رآیحه🤍
با پیوست این نوشتهه: «جهان از حرکت بیهوده اش می ایستد وقتی تو می خندی...» همونقدر زیباااآ #نآدر_ت
و حتی اون ترکِ «جهان به اعتبار خندهٔ تو زیباست»
هم پلی میشهه
آسمان امروز خیلی غمگین بود. واقعا انگار همهٔ بغض های عالم توی گلویش جا خوش کرده بودند. حالا لامصب گریه هم که نمیکرد. فقط آن حال زارش را به رخ آدم میکشید. خیلی دوست داشتم بپرسم واقعا چه شده؟ چرا اینطوری شدهای؟ خیلی خیلی دلگیر بود. حال و هوای عجیبی داشت. چند دقیقه بود داشتیم راه میرفتیم. و هر قدمی که برمیداشتم حس و حال عجیبش بیشتر میشد. انگار غمش غلیظ تر میشد. وسیع تر هم. جالب تر هم میدانید چه بود؟ اینکه کنار غم، یک حس خوب میداد. حس آرامش. یک حس خیلی نوستالژی و خوب از زندگی. عمق معنای زندگی. زندگی حقیقی.نمیدانم چرا. اما این حسها را به من میداد. حتی وقتی اسنپ رسید و سوار شدیم. وقتی نسیم از پنجره ماشین میخورد توی صورتم و از همان دریچه به آسمان نگاه میکردم هم حس میشد. چند دقیقه که گذشت. حس کردم همهٔ دلتنگیها یکباره به قلبم هجوم آوردهاند. نمیدانم چه شد. یعنی درست نفهمیدم. اما خب، انگار آسمان دلتنگیهایش را ریخت توی قلبم. و قلبم توی دریایی از دلتنگیهای غوطه ور شد. از سر و رویش دلتنگی چکه میکرد. نه خیلی شاد نه خیلی غم زده. فقط دلتنگ! دلتنگ خالی!
هرچه خاطره داشتم، از کوچک تا بزرگ، مهم تا غیر مهم همه توی قلبم جمع شده بودند. دست به دست هم دادند تا دلتنگ ترم کنند، نمیدانم مقصر آسمان بود یا خودم. اما راضی بودم. به آن حال مبهمِ رها. انگار لازمش داشتم. یکجور ریکاوری خفن. از آن حسهای خوب یکهویی. عجیب غریب بود اما حال خوب کنندگیش بیشتر بود.
واقعا آخرش هم نمیفهمم دلتنگی جز کدام احساسات آدم است! آنقدر غم ندارد که بشود گفت حس منفیی است و آنقدر هم مثبت نیست مثل شادی. بینشان است. گفتم که، یکجور شدیدا عجیب. از ظاهر حس غمگینی است اما درون خودش شادی هم دارد. شادی حاصل از اینکه کسانی هستند که هنوز که قابلیت دلتنگ شدن برایشان در قلبت موج میزنند. حتی یک جایی خوانده بودم خود همین دلتنگ شدن یعنی قلب آدم هنوز زنده است.
خب، خیلی باحال است، نیست؟ میدانم در عین باحال بودنش میتواند آدم را هم بکشد ها! اما باز دوستش دارم...
از ماشین پیاده میشوم و باز نگاهی به آسمان میاندازم. زل میزنم توی چشمابرهاش و میگویم:
«بنظرم جز غمگین، دلتنگ هم هستیا!»
و فکر میکنم، همینطور است، آسمان بیشتر از غمزدگی، دلتنگ بود. دلتنگ...
رآیحه🤍
آسمان امروز خیلی غمگین بود. واقعا انگار همهٔ بغض های عالم توی گلویش جا خوش کرده بودند. حالا لامصب گر
این متن هر روز نوشتن مربوط به دیروز.
و چیشد؟
همین الان بآرون اومد :)))))
رآیحه🤍
خداوند عاشقانه نگاه میکند. باران میبارد. برشهر...
ممنونم خدایا :)))
و لطفاً همیشه از این نگاههآ.
رآیحه🤍
نوسازی بخشهای فرسودهٔ روح و فرصتِ حرف زدنهآی بسیسسیار:)) اگه شیرکاکائو رو هم به این موارد اضافه
در وصف امروز:
«نوسازی بخشهای فرسودهٔ روح و فرصت غرق شدن زیر قطرات باااآروون، بدون هیچگونه همراهی چتــر.»
#همینقدررؤیآیی
رآیحه🤍
و امشب، بهترین وقت برای دعا، بویژه این دعای خآص. :)
زنی از خاک، از خورشید، از دریا قدیمیتر
زنی از هاجر و آسیه و حوا قدیمیتر
زنی از خویشتن حتی از أعطینا قدیمیتر
زنی از نیّت پیدایِش دنیا قدیمیتر
که قبل از قصۀ قالوا بلی این زن بلی گفتهست
نخستین زن که با پروردگارش یا علی گفتهست
.
ملائک در طواف چادرش، پروانه پروانه
به سوی جانمازش میرود سلانه سلانه
شبی در عرش از تسبیح او افتاد یک دانه
از آن دانه بهشت آغاز شد ریحانه ریحانه
نشاند آن دانه را در آسمان، با گریه آبش داد
زمین خاکستری بود اشک او رنگ و لعابش داد
.
زنی آنسان که خورشید است سرگرم مصابیحش
که باران نام او را می ستاید در تواشیحش
جهان آرایه دارد از شگفتی های تلمیحش
جهان این شاه مقصودی که روشن شد ز تسبیحش
ابد حیران فردایش ازل مبهوت دیروزش
ندانم های عالم ثبت شد در لوح محفوظش
.
چه بنویسم از آن بیابتدا، بیانتها، زهرا
زمین زهرا، زمان زهرا، قدر زهرا، قضا زهرا
شگفتا فاطمه! یا للعجب! واحیرتا! زهرا
چه میفهمم من از زهرا و ما أدراک ما زهرا!
مرا در سایۀ خود برد و جوهر ریخت در شعرم
رفوی چادرش مضمون دیگر ریخت در شعرم
.
مدام او وصله میزد، وصلۀ دیگر بر آن چادر
که جبرائیل میبندد دخیل پَر بر آن چادر
ستون آسمانها میگذارد سر بر آن چادر
تیمّم میکند هر روز پیغمبر بر آن چادر
همان چادر که مأوای علی در کوچهها بودهست
کمی از گرد و خاکش رستخیز کربلا بودهست
:)))))
- سیدحمیدرضا برقعی
#شعرهآیخاص؛
#شاعرهایخاص ...
#عیدکممبروك
محمد ابراهیمی اصلenc_17014304148345774656699.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
نوشته بود:
«هر جای این جهان بروی غرقِ غربتی
برگرد سوی من که وطن چیزِ دیگریست...»
پ.ن:
3:18 من بودم...:)