✅آفتابی که به زائر حسین میتابد، مانند هیزم گناهانش را میسوزاند ..
✍امام صادق(ع): زائرِ حسین(ع) وقتى به قصد زيارت از خانهاش خارج شد، سايهاش بر چيزى نمیافتد مگر اینکه آن چيز برايش دعا میکند. و هنگامى كه آفتاب بر سرش بتابد، گناهانش را میسوزاند همانطور كه آتش هيزم را میسوزاند.
📚 کامل الزیارت ، ص۲۷۹
💠: 🌷
✨﷽✨
💠يَوْمُ اَلتَّغابُن چه روزی است؟!
💠برای آن روز سخت آماده ای؟
✍حضرت محمد(ص):
در روز قيامت، برای هر روز از ايام عُمر انسان، بيست و چهار خزانه موجود است که در روز قيامت، درهاى آن بیستوچهار خزانه باز مىشود.
آنگاه شخص حاضر، يك خزانه را پُر از نور و سرور مىبيند كه به هنگام ديدنش شاد میشود و آن ساعت، ساعتى است كه در آن، طاعت پروردگار را بهجاى آورده. سپس خزانه ديگرى را باز مىكنند و آن را تاريك و ترسناك مىبيند که به هنگام مشاهده آن، اندوهگین میشود و آن ساعتى است كه در آن، نافرمانى خدا كرده است.
💥سپس خزانه ديگرى را میگشايند و آن را خالى مىبیند و آن ساعتى است كه در آن، خوابيده و يا به حلالهاى دنيا اشتغال داشته، پس به او احساس خسارت و تأسف بابت هدر دادن آن ساعت دست میدهد زيرا قدرت کافی برای پُر كردن آن ساعت از نیکیها را داشته است. و این معنای گفتار حق تعالى در سوره تغابن است: {ذلِكَ يَوْمُ اَلتَّغابُنِ} آن روز، روز افسوس و خسران است.]
📚عده الداعیونجاحالساعی، ص۱۴۱
↶【به ما بپیوندید 】↷
_________________
┅═ೋ❅✿💥✿❅ೋ═┅
🌹 نیایش صبحگاهی
🌸مهربان خدای من...
ای همیشه هستِ دلهایمان در تنگنای همه نداشتن ها...
در شروعی خوب، دست مهربانیت را بر روی دلمان بگذار ،
تا چشم اطمینان باز کنیم
و تو را و تورا و تورا وفقط تورا ببینیم فارغ از هر چیزی
🌸پروردگارا..
شروع این دفتر به یادت و نام زیبایت مزین است ...
آغازش را رهایی از بی تو بودنمان بخواه
و پایانش را سرآغازی برای روشنایی
دل هایمان به نور معرفتی که ارزانی مان می کنی...
" آمیـن "
#سلام_دوستان_همراه✋
#صبح_زیباتون_بخیر🌸🍃
#لحظه_هاتون_شاد
💚📖 @ayegeraphy♥️♥️
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_7 لقمه ی نان و پنبرش را روی میز انداخت و گفت : _ م
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_8
کوروش لبخندش را قورت دادو به جایش میان دوابرو اخم را جایگزین کردو گفت:
_ احیانا منظورت از بدخواه که من نیستم ؟؟؟
گیسو پوزخندی زدو گفت:
_ عاقلان دانند...!!!
بدون توجه به عصبانیت کوروش از کنارش رد شد و به سوی مقصد موردنظرش راه کج کرد...
_ای بابا نیاز ؛چرا نمیفهمی چی میگم !!همش داری حرف خودتو میزنی
_من نمیفهمم یا توعه زبون نفهم ؟؟من دارم جلو پات راه حل میزارم ؛اونوقت تو هی ساز مخالف میزنی...
_ گیرم من قبول کردم ؛اگه همه چی خوب پیش رفت و این شازده ای که انقدر داری سنگشو به سینه میزنی؛زدو عاشقم شد بعدشم اومد خاستگاری؛اونوقت همه چیو لو داد که کجا و تو چه وضعی منو دیده خیال میکنی؛خونوادم به همین راحتی دست از سرم برمیدارن؟؟ بیچاره ام میکنن اگه بفهمن
این همه مدت پیچوندمشون و بهشون دروغ گفتم...
_ یه جوری میگی تو چه وضعی انگار هیچی تنت نبوده؛ دختر تو چرا انقدر ترسویی؟؟
_من نمیدونم تو چه اصراری داری که من حتما با این یارو ازدواج کنم؟؟مگه آدم قحطه؟؟بعدشم من اگه میخواستم با ازدواج کردن از اون خونه فرار کنم که همون دوسال پیش با کوروش ازدواج میکردم و خلاص میشدم ...
_اگه اصرار میکنم بخاطر آینده ی خودته.
به صندلی تکیه دادو دست به سینه و هشدارگونه رو به گیسو گفت:
_ درضمن اسم این پسره ی بی حیای پررو رو ،پیش من نیارا؛حالا خیلی ازش خوشم میاد؟؟
گیسو لبخندی زدوبا شیطنت نگاهش کرد و گفت:
_اخرش من نفهمیدم تو دیگه چرا انقدر از کوروش بدت میاد ..
نیاز نفسش را از سینه خارج کردو به جلو خم شد دستانش را تکیه گاه خود قراداد و رو به گیسو گفت:
_همیشه از آدمهایی که ادعای زرنگی میکنن بدم میاد؛ یه چیزهایی در موردش میدونم که اگه بهت بگم دوتا شاخ رو سرت درمیاد..
گیسو با چشمهانی گردبه نیاز زل زده بود اصلا متوجه حرفهایش نمیشد ؛نیاز کجا و کوروش کجا ؟ چه چیزهایی از پسر عمه اش میدانست که خود گیسو از آنها بی خبر بود؟؟..
نیاز بعداز مکث کوتاهی به حرف آمد:
_چیه چرا اینطوری نگاهم میکنی؟؟ باور نمیکنی نه؟؟...البته حقم داری تعجب کنی .
این پسرعمه ی تو یه دخترباز بالفطره اس..
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
@Reyhaneh_show
.
قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️☝️☝️
#بازگشت_گیسو
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
Eitaa.com/Reyhaneh_show/854
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺
🔴عشق جوان مسلمان به دختر نصرانی🔴
مولى محمد کاظم هزار جریبى، نقل مىکند: روزى در محضر استاد خود مرحوم آیتالله العظمى بهبهانى بودم. مردى وارد شد و کیسهاى تقدیم ایشان کرد و گفت: این کیسه پر از زیور آلات زنانه است، در هر راهى که صلاح مى دانید مصرف کنید. استاد فرمود: داستان چیست؟ قضیه خود را برایم بیان کن!
گفت: داستانى عجیب دارم، من مردى شیروانى هستم و براى تجارت به روسیه رفتم. در شهرى از شهرهاى آن به بازرگانى پرداختم. روزى به دخترى نصرانى برخورد کردم و شیفته او شدم. نزد پدرش رفتم و از دختر او خواستگارى نمودم.
گفت: از هیچ جهت مانعى براى ازدواج شما نیست. تنها مانعى که وجود دارد موضوع مذهب تو است. اگر به دین ما، درآیى این مانع هم برطرف مى شود.
چون تحت تأثیر جنون شهوت قرار گرفته بودم، پیشنهادش را پذیرفتم و با خود گفتم: براى رسیدن به مقصود خود، ظاهرا نصرانى مىشوم و با این فکر غلط نصرانى شدم و با محبوبه خود ازدواج کردم.
مدتى گذشت و آتش شهوتم فرو نشست. از کردار زشت خود پشیمان شدم و خود را از ضعف نفسى که به خرج داده و از دینم دست برداشته بودم بسیار سرزنش کردم.
چون تحت تأثیر جنون شهوت قرار گرفته بودم، پیشنهادش را پذیرفتم و با خود گفتم: براى رسیدن به مقصود خود، ظاهرا نصرانى مىشوم و با این فکر غلط نصرانى شدم و با محبوبه خود ازدواج کردم
بر اثر پشیمانى بسى ناراحت بودم، نه راه برگشت به وطن را داشتم و نه مىتوانستم خود را راضى به نصرانیت کنم. سینهام تنگ شده و از دستورات اسلام چیزى به یادم نمانده بود، فکر بسیارى کردم، راهى براى نجات خود از این بدبختى نیافتم. اما به لطف خداى بزرگ برقى در دلم زد و به یاد بزرگ وسیله خدایى، سالار شهیدان، امام حسین افتادم.
تنها راه نجات و تامین آینده سعادت بخش خود را در گریستن براى امام حسین علیهالسلام دیدم. درصدد بر آمدم که از اشک چشمم در راه امام حسین (علیه السلام) براى شست و شوى گذشته تاریکم استفاده کنم.
این فکر در من قوت گرفت و آن را عملى کردم. روزها زانوهاى غم در بغل مىگرفتم و به کنجى مىنشستم و یک به یک مصیبتهاى سید شیهدان را به زبان مىآوردم و گریه مىکردم. هر بار که زوجهام علت گریه را مىپرسید، عذرى مىآوردم و از جواب دادن خوددارى مىکردم.
روزى به شدت مىگریستم و اشک از دیدگانم جارى بود. همسرم بسیار ناراحت و براى کشف حقیقت اصرار مىکرد، هر قدر خواستم از افشاى سوز درون، خوددارى کنم نتوانستم. ناگریز گفتم: اى همسر عزیزم! بدان من مسلمان بودم و هستم. براى رسیدن به وصال تو ظاهرا به دین نصارا در آمدم. اینک از فرط ناراحتى و رنج درونى خود به وسیله گریستن بر سالار شهیدان امام حسین (علیه السلام) از شکنجه روحى و ناراحتى خود مىکاهم و آرامشى در خویش پدید مىآورم، بنابراین من هنوز مسلمانم و بر مصیبت هاى پیشواى سومم گریان هستم.
وقتى همسرم به حقیقت حال من آگاهى پیدا کرد زنگ کفر از قلبش زدوده شد و اسلام اختیار کرد. هر دو نفر تصمیم گرفتیم مخفیانه مال خود را جمع آورى کنیم و به کربلا مشرف شویم و براى همه عمر مجاورت قبر مقدس امام را برگزیده و افتخار دفن در کنار مرقد امام حسین(علیه السلام) را به خود اختصاص دهیم. متأسفانه پس از چند روزى همسرم بیمار گردید و به زندگى او پایان داده شد.
اقوامش او را با طلاها و زیور آلات زنانهاش به رسم مسیحیان، به خاک سپردند. تصمیم گرفتم از تاریکى شب استفاده کنم و جنازه بانوى تازه مسلمانم را از قبر بیرون آورم و به کربلا حمل نمایم.
هنگامى که شب فرا رسید از خانه به سوى قبرستان رفتم و قبر همسرم را شکافتم تا جنازه او را بیرون آورم، ولى به جاى اینکه نعش عیالم را ببینم جنازه مردى بى ریش و سبیل نتراشیده اى مانند مجوس در قبر او دیدم.
گفتم: عجبا! این چه منظره ایست، آیا اشتباه کرده ام و قبر دیگرى را شکافته ام؟ دیدم خیر، این همان قبر همسرم مىباشد و با خاطر پریشان به خانه رفتم و با همین حال خوابیدم. در عالم خواب، گویندهاى گفت: خوشحال باش ملائکه نقاله، جنازه عیالت را به کربلا بردند و زحمت حمل و نقل را از تو برداشتند. زن تازه مسلمانت اینک در صحن شریف امام حسین (علیه السلام)
دفن است و جنازهاى که در قبر دیدى از فلان راهزن بود که به جاى او دفن شده ولى فرشتگان نگذاشتند که او در آنجا بماند.
بعد از آن به کربلا آمدم و از خدام حرم جریان را پرسیدم؟ جواب مثبت دادند و قبر را شکافتند، دیدم درست است. زیور آلات طلا را برداشتم و حضورتان آوردم تا به مصرفى که صلاح مىدانید برسانید. این بود داستان من و نجات یافتم به برکت توجهات امام حسین (علیه السلام).
🍁
🔹نشر_صدقه_جاریست🔹
🌸🍃﷽🌸🍃
✍ مغز مداد
✏️یک مداد اگر مغز نداشته باشه، هیچ ارزشی نداره،
👌ارزش ما آدمها هم به مغز و عقل است.
❌ اگر عقل رو کنار بذاریم و اهل حساب و کتاب نباشیم، کار ما هیچ ارزشی نداره❗️
😩☝️به همین خاطر یکی از ناله های اهل #جهنم اینه:
🕋 و قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِير(ملک/۱۰)
✨اگر ما (حق را) مىشنيديم يا تعقل مىكرديم، در زمره اهل آتش نبوديم.
#تمثیلات
💜
ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج
ریحــانہ شــ🌙ــو
🍃🌺 🌺 بھ نام خداے روزے دهنده✨ رمان آنلاین #ریحانه_شو #قسمت82 حسین سینی را از دست آن آقا گرفت: _خب
🍃🌺
🌺
بھ نام خداے روزے دهنده✨
رمان آنلاین #ریحانه_شو
#قسمت83
نگاهی با لبخند به چشمانش انداختم و گفتم:
_لوسم نکن بلند شو بریم دیگه..
_چشم خانوووم هرچی شما بفرمایید.
بلند شد و صبحانه را حساب کرد و راه افتادیم سمت خانه..
همین که رسیدیم همه آمدند بیرون و استقبال.
چه استقبال باشکوهی!!
تا به حال انقدر کسی برای حضورم اهمیت قائل نشده بود..
این هم از برکت حسین بود دیگر!
شاید هم از برکت چادر و امام حسین!! آری این است..
تا خواستیم وسایلمان را از ماشین پیاده کنیم
آقا رضا نگذاشت و به زور و التماس ما را روانه ی خانه
مان کرد و گفت خودش وسایل را می آورد...
زهرا جلو آمد و با شیطنتی که از ریحانه به او رسیده بود گفت:
_خب عروس خانم دستپاچمون دست دومادت رو بگیر
و برو بالا توی خونه ات!!
خنده ای زدم و گفتم:
_وااا دنیا برعکس شده؟!
شازده دوماد باید دست منو بگیرن و ببرن بالا که..
نگاهی به حسین انداختم که از خنده سرخ شده بود!
دستم را خیلی آرام در دستش گذاشتم و او هم بی معطلی
راه افتاد سمت طبقه بالا..
**
چند ساعتی بود که مشغول حرف زدن و نگاه کردن به
خانه و وسایلمان و تزئیناتش بودیم که تلفن حسین زنگ خورد..نگاهی با نگرانی به صفحه تلفنش انداخت و بعد رفت
توی یکی از اتاق ها و مشغول حرف زدن شد!
نمیدانم که بود و چه گفت اما حسین را وقتی برگشت
بسیار ناراحت و درهم دیدم!!
لیوان چای را به دستش دادم و با ترس و لرز پرسیدم:
_تلفن کی بود؟
_هیشکی! چیز مهمی نبود از بچه ها بودن ..
_آها..
دروغ نمیگفت! از بچه ها بودند اما انگار من نباید میفهمیدم
چه به او گفته اند که درهمش کردند!
بحث را ادامه ندادم و سعی کردم امروز و این ساعت های
کنارهم بودنمان را خوش باشم..هرچند دلم آرام و قرار نداشت و همه اش میترسیدم بیایند حسین را از کنارم ببرند!
کاش این یکی دو هفته ای که حسین اینجاست زود نگذرد!
کاش بتوانم استفاده بکنم از بودنش..
حسین با همان گرفتگی حالش رفت دوش بگیرد تا کمی
سرحال بشود و بعد هم ناهار که خانه مادرش دورهم بودیم..
یادم افتاد حسین عاشق خوراک لوبیا چیتی بود..
سریع دست به کار شدم تا برای شب لوبیا را آماده و پخته
جلوی همسر ایده آلم بگذارم.. حسین که از حمام بیرون آمد
و مرا در آشپزخانه کنار لوبیاها پیدا کرد با ذوق گفت:
_ببین این عروس خانم چه کرده؟!
هنوز نیومده دلبریتو شروع کردی!!!
خنده ای زدم و رو به حسین گفتم:
_بالاخره باید لایق همسری این فرشته زندگیم باشم..
با شنیدن این جمله نزدیک آمد و دستی روی موهایم کشید:
_تو همیشه لایق بودن با منی..
تو معجزه ی زندگی منی سمیرا..
☘☘☘☘☘☘☘☘☘
بھ قلم: پ_ڪاف
#ادامه_دارد❌
#ڪپی_ممنــــــوع❌
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
eitaa.com/Reyhaneh_show/5
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺
.
قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️🏻☝️🏻☝️🏻
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
eitaa.com/Reyhaneh_show/5
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺
🌤🌤🌤🌤🌤🌤🌤🌤🌤
🌞نیایش صبحگاهی 🌞
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور ...
و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان!
آدمی به خودی خود نمی افتد...
اگر بیفتد از همان سمتی می افتد
که به خدا تکیه نکرده است
الهی ❤️که به حق قرآن حتی برای لحظه ای هم جز خدا تکیه مون جای دیگه ای نباشه.
الهی که هیچگاه از کتاب آسمانی تو غافل نشيم
الهی، مفهوم و درک قرآن را به ما بیاموز
الهی، بهشتی به ما بده که با خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها و معصومین هم نشین باشیم
الهی، تا ما را نبخشیدی از دنیا نبر
الهی، مریض هامون رو شفا بده و از درد شون کم کن و به صبر شون اضافه کن
الهی، هیچ مریضی نباشه که پول دوا و درمون شو نداشته باشه
الهی، صبر و گذشت رو به ما بیاموز
الهی، تو کمک کن بدی ها و بی مهری ها رو فراموش کنیم
الهی، فرزندانمان را به تو می سپاریم هدایت شون کن
الهی دلتون شاد، لبتون خندون، تن تون سلامت ،روزی تون حلال و پر برکت،
سلام صبحتون بخیر زندگی تون آرام و روزتوت خوش باد ☀️🌈
الهی آمین