eitaa logo
-روحاء !:)
1.2هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
186 ویدیو
4 فایل
خداکند که بمیرم وطن فروش نباشم 🇮🇷 اینجا همه با هم دوستیم ؛ پس بینمون دیوار نکش با من بگو حرف های نهفته درونت را : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ucs0bg&btn=روحاء
مشاهده در ایتا
دانلود
-روحاء !:)
سری داستان کوتاه : تورا از او خواستم ؛ قسمت دوم ² زمان می‌گذشت و هیچ ایده ای نداشتم برای اینکه مرد
سری داستان کوتاه : تورا از خواستم؛ قسمت سوم ³ صدای سوزناک مداح که به خاموشی رفت دل ما خون شد از غمی که با روضه به دلمون نشسته بود . به سمت حیاط پریدم تا بلکه یه بار دیگه بتونم رضا رو بیینم ، اخه بعید بود دوباره بتونم ببینمش ، عید میومد و ۱۳ روز تعطيلي در راه بود ؛ رفتم و روی بالکن ایستادم ، چشم میچرخوندم بین جمیعت . . مرد ها آماده میشدن برای سینه زدن و رضا هم میخوند ، این اولین بار بود که صداشو می‌شنیدم ، البته بهتر بگم صداشو گوش میدادم . . هرسال روضه میخونده و من بی خبر از همه جا نمیدونستم این صدا صدای کسی که دل منو برده همون صدایی که هر فاطمیه باهاش اشک میریختم .. نگاه میکردم و غرق بودم تو نوایی که کل خونه رو برداشته بود و ادم رو می‌برد تو کوچه پس کوچه های مدینه و حال هوای اون روزا ؛ اخر تمام روضه ها خانوم بزرگ دعا میکرد و آمین میگفتیم ، دعا میکرد برای سلامتی امام زمان ، برای سلامتی همه ، برای عاقبت به خیری ولی دعایی که ایندفعه من تو دلم از خدا میخواستم رضا بود. . . با گرمی دستی که رو شونه ام حس کردم سر برگردوندم و با خانومی روبه‌رو شدم که با لبخند نگاهم میکرد ، گفت : تو نوه خانوم بزرگی نه؟ پسرم خیلی وقته اینجا مداحی میکنه ، ولی من این چند سال نتونسته بودم بیام اینجا ، رضا میگه این خونه و روضه های فاطمیه اش یه صفای دیگه ای داره ، میگه هربار چیزی خواسته حضرت زهرا دست رد به سینه اش نزده . . با حرفای مادر رضا دلم گرم شد ، دلم گرم شد که جای خوبی اومدم برای خواستن رضا ، خدارو چه دیدی شاید این وسطا دعای رضا و من یه جا گره میخورد و گره دعا دامن گیر سرنوشتمون هم میشد . . وقتی رضا مامانش رو دید دو تا پله بالا اومد تا باهاش حرف بزنه ، اونجا بود که برای اولین تونستم چشمای رضا رو بیینم ؛ برای یک لحظه چشمامون گره خورد بهم ، انگاری دنیا رو بهم داده بودن . . {قسمت دوم}
-روحاء !:)
سری داستان کوتاه : تورا از خواستم؛ قسمت سوم ³ صدای سوزناک مداح که به خاموشی رفت دل ما خون شد از غ
تورا از او خواستم ؛ قسمت چهارم ⁴ گذشت ؛ از روز های فاطمیه گذشت و من منتظر میموندم که یه مناسبت پیش بیاد و یقه خانوم بزرگ رو بگیرم که چی ؟ یه روضه برگذار کنیم ؛ اینقدر پا فشاری کردم و بهانه های بنی اسرائیلی اوردم که قبول کرد شب اول تا سوم محرم رو روضه خونگی برگذار کنه ! از ذوق تو آسمونا بودم ، انگاری خدا بال داده بود بهم و گفته بود این از بال اینم آسمون حالا بپر و برو مقصدی که دلت میخواد . . . روز ها می‌گذشت و می‌گذشت تا رسیدیم به شب اول محرم ، اما هرچقدر منتظر موندم خبری از رضا نشد که نشد ، نه مادرش، نه خواهرش ، مثل آش وا رفته بودم ؛ با لوس بازی و دلبری های خاصم در موردش از خانوم جون پرسیدم ، با تک تک کلماتی که گفت اشک بیشتر تو چشمام حلقه میزد ، انگاری حرفای خانوم جون تیر بود و مستقیم میخورد به قلبم ؛ میگفت بابای رضا سرطان داشته فوت کرده و حالا رضا شده مرد خونه و تکیه گاه مامان و خواهرش ؛ قلبم هری ریخت پایین ، چقدر حس بدی بود که حتی نمیتونستم بفهمم حالش خوبه؟ احتیاج به گریه نداره ؟ خسته نیست ؟ اصلا کجاست ؟ نمیتونستم چون دست و پام بسته بود . . شب دوم روضه شد و بازم امید داشتم به اومدنش که نیومد ، شب سوم باز پناه بردم به حضرت زهرا و خواستم که بهم یه نشونه بده که بفهمم اره ، صدام رو شنیده ؛ شب سوم شد و داشتم چای میگرفتم که تو چارچوب در مامان رضا رو دیدم ، ای خدا شکرت ؛ به سمتش رفتم و سلام کردم ، مثل همیشه لبخند مادرانه نثارم کرد و نشست یه گوشه ؛ سمت بالکن دویدم و با دیدن رضا دلم گرم شد ، انگاری دعاهام بی تاثیرم نبوده ، یه لحظه سرشو بالا آورد که با نگاه خیره من به خودش رو به رو شد ، با دستپاچگی خودم رو جمع جور کردم و وارد خونه شدم . . این شروع خوبی بود حداقل دلگرم شده بودم به اینکه صدام شنیده شده . . {قسمت سوم }
-روحاء !:)
عاقبت با مرگ دیدارت میسر میشود اخر این این قصه شیرین است،بدبین نیستم
هدایت شده از مجمع الروحاء
مثلا از من عکس گرفتن =)
-روحاء !:)
مثلا از من عکس گرفتن =)
بدون استثنا تو همه مهمونی های خانومانه یه اتاق هست همینقدر بهم ریخته 💅
-روحاء !:)
تورا از او خواستم ؛ قسمت چهارم ⁴ گذشت ؛ از روز های فاطمیه گذشت و من منتظر میموندم که یه مناسبت پیش
تورا از او خواستم ؛ قسمت پنجم ⁵ اون شب گذشت ولی انگاری دنیای من تو لحظه ای که با رضا چشم تو چشم شده بودم متوقف شده بود ، گاهی وقتی خیلی دلتنگش میشدم ، با یاد آوری اون روز و تصور کردن چشماش یکمی آتیش دلمو می‌خوابوندم ، شبا قبل خواب برای رضا دعا میکردم ، اینکه حالش بهتر بشه بتونه از پس مشکلاتش بر بیاد ، نشکنه . . روزا می‌گذشت وخودمو با دوری رضا وفق داده بودم و هر از گاهی از خانوم جون سراغشون میگرفتم ، کارای هیئت هم از یه طرف شده بود دردسر ؛ یه چند روزی بود حرف سفر زیارتی مشهد هیئت افتاده بود سر زبون بچه ها و می‌چرخید ، که اخر سر معلوم شد درست بوده . . یه سفر ۴ روزه زیارتی به مشهد ! بعد حرف زدن با مامان بابا و چند شبانه روز اعتصاب و گریه زاری قبول کردن که من همراه خانوم جون بریم مشهد ، شاید مشهد و حرم میتونست این داغ دلم رو بخوابونه یا شایدم درمانش کنه . . گذشت و گذشت تا رسیدیم به روز حرکت ؛ ساعت ۵ صبح بود و کلی ادم توی ترمينال جمع شده بودن ، سیل عظیمی از بوسه و التماس دعا بود که از طرف حاج خانومای محل به سمتم میومد ، دیگه حس میکردم جایی از صورتم نمونده که به تف اقدس خانوم و شمسی خانوم خواهرش که برای دختراشون شوهر میخواستن منور نشده باشه ، با بی حوصلگی سر چرخوندم و با دیدن یه آشنا برق از سرم پرید ، خودش بود ؛ رضا بود . . با همون حالت همیشگی و آرومش ، نسبت به آخرین باری که دیده بودمش فرق کرده بود ، انگار خاک سرد باباش دل داغ دیده اش رو سرد کرده بود ، حالا با اون ریش های متوسط و پیراهن ساده سرمه ای که تنش بود بیشتر شبیه مردای رویایی کتاب ها شده بود ، چشماش از خوشحالی برق میزدن و لبخند رو لبش موندگار بود ، البته بماند که چقدر دلم میخواست برم یدونه بزنم پس کله اش و بگم : میدونی چقدر دلم تنگ شده بود برات؟ ولی نمیشد ، نه میشد بزنمش ، نه حتی میشد جمله امو بگم پس درنتيجه به نگاه کردن بهش اکتفا کردم . . موقع سوار شدن که شد ، مامان رضا و خواهرش هم سوار شدن ، عجیب بود که موقع جا به جایی لیست مسافرا اسماشون رو ندیده بودم ، چشم تیز کردم که ببینم رضا هم میاد یا نه که دیدم بللهههه ، دست در دست اقا سید ابراهیم روحانی هیئت و رفیق شفیقش سوار اتوبوس شدن ، با سلام صلوات اتوبوس به راه افتاد . . حالا من دل گرم تر و امیدوار تر از همیشه راهی مشهد بودم این سفر فرق داشت . {قسمت چهارم}
من خنده زنم بر دل دل خنده زند بر من اینجاست که می‌ خندد دیوانه به دیوانه