eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
پولتو به رخم نکش ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: کیانا بهمن زاد 📖تعداد صفحات: 467 💬خلاصه: داستان زندگی دختریه به اسم ترانه که مشکلات زیادی توی زندگیش داره و هرچه قدر خودشو به درو دیوار میکوبه تا شرایطو تغییر بده نمیشه تا اینکه برادرش کلی بدهی بالا میاره و ترانه مجبور میشه که برخلاف میلش کارایی بکنه که اصلا ازش خوشش نمیاد در این بین سر راهش یه پسر مغرور و خودخواه قرار میگیره که دست تقدیر این دوتارو همش روبه روی هم قرار میده تا اینکه یه روز اتفاقی می افته که هیچکس منتظرش نیست اما… 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_97 دو روز در این مورد فکر کرد و در نهایت تصمیم گرفت با
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین از هتل خارج شد و رو به آسمان سر بلند کرد. دستانش را درون جیب پالتو‌اش برد، یادش آمد وقتی طلاق نامه‌اش را امضا می‌کرد انتظار این درخواست از طرف ریچارد را هم داشت اما هرگز تصور نمی‌کرد که دوباره او را ببیند آن هم در ایران! ولی خودش بهتر از هر کسی می‌دانست که قلبش تنها برای یک نفر می‌تپید. ماشین گرفت تا قبل از تاریک شدن هوا به خانه برسد، با رسیدن به خانه شروین هم از راه رسید و هر دو باهم وارد شدند. شروین آن شروین پر شور و حال گذشته نبود، انگار با رفتن شیرین همه عوض شده بودند. نگاهی به صورت برادرش انداخت و پرسید: _ داداشم خسته‌ است یا غمگین؟! شروین نگاه مهربانی به خواهرش انداخت و با لبخندی کوتاه گفت: _ وقت داری حرف بزنیم؟! شیرین سرش را تکان داد و جواب داد: _البته، حرف بزنیم. بشینیم تو آلاچیق یا بریم بالا؟! دستش را که به سمت آلاچیق گرفته بود پایین آورد و منتظر جواب برادرش ماند. شروین نگاهی به آلاچیق انداخت و گفت: _ بریم توی آلاچیق، هوا خوبه! شیرین مهربان خندید: _ پس بریم! روبه‌روی هم نشسته بودند و شیرین منتظر بود تا برادرش لب باز کند. شروین دستی به صورتش کشید و نفسی گرفت: _ می‌دونی آبجی کوچیکه یه روزایی بود که فرهاد رو مسخره می‌کردم می‌دونستم دوسِت داره، ولی اینکه عاشق باشه رو درک نمی‌کردم. بهش می‌گفتم دوست داشتنت‌و قبول دارم ولی عاشقی رو نه! عاشقی وجود نداره، عشق نیست. توی این دوره زمونه عشق نابود شده! فرهاد فقط می‌خندید، می‌گفت عاشق شدنِ تو رو هم می‌بینیم! راست گفت آبجی، عاشق شدم. نه یه دوست داشتن ساده! دقیقا خودِ خودِ عشقه! اوایل فکر می‌کردم یه احساس زودگذره ولی... نگاهی غمگین به خواهرش انداخت و ادامه داد: _ دقیقا خودِ عشق بود! آروم اومد ولی الان چنبره زده توی تمام وجودم! نمی‌تونم بهش فکر نکنم، نمی‌تونم ازش دور باشم، نمی‌تونم نبینمش، دیوونه‌اش شدم. الان حال فرهادرو درک می‌کنم. الان می‌فهمم اون چی کشیده و چی داره می‌کشه! آبجی من عاشق سپیده شدم! اون‌شب که رسوندمش خونه‌شون بهش گفتم. گفتم که می‌خوامش ولی فقط سکوت کرد، از اون شب من دل توی دلم نیست، می‌خوام یه‌بار دیگه ازش خواستگاری کنم به نظرت این‌بار جواب می‌ده؟! شیرین متفکر چشم به برادرش دوخت. اگر فرهاد دوباره شخصا این‌گونه از او درخواست ازدواج می‌کرد بی‌شک پیشنهادش را می‌پذیرفت. همان‌گونه که درخواست ریچارد را با منطق رد کرد. این‌بار با منطق به فرهاد جواب می‌داد. لب باز کرد و آرام گفت: _ شاید انتظار اون درخواست رو نداشته و شوکه شده، آره به نظر من دوباره باهاش حرف بزن، مطمئنا این‌بار بهت جواب می‌ده شروین خوشحال از تأیید خواهرش گوشی‌اش را از جیب خارج کرد تا با سپیده صحبت کند و این‌بار جدی‌تر در مورد خودشان حرف بزنند. با "سلام" گفتن شروین، شیرین لبخند ‌زنان از عجله و شوقی که برادرش به خرج داد از جا بلند شد و او را تنها گذاشت و به اتاق تنهایی‌اش پناه برد. دوباره فکر فرهاد و رفتارش با او یادش آمد. برای اینکه او را از خود ناامید کند و براند چه حرف‌هایی به او نزد. مرد زیبای فامیل را ساده و زبون و دست و پاچلفتی خطاب کرد. به او گفت برایش کم اهمیت است و مردی مثل او را دوست ندارد، ولی تنها خودش می‌دانست که این حرف‌ها را از ته دل نزده و فقط به‌خاطر اینکه پسرعموی احساساتی‌اش دل از او بکند مجبور به برخورد تند بوده. از آن سو فرهاد اما هنوز از شیرین دل نکنده بود. پسرک باحیای فامیل دل در گروی شیرینش داشت ولی این‌بار خود را محق می‌دانست که قدمی پیش نگذارد تا وقتی که خود شیرین به عشقش اعتراف کند... شیرین آهی از اعماق دل کشید و گوشی‌اش را برداشت تا خود را با آن سرگرم کند. متوجه پیام جدیدش شد و آن را باز کرد. ساسان کلیپی برایش فرستاده بود؛ آن را پلی کرد که تصویر فرهاد درحال خواندن یک ترانه‌ی با احساس و زیبا پخش شد. مرد او پشت میز اتاقش نشسته و با لیوانی مست کننده و سیگار روی جاسیگاری‌اش که دود آن معلق به هوا برمی‌خاست سوزناک و با احساس می‌خواند. معلوم بود ساسان این فیلم را بدون اطلاع فرهاد گرفته است. از زاویه‌ی دید دوربین کاملا مشخص بود که فرهاد اطلاعی از این کار ساسان ندارد. فرهاد چشمانش را بسته بود و انگشتانش را روی سیم‌های تار حرکت می‌داد: "قصه ی مهر تو اونجور که بخوای دل بکنی نیست حس قلبم به تو انقدره که نابود شدنی نیست بایدم نفس کشید تو آسمون پر ستاره‌ت ریشه‌های این دیوونه جون بگیره زیر سایه‌ت فرق تو با همه جاهای تو دنیا واسم اینه این که آغوش تو بی‌خطرترین جای زمینه پای تو که در میون باشه من این جون‌ می‌ذارم من که بالاتر از این زندگی چیزی رو ندارم"... دیگر تاب دیدن ادامه‌اش را نداشت، فیلم را متوقف و از صفحه خارج شد. مرد او مست می‌خواند، باورش سخت بود مستی مردی که زبانزد فامیل بود. نمی‌دانست هدف ساسان از این کار چه بود؟!
@Romankade, khanom dozdi ke mah shod.pdf
3.91M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, khanom dozdi ke mah shod.apk
1.78M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, khanom dozdi ke mah shod.epub
338.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
خانم دزدی که ماه شد ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده: کیانا بهمن زاد 📖تعداد صفحات: 470 💬خلاصه: روزی روزگاری در شبی تاریک خانوم دزدی در سیاهی شب از دست مامورهای قانون در حال فرار کردن بود برای اینکه مامورهای قانون دستشون به کوله توی دستش نرسه فکری به سرش میزنه که همه چی دقیقا از همین فکر شروع میشه و…. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, recovery .pdf
9.92M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, recovery.epub
595K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, recovery.apk
9.06M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
ریکاوری ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: سامان شکیبا 📖تعداد صفحات:666 💬خلاصه: شاهو یه مرد کورد غیرتیه،که به جز یه نفر خاص،چشماشو رو بقیه دخترا بسته و فقط اونو میبینه.اما اون دختر قبل از رسمی شدن رابطشون میزنه زیر همه چیز و با برادر شاهو ازدواج میکنه و این اتفاق باعث میشه که اون از همه دخترا متنفر بشه تا اینکه...پایان خوش 🎭ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
هدایت شده از رمانکده
به زودی آموزش این خوشگل رو توی کانال بافتنیمون داریم😍 دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب به کانال ما بیا👇 https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405 بهترین‌ ایده‌ها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_98 شیرین از هتل خارج شد و رو به آسمان سر بلند کرد. دستا
رمان ✍به قلم:مستانه بانو ★★★★ چند ماه از صحبت شروین راجع به سپیده می‌گذشت تا اینکه یک‌ماه پیش نظر موافق سپیده را جلب کرد و این دو قرار شد در پایان سال باهم ازدواج کنند. شیرین در این مدت دوباره مشغول تحصیل در رشته‌ی موردعلاقه‌اش شده بود و کمتر به اتفاقات سابق زندگی‌اش فکر می‌کرد اما گاهی یاد فرهاد باعث می‌شد تا آنقدر دلتنگی کند که کلیپ ارسالی ساسان تنها نقطه‌ی آرامشش شود. فرهاد هم در انگلستان تمام سعی و تلاش خود را می‌کرد تا شیرین را فراموش کند. می‌دانست که ریچارد به انگلستان بازگشته است و قرار است چندماه بعد مجددا به ایران برود. ریچارد خود این موضوع را برای فرهاد تعریف کرد و گفت که به زودی به ایران برمی‌گردد تا شیرین را همراه خود بیاورد. با حرف‌های ریچارد، فرهاد پیش خود فکر می‌کرد که شیرین می‌خواهد مدتی تنها باشد و بعد به ریچارد جواب بدهد و یا شاید هم می‌خواست پسر بیچاره را شیداتر کند. از دخترعموی زیبایش هیچ‌چیز بعید نبود. غرورش اما مانع از این می‌شد که با او تماس بگیرد و نتیجه را بپرسد‌. در این چندماه بدترین دوران زندگی‌اش را می‌گذراند و هر روز از خدا می‌خواست اگر قرار است شیرینش را دست در دست مرد دیگری ببیند طلوع صبح فردا را نبیند. یک هفته به عید باقی مانده بود و دو خانواده‌ی فرهادی سخت در تلاش برای انجام مراسم کوچک‌ترین پسر خانواده‌ی فرهادی بودند.شروین که فرهاد را که مثل برادر خودش می‌دانست به جشن عروسی‌اش دعوت کرده بود و فرهاد با اصرار فراوان تلاش می‌کرد که از آمدن به ایران و جشن عروسی شروین سرباز بزند. با این حال شروین دوباره امروز با او تماس گرفت و با دلخوری گفت: _یعنی تو نمی‌خوای توی جشن عروسی داداش کوچیکت شرکت کنی؟! یعنی واقعا انقدر از خانواده‌ی ما بدت اومده که به‌خاطر یک نفر دور داداشاتم خط کشیدی؟! فرهاد با لحنی مهربان جواب داد: _ این چه حرفیه داداش؟! خودت بهتر از هرکسی می‌دونی تو و شاهین بهترین دوستان من بودین‌. بهترین برادرای دنیا... من‌که جز شما دو تا برادر دیگه‌ای ندارم، ولی قبول کن نیومدن من خیلی از اومدنم بهتره داداش، باور کن خیلی برات خوشحالم، خیلی از خیلی هم بیشتر، ولی نباشم بهتره، از دور تو جشن شما شرکت می‌کنم و برات آرزوی خوشبختی می‌کنم... شروین صدایش را بلند کرد و گفت: _ نـــه، من می‌خوام که تو باشی، اگر نمیایی من این جشن رو بهم می‌زنم‌، همین امروز تمام قرار مدارا رو بهم می‌زنم و جشن رو کنسل می‌کنم... فرهاد متعجب از رفتار شروین گفت: _چی می‌گی تو؟! یعنی چی بهم می‌زنم؟! دیوونه شدی؟! _ آره دیوونه شدم، وقتی همه‌ی دنیا می‌دونن من دو تا داداش دارم و فقط یکیشون تو جشنه چی باید بهشون بگم؟! بگم فرهاد چون می‌ترسه با شیرین رو‌به‌رو بشه نمیاد جشن داداشش؟!... فرهاد محکم و قاطع حرفش را قطع کرد: _ کی گفته من می‌ترسم؟! مگه شیرین کیه که من از ترس رو‌به‌رو شدن باهاش نخوام بیام ایران؟! باشه حالا که اینجوری فکر می‌کنی من روز جشن ساق‌دوشت می‌شم، همین امروز مقدمات سفرم رو آماده می‌کنم. شروین خوشحال از اینکه تیرش به هدف خورده گفت: _من فدات بشم داداش، جبران می‌کنم، دمت گرم فرهاد که از خوشحالی شروین هیجان زده شده بود با شوخی و خنده حرفش را قطع کرد: _ خوبه، خودت‌و لوس نکن، ناسلامتی داری دوماد می‌شی مرد حسابی! جدی شد و ادامه داد: _آخه الان به آدم خبر می‌دن؟! من باید از قبل کارام‌و راست و ریس می‌کردم... در سکوت کمی فکر کرد و ادامه داد: _سعی می‌کنم که برای عروسیت خودم‌و برسونم شروین که به همین هم راضی بود گفت: _باشه داداش جمعه جشنه دیگه، خودت‌و برسونی‌ها فرهاد خندید و سرش را تکان داد: _باشه، گفتم که سعی می‌کنم، حالا بذار به کارام برسم شروین با شادی تشکر کرد و به مکالمه پایان داد. فرهاد اما متفکر به گوشی‌اش زل زد، مقابله شدن دوباره با شیرین برایش سخت بود. نمی‌دانست حالا که از شیرین خواسته ازدواج کند و او را از خود ناامید کند باید چه برخوردی با او داشته باشد. تنها توانست سری تکان دهد و در دل به خود دشنام دهد که نتوانسته بود درخواست شروین را رد کند. روزهای سختی در انتظارش بود که فقط خدا می‌دانست. و فرهاد بی‌اطلاع از حوادث سخت آینده خود را برای رفتن به ایران آماده کرد!