eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
_ اوهوم، آره همینه، ساسان خوش‌رو، بذله‌گو و شاده، شیطون و پُر شَر و شوره، این همون مردیه که آرزوش‌و
رمان ✍به قلم:مستانه بانو با خروج فرهاد از اتاق، گریه‌ی بی‌صدای شیرین تبدیل به هق‌هق‌های بلندی شد. چطور ممکن بود که فرهاد در موردش چنین فکر کند؟! مگر می‌شد فرهاد آرام و صبور و مهربان آن‌قدر سنگ‌دل شود که این‌گونه او را مورد تهمت و افترا قرار دهد؟! باورش محال بود! اگر با گوش‌های خود نمی‌شنید هرگز باور نمی‌کرد که با بی‌رحمیِ هرچه تمام‌تر به او بگوید که چشمش به دنبال مردی غریبه است. برای او ساسان فقط حکم یک دوست را داشت که قرار بود به وی کمک کند تا درمان شود؛ هیچ قول و قراری با این مرد یا مادرش نگذاشته بود... به سختی گریه می‌کرد. با خود فکر کرد که چرا فرهاد به این تندی واکنش نشان داده است؟! او قرار بود فقط برای درمان کنارش باشد و بعد از اتمام درمانش برگردد‌. حتی تصمیم به سکونت در آن شهر دلگیر لعنتی را هم نداشت. تمام این سؤال‌ها ذهن خسته و آشفته‌ی او را آشفته‌تر می‌کرد. دوست داشت بنشیند و با فرهاد صادقانه سخن بگوید. درست مثل گذشته‌ها! دلش برای پسر عمویش می‌سوخت چرا که می‌دانست منشاء رفتارهای فرهاد خودش است. او با رفتارش تخم کینه و بی‌رحمی را در دل پسرعموی مهربانش کاشت و حالا باید عواقب آن رفتار را هم می‌دید. با فکر کردن به این که عمر این تحقیرها زیاد نخواهد بود و به زودی از بیمارستان مرخص و سپس به ایران بازمی‌گردد، کم‌کم آرام شد ولی هنوز هم از تهمتی که فرهاد به او زد ناراحت و دل‌چرکین بود، درحالی که گریه‌هایش شدیدتر شده بود سر به سوی آسمان بلند کرد و از خدا خواست که به او کمک کند، تصمیم گرفت از این لحظه به بعد در مقابل فرهاد فقط سکوت کند و سخنی بر لب نراند، چرا که می‌دانست مدت زیادی در آنجا نخواهد بود. پس این مدت را هم تحمل می‌کرد! ★★★★★ روزها گذشت. آخرین روزی بود که شیرین در بیمارستان می‌ماند. فرهاد که قبل از خروج از بیمارستان با دکترِ شیرین صحبت کرده بود، با خیالی آسوده از حال و احوال او به خانه رفت تا مقداری لباس برای دخترعمویش که اکنون حکم همسر او را داشت بیاورد. با رسیدن به خانه از پله‌ها بالا رفت و وارد اتاق شیرین شد. سکوت و سکون اتاق شیرین حسابی توی ذوق می‌زد. هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست اتاق دخترعموی شاد و شلوغش را این‌گونه ساکت ببیند. آهی کشید و به سمت کمد رفت، قبل از باز کردن در کمد فکر کرد آیا کار درستی است که کمد دختری جوان را باز کند و برای او لباس انتخاب کند؟! با این فکر که مگر چه اشکالی دارد که کمد همسرش را باز کند؟! دست پیش برد تا در آن را باز کند که با زنگ تلفنش دستش در نیمه راه متوقف شد. با نگاهی به صفحه‌ی گوشی دریافت تماس از ایران است. این روزها تمام تماس‌های ایران فقط در مورد شیرین بود. پس این تماس هم قطعا برای پیگیری حال او بود. با خوش‌رویی جواب داد: _سلام‌، بفرمایید... صدای ضعیف شروین در گوشی پیچید: _سلام داداش، چطوری؟! شیرین حالش چطوره؟! فرهاد قهقهه‌ای زد و گفت: _آروم‌تر پسر... ما خوبیم... هم من، هم شیرین... شماها حالتون چطوره؟! شروین که از طرز صحبت فرهاد خیالش راحت شده بود که حال خواهرش خوب است نفسی به راحتی کشید و گفت: _ما هم خوبیم... ولی خب نصفه جونیم دیگه... نگرانیم همه، اوضاع شیرین چطوره؟! فرهاد به سمت پنجره رفت و لبه‌ی آن نشست، نگاهی به حیاط باصفای خانه انداخت. روزی که وارد این خانه شد و ساسان از او خواست که هم خانه‌اش شود با دیدن این منظره از خرید خانه منصرف شد و این اتاق را برگزید ولی وقتی قرار شد که شیرین برای درمان راهی این کشور شود به اتاق دیگری نقل مکان کرد تا عشق بیمارش از دیدن این منظره‌ی باصفا و سرسبز غم دوری از خانواده و بیماری‌اش را فراموش کند. این‌بار هم راحتی و آسایش یارش را به خود ترجیح داده بود! دست به قاب پنجره گرفت و به کمک آن از جا بلند شد، برای آمدن شیرین به خانه ذوق داشت. آرام جانش می‌آمد!... مهربان خندید و گفت: _حالش خوبِ خوبه، همین امشب مرخص می‌شه، فقط دکتر گفت که برای اطمینان از مساعد شدن حالش باید شش‌ماه هر ده روز چکاب بشه، امشب مرخصش می‌کنن میارمش خونه.... شروین نگران به میان حرفش آمد: _یعنی باید شش‌ماه دیگه اونجا بمونه؟! پس این یعنی حالش کاملا خوب نشده! فرهاد به دیوار پشتش تکیه داد، چشمانش را بست و آرام گفت: _حالش خوبه، ولی چه عیبی داره شش ماه پیش من بمونه؟! به جایی از دنیا برمی‌خوره؟! شروین که صدای فرهاد را نشنیده بود بلند فریاد کشید: _الو فرهاد... صدات‌و نشنیدم، چی گفتی؟! فرهاد با دو انگشت چشمانش را مالید و بلند گفت: _ نه... گفتم که دکتر می‌گه باید هر ده روز چک بشه که ریه‌هاش دوباره عفونت نکنه و آب نکشه... باید شش‌ماه تحت نظر باشه، نمی‌شه هی بیاد و برگرده! همین‌جا بمونه تا کاملا حالش خوب بشه و برگرده...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_66 با خروج فرهاد از اتاق، گریه‌ی بی‌صدای شیرین تبدیل به
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فرهاد با رسیدن به بیمارستان کارهای ترخیص شیرین را به سرعت انجام داد و خود را به اتاق شیرین رساند. پشت در اتاق کف دستش را روی سینه گذاشت و نفس عمیقی کشید و با زدن چند ضربه به در وارد اتاق شد. شیرین به عادت همیشه‌اش وسط تخت رو به پنجره نشسته بود و دو زانویش را محکم در بغل گرفته بود و آرام‌آرام اشک می‌ریخت. فرهاد بلافاصله بعد از ضربه زدن وارد شده بود و شیرین فرصت این را نیافت که اشک‌هایش را پاک کند. با دیدن فرهاد که به او خیره شده بود به سرعت دستش را روی صورتش کشید و اشک‌هایش را پاک کرد. زانوهایش را پایین کشید و دو زانو نشست، سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. فرهاد با دیدن صورت اشک‌آلود شیرین ماتش برد و دستش روی دستگیره‌ی در خشک شد! لحظاتی به دخترک خیره شد، با لرزشی که حالا در دستانش به وجود آمده بود، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. به سرعت مسافت بین در اتاق تا تخت را طی کرد و روبه‌روی شیرین ایستاد. شیرین کماکان سرش را پایین نگه داشته و هیچ نگفت، فرهاد به آرامی سلامی کرد و همانطور خیره به چشمان نمناک شیرین دست پیش برد و ساک لباس‌های او را روی تخت و کنارش گذاشت. دوست داشت حرفی بزند تا علت اشک‌هایش را بفهمد اما هر چه تلاش کرد نتوانست. انگشت‌هایش را به بازی گرفت و گفت: _ ترخیص شدی! همه‌ی کارهارو هم انجام دادم، لباسات‌و بپوش بریم! بالاخره شیرین سر بلند کرد و به چشم‌های فرهاد خیره شد. مرد جوان دستپاچه شد اما نمی‌خواست این دستپاچگی را نشان دهد، نگاه از شیرین گرفت و دست پیش برد تا لباس‌ها را بیرون بکشد: _اصلا بذار کمکت کنم... هنوز حرفش تمام نشده بود که دست شیرین روی ساک نشست: _خودم می‌تونم، احتیاج به کمک ندارم. صدایش گرفته بود! فرهاد دستش را پس کشید و قدمی به عقب برداشت. حالا مستأصل بود! در اتاق بماند یا بیرون برود و منتظر شود تا شیرین لباس‌هایش را تعویض کند؟! جواب سؤالش را خیلی زود گرفت، شیرین به در اشاره کرد: _می‌شه بری بیرون؟! فرهاد تندتند سرش را تکان داد: _آره عزیزم، بیرون منتظرتم، لباس‌هات‌و که عوض کردی بیا... یک لحظه در ذهن دخترک کلمه‌ی "عزیزم" اکو شد، فرهاد دستپاچه می‌نمود اما با دیدن نگاه متعجب شیرین خود را خونسرد نشان داد. با کمی اخم رو به او خم شد و ادامه داد: _ البته روزهای خوبی در انتظارت نیست "عزیــــزم"... اینبار "عزیزم" را با لحنی تمسخرآمیز بیان کرده بود. صاف ایستاد و ادامه داد: _ بیرون منتظرتم... بدون لحظه‌ای درنگ به سمت در اتاق حرکت کرد، باید هر چه زودتر از آن وضعیت فرار می‌کرد. شیرین با نگاهش او را تا دم در دنبال کرد، به محض خروجش با حرص به ساک چنگی زد و با تکرار حرف فرهاد زیر لب غرید: _ "روزهای خوبی در انتظارت نیست"... انگار از وقتی اومدم تا الان روزهای خوبی داشتم. پسره‌ی مغرور خودخواه، هیچ‌کاری نمی‌تونی بکنی. چون همین فردا از اینجا می‌رم‌... حالا می‌بینی! هم‌زمان که غر می‌زد لباس‌هایش را پوشید و از اتاق خارج شد‌. پسرعموی مغرورش به دیوار روبه‌رو تکیه داده و یک پایش را به دیوار چسبانده بود، دستانش را روی سینه جمع و سرش را پایین انداخته و لبخند محوی روی لبانش جا خوش کرده بود. با خود گفت: _معلوم نیست داره چه نقشه‌ای برام می‌کشه که اینجوری داره با بدجنسی می‌خنده؟! از اتاق خارج شد و اخم‌آلود سرش را به سمت چپ خود متمایل کرد! فرهاد که متوجه‌ی حضورش شد از دیوار فاصله گرفت و به سمتش گام برداشت و پرسید: _آماده ای؟! بریم؟! سخنی جز سکوت از شیرین دریافت نکرد، با دیدن اخم میان ابروانش یک تای ابرویش را بالا داد و خودش جواب خودش را داد: _ آها پس آماده‌ای، بریم...! گوشه‌ی لبش که سعی می‌کرد خنده‌اش را بروز ندهد به پایین کش آمد و دست در جیب حرکت کرد، شیرین آرام " ایش"ی گفت و دنبالش روانه شد؛ اما هنوز چند قدمی برنداشته بودند که با دکتر مواجه شدند، شیرین دست و پا شکسته و با زبان انگلیسی از دکترش تشکر کرد. دکتر انگشتش را به نشانه‌ی هشدار رو به شیرین گرفته بود و جملاتی به شیرین می‌گفت که او اصلا متوجه نمی‌شد، اما از بین این جملات "اوری تن دیز" و "سیکس مانتس" توجه‌اش را جلب کرد، احساس خوبی نسبت به آنچه که فهمیده بود نداشت. به جای شیرین، فرهاد پاسخ دکتر را داد و پس از آنکه برای دکتر سری تکان داد دست پشت کمر شیرین گذاشت و او را به جلو هدایت کرد. شیرین از کنجکاوی اخمی کرد و پرسید: _ چی داشت می‌گفت؟! فرهاد از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد و در حالی که سعی می‌کرد لبخند موذیانه‌اش را کنترل و پنهان کند جواب داد: _ یه سری توصیه‌های پزشکی که تو خونه بهت می‌گم...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_67 فرهاد با رسیدن به بیمارستان کارهای ترخیص شیرین را به
رمان ✍به قلم:مستانه بانو از بیمارستان خارج شدند، فرهاد منتظر شیرین نماند و زودتر از او خود را به ماشین رساند، در را باز کرد و سوار شد. شیرین که هنوز عصبی و دلخور بود با حرص در پشتی ماشین را باز کرد و نشست. فرهاد حرکتش را دید ولی به زدن پوزخندی اکتفا کرد و استارت زد. از آینه جلوی ماشین نگاهی به شیرین انداخت و پایش را روی گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد. با تکان وحشتناکی که به ماشین وارد شد شیرین اخم‌های دخترک بیشتر درهم شد و به آینه‌ی وسط ماشین خیره و با دیدن چشمان فرهاد که شیطنت از آنها می‌بارید رویش را به سمت شیشه‌ی پنجره ماشین برگرداند؛ تصمیم خودش را گرفته بود، حاضر نبود دیگر اینجا بماند. باید هرچه سریع‌تر با پدرش صحبت می‌کرد و از او می‌خواست تا مقدمات بازگشتش را فراهم کند، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و مغازه‌های شهر را یکی پس از دیگری از نظر گذراند. فرهاد اما آرنج دستش را به پنجره‌ی ماشین تکیه داده و انگشت سبابه‌اش را به لب می‌فشرد و با خود فکر می‌کرد که با آمدن شیرین به خانه اوضاع از آنچه که بود وخیم‌تر خواهد شد! بالاخره ماشین از حرکت ایستاد و شیرین با دیدن ساختمان دست پیش برد و ساکش را برداشت. این‌بار او بود که منتظر فرهاد نماند و به سرعت پیاده و راه ورود به خانه را در پیش گرفت. فرهاد با صدای بلند خندید و با لحنی تمسخرآمیز دخترک را مورد خطاب قرار داد: _ آخه مگه کلید داری که اینجوری بدو بدو راه افتادی؟! شیرین بلافاصله متوقف شد، چشمانش را با حرص محکم روی هم فشار داد و دسته‌ی ساک را در دستش فشرد، برگشت و طلبکارانه به فرهاد خیره شد: _ خب زود بیا در رو باز کن دیگه، نمی‌دونی هنوز به استراحت نیاز دارم؟! دل فرهاد از لحن دختر جوان قنج رفت، دلش می‌خواست دخترعمویش را در آغوش می‌فشرد، طوری که حتی استخوان‌هایش را له می‌کرد، ناخودآگاه سر انگشتان دستش را روی چشم گذاشت و چند لحظه نگه داشت. سپس هم‌زمان که دستش را برمی‌داشت به معنی اطاعت کمر خم کرد: _ چـــشم، بانوی من، شما امر کن، به روی دیده! شیرین این حرکتش را به حساب تمسخر گذاشت و اشک در چشمانش حلقه زد. لحظه‌ای فرهاد هاج‌وواج نگاهش کرد! دلیل این بغض شیرین را نمی‌فهمید، با سرعت خود را به شیرین رساند اما قبل از اینکه به او برسد، دخترک از او رو برگرداند و به راه افتاد. فرهاد با قدم‌های بلند خود را به در رساند و آن را باز کرد، منتظر ماند تا همسرش وارد شود. شیرین به محض اینکه وارد شد راه بالا را به سرعت طی کرد و به اتاقش رفت. ساک را روی زمین کوبید و تا خواست در دل غر زده و بد و بیراه نثار فرهاد کند با در بازمانده‌ی کمدش مواجه شد. لحظه‌ای با بهت به در کمد خیره شد! چرا این در باید باز باشد؟! با شخصیت ساسان که جور در نمی‌آمد، پس کار، کار فرهاد بود! دیگر نباید در مقابلش سکوت می‌کرد، قرار به ماندنش نبود پس اهمیتی نداشت اگر درشت زبانی می‌کرد! برگشت تا سراغ فرهاد برود، اما... ناگهان با کسی برخورد کرد و آن شخص فرهاد بود که سینه به سینه‌ی هم درآمده بودند! تعادل شیرین بهم خورد و نزدیک بود سقوط کند، اما فرهاد دستش را دور کمر او حلقه کرد و دخترک را محکم در آغوش گرفت و مانع از سقوطش شد. شیرین گیج از برهم خوردن تعادلش و فرهاد مست از آغوش همسرش، هر دو بهت‌زده به هم خیره بودند. زودتر از فرهاد، شیرین به خود آمد و دست روی سینه‌ی فرهاد گذاشت و با فشار ملایمی او را به عقب هول داد و از او فاصله گرفت. فرهاد انگشتانش را در موهای خود فرو برد و چنگشان زد؛ شیرین که هنوز کلافه می‌نمود روی تخت نشست و دستی به پیشانی‌اش گرفت، دیگر فراموش کرده بود که به فرهاد چه می‌خواست بگوید؟! فرهاد اما آب دهان خود را فرو برد و در حالی که ضربان قلبش به شدت بالا بود، با صدایی لرزان ناشی از همین تپش‌قلب، به در کمد اشاره کرد: _ من اومدم برات لباس برداشتم، اومدم بگم اگه کمدت به هم ریخته‌ست ببخشید، تازه الان دیدم در رو هم فراموش کردم ببندم. شیرین برای اینکه زودتر فرهاد را از سر باز کند انگشتان دست آزادش را به حرکت درآورد: _ اشکال نداره، خودم مرتبش می‌کنم! فقط لطف می‌کنی با بابام تماس بگیری؟! می‌خوام باهاش صحبت کنم. فرهاد "چشم"ی گفت و تلفنش را از جیب شلوارش بیرون کشید. هر دو برایشان عجیب بود که چگونه ناگهان اینقدر برای هم مبادی آداب شده بودند! فرهاد شماره‌ی عمویش را گرفت و گوشی را به شیرین سپرد و خود از اتاق بیرون رفت. می‌خواست به اتاقش برود و شیرین را برای صحبت با پدرش راحت بگذارد اما کنجکاوی از اینکه او با پدرش چه حرفی دارد؟! او را کنار دیوار اتاق متوقف کرد. شیرین اما نفسی عمیق کشید و وقتی صدای پدرش را شنید با هیجان سلام داد و بعد از احوال‌پرسی‌های معمول، لب به اعتراض گشود: _ بابا؟! نمی‌تونم بیشتر از این اینجا بمونم! دلم کشور خودم رو می‌خواد...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_68 از بیمارستان خارج شدند، فرهاد منتظر شیرین نماند و ز
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین با شنیدن آخرین جمله‌ی فرهاد شوکه یک قدم به عقب برداشت و با چشم‌هایی گرد و دهانی باز از تعجب به او زل زد. فرهاد با لبخندی مرموز از جا بلند شد و یک قدم به جلو برداشت، ضربه‌ی آخر را زد: _حالا حالاها اینجا موندگاری، تا من اجازه‌ی خروج بهت ندم نمی‌تونی حتی یک قدم پات‌و بیرون از اینجا بذاری... شیرین عصبانی شد. با خود فکر کرد یعنی ممکن است که این اجازه را به او ندهد؟! از تصورش وحشت کرد! حرف‌های فرهاد او را به مرز جنون کشاند چرا که هیچگاه عادت نداشت پسر عمویش را اینگونه ببیند، خودش را جلو کشید و فریاد زد: _ یعنی چی؟! این مسخره‌بازی‌ها چیه؟! من همین امروز می‌خوام از این کشور لعنتی خارج بشم فرهاد، همین الان این بازی رو تموم کن که اصلا حوصله موش و گربه بازی رو ندارم... فرهاد سرش را چرخاند پوزخند بلندی زد: _ هه! انگار بُعد مسافت و فاصله‌ی کشورها رو فراموش کردی! همچین می‌گی همین امروز انگار من هواپیمای شخصی دارم که تو رو باهاش بفرستم بری... با اخمی وحشتناک دوباره به شیرین زل زد و ادامه داد: _ اصلا تو چی خیال کردی؟! فکرکردی یادم می‌ره چطوری جلوی همه شخصیتم‌و خُرد کردی...؟! انگشت اشاره‌اش را رو به صورت شیرین گرفت و ادامه داد: _نـــــه، یادم نمی‌ره... یادم نمی‌ره چطوری کوچیکم کردی، خُردم کردی، خارم کردی، تا همین بلا رو به سرت نیارم ولت نمی‌کنم، تا تو هم خُرد نشی ولت نمی‌کنم بری، هر فکری توی سرته بریز بیرون و فقط به این فکر کن که قراره چه بلایی سرت بیاد، بعدش ولت می‌کنم بری، وقتی حسابی کارم باهات تموم شد می‌ذارم بری دخــــتر عمــــو... دستش را پایین انداخت، ولی هنوز هم زل زده به چشمان شیرین با صورتی سرخ از خشم ایستاده بود. شیرین نگاه متعجب و خشمگینش را به سرتا پای فرهاد انداخت و با صدایی لرزان سرش را ناباور تکان داد: _ نمی‌شناسمت فرهاد، نمی‌شناسمت!... خیلی عوض شدی، تو اون فرهادی نیستی که من می‌شناختم، فرهادی که همه به سرش قسم می‌خوردن... فرهاد چرخشی به گردنش داد و دستش را پشت گردن کشید و مجددا با پوزخندی بلند گفت: _ نه عزیزم، من اون فرهاد نیستم، قبلا هم بهت گفتم که خیلی عوض شدم، تو من‌و عوض کردی... با نگاهی نافذ مستقیم به چشمان درشت و زیبای شیرین چشم دوخت و ادامه داد: _ در ضمن این‌و هم بهت بگم که اصلا به من اعتماد نکن، یعنی مثل سابق بهم اعتماد نداشته باش، من خیلی بیشتر از اون‌چه که فکرش‌و بکنی عوض شدم، در واقع عوضی شدم، پس خیلی مراقب خودت باش... لب کج شده به پوزخندش را جمع کرد و پشت به شیرین ادامه داد: _ الان هم از اتاق من برو بیرون تا یه کاری دست خودم و خودت ندادم... دستش را به سمت در اتاقش گرفت که یعنی "از اتاقم خارج شو" شیرین سرش را محکم تکان داد تا به اشک‌هایی که تا پشت پلکش آمده بودند اجازه خروج ندهد. لب‌هایش را روی هم فشرد و آرام و لرزان گفت: _ ببین فرهاد، می‌دونم رفتارم درست نبوده ولی... فرهاد دستش را در هوا تکان داد و به میان حرفش پرید و گفت: _ بــــیرون... با این حرکت فرهاد، شیرین پا به زمین کوبید: _ یعنی چی بیرون، بیرون؟! می‌خوام حرف بزنم، می‌خوام بگم کـ... دل فرهاد به درد آمده بود، می‌دید که چگونه شیرین در برابرش عاجز ایستاده و صحبت می‌کند، دخترعمویش را همیشه محکم دیده بود و دوست نداشت حالا این‌گونه التماس کند؛ داشت کم می‌آورد و با در آغوش کشیدن شیرین فاصله‌ای نداشت، نباید این اتفاق می‌افتاد بنابراین میان صحبت شیرین دوید، دست روی شانه‌ی شیرین گذاشت و او را به سمت در برگرداند و با فشار نسبتا زیادی او را به راهرو پرت کرد: _ بهت گفتم برو بیرون، الان نمی‌خوام چیزی بشنوم شیرین! شاید بعداً برای حرفات وقت گذاشتم. سپس در را محکم بست. شیرین هاج‌وواج از این حرکت فرهاد تندتند پلک زد و لحظه‌ای بعد به خود آمد، مشت محکمی به در زد و فریاد کشید: _ خیلی بی‌رحمی فرهاد، خیلی بی‌رحمی... فرهاد از جیب شلوارش پاکت سیگارش را بیرون کشید و یک نخ از آن بیرون کشید، پاکت را روی تخت پرت کرد و همراه فندک به بالکن رفت و سیگارش را آتش زد، روی زمین نشست و به نرده بالکن تکیه زد و همراه با پک‌های عمیقی که به سیگارش می‌زد بغضش ترکید و بی‌صدا اشک ریخت. نگاهش را به آسمان دوخت، با نگاهش دودهای سرگردان در هوا را دنبال کرد و در دل به دختر عمویش گفت: "نه شیرینم! نه عزیزدلم! نه تمام زندگی من! بی‌رحم نیستم عشقم..." نفسش به سختی بالا آمد، دست روی سینه گذاشت و دردمندانه اعتراف کرد: "فقط می‌خوام مال قلب من باشی، همین!" ★★★★
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_69 شیرین با شنیدن آخرین جمله‌ی فرهاد شوکه یک قدم به عقب
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فردای روزی که شیرین از بیمارستان مرخص شد فرهاد سر میز صبحانه گفت: _ وقتی ما دوتا سرکاریم لزومی نداره شیرین تو خونه تنها باشه. پس همراه ما به شرکت میاد... شیرین در حال تکه کردن نان بود که دستش از حرکت ایستاد و نان را روی میز رها کرد و گفت: _ شرکت بیام چیکار؟! مگه از کاراتون سر در میارم؟! زبان این کشور رو هم که نمی‌فهمم! فرهاد خونسرد به شیرین نگاه کرد، جرعه‌ای از شیرش را نوشید و دور لب‌هایش را با زبان تمیز کرد: _ میای و اونجا منشی من می‌شی... نگاه شیرین بین ساسان و فرهاد چرخید و در آخر روی چهره‌ی فرهاد ثابت ماند: _ من می‌گم زبان نمی‌دونم، تو می‌گی منشی؟! فرهاد دستش را در هوا به طرف شیرین گرفت: _ حالا من می‌گم منشی! همچین منشی‌ای که تو فکر می‌کنی نیست، کنار خودمی و بهم کمک می‌کنی. اصلا هم لزومی نداره که زبان اینجا رو بلد باشی چون غیر از خودم با کسی در ارتباط نیستی. هر چند که به نظرم باید یواش یواش یاد بگیری... شیرین با چشمانی گشاد از خشم اعتراض کرد: _ خیلی با هم سازگاری داریم که کنار همدیگه هم باشیم؟! نه! نمیام، می‌خوام برای چند ساعت هم که شده آرامش داشته باشم نگاه دلخور فرهاد به شیرین دوخته شد، ساسان که دید ممکن است تمام صحبت‌های مرد جوان بی‌فایده تمام شود، دخالت کرد: _ خب می‌دونی به نظر من هم بیای شرکت بهتره، چون اینجا امنیت درست و حسابی که نداره، خدایی نکرده یه اتفاقی بی‌افته... شیرین میان صحبتش پرید و ابرو بالا انداخت: _ پس اون روزهای اول که اومده بودم چرا نگران ناامنی اینجا نبودید؟! فرهاد پوزخندی زد: _ چون اون موقع سرکار خانوم مریض بودی، هوای بیرون برات خوب نبود. حالا که حالت خوبه، باید همراه ما بیای! با رئیس شرکت هم صحبت کردم موافقت کرده... ★★★★★ یک هفته بود که شیرین علی‌رغم میلش همراه فرهاد به شرکت می‌رفت. در این میان ساسان سعی می‌کرد حداقل در محیط شرکت آن دو با هم برخورد نداشته باشند و خود را رابط کاری میان آن‌ها کرده بود. ولی مگر می‌شد؟! بارها خود را بابت حرف‌های آن‌روز لعنت می‌کرد! روز ترخیص شیرین کمی دیرتر از شرکت به خانه باز‌گشت، چرا که می‌دانست شیرین از بیمارستان مرخص شده و می‌خواست آن دو را تنها بگذارد، اما وقتی وارد خانه شد با سکوت عجیبی مواجه شد. به تصور اینکه شاید شیرین و فرهاد برای تفریح بیرون رفته باشند با خیالی آسوده راه طبقه بالا را پیش گرفت، اما به محض اینکه به بالا رسید سرجایش خشک شد، شیرین وسط راهرو و روبه‌روی اتاق در بسته‌ی فرهاد ایستاده بود و با هق‌هق مشت به در اتاق می‌کوبید و فریاد می‌زد: _خیلی بی‌رحمی فرهاد، خیلی بی‌رحمی... ساسان سریعا خود را به او رساند و پشت سر دخترک ایستاد کمی به جلو خم شد و نزدیک گوش شیرین با نگرانی پرسید: _ چی‌شده؟ چرا داد می‌زنی؟! شیرین با چشم‌هایی پر از اشک به عقب برگشت و چشم‌درچشم ساسان دوخت و با شدت بیشتری اشک ریخت، میان هق‌هق‌هایش گفت: _ ازش متنفرم، می‌خواد عذابم بده، نمی‌ذاره من برگردم... به سوی در اتاق برگشت و مشتی دیگر حواله‌ی در کرد و ادامه داد: _ می‌شنوی؟! ازت متنفرم فرهاد، ازت بیزارم... ساسان به خود جرئتی داد و سر آستین تونیک شیرین را گرفت و او را به سمت خود برگرداند: _ خیلی‌خوب، آروم باش، بگو ببینم چی‌شده؟! شیرین با آستین دست دیگرش اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: _ از این آقا بپرس، فکر کرده من بَرده و کلفتشم که بخواد به زور من‌و اینجا نگه‌داره... ساسان از تصور بردگی شیرین خنده‌ای کرد، شیرین با عصبانیت به او زل زد. مرد جوان متوجه‌ی خشمش شد و خنده‌اش را خورد: _ معذرت می‌خوام، یه لحظه تصور کردم خنده‌ام گرفت... شیرین چپ‌چپ نگاهش کرد که ساسان جمله‌اش را تکرار کرد و ادامه داد: _گفتم که معذرت می‌خوام، در ضمن فرهاد هم غلط کرده که تو رو بَرده و کلفت کنه، من اینجا چیکاره‌ام؟! خودم هوات‌و دارم. نترس... وقتی فرهاد صحبت‌هایش را نشنیده می‌گرفت برای چه آنجا مانده بود؟! او باید استراحت می‌کرد! بنابراین پوفی کشید و راه اتاقش را در پیش گرفت، ساسان دنبالش راهی شد و گفت: _فقط باید یه قولی به من بدی؟! شیرین که تازه وارد اتاقش شده بود برگشت و پرسید: _چه قولی؟! ساسان در گفتنش تردید داشت، دست در موهایش کشید و دل را به دریا زد: _ می‌شه قول بدی که با فرهاد مدارا کنی؟! شیرین متعجب کاملا به طرف ساسان برگشت، اما قبل از اینکه دهان باز کند ساسان گفت: _ باور کن فرهاد اونجوری که نشون می‌ده نیست، به جرئت قسم می‌خورم که خاطرت براش عزیزه، اگر هم حرفی می‌زنه برای اتفاقیه که توی گذشته براش افتاده! می‌شه خواهش کنم سر به سرش نذاری؟! اعصابش‌و خُرد نکنی، هر چی گفت و هر کاری کرد تحمل کنی! هوم؟! می‌شه؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_70 فردای روزی که شیرین از بیمارستان مرخص شد فرهاد سر
رمان ✍به قلم:مستانه بانو اکنون ساسان خیالش تا حدودی آسوده بود که شیرین سر قولش مانده است. در واقع حقیقت داشت! شیرین روی قول خود پایبند بود، چرا که اگر به ساسان قول نداده بود از روز سوم به بعد دیگر پا به آن شرکت کذایی نمی‌گذاشت تا با دختر قدبلند چشم‌عسلی با موهای بلند و موج‌دار به رنگ آجری که همه او را "رِیشل" صدا می‌کردند، روبه‌رو شود. روز اول که پا به شرکت گذاشت فرهاد او را به همه معرفی کرد و به آن‌ها گفت که متاسفانه شیرین زبان آن‌ها را متوجه نمی‌شود، با این وجود آن‌ها "ولکام تو آفیس"ی گفتند و با لبخند از او استقبال کردند. لحظه‌ای بعد که به طرف اتاق می‌رفتند در با شدت باز شد و ریشل با عجله وارد شرکت شد. از صدای کفش‌های پاشنه‌بلندش نگاه شیرین به پاهای خوش‌تراشی که دامن کوتاهش تا زیر زانویش بود کشیده شد، تندتند کلماتی را به انگلیسی ادا می‌کرد که فرهاد قهقهه زد و با دست به علامت اینکه آرام باشد اشاره کرد و چیزهایی گفت که ریشل دست روی سینه‌اش گذاشت و نفسی به آسودگی کشید؛ آنگاه فرهاد شیرین را به او هم معرفی کرد و گفت که شیرین زبان انگلیسی را بلد نیست، ریشل اما دختر بی‌تعارفی بود مانند دیگر افراد شرکت با او رفتار نکرد و فقط با لبخند برای شیرین سر تکان داد و رفت. همین رفتار کافی بود تا شیرین احساس خوبی نسبت به ریشل نداشته باشد. در طول روز هم به اتاق می‌آمد و با فرهاد صحبت می‌کرد و ورقی می‌داد، ورقی می‌گرفت و می‌رفت... در این یک هفته کارهایی به شیرین محول شده بود اما ریشل همچنان رفت‌وآمد داشت. ورقی را به طرف فرهاد می‌گرفت و به شیرین اشاره می‌کرد، توضیحاتی می‌داد و می‌رفت. بعد از خروج او از اتاق فرهاد ورق را به طرف شیرین می‌گرفت: _ این‌ها برای زونکن بایگانی شرکت اورال هستش، ازش کپی بگیر و طبق شماره سند تو بایگانی بذارشون... اگر شیرین به ساسان قول نداده بود، یا دیگر پا به شرکت نمی‌گذاشت، یا به فرهاد می‌گفت "ریشل به تو تحویل داده، پس خودت هم کاراش‌و انجام بده"... خودش دلیل حساسیتش را نمی‌فهمید، از ریشل رفتار نامتعارفی با فرهاد ندیده بود! اما این سؤال در ذهنش نقش می‌بست: _ چرا ریشل به من محل نمی‌ده ولی با فرهاد اینقدر گرم و صمیمی برخورد می‌کنه؟! در واقع دلیل رفتار ریشل این بود که چون شیرین متوجه‌ی حرف‌هایش نمی‌شد با او صحبت نمی‌کرد، اما شیرین این را نمی‌دانست! تقه‌ای به در خورد و چندثانیه بعد ساسان سرش را داخل اتاق کرد و با خنده و لودگی گفت: _ سلام بر آقا و بانوی فرهادی، زوج جوان گرسنه‌تون نیست؟! فرهاد عینکش را از روی چشمش برداشت، سرش را بالا گرفت و با دستی که عینکش را نگه داشته بود به ساسان اشاره کرد: _ تو باز قوقولی کردی؟! خروس بی‌محل! هنوز وقت ناهار نشده، برو به کارات برس، کارد به اون شکمت بخوره... ساسان قهقهه‌ای زد و کاملا وارد اتاق شد، شیرین با لبخند سری به معنای سلام تکان داد، ساسان میان خنده‌های بلندش گفت: _ آخه تو راهبی و احساس نداری، نه می‌خندی، نه گشنه‌ت می‌شه، نه سردت می‌شه... سرفه‌ای کرد و همچنان که به میز شیرین نزدیک می‌شد ادامه داد: _ به فکر خودت نیستی به فکر این دختر باش، هنوز داره دوران نقاهتش‌و می‌گذرونه آقای راهب، در ضمن یه نگاهی به ساعت بندازی می‌فهمی که وقت ناهار خیلی‌وقته که رسیده جناب... فرهاد نیم‌نگاهی به ساعت روبه‌رویش انداخت به خیال اینکه حرف ساسان حقیقت ندارد پشت چشم نازک کرد ولی با دیدن عقربه‌ی ساعت که روی عدد دو قرار داشت دوباره به ساعت خیره شد و با تعجب گفت: _ کِی ساعت دو شد؟! اصلا متوجه نشدم... بعد نگاهی خیره به شیرین کرد و ادامه داد: _ تو چرا نگفتی وقت ناهاره؟! تعجب برانگیزه، یعنی گشنه‌ت نشده؟! شیرین نگاهش را از فرهاد گرفت و سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. ساسان به‌جای شیرین و در دفاع از او تک سرفه‌ای کرد و گفت: _ حتما گشنه‌ش شده ولی با این اخلاق گندی که تو داری هیچی نگفته، منم بودم سکوت می‌کردم تا خودت گرسنه‌ت بشه، بس که مزخرف تشریف داری... بعد خودش از حرفی که زد دلش را گرفت و به شدت خندید، شیرین نگاهی به ساسان انداخت و خنده‌اش گرفت، فرهاد عصبانی شد و خودکارش را به سمت ساسان پرتاب کرد و گفت: _ببند اون دهن وامونده‌رو، فکر کردی دندونات خیلی خوشگله که دهنت‌و اینجوری باز می‌کنی؟! ساسان که با پرتاب خودکار از سمت فرهاد جاخالی داده بود، زانوهایش را به هم چسباند و با هر دو دست جلوی دهان و دندان‌هایش را گرفت، با صدای خفه و گرفته از پشت دست‌هایش با ترسی ساختگی گفت: _هیـــــع... یعنی اینقدر دندونام زشته؟! توروخدا بگو دروغ گفتی، من آبرو دارم... فرهاد که از حرکات ساسان خنده‌اش گرفته بود، کشوی میزش را بیرون کشید و اوراقی روی میز را داخلش قرار داد، هم‌زمان که کشو را می‌بست از جا بلند شد: _پاشو شیرین...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_71 اکنون ساسان خیالش تا حدودی آسوده بود که شیرین سر قو
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین چند روزی بود که با خود کلنجار می‌رفت تا بتواند زبان یاد بگیرد، مانند نوزادی شش‌ماهه به دهان آن‌ها چشم می‌دوخت و سعی می‌کرد کلمات را بفهمد، اما هر چه تلاش می‌کرد کمتر به نتیجه می‌رسید. سرانجام از ساسان خواست همان‌طور که خودش به او قول داده، ساسان هم قول بدهد و به او کمک کند تا زبان انگلیسی یاد بگیرد. از او خواست تا بدون اطلاع فرهاد برایش وسایل و کتب آموزش زبان را تهیه کند. ساسان که چاره‌ای جز این نداشت پذیرفت و برایش تعدادی کتاب و سی‌دی آموزشی مهیا کرد. یک ماهی هرشب بعد از شام به سرعت در مقابل چشمان مبهوت فرهاد به اتاقش می‌رفت و در جواب سوال او که می‌پرسید: _هنوز سرشبه کجا می‌ری؟! جواب می‌داد: _خسته‌ام، می‌خوام استراحت کنم تنها ساسان می‌دانست او چه هدفی دارد و لبخندی مرموز می‌زد و به او شب‌به‌خیر می‌گفت، در این مدت با کمک‌های پنهانی ساسان توانست به زبان مسلط شود ولی نه آن‌قدر که بتواند به راحتی با همه ارتباط برقرار کند، اما به راحتی متوجه‌ی صحبت اطرافیانش می‌شد و هنوز به کسی واکنش نشان نداده بود که متوجه‌ی این موضوع شوند. روی تختش دراز کشیده و به سقف تاریک اتاقش زل زده بود. امروز برای فرهاد خارج از شرکت کاری پیش آمد و باید بیرون می‌رفت، رو به شیرین با همان اخم همیشگی گفت: _ من دارم می‌رم بیرون، کار واجب دارم، همین‌جا بمون و از اتاق هم خارج نشو، اگر کاری داشتی زنگ بزن ساسان بیاد برات انجام بده. شیرین حرفی نزد و تنها سرش را به آرامی تکان داد، فرهاد که از صبح کمی عصبی بود و این مدت شیرین را خیلی کم‌حرف‌تر دیده بود، با این حرکت شیرین عصبی‌تر شد و از میان دندان‌های به هم کلیدشده گفت: _زبونت‌و موش خورده؟! جدیدا خیلی لال‌مونی می‌گیری... شیرین خیره‌اش شد و همچنان سکوت کرد، طبق قولی که به ساسان داده بود باید تحمل می‌کرد، فرهاد "پوف"ی کشید و از جایش بلند شد. پوشه‌ی آبی‌رنگی را به دست گرفت و با نگاهی دیگر به شیرین که همچنان خیره‌اش شده بود از اتاق خارج شد و در را محکم بست، شیرین با صدای در چشم‌هایش را محکم روی هم فشار داد و زیر لب گفت: _چرا اینقدر سرکش شدی تو؟! چشمانش را باز کرد و به در بسته خیره شد: _باز رامت می‌کنم آقا فرهاد... از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت و به پایین خیره شد... فرهاد از ساختمان خارج و سوار ماشینش شد و حرکت کرد. در تمام این مدت شیرین داشت نگاهش می‌کرد. با رفتن فرهاد لبه‌ی پنجره نشست و دستش را زیر چانه‌اش گرفت‌. کمی فکر کرد و با یادآوری پرونده‌های روی میزِ فرهاد به سوی میز مرد جوان حرکت کرد، یکی از پرونده‌ها را که متن آنها انگلیسی بود برداشت و روی صندلی نشست! نفس عمیقی کشید و اولین برگه را به دست گرفت و مشغول خواندن شد. وقتی کاری نداشت این تمرین خوبی برای او بود. ساعتی گذشت و شیرین فارغ از گذشت زمان هنوز مشغول تمرین و خواندن متون برگه‌ها بود که با صدای در با ترس چشم برداشت و بلافاصله به انگلیسی گفت: _ بلــــه؟! در به آرامی باز شد و ریچارد وارد شد، شیرین از اینکه شخص پشت در فرهاد نبود نفسی به راحتی کشید ولی با لبخندی که ریچارد زد و در را پشت سر خود بست دچار اضطراب و نگرانی شد و به در اتاق زل زد. ریچارد مثل این دوسه ماهی که اینجا بود با لبخندی جذاب نزدیک دخترک شد و سلام کرد: _ سلام شیرین... شیرین که نمی‌خواست صمیمیتی با ریچارد داشته باشد، سرش را پایین انداخت جواب داد: _سلام ریچارد... ریچارد با کمی این‌پا و آن‌پا کردن به کنار میز شیرین رفت و یک پایش را روی میز گذاشت و نشست. دستانش را در هم قفل کرد و پرسید: _خوبی؟ تنهایی... فرهاد کجاست؟! شیرین کاملا متوجه‌ی منظور او شد ولی وانمود کرد متوجه نشده است و سؤالی نگاهش کرد، ریچارد ادامه داد: _ اوه تو بلد نیستی انگلیسی صحبت کنی، یادم نبود... سپس کمی به سمت شیرین خم شد و ادامه داد: _خودم یادت می‌دم خانم زیبا... شیرین خود را عقب کشید و همچنان سؤالی نگاهش کرد، ریچارد دستش را بلند کرد و به سمت گوش سمت راست شیرین برد، تصمیم داشت موهایش را با سرانگشتانش لمس کند. شیرین بیشتر خود را عقب کشید و با ترس نگاهش کرد که در باز شد و فرهاد با پرونده‌ای که در دست داشت وارد اتاق شد. نگاهش هنوز روی پرونده‌ی توی دستش بود و توجهی به درون اتاق نداشت. ریچارد خونسرد خود را عقب کشید: _ هی فرهاد، اومدی؟! با صدای ریچارد فرهاد سرش را بالا آورد و در کسری از ثانیه چشم‌هایش به خون نشست، به فارسی رو به شیرین عصبی پرسید: _ اینجا چه خبره؟! 💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_72 شیرین چند روزی بود که با خود کلنجار می‌رفت تا بتوان
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فرهاد وقتی جوابی نگرفت تکرار کرد: _شیـــــرین؟! پرسیدم اینجا چه خبره؟! شیرین با ترس از جا برخاست و ایستاد. زبانش قفل شده بود و یارای سخن گفتن نداشت. ریچارد نگاهی به شیرین انداخت و به سمت فرهاد حرکت کرد: _ هی پسر، چرا اینقدر عصبانی هستی؟! اتفاقی افتاده؟! فرهاد که چشم از شیرین برنمی‌داشت با این حرف ریچارد سرش را با شدت به سمت ریچارد که حالا دقیقا کنارش ایستاده بود و دست راستش را روی کتف فرهاد گذاشته بود کج کرد. دندان‌هایش را روی هم فشرد و نگاه تندی به دست ریچارد انداخت و مجددا به چشم‌های آبی و خندانش زل زد. ریچارد که موقعیت را بدتر از حد تصورش دید دستش را از روی کتف فرهاد برداشت و اینبار جدی شد: _ مشکلی پیش اومده پسر؟! فرهاد دستش را مشت کرد و آرام بالا آورد، اما دستش به نیمه‌های راه که رسید انگشت اشاره‌اش را از مشت بیرون کشید و روی سینه‌ی ریچارد قرار داد و چندین ضربه‌ی آرام به سینه‌ی ریچارد زد و در همان حال گفت: _ نمی‌خوام با زنم صمیمیتی داشته باشی ریچارد، از زن من فاصله بگیر، یک‌بار برای همیشه می‌گم اگر یک‌بار دیگه فقط یک‌بار دیگه تورو اطراف زنم ببینم. چه عمدی چه تصادفی، بلایی به سرت میارم که هیچ‌وقت یادت نره. تا بفهمی هیچ‌وقت به یه زن متأهل اون هم ایرانی نزدیک نشی، فهمیدی؟! پـــــســـــر... "پسر" را کش‌دار تلفظ کرد و نگاه خشمگینش را به چشمان ریچارد دوخت. ریچارد دستانش را به علامت تسیلم بالا برد و جواب داد: _اوه پسر، سخت نگیر، ما فقط داشتیم حرف می‌زدیم، که البته شیرین اصلا متوجه‌ی صحبتای من نمی‌شد! آروم باش پسر... فرهاد چشم‌هایش را روی هم فشرد تا به خود مسط شود ولی با تصویری که از صمیمیت ریچارد کنار شیرین دیده بود آرام شدنش غیرممکن بود. بنابراین چشم‌هایش را باز کرد و با عصبانیت یقیه‌ی پیراهن ریچارد را به دست گرفت و فریاد زد: _وقتی می‌دونی متوجه‌ی حرفات نمی‌شه چرا میای و باهاش هم‌صحبت می‌شی؟! ریچارد که از رفتار تند فرهاد شوکه شده بود سعی کرد یقه‌اش را از دست‌های فرهاد بیرون بکشد: _گفتم که ما کاری نمی‌کردیم، فقط حرف می‌زدیم... انگار ریچارد متوجه‌ی عصبانیت فرهاد نشد که حرفش را دوباره تکرار کرد! فرهاد مشتش را آماده کرد که در دهان ریچارد فرود آورد که با صدای ساسان در نیمه‌راه متوقف شد. _اینجا چه خبره؟! چیکار می‌کنی فرهاد؟! ریچارد فرصت را غنیمت شمرد و یقه‌اش را از دست فرهاد خارج کرد و به سمت ساسان رفت و با عصبانیت گفت: _ این رفیقت دیوانه‌ست ساس... ساسان که از اصل ماجرا بی‌خبر بود نگاهش کرد و تا خواست سؤالی بپرسد ریچارد به سرعت اتاق را ترک کرد. بنابراین رو به فرهاد پرسید: _ می‌گم اینجا چه خبره؟! صدای فریادتون کل واحد رو پر کرده بود فرهاد به جای جواب به سرعت به سمت شیرین رفت. کنارش قرار گرفت و بازویش را در مشت فشرد. با چشم‌هایی به خون نشسته از میان دندان‌های به هم کلید شده گفت: _ بهتره از این خانم بپرسیم اینجا چه خبره؟! هوم شیرین خانم؟! نمی‌خوای توضیح بدی؟! شیرین که از فشار دست فرهاد روی بازویش درد را با تمام وجود احساس می‌کرد اولین دانه‌ی اشکش سرازیر شد و با لکنت گفت: _بـ... به خـ... خدا هیـــچی، من اصلا نفهمیدم اون چی گفت فرهاد فشار دستش را بیشتر کرد که صدای جیغ شیرین بالا رفت. ساسان خود را به آن دو رساند و گفت: _ چته تو وحشی؟! ولش کن، دستش رو شکستی. خب مثل آدم ازش سؤال کن به زور دست فرهاد را از بازوی شیرین جدا کرد و ادامه داد: _ حالا بگین چی شده؟! فرهاد خشمگین به چشمان اشک‌آلود شیرین که در حال ماساژ بازوی خود بود زل زد و با حرص گفت: _ از این خانم بپرس که با اون مرتیکه‌ی اجنبی دل می‌داد و قلوه می‌گرفت. شیرین تند سرش را بالا گرفت و با تعجب و سؤالی پرسید: _ فرهــــاد؟! و کاسه‌ی چشم‌هایش از اشک پر شد، فرهاد ادامه داد: _ هان، چیه؟! نکنه می‌خوای انکار کنی که اینقدر به این پسره رو دادی که مرتیکه با صمیمیت بیاد روبه‌روت اینجا بایسته و بهت لبخند ژکوند تحویل بده؟! ببین چی می‌گم شیرین تا وقتی طلاقت ندادم و برنگشتی ایران حق نداری از این غلطا بکنی وگرنه... ساسان میان حرفش پرید: _ چی داری می‌گی تو؟! خودت که ریچاردو می‌شناسی، چرا به این دختر گیر الکی می‌دی؟! از حرف‌های سنگین فرهاد بغض بدی در گلوی شیرین نشست همان‌طور با چشمانی پر از اشک به فرهاد خیره شد و با صدای لرزانی به ساسان گفت: _ساسان... می‌شه منو برسونی خونه؟! آنقدر مظلوم و دردمندانه این جمله را به زبان آورد که در کسری از ثانیه فرهاد خشمگین تبدیل به مردی آرام شد. دستش را به میز گرفت و پایش را عقب برد. زل زده در چشمانی که همچنان تیر نگاهش قلبش را نشانه گرفته بود ساکت و آرام نفس عمیقی کشید و دلخور گفت: _خودم می‌رسونمت... ساسان که آرامش را در چهره و صدای آن دو دید میان حرفش آمد و گفت: _ خودم می‌برمش، تو به کارات برس و بعد بیا... 💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_73 فرهاد وقتی جوابی نگرفت تکرار کرد: _شیـــــرین؟! پرس
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فرهاد اما دلش می‌خواست خود شیرین را به مقصد برساند ولی حتی شیرین نخواست که او همراهی‌اش کند و از ساسان درخواست کرد. بنابراین سکوت کرد و خود را عقب کشید. به سمت پنجره رفت و پاکت سیگارش را از جیب بیرون کشید، شیرین همچنان با بغض و گریه تمام حرکاتش را زیرنظر گرفت و وقتی فرهاد اولین پک را به سیگارش زد او هم کیفش را برداشت و به همراه ساسان از اتاق خارج شد. سوار ماشین شدند، ساسان هم‌زمان که استارت می‌زد پرسید: _ریچارد چی می‌گفت؟! شیرین دلخور نگاهش کرد که ساسان ماشین را به حرکت درآورد و گفت: _منظور بدی نداشتم، اینجوری نگاهم نکن نفسی گرفت و در حالی که نگاه کوتاهی به آینه‌ی بغل ماشین می‌اانداخت تا بپیچد ادامه داد: _الان دیگه باید یه چیزایی از زبونشون‌و بفهمی! پس هر چی از صحبت‌های ریچارد فهمیدی رو بگو شیرین همچنان دلخور و با چشم‌های ریز نگاهش می‌کرد. ساسان ماشین را کنار خیابان هدایت و توقف کرد. بعد کامل به طرف شیرین برگشت: _تو پاکی و به نجابت تو شکی ندارم شیرین، اما به ریچارد شک دارم! آدم درستی نیست و به قول ما ایرانی‌ها ارازلی زندگی می‌کنه. قسم می‌خورم که تو برام خواهر نداشته‌می، می‌خوام اگه حرفی بهت زده حقش رو کف دستش بذارم دلخوری شیرین کمتر شد، نگاهش را به خیابان کشید و به چشم‌هایش اجازه‌ی باریدن داد. آهی کشید و حرف‌های ریچارد را برای ساسان هرآنچه بود را بازگو کرد، مرد جوان دوباره ماشین را به حرکت درآورد و به نشانه‌ی تشویق سرش را کج کرد و ابرو بالا انداخت: _خوبه! پیشرفتت عالی بوده، اگه فرهاد بفهمه... لبخند پررنگی زد که چشم‌هایش بسته و گونه‌هایش برجسته شد، سپس با انگشت روی گلویش خطی کشید و ادامه داد: _ گردن هر دومون رو می‌زنه... شیرین لبخند کم‌جانی زد، ساسان که دید موفق شده حالش را عوض کند ادامه داد: _یادم باشه رفتیم خونه وصیت‌نامه‌م‌و بنویسم، تو هم بنویس برات خوبه، نه ‌نه، ببخشید اشتباه شد، برای تو خوب نیست ضرر داره... شیرین لبخندش را پررنگ‌تر کرد: _داری پرت‌وپلا می‌گی‌ها، بسه! ساسان صدایش را مانند زنان نازک کرد و کولی‌وار گفت: _از ترس مرگه خواهر! نمی‌دونی این فرهاد جِزجگرزده چه عزرائیلیه... به دنبال این حرف، مشتش را روی سینه کوبید و بعد آن را روی سینه‌اش کشید و در همان حال ادامه داد: _الهی که به زمین گرم بخوره، الهی که... شیرین یک آن وحشت‌زده تکانی خورد، لبخندی که به خنده تبدیل شده بود، جایش را به اخم داد و میان حرف ساسان اعتراضش را نشان داد: _نگـــــو... ساسان به سرعت سرش را برگرداند و با چهره‌ی جدی و غضبناک شیرین مواجه شد. دوباره ماشین را کنار خیابان نگه داشت و به چهره‌ی شیرین با دقت نگریست. کاملا جدی بود! شک نداشت که از حرفش ناراحت و عصبانی‌ست، ابروهایش آرام‌آرام بالا رفت و بهت‌زده به شیرین نگاه کرد. این واکنش شیرین تنها یک دلیل داشت! آیا درست حدس زده بود؟! در دل دعا می‌کرد که حقیقت داشته باشد. شیرین اما با دیدن چهره‌ی ساسان ناگهان به خود آمد، گره‌ی ابروهایش را باز کرد و از ساسان رو برگرداند. چرا به یکباره دگرگون شد؟! عصبانیتش برای چه بود؟! خود دلیل این عکس‌العملش را نمی‌دانست! ★★★★ با یادآوری اتفاقات امروز و رفتار تند فرهاد قطره اشکی از چشمش به روی بالش فرو ریخت، نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد و روی تخت نشست. دست به صورتش کشید و اشک‌هایش را پاک کرد ولی اشک‌ها دوباره راه خود را باز می‌کردند و به این سادگی تمام شدنی نبودند. در نور کمرنگ اتاق به قاب عکس زیبایی که روبه‌رویش بود خیره شد، تصویری از یک منظره سرسبز و زیبا که به دیوار آویخته شده بود و دخترک همیشه به این مناظر علاقه داشت، قطعا این تابلو انتخاب فرهاد بود که با علایق شیرین آشنایی بیشتری داشت. اشک‌هایش شدت بیشتری گرفت بی‌آنکه خود بخواهد جلوی ریزش آنها را بگیرد. با صدای تقه‌ای که به در اتاق خورد مجددا دست به صورتش کشید تا اشک‌هایش را پاک کند. به سرعت این کار را انجام داد و هم‌زمان با تقه‌ی دومی که به در خورد جواب داد: _ بله؟! در باز شد، حدس می‌زد ساسان باشد که این روزها سعی داشت او را از لاک تنهایی‌اش خارج و با مزه‌پرانی‌هایش دلش را شاد کند، ولی در کمال ناباوری فرهاد در چهارچوب در ظاهر شد. متعجب به فرهاد که در تاریکی دنبال او می‌گشت خیره شد، فرهاد خسته از تلاش بیهوده دست پیش برد و چراغ را روشن کرد، روشنایی چراغ چشم دخترک را زد و برای چند لحظه آنها را بست، فرهاد با دیدن شیرین که روی تخت نشسته بود صدایش را صاف کرد و پرسید: _خواب بودی؟! شیرین چشم باز کرد و به آرامی جواب داد: _ نه بیدار بودم، کاری داشتی؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_74 فرهاد اما دلش می‌خواست خود شیرین را به مقصد برساند و
رمان ✍به قلم:مستانه بانو با خروج فرهاد از اتاق، شیرین بی‌میل دست پیش برد و بسته‌ی هدیه را باز کرد. با دیدن یک گوشی شیک و خط همراهِ داخلش با خوشحالی نگاهی به در اتاق انداخت. دلش می‌خواست برود و از فرهاد تشکر کند ولی هنوز هم از رفتار و حرف‌هایش ناراحت و دلخور بود. اصلا از رفتارهای فرهاد سر درنمی‌آورد، نه به آن تحقیرهایش نه به این محبت‌هایش! صفحه‌ی گوشی را لمس کرد. تصویر خودش در پس زمینه‌ی گوشی لبخند را به لبش نشاند و با خوشحالی شماره شروین را گرفت. چند دقیقه‌ای با او و مادرش صحبت کرد ولی از صحبت کردن با پدرش امتناع ورزید. وقتی شماره‌ی شروین را می‌گرفت خود به خود نام او در صفحه ظاهر شد و شیرین دریافت که شماره‌ی تمام آشنایان از قبل در گوشی ذخیره شده است. دخترک که دلش برای عمو و زن‌عمویش تنگ شده بود با ورود به قسمت مخاطبین نامشان را پیدا و با آنها هم تماس گرفت بعد از اتمام تماس با عزیزانش گوشی را کنار گذاشت و با فکر کردن به این حرکت زیبای فرهاد به خواب رفت... صبح خیلی زود از خواب بیدار شد، دیشب شام نخورده بود و حالا به شدت احساس گرسنگی می‌کرد، به آرامی در اتاق را باز کرد و خارج شد. هم‌زمان با بسته شدن در اتاقش فرهاد هم از اتاق خارج شد و با دیدن شیرین در این وقت صبح کنجکاو و منتظر نگاهش کرد. شیرین در را بست اما همین که برگشت با دیدن فرهاد که بی‌صدا کنار در اتاقش ایستاده بود "هین"ی کشید و دستش را روی سینه‌اش گذاشت. فرهاد قدمی به طرفش برداشت و پرسید: _جایی می‌رفتی؟! شیرین که از ترس چشم‌هایش را بسته بود آنها را باز کرد، دستش را از روی سینه‌اش برداشت و جواب داد: _می‌رفتم آشپزخونه... سپس با دیدن فرهاد که با وسایل کوهنوردی آماده بیرون رفتن بود، سر تا پایش را نگاه کرد و پرسید: _انگار تو داری جایی می‌ری! فرهاد پوزخندی زد و نگاهی به خودش انداخت: _ معلوم نیست که دارم می‌رم کوهنوردی؟! شیرین سرش را پایین انداخت: _ چرا، مشخصه! فرهاد نگاهش کرد و گفت: _دارم می‌رم کوهنوردی، سؤال دیگه‌ای نیست؟! شیرین دلخور سرش را بالا گرفت: _ نه، فقط چرا به من نگفتی که می‌ری؟! منم دوست دارم بیام! فرهاد خنده‌ای کرد: _ چرا فکر کردی من حاضرم تو رو با خودم اینور و اونور ببرم؟! شیرین بغضش گرفت و پرسید: _ چرا نمی‌بری؟! فرهاد مستقیم نگاهش کرد و گفت: _چون دلم نمی‌خواد همراهم باشی، دوست ندارم کنارم راه بری شیرین با شنیدن این حرف‌ها یاد حرف‌های خودش افتاد "‌دلم نمی‌خواد، دوست ندارم" فرهاد قصد تلافی داشت. عجیب یاد گذشته افتاده بود! قبل از اینکه جواب فرهاد را بدهد ساسان از اتاق بیرون آمد: _چته داد می... با دیدن شیرین حرفش را خورد و ادامه داد: _ اِ شیرین بیداری؟! گفتم الان با این خنده‌هاش بیدارت می‌کنه‌ها از ظاهر ساسان اینطور برمی‌آمد که او هم راهی کوهنوردی بود، شیرین دلش گرفت، ناراحت جواب داد: _آره بیدارم، صبح‌به‌خیر ساسان کوله‌اش را به دست دیگرش داد، جلو آمد و آرام گفت: _ سلام آبجی کوچولو، صبح تو هم به‌خیر شیرین لبخند تلخی زد، ولی فرهاد با پوزخند گفت: _آبجی کوچولوت بیداره، چرا داری آروم حرف می‌زنی؟! ساسان پشت سرش را خاراند و ابروهایش را بالا برد: _ اِ راست می‌گیا، من چرا آروم حرف می‌زنم؟! بعد خودش با دست پس کله‌اش زد: _ بس که با تو گشتم خل‌ودیونه شدم، رفیق ناباب که می‌گن همین تویی‌ها... فرهاد اخمی کرد و جوابش را داد: _ خیلی دلتم بخواد، حتما رفیق باب هم تویی؟! ساسان بلند خندید و گفت: _بله دیگه، باب میل که می‌گن منم. به قدری بامزه این جمله را ادا کرد که شیرین دیگر نتوانست مانع خنده‌اش شود و همراه ساسان خندید. فرهاد نگاهی به شیرین انداخت، شاد بود، می‌خندید، با ساسان می‌خندید، ولی با او نه... رو به ساسان گفت: _لودگی بسه، راه بی‌افت بریم. ساسان خنده‌اش را جمع کرد و رو به شیرین گفت: _ باز پاچه گرفت! ببینم شیرین، حالا که بیداری نمی‌خوای با ما بیایی کوهنوردی؟! شیرین با شنیدن حرف دلش از زبان ساسان سریع نگاهی به فرهاد انداخت ولی با دیدن اخمی که به چهره داشت سکوت را لازم‌تر دید، به جای شیرین، فرهاد جواب ساسان را داد: _ نخیر، کجا بیاد؟! لازم نکرده... ساسان حرفش را برید و گفت: _ چیکارش داری خب؟! بذار بیاد برای سلامتیش هم خوبه، هوای تمیز و پاک براش لازمه فرهاد مردمک چشم‌هایش را چرخاند و "پوف"ی کشید، سپس کوله‌اش را روی شانه جابجا کرد و به طرف پله‌ها راه افتاد: _ من رفتم ساسان، تو ماشین منتظرتم اما قبل از اینکه پا روی اولین پله به طرف پایین بگذارد ساسان با صدای بلندی جواب داد: _ باشه تو برو من هم منتظر می‌شم تا شیرین آماده بشه با هم بیایم...
رمانکده
فرهاد متوقف شد. خواست دهان باز کند که ساسان به شیرین نهیب زد: _ برو حاضرشو دیگه، ایستادی اینجا چی ر
رمان ✍به قلم:مستانه بانو دست شیرین روی شانه‌ی فرهاد بود و او خیره به چشمان خجول دخترک دستش لغزید و به پهلوی شیرین نشست، سرش را نزدیک‌تر برد و با لحنی نگران پرسید: _حواست کجاست؟! اینجا ایران نیست، یه لحظه دیرتر گرفته بودمت الان ته دره بودی، چرا اینقدر سر به هوایی تو؟! شیرین سرش را بلند کرد و به چشمان فرهاد زل زد. زبانش بند آمده بود. از ترس بود یا خجالت؟! نمی‌دانست! فرهاد وقتی سکوتش را دید اخمی به چهره نشاند و سر چرخاند و رو به سمت ساسان که دهانش از اتفاقات چند لحظه‌ی پیش باز مانده بود گفت: _ تو که دعوتش کردی و با خودت آوردیش باید مراقبش می‌بودی، بهت گفته بودم یا نه؟! ساسان آب دهانش را قورت داد و جواب داد: _ خب من که جلو بودم تو پشت سرش بودی دیگه، حالا به خیر گذشت، از اونجا رد بشین بیایین این طرف... فرهاد چشمانش را بست و پوفی کشید، به سمت شیرین برگشت: _آروم از این طرف برو سمت ساسان... هرم نفس‌های گرمش به صورت شیرین می‌خورد، دختر جوان یارای حرکت نداشت، چشمانش را بست و دستش را بیشتر به شانه‌ی فرهاد فشرد، نگاه فرهاد به شانه‌اش چرخید، دوباره به شیرین که چشم‌هایش را بسته بود خیره شد و ادامه داد: _ حواسم بهت هست. نگران نباش شیرین اما نمی‌توانست حرکت کند، لب‌هایش را روی هم فشرد و خواست به سمت ساسان برود اما نتوانست. عاجزانه به ساسان خیره شد، هنوز هم فشار انگشتانش روی شانه‌ی فرهاد بود. ساسان دستش را دراز کرد و گفت: _بیا شیرین، نترس! باز هم نتوانست قدمی از قدم بردارد، فرهاد متوجه‌ی ترس او شد، آرام کمی بیشتر نزدیکش شد، حالا شیرین کاملا در آغوش او بود، کنار گوشش زمزمه کرد: _ تو که ترسو نبودی! دو قدم بیشتر نیست ساسان اون‌طرف مراقبته و منم این‌ور، پس نترس نفس گرم فرهاد روی گوش شیرین پخش شد، از ترس و خجالت هنوز هم یارای حرکت نداشت، فرهاد تک خنده‌ای کرد و گفت: _ یادته ایران که بودین من و تو و شروین می‌رفتیم کوهنوردی؟! کی جلودارمون بود و از هیچی نمی‌ترسید؟! مگه نمی‌گفتی هیچ کوهی نمی‌تونه مانعت بشه؟ پس چرا الان اینجا خشکت زده؟ اینم یه کوهه مثل کوه‌های ایران، تو هم همون شیرینی، مطمئنم نمی‌ترسی. شیرین نگاهش کرد، چشمان زیبای فرهاد می‌درخشید و خندان بود. از استرسش کم شد، نگاه فرهاد زیبا و دوست داشتنی بود، احساس کرد تا بی‌نهایت این نگاه را دوست دارد، فرهاد کمی عقب کشید و دست چپش را پشت کمر شیرین گذاشت با لبخندی جذاب و نگاهی خندان شیرین را به سمت ساسان هدایت کرد، شیرین فرصت بیشتری برای نگاه کردن به چشمان فرهاد نیافت، به خود جرئتی داد و پایش را بلند کرد نگاه از فرهاد گرفت و با همراهی او از راه باریک کنار صخره رد شد و به ساسان رسید، ساسان مچ دستش را گرفت به سمت خود کشید. دختر جوان که هنوز هم ترسیده بود روی زمین نشست و نفس عمیقی کشید، فرهاد نیز از صخره گذشت و بالای سرش ایستاد. ناگهان اتفاقات چند لحظه‌ی قبل در نظرش جان گرفت و از ترس اینکه ممکن بود چه بلایی سر شیرینش بیاید به خود لرزید و فریاد کشید: _ می‌شه بگی حواست کجا بود لعنتی؟! ساسان و شیرین هر دو با صدای بلند فریاد فرهاد از جا پریدند، ساسان گفت: _ برای چی داد می‌زنی؟! خودمون هنوز... فرهاد مجددا فریاد کشید: _ تو حرف نزن، هرچی می‌کشم از تو می‌کشم، بهت گفتم نیارش، همش تقصیر توئه... شیرین از جا بلند شد و کنار ساسان ایستاد و حرفش را قطع کرد: _ چرا سر ساسان داد می‌زنی؟! خودم خواستم بیام، درضمن کوله‌ام به صخره گیر کرد به من و ساسان چه ربطی داره که اینطوری... فرهاد خشمگین و عصبانی ادامه حرفش را برید و گفت: _ ساکت‌شو شیرین، نمی‌خوام حتی یه کلمه حرف بزنی، صدات‌و نشنوم، همه‌ش برای من دردسری، هی بهت گفتم لازم نکرده بیایی، اما تو فقط لجبازی می‌کنی تغییر رفتار سریع فرهاد هم شیرین و هم ساسان را متعجب ساخته بود، همین چند لحظه‌ی پیش داشت کنار گوش شیرین از گذشته‌ها زمزمه می‌کرد، زیبا و عاشقانه می‌خندید، ولی حالا در بالاترین درجه‌ی عصبانیت قرار داشت، صورتش سرخ بود و چشمانش پر خون... شیرین بغض کرده از ترسی که هنوز وجودش را می‌لرزاند با لحنی مغموم به ساسان نگاه کرد: _ کاش می‌شد به خونه برگردم ساسان سرزنش‌وار به فرهاد نگاه کرد و شیرین را مخاطب قرار داد: _ اگه بخوای خودم می‌رسونمت فرهاد به شانه‌ی ساسان ضربه زد که ساسان تکانی خورد و با اخم به فرهاد زل زد، مرد جوان با همان اخم از بالای چشم نگاهش کرد: _ لازم نکرده، کسی جایی نمی‌ره، به راهمون ادامه می‌دیم سپس دست شیرین را با خشم گرفت و دنبال خود کشید. 💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_76 دست شیرین روی شانه‌ی فرهاد بود و او خیره به چشمان خج
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین شوکه صدایش را بالا برد: _ فرهاد دستم‌و ول کن، مچم‌و شکستی، ولم کن... ساسان کلافه از التماس‌های شیرین دست آزاد فرهاد را گرفت و او را متوقف کرد: _ دِ لعنتی ولش کن، چرا باهاش اینجوری رفتار می‌کنی؟! برده‌ی تو که نیست... فرهاد عصبی دستش را از دست ساسان بیرون کشید و فریاد زد: _ به تو چه؟ هان؟! تو چه‌کاره‌ای؟ زنمه، هرکاری دلم بخواد می‌کنم، تو چیکار داری؟! ساسان عصبی گردن کشید و جواب داد: _ من همونی‌ام که با پدرش صحبت کردم و اون قرار بود دخترش‌و دست من بسپاره، خیلی راحت هم می‌تونم دوباره باهاش تماس بگیرم و بگم که تو اینجا داری چه بلایی سر دخترش میاری دو مرد عصبانی چشم‌درچشم هم زل زده بودند، ساسان زودتر نگاه از چشمان فرهاد گرفت و خواست رو برگرداند اما چیزی را که دید مبهوت در جا متوقفش کرد. شیرین دستش را با خشم از دست فرهاد بیرون کشید و فریاد زد: _ چیه دور برداشتی زنم زنم می‌کنی؟! فکر کردی هیچی نمی‌گم هر کاری خواستی می‌تونی انجام بدی؟ نه آقا! اگه حرفی نمی‌زنم برای اینه که می‌گم بذار عقده‌هاش‌و خالی کنه اما می‌بینم انگار این کینه‌ای که به دل گرفتی قراره تا ابد ادامه داشته باشه... آب دهانش را بلعید و ادامه داد: _ تحقیرت کردم، درست! اما توی کشور خودت بوده، دو نفر دست نوازش سرت کشیدن و بهت دلداری دارن، اما من چی؟! من‌و آوردی کشور غریب که هیچ‌کس نیست به دادم برسه بعد هر جوری که دوست داری با من رفتار می‌کنی... چشمان متعجب فرهاد به دهان شیرین دوخته شده بود، تنها واکنشی که از خود می‌توانست نشان دهد حرکت تند پلک‌هایش بود. شیرین با همان لحن پرخاشگر به ساسان گفت: _ ببخشید ساسان، دیگه نمی‌تونم روی قولم بمونم ساسان در حالی که به سر تا پای فرهاد سرزنش‌وار می‌نگریست سر تکان داد: _ می‌فهمم! حق داری... فرهاد به خود آمد، نباید بازی را می‌باخت! نباید خود را از تک و تا می‌انداخت، بازوی شیرین را در مشت گرفت: _ چه قول و قراری با هم گذاشتید لعنتی‌ها؟! چشمان شیرین از درد بسته شد، این‌بار با همان خشم بازویش را از چنگال فرهاد رها کرد و با صدای بلندتری فریاد زد: _ خجالت بکش، جوری می‌گی قول و قرار که کسی ندونه فکر می‌کنه راجع به چی صحبت می‌کنی! برای ذهن مریضت متأسفم... جمعیت زیادی نظاره‌گر آن‌ها بودند، عده‌ای در حالی که رد می‌شدند نگاهشان می‌کردند و به راه خود ادامه می‌دادند، عده‌ای هم ایستاده و تماشایشان می‌کردند. شیرین بی‌حواس رو به آن‌ها با عصبانیت دستش را در هوا تکان داد و به انگلیسی گفت: _ چیه؟! به چی نگاه می‌کنید؟! مگه فیلم سینماییه؟! از اینجا برید! ساسان به زور سعی در کنترل خنده‌اش داشت، در آخر موفق نشد و خندید: _ شیرین خانم مگه اینجا ایرانه که با اصطلاحات ایرانی ازشون پذیرایی می‌کنی؟! شیرین اما با همان خشم بار دیگر به جمعیت نگاه کرد: _ والا خب مگه تماشا داره؟! خوبه از زبونمون چیزی هم نمی‌فهمن! ساسان کف دستانش را به طرف شیرین گرفت و او را به آرامش دعوت کرد: _ باشه، باشه! رعد و برقت رو روی من نزن شیرین تک‌خنده‌ای کرد، فرهاد اما متعجب‌تر از پیش به شیرین زل زده بود: _ تو کِی انگلیسی یاد گرفتی؟! شیرین اخم‌هایش را در هم کشید: _ نکنه انتظار داشتی اینجا مثل کر و لال‌ها رفتار کنم؟! چشمانش را ریز و انگشت اشاره‌اش را به طرف فرهاد گرفت و ادامه داد: _ خوب گوش‌هات‌و باز کن جناب فرهادی! تا امروز توهین کردی، تحقیر کردی هیچی بهت نگفتم! اما از همین الان به بعد اجازه نمی‌دم باهام اینجوری رفتار کنی. اگر تاوان رفتار خودم بوده که بیشتر از اینارو پس داد و سر به سر شدیم، چیزی به هم بدهکار نیستیم. مفهوم بود؟! هر دو مرد هاج‌وواج به شیرین نگاه می‌کردند، شیرین که سکوت فرهاد را دید، قدمی به جلو برداشت و صورتش را نزدیک صورت فرهاد برد و بُراق شد: _ نشنیدم! مفهوم بود؟! فرهاد مبهوت سرش را به نشانه‌ی "بله" تکان داد. ساسان انتظار این بی‌پروایی را از شیرین نداشت، حالا می‌فهمید چرا فرهاد در روزهای ورودش اینقدر افسرده‌حال بود، اگر شیرین قبلا با اون این طور سخن می‌گفت، پس فرهاد حق داشت! او هرگز چنین جسارتی را در هیچ زنی ندیده بود، در دل اعتراف کرد که به راستی شیرین همچون ماده ببر بود، مخصوصا حالا که زخمی هم شده بود! فرهاد اما دو حس متفاوت را هم‌زمان تجربه می‌کرد، عشق و ترس! عشق شیرین که از دیرباز در قلبش جوانه زده بود، این را هم می‌دانست که جسور بودن از خصوصیات شیرین بود اما حالا با این حالت تدافعی که به خود گرفته بود واقعا ترسناک می‌نمود. آب دهان خود را به سختی فرو داد و به آرامی از شیرین فاصله گرفت. سؤالش در سر دوباره تکرار شد: _ کِی و چطوری انگلیسی رو یاد گرفتی؟!