌های زشت کنارم را هم که تحمل میکنم بالاخره با بااجازه علی من هم تشکر مختصری کرده و به خانه میروم! تا وارد خانه می شوم بدون توجه به علی تشکم را پهن کرده و از شدت خستگی زودی به خواب می روم! · · ─ ·🍃· ─ · · صبح با کرختی از خواب بلند می شوم. علی مشغول کار با لبتابش بود. دستی به موهایم کشیده و نگاهی به ساعت مچی‌ام می اندازم. صبح زود بود! این بشر خواب نداشت؟ -چرا انقدر سر و صدا میکنی؟ بلوف میزدم. من اصلاً با سر و صدای او بیدار نشده بودم! بدون ان که سرش را بلند کند می‌گوید. -صبح بخیر..لیست دانش آموزاتون حاضره. متعجب نیم‌خیز میشوم که بی‌اختیار بند لباسم پایین می‌افتد. علی نگاهش را به سرعت پایین می اندازد. سخت می‌گوید. --چرا یکم مراعات نمی‌کنید؟ اخم میکنم. باز شروع کرد! -مراعات چیو؟ پوفی میکشد و برگه های مقابلش را تا میکند. -مراعات پوشش . . . -خونه خودمه . . . -خونه منم هست . . ! چشم و ابرویی بالا می‌اندازم و با شیطنت میخندم. -محرممی! سرد می‌گوید. -این لیست بچه های این روستاست. به ترتیب سن و به ترتیب جنسیت نوشته شده. قرارشده یکی از اهالی روستا یکی از اتاق‌های خونش رو به مدرسه اختصاص بده. امروز باهمدیگه می‌ریم و اون اتاق رو میبینیم. بعدشم شما فعالیتتون رو شروع می کنید انشاءالله . . با خوشحالی نگاهش میکنم. انگار نه انگار دو دقیقه پیش از دستش عصبی شده بودم! جدا از اخلاقش وای عجب بچه گلی بود این علی! با خوشحالی سمتش میروم و برگه ها را از دستش می گیرم. -واییی چقدر خوب! کارم نصف شد! به قدری خوشحال بودم که متوجه او نبودم. همین که سمتش میچرخم نگاه خیره علی را روی شانه‌هایم شکار میکنم. حق هم داشت. به قدری نزدیک بودیم که من هم بی‌اختیار ضربان قلبم بالا میرود. اما سریع به خودم آمده و میخواهم عقب بروم که یکدفعه فکری شیطنت آمیز به ذهنم خطور میکند. کمی شیطنت که بد نبود؟بود؟ علی بی حواس خیره به تنم بود که جلو میروم و یکدفعه انگاری که پایم پیچ خورده باشد با جیغ خفیفی خودم را رویش می‌اندازم. به قدری طبیعی این کار را انجام می دهم که برای یک لحظه خودم هم تپش قلب می‌گیرم. علی با چشمان گرد شده به چشمان شیطنت آمیزم خیره می‌شود که با ناله ساختگی زمزمه میکنم. -وای . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_50 سمیه لبخند پررنگی میزند که اخمم پررنگ
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› آب دهانش را قورت میدهد. دسته‌ای از موهای بازم را نامحسوس روی گردنش می‌ریزم. با ناز زمزمه میکنم. -علی! او اما یکدفعه به خودش آمده و تا بخواهد از از دستم فرار کند دوباره خودم را نزدیکش میکنم و این بار لب‌هایم را در گودی گردنش فرو میبرم. همین که لبم با پوست داغ تنش برخورد میکند انگار که برق سه فاز بهش وصل کرده باشند، به شدت هلم میدهد و به قدری سرعتی از خانه بیرون می زند که دم درب نزدیک بود زمین بخورد! مات و مبهوت به درب نیمه باز خانه خیره میشوم که چیزی در قلبم فرو می‌ریزد. او..او..در این حد . . ؟ برای یک لحظه از خودم بدم آمد. چطور می‌توانستم یک مرد را اینگونه امتحان کنم؟ او بیچاره چه تقصیری داشت؟ درست بود می‌خواستم اذیتش کنم ولی از این راه؟ خیلی نامردی بود! خیلی بی انصافی بود از نقطه ضعف کسی استفاده کنی و . . . یکدفعه به فکر فرو میروم. شاید هم! شاید هم میخواهم او را به خودم وابسته کنم..شاید می خواهم او را به خودم ملتمس کنم..ولی چرا آیه؟ آیا این کار درستی بود؟ دستی به قلبم میکشم. چه قدر بی‌مهابا میزد! یعنی درست بود؟ کلافه برگه های روی زمین را جمع کرده و سمت لباس هایم می روم. باید هرچه زودتر از خانه بیرون می رفتم. او لباس مناسبی از خانه بیرون نزده بود. باید تنهایش میزاشتم! حداقل امروز! · · ─ ·🍃· ─ · · با ذوق فراوان برگه‌های چاپ شده را بین بچه ها توزیع میکنم. -خب خب اینم از چندتا تمرین درست و حسابی که تا آخر هفته وقت دارید حلشون کنید. عماد دانش آموز مودب کلاس اولی دستش را بالا می برد. -خانم اجازه . . -جانم؟ -میشه بیشتر برگه بدید؟ دلم ضعف می رود. از اینکه می دیدم چه قدر شوق یادگیری دارند دلم می خواست شبانه روز با همه‌شان درس کار کنم! -به مرور بهتون برگه داده میشه پسرم . . گلرخ دختر شیطون کلاس سومی می گوید. -خانم اجازه من؟ -جانم؟ -خانم کی جشن تکلیفمونه؟ لبخند کمرنگی می زنم . -خیلی دوست داری زود مکلف بشی؟ چشمانش ستاره باران می شوند. -آره خیلی خانم معلم! محمد همکالسی گلرخ می گوید. -خانم اجازه ما هم به سن تکلیف میرسیم؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_51 آب دهانش را قورت میدهد. دسته‌ای از مو
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› میخندم. -همتون به سن تکلیف می رسید اما دخترا وقتی به سن نه سالگی برسن و پسرا هم وقتی به سن پانزده سالگی برسن . . . احمد بلند می شود. -یعنی خانم ما امسال مکلف میشیم؟ -بله آقااحمد . . . عماد با انگشت ها ی ش می شمارد. -یعنی من هشتای دیگه بشم مکلف می شم . . . مردم این منطقه برخی شیعه و برخی سنی نشین بودند . با این وجود شیعه و سنی به گرمی و مهربانی کنار همدیگر  زندگي میکردند و از روحانی شیعه که علی باشد استقبال گرمی میکنند . البته مسجد مخصوص خودشان را داشتند ولی از علی اجازه گرفته بودند گهگاهی در نماز جماعت شیعیان شرکت داشته باشند و علی هم با روی باز پذیرفته بود ! مردم این منطقه خیلی به اوامر دینی و آین های مذهبی عقیده و تعصب داشتند . --خب بچه ها خبر خوب اینکه ما هرسال هر دانش اموزی که به سن تکلیف برسه براش هدیه میخریم و کنارش جشن می گیریم . . . چطوره؟ همه از شدت خوشحالی جیغ میکشند . -و امسال سهم هدیه جشن تکلیفیامون میرسه به . . . با ذوق بچه ها را نشان می دهم. -به گلرخ و مریم و زهرا و احمد و علی . . . هر پنج تایشان خوشحال می شوند. -خب بچه ها برای امروز دیگه کافیه . . . وسایالتون رو جمع کنید و تکلیفای فرداتونم حتما بنویسید . . . -خانم اجازه کلا س تموم شد؟ -آره عزیزم . . . میتونید برید . . . خدانگهدار همتون . . . -خانم اجازه . . . خداحافظ . . . -خانم خداحافظ. --خانم . . . · · ─ ·🍃· ─ · · با خستگی وسایلم را داخل کیفم گذاشته و شالم را روی سرم مرتب می کنم . درست بود خیلی در قید و بند حجاب نبودم اما بخاطر حرمت علی که اینجا به عنوان روحانی روستا فعالیت می کرد ، نمی خواستم بی ادبی کرده باشم. به همین خاطر وقتی بیرون میروم، موهایم را پنهان میکنم ! -خسته نباشید خانم معلم . . . سرم را بال می آورم . فواد بود. صاحب خانه این منزل که یکی از اتاق هایش را رایگان در اختیار مدرسه قرار داده بودند. لبخند کوتاهی می زنم . -متشکرم آقای محمدی  . . ‌. -کمکی نیاز ندارید؟ -نه ممنون . . . وسیله خاصی ندارم! سینی به دست نزدیک می آید. -براتون چایی آوردم . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦