eitaa logo
شاهکلیدِ زندگی🗝👑
543 دنبال‌کننده
325 عکس
55 ویدیو
0 فایل
❤°| ﷽ |°❤ سلام🙋‍♂️ ✍️جمشیدی اصل هستم اینجا #شاه_کلید های زندگی رو بهت میگم😍 با #آیات و #روایات زندگی کن و موفق شو✅️ جهت #تبلیغات⬇️⬇️ https://eitaa.com/joinchat/785056483C97b2598374 ارتباط با ما👇👇 @Mjamshidiasl_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🔆 راه‌کاری برای زیاد شدن روزی و کلی اتفاق خوب دیگه! 💠 امام صادق(ع) فرمودند: کسی که سوره‌ی صافات رو هر جمعه بخونه، از همه‌ی آفت‌ها حفظ می‌شه، همه‌ی بلاهای دنیا ازش دور می‌شه، و بیشترین حد ممکن از روزی در دنیا نصیبش می‌شه، و خدا مال و فرزندان و بدنش رو گرفتار شر شیطان و ستمگران نمی‌کنه. و اگر اون روز یا شب بمیره، خدا شهید محشورش می‌کنه و شهید از دنیا می‌بردش و تو بهشت با شهدا و هم‌درجه‌ی اونها قرارش می‌ده. 🔖 عنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ قَالَ: مَنْ قَرَأَ سُورَةَ اَلصَّافَّاتِ فِي كُلِّ يَوْمِ جُمُعَةٍ ، لَمْ يَزَلْ مَحْفُوظاً مِنْ كُلِّ آفَةٍ مَدْفُوعاً عَنْهُ كُلُّ بَلِيَّةٍ فِي اَلْحَيَاةِ اَلدُّنْيَا مَرْزُوقاً فِي اَلدُّنْيَا بِأَوْسَعِ مَا يَكُونُ مِنَ اَلرِّزْقِ وَ لَمْ يُصِبْهُ اَللَّهُ فِي مَالِهِ وَ لاَ وَلَدِهِ وَ لاَ بَدَنِهِ بِسُوءٍ مِنْ شَيْطَانٍ رَجِيمٍ وَ لاَ مِنْ جَبَّارٍ عَنِيدٍ وَ إِنْ مَاتَ فِي يَوْمِهِ أَوْ لَيْلَتِهِ بَعَثَهُ اَللَّهُ شَهِيداً وَ أَمَاتَهُ شَهِيداً وَ أَدْخَلَهُ اَلْجَنَّةَ مَعَ اَلشُّهَدَاءِ فِي دَرَجَةٍ مِنَ اَلْجَنَّةِ. 📙ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ج۱، ص۱۱۲ به بپیوندید❣ 📚@SHkelide_zendegi
اتفاقی عجیب در زندگی یک طلبه😳 ❤️این داستان کاملا واقعی و جذابه❤️ 🔰مربوط میشه به یکی از دوستان نزدیک بنده 🔻ان شاء الله هر شب ساعت ۲۲ بخشی از این داستان جذاب، عاشقانه و واقعی رو تقدیم میکنم 🔹بخش اول: ارادت نابجا !😍 بسم الله الرحمن الرحیم 🔻 مدتی در یکی از مناطق محروم به امر تبلیغ مشغول بودم زمانی که مأموریتم تمام شد و بازگشتم، خانمی تماس گرفتند که فلانی! انشاءالله کی دوباره برمی گردید نزد ما ؟ تماس های مشابهی نیز در هفته های بعدی تکرار شد تا آنجا که ناچار شدم به وی عرض کنم از این پس هر گونه صحبتی داشتید با خانواده ام مطرح کنید. باز هم تماس گرفت و من این بار گوشی را به خانواده دادم تا به او پاسخ دهند. در گفتگو با خانواده ام احوالپرسی مختصری کرده بود و هیچ حرفی هم از آن اشتیاقی که اهالی نسبت به بازگشت ما داشتند به میان نیامده بود! بعد از این اقدام ، پیامی فرستاد و گله کرد که من با شما کار دارم چرا گوشی را به خانمت میدهی؟! گفتم من گرفتاری های فراوانی دارم و فرصت پاسخگویی ندارم شما هر کاری داشتید به خانواده بگوئید و لطفا بعد از این با بنده تماسی نداشته باشید! تماس ها قطع شد ولی پیام های گله آمیز آغاز شد که چرا با من چنین رفتار تندی دارید؟! مگر دوست داشتن، جرم است؟! و مگر چه اشکالی دارد که انسان به سربازان امام زمان علیه السلام عشق بورزد و از اینگونه اظهار ارادت های معنوی و نورانی!😉 در دلم از اینهمه رشد و کمال، لذت برده و محظوظ می شدم! ولی ناگزیر بودم در راستای وظیفهٔ دینی و اخلاقی (و نه ترس از خانواده!) به وی تذکر بدهم که مراقب رفتار و گفتارش باشد! بنابراین به او پاسخ دادم که: فلانی ! اینگونه گفتگوها بین دو نامحرم مجاز نیست و شما هم بهتر است رعایت کنید و این بحث را هم تمامش کنید و والسلام ! باز هم به خرجش نرفت و برایم استدلال کرد که این عشق ، در واقع عشق به دین و پیامبر اسلام است نه زبانم لال، چیز دیگری! گفتم به هر حال لطف بفرمائید عشق خود را به هیچ وجه نه برای من و نه برای هیچ کس دیگری اظهار نفرمائید. مدتی گذشت ولی دوباره گویا که استدلال جدیدی به ذهنش رسیده باشد پیام داد که: خب اگر مشکل شما حرمت گفتگو با نامحرم است میتوانیم محرم شویم! شادی خود را پنهان کرده و با تندی پاسخش را دادم! پیام داد که شما روی منبر از اخلاق پیامبر (ص) حرف میزنید و آنوقت با یک خانم دلشکسته چنین رفتار خشنی دارید؟! گفتم همان پیامبر فرموده زن و مرد نامحرم نباید گفتگوی محرمانه داشته باشند . باز هم آسمان و ریسمان به هم بافت که من دنبال هوای نفس نیستم بلکه در پی معنویت و معرفت هستم و خلاصه با هیچ قیمتی حاضر نبود بی خیال معنویت و صراط مستقیم شود! وقتی دیدم خیلی از خدا و دین و معنویت سخن می گوید گفتم اگر شما راست میگی که دنبال خدا و بندگی خدا هستی بسیار خوب اولین قدم، اطاعت از خداست؛ پس فرمایش خدا را گوش بده و بخاطر رضای خدا دیگه با من تماس نگیر چرا که این کارتان باعث رنجش خاطر من و خانواده ام میشود و رنجانیدن دیگران گناه و معصیت است . در پاسخم ، باز هم شروع کرد تا با الفاظ و استدلال های مختلف مرا متقاعد کند که رفتارم با او اخلاقی و اسلامی نیست و با آنچه در منبر و محراب جلوه می‌کردم مغایرت دارد! کم کم استدلال ها جایش را به جملات احساسی و محبت آمیز داد و او که مدعی بود دنبال دین و معنویت و اخلاق است، سعی می‌کرد صراط مستقیم را از بیراهه دنبال کند! وقتی دیدم تذکراتم بی نتیجه است ، ناگزیر شدم با برادرش صحبت کنم تا وی را مهار کند. برادرش ضمن عذرخواهی فراوان به بنده اطمینان دادند که دیگر مزاحمتی از سوی خواهرشان متوجه ما نخواهد بود. یکی دو هفته در آرامش گذشت ولی دوباره آتش بس شکسته شد و یک پیام از سوی همان فرد، آرامش ما را بر هم زد که : تو خیال می‌کنی من با دوتا سیلی خوردن دست از تو بر خواهم داشت؟! و بعد اضافه کرد که برادرم کتکم زده و گوشی ام را پرت کرده و شکسته ولی همهٔ اینها بخاطر تو برایم سهل است! کم کم فهمیدم در بد مخمصه ای افتادم و او با این تهدیدها و تنبیه ها دست از هدایت نخواهد کشید! با روحانی سرشناس آن منطقه که بسیار مورد احترام و اقبال مردم آنجا است صحبت کردم تا بلکه بتواند او را متقاعد کند دست از مزاحمت و اذیت و آزار ما بردارد چرا که دیگر خانواده نیز نسبت به رفتار او حساس شده بود و از پیامهای گاه و بیگاه او رنج می‌برد. ✅پایان قسمت اول ✅ادامه دارد انشاءالله ✍... ======🇮🇷====== به بپیوندید❣ 📚@SHkelide_zendegi
🔴یا ابا عبدالله الحسین(ع) فرارسیدن «میلاد با سعادت سومین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت امام حسین (ع) و روز پاسدار مبارک باد»😍 به شاه_کِلید بپیوندید❣ 📚@SHkelide_zendegi
1_264376011.mp3
6.99M
🌟خیلی این مناجات دوست داشتنی هست👆👆👆👆👆 ◀️اگر در مسیر رفتن به محل کار یا برگشت هستید توی ماشین یا هر وسیله نقلیه دیگر،حتما گوش بدیم خیلی آرامش بخش هست.🥰 انسان روحش پرواز می‌کنه 😍 😊گاهی اون دنیا میبینی همین مناجات ها ،انیس و مونست میشه 💫پس الان از دستش ندیم، توی این ماه عزیز نجوای عاشقانه با خدا داشته باشیم 💔یادمون نره ،مناجات ها ، حرف های دلی وخصوصی با خداست💔 به شاه_کِلید بپیوندید❣ 📚@SHkelide_zendegi
اتفاقی عجیب در زندگی یک طلبه بخش دوم: خواستگار سمج بعد از یکی دو روز آن روحانی محترم تماس گرفت و گفت بنده دو ساعت با این خانم صحبت کردم ولی بی نتیجه بود و او سخت بر خواستهٔ خود پافشاری می‌کند و من چیز دیگری به عقلم نمی‌رسد! با رئیس شورای محل آن منطقه صحبت کردم و او نیز بعد از گفتگو با او و خانواده اش اظهار عجز و ناتوانی کرد و گفت ما حتی با تهدید و ارعاب هم نتوانستیم حریف وی بشویم! با توصیهٔ خانواده ام تصمیم گرفتم مدتی هیچ پاسخی به او ندهم تا خودش خسته شود و برود دنبال کارش. پیامها یکی بعد از دیگری می آمد و من هیچ پاسخی نمی‌دادم . پیامهای حاوی استدلال های منطقی اعم از شکل اول و شکل دوم و دیگر اشکال و صور فلکی! بعد که خسته می شد به پیام های محبت آمیز متوسل می‌شد و بعد که نتیجه نمی‌گرفت پیامهای تهدیدآمیز می‌فرستاد که خودسوزی میکنم یا چه و چه میکنم . در نهایت تهدید کرده بود که من فرار خواهم کرد و به قم خواهم آمد. بعید می دانستم چنین اقدامی بکند که ناگهان شبی پیام داد که من میدان هفتاد و دو تن هستم و دارم ماشین دربست میکنم بیام منزل شما! به خانمم گفتم: فلانی میگه من آمده ام قم و دارم میام منزلتان ! گفت نه، خیلی بعیده چنین کاری کرده باشد حتماً بلف میزند تا عکس العمل تو را ببیند! گفتم از این آدم بعید هم نیست که واقعاً آمده باشد ! حالا چه کنیم اگر راست گفته باشد؟ گفت باید با خانواده اش تماس بگیریم بیایند و برش گردانند. در همین بین دوباره پیام داد که میائی دنبالم یا خودم بیام؟! خانمم گفت نه، مثل اینکه واقعاً آمده بیا خودمان برویم دنبالش، این وقت شب خوب نیست یک خانم جوان ماشین دربستی بگیره! بهش اطلاع دادیم و رفتیم او را آوردیم. خانمم کلی باهاش صحبت و نصیحت کرد ولی پاسخش یک کلام بود: دست خودم نیست و من حریف دل خودم نمی شوم! خانمم گفت یعنی چی که حریف دلت نمی شوی؟ یعنی حاضری یک زندگی را خراب کنی تا به خواست دلت برسی؟! گفت نه، من غلط بکنم بخواهم زندگی تو را خراب کنم ، من فقط می‌خواهم بتوانم حاج آقا را ببینم و با او گفتگو کنم و گاهی سؤالی بپرسم ، همین. به او گفتم خیلی ها هستند از بنده با سوادتر که شرایط گفتگو را هم دارند حاضرم هرکدام را بخواهید به شما معرفی کنم بنابراین لزومی ندارد دم به دم مزاحم بنده بشوید! سرش را پائین انداخت و سکوت کرد و ما گمان کردیم متقاعد شده ولی به محض اینکه پایش را از منزل ما بیرون گذاشت دوباره پیام ها را از سر گرفت و این بار از من میخواست که نزد او بروم تا بتواند راحت با من صحبت کند. و چون پرستاری و مراقبت از یک مادر شهید را در شهرک قدس برعهده گرفته بود یک طبقه منزل برای سکونتش به او داده بودند. به او گفتم نه بنده نزد شما خواهم آمد و نه شما حق دارید پایتان را منزل ما بگذارید! بعد از کلی خواهش و التماس، نهایتاً تهدید کرد که حالا که تو نمیائی من خودم نزد شما خواهم آمد و فردای آن روز آمد و ما به منزل راهش دادیم تا من به خواهرانم بگویم بیایند و با او صحبت کنند. خواهرانم اول با نصیحت شروع کردند ولی بعد از آنکه سماجت او را دیدند تهدیدش کردند که اگر دست از سر برادرمان بر نداری ازت شکایت خواهیم‌ کرد. در حالی که برمیخواست تا برود گفت من را آتش هم بزنید دست از فلانی بر نمی دارم در اینجا من از شدت عصبانیت کنترل خودم را از دست داده و توی دهانش زدم که تو غلط بیجا می‌کنی که چنین حرفی میزنی!😡 و چند جمله ناسزا بهش گفتم تا بلکه از من متنفر شود ! ناگهان دیدم لب و دندانش خونین شده و با چشمانی پر از اشک، دهان و دندانش را پاک می‌کند ! خانمم از این رفتار من ناراحت شد و درحالی که مرا دعوا می‌کرد، او را مورد دلجوئی قرار داد و سپس همراه من آمد تا او را به منزلی که در آن پرستاری می کرد برسانیم. دیگر کاملاً مطمئن بودم با آن توحش و سبوعیتی که از من دید رؤیاها و آرزوهایش باد هوا شده و دیگر مزاحمم نخواهد شد. ولی آنچه خیلی زود باد هوا شد تصورات خوش بینانهٔ من بود؛ آن زمان که پیامک او را مشاهده کردم که گفته بود: قربون اون دستت برم چه ضربت شیرینی بود گفتم باشه شما دوباره اینجا پیدات بشه از این شیرینی ها زیاد نوش جان خواهی کرد ! گفت مشکلی نیست با دیدن تو جبران خواهد شد! تهدیدش کردم که دیگر بعد از این با پلیس و زبان قانون باهات حرف میزنم😠 گفت باشه بخاطر تو حاضرم شلاقم بزنند، زندانم کنند نهایتاً اعدامم می‌کنند مگر بالاتر از اعدام هم‌ داریم؟ البته پایداری او بر چنین عشق و علاقه ای انصافاً جای تحسین داشت و برای مثل منی که عمری را مدعی ارادت و عشق به خدا و امام زمان علیه السلام بودم، می توانست درس آموز و محک مناسبی باشد! ولی من از اینکه او حاضر نیست حدود و حقوق خود را بشناسد و به رفتار غلط خود اعتراف کند حرصم می‌گرفت ✅پایان قسمت دوم ادامه دارد انشاءالله ✍ 🌸هر شب ساعت ۲۲ منتظر باشید 📚@SHkelide_zendegi
سلام خوبیــــــــــــــــــن شبتون به خیر و شادی تولد آقامون ابالفضــــــــــــــــــل العبّاس مبارک باشه😍😍😍🎉🎊🎊 به شاه_کِلید بپیوندید❣ 📚@SHkelide_zendegi
اتفاق عجیب زندگی طلبه قسمت ۳ بخش سوم: توسل به قانون چند بار التماس کرد که نزد او بروم تا مرا ببیند و چون اجابتش نکردم گفت من خودم خواهم آمد! من هم تهدید کردم که اگر آمدی به پلیس گزارش میدهم که یک زن شرور مزاحم ما می‌شود! 😳اهمیتی نداد و آمد و من هم با پلیس تماس گرفتم و مأمورین آمدند. او با مشاهدهٔ پلیس، خود را پنهان کرد و مأمورین از ما پرسیدند موضوع چیست؟ گفتم زن شروری مزاحم ما می‌شود! گفتند چه می‌خواهد؟ ماندم که چه جوابی بدهم ! گفتم نمیدانم چه می‌خواهد ، شما خودتان ازش بپرسید ببینید چه میخواهد؟! نگاهی به یکدیگر انداختند و یک نگاه عاقل اندر سفیه هم به من و رفتند!😁 بعد از رفتن مأمورین بلافاصله پیامکی بهم داد که : خیلی برایت متأسفم ! کسی برای ناموسش پلیس می آورد؟!🥴 گفتم دست از این چرندیات بردار اگر باز هم بیائی تحویل پلیست میدهم!😡 یکی دو روز بعد دوباره آمد و من این دفعه با خانمم هماهنگ کردم که وارد منزل شود تا نتواند فرار کند و سپس با پلیس تماس گرفتم که همان زن شرور الآن اینجاست. به محض رسیدن پلیس، به التماس افتاد و با گریه از خانمم خواهش کرد که تحویلش ندهیم خانمم نیز دلش نرم شد و به پلیس گفتیم موضوع حل شده و تشکر کردیم و مأمورین رفتند.😬 😲چند روزی از این ماجرا گذشت که ناگهان شنیدم برادر سپاهی وی به همراه دائی و چند تن دیگر به دنبال وی آمده اند تا او را برگردانند.😁 بی نهایت خوشحال شدم ولی از طرفی هم نگران بودم که با آن سماجتی که او دارد اگر زیر بار نرود چه اتفاقی خواهد افتاد! آنها اول رفته بودند سراغ او و باهاش دعوا کرده بودند که این چه بساطی است که برپا کرده ای و حتی دائی وی عصبانی شده بود و چاقو زیر گلویش گذاشته بود که اگر همین الان با ما نیائی سرت را خواهم برید.🤪 بالاخره فردای آن روز مرا خواستند و جلسه ای در حرم مطهر برگزار کردیم و به او گفتند شما از جان حاج آقا چه می‌خواهی ؟ سرش پائین بود و هیچ پاسخی نمی‌داد. بهش گفتند تا یک ساعت دیگر وسائلت را جمع میکنی و با ما می آیی ! تا سخن به اینجا رسید حالش منقلب شد و مثل کسی که خبر مرگ فرزندش را به وی داده باشند ، گریه و ناله سر داد.😭 هر یک با وی سخنی گفتند ولی او جز گریه کردن پاسخی نمی‌داد. مسئول شورای محل که پیر آن جمع بود مرا به گوشه ای فراخواند و بطور خصوصی گفت فلانی ایشان خانم بسیار شریف و خدومی است و چون شوهرش لا ابالی و عیاش بود حاضر نشد با او زندگی کند و خواستگار هم زیاد داشته و دارد ولی به هر دلیل به شما علاقه مند شده حالا چه اشکالی دارد بخاطر رضای خدا او را بپذیرید ؟! به او گفتم برای من اصلاً چنین چیزی ممکن نیست و اگر هم بخواهم چنین کاری انجام دهم ، نه همسرم و نه نزدیکانم چنین اجازه ای نخواهند داد! گفت ما مورد مشابهی داشتیم که وقتی دست رد به سینه اش زده شد کم کم افسرده و ضعیف شد و بعد هم از دنیا رفت !🥺 و سپس اضافه کرد که حالا شما یک صحبتی با خانمتان داشته باشید بعد پاسخ بدهید. از شما چه پنهان، دلم از این پیشنهاد غنج می‌رفت و خداخدا میکردم خانمم به نحوی از این گفتگو مطلع شود و با درک درست از شرایط موجود، به این امر حیاتی رضایت دهد! پیشنهاد کردم ناهار را خدمت آن جمع باشیم شاید به تصمیم درستی رسیدیم دعوتم را قبول کردند و بعد از صرف ناهار، من پیشنهاد آن پیر کاردان و مرشد راه بلد(!) را به خانمم گفتم و خانمم گفت من حرفی ندارم که او با تو محرم شود و حتی حاضرم هفته ای یک بار هم به او سر بزنی ولی بشرطی که نخواهد رسماً همسرت بشود! مرا میگی؟ به سختی خودم را به زمین چسبانده بودم که به پرواز در نیایم! و با خود می اندیشیدم که اگر طرف مقابلم این خبر را بشنود بسا از شوق قالب تهی کند! در اینجا من بر خودم مسلط شدم و به آن جمع گفتم من با دو شرط حاضرم سرپرستی او را برای مدت سه ماه بپذیرم و آن اینکه اولاً شما بطور مکتوب این موضوع را از بنده درخواست و امضاء کنید و ثانیاً اگر طی این سه ماه خواستگار مناسبی برای ایشان پیدا شد مخالفت نکنند و بپذیرند که ازدواج کنند. همگی پذیرفته و امضاء کردند و قبل از همه نیز همان خانم امضا نمود! شادی و شعف چنان در سیمای عروس خانم نمایان بود که دیگر کسی متوجهٔ بشاشیت در سیمای من نمی شد!😅 امضاها گرفته شد و حضرات رفتند و او هم به سر کار خود بازگشت و مشغول پرستاری شد. ناگفته پیداست کسی که تا دیروز از ورای چندین مانع، آنگونه تهاجم می‌نمود، اکنون که دیگر سدی در مقابل خود نمی‌بیند چگونه به قلع و قمع طعمهٔ خود خواهد پرداخت! به هر حال ناگزیر بودم بر اساس توافقنامه ای که الزام آور هم بود ، نزد او بروم. از فرصت استفاده کرده و خواستم که بگوید بر چه اساسی در بین آنهمه آدم حسابی به فرد متأهل و گرفتاری چون من دل بسته ؟ گفت بخدا خودم هم نمیدانم و این را فقط کار خدا می دانم و بس. ✳️پایان قسمت سوم ✳️ادامه دارد به شاه_کِلید بپیوندید 📚@SHkelide_zendegi
اتفاق عجیب زندگی طلبه بخش ۴ بخش چهارم: دست رد بر سینهٔ دکتر 🗣خیلی با او صحبت کردم و ازش خواستم عاقلانه فکر کند و برای آیندهٔ خود درست تصمیم بگیرد.🧠 به او گفتم فراموش نکن که ما فقط سه ماه با هم هستیم و شما باید با اولین مورد مناسبی که پیدا شود ازدواج کنی!💝 اشک در چشمانش حلقه زد🥺 و با بغض در گلو گفت: فلانی! آیندهٔ من تویی ! و کلی جزع و فزع کرد. او را به حال خود گذاشته و رفتم . یکی دو هفته بعد اتفاق جالبی افتاد! مادر شهیدی که او پرستارش بود فرزندی میانسال داشت که دکتر و استاد دانشگاه بود. روزی با من تماس گرفته و گفتند این خانمی که از مادرم پرستاری میکند با شما چه نسبتی دارد؟ گفتم هیچ نسبتی ندارد الا اینکه فعلاً بستگانش سرپرستی او را به من واگذار کرده اند. گفت: من استاد دانشگاه هستم و دختران فراوانی در میان شاگردانم هستند که اگر لب تر کنم هر کدامشان حاضرند همسرم شوند ولی متأسفانه هیچ یک، آن حجب و حیا و نجابتی که از یک خانم انتظار می‌رود را ندارند. ولی این خانمی که پرستار مادرم می‌باشد تمام نصاب های یک خانم مؤمنه و با شخصیت را دارد و اگر اجازه بدهید من می‌خواهم از وی خواستگاری کنم !😳 من از پیشنهاد آقای دکتر بسیار تعجب کردم و هرگز نمی‌توانستم باور کنم واقعاً در این ادعای خود صادق باشد چرا که یک دکتر و استاد دانشگاه مگر چه تناسبی با یک خانم ساده می‌توانست داشته باشد؟! برای همین ابتدا تصور کردم شاید از این عوضی های هوسران است که با عناوین مقدس دنبال امیال خودشان هستند. بنابراین به آقای دکتر گفتم ببخشید بنده گمان نمیکنم فردی مثل ایشان در شأن حضرتعالی باشد ! آقای دکتر گفت: نخیر اصلاً این حرف را نزنید! ایشان نزد من بسیار ارزشمند تر از این خانم دکترهائی است که خودنمایی می‌کنند و من طی چند هفته ای که به خانهٔ مادرم رفت و آمد داشته ام جز پاکی و نجابت از این خانم چیزی مشاهده نکردم و کلی از او تعریف و تمجید کرد. از این اتفاق عجیب بسیار خوشحال بودم و در اولین ملاقاتی که با آن خانم داشتم بعنوان یک خبر خوش موضوع را به اطلاع وی رساندم در حالی که مطمئن بودم با شنیدن این مطلب از خوشحالی در پوست خود نخواهد گنجید . وقتی موضوع را شنید حالش بشدت منقلب شد و چشمانش از اشک چنان قرمز که گوئی حکم اعدامش را دریافت کرده است!😩 گفتم چیه؟! باید خوشحال باشی که بجای یک فرد بیسواد و معتاد ، یک دکتر و استاد دانشگاه از شما خواستگاری می‌کند! گفت سوادش توی سرش بخوره و خیلی غلط کرده که چشمش دنبال منه و من دیگر از مادرش پرستاری نخواهم کرد! گفتم خدا عقلت بده ! خیلی ها دنبال چنین فرصت های طلایی هستند چرا زیر بخت خودت میزنی؟! باز همان حرفها را تکرار کرد که تو برای من فلان و بهمانی و ... گفتم یادت باشد که داری بر خلاف توافقی که امضاء کرده ای عمل می‌کنی! گفت من امضاء کردم که برادرم اینها بروند و دست از سرم بردارند و من به تو برسم پس بیخود دنبال شوهر برای من نگرد و باز هم زد زیر گریه و زاری.😡 فردای آن روز دکتر زنگ زد تا جواب بگیرد و من خدمت ایشان معروض داشتم که ظاهراً ایشان قصدی برای ازدواج ندارند. آقای دکتر که انتظار چنین پاسخی را نداشت گفت چرا آخه؟ نکند فکر کرده من بازیم میاد و قصدم جدی نیست؟! بعد پیشنهاد داد برای اینکه ایشان خاطرش جمع باشد همین امروز و قبل از اینکه عقد کنیم تشریف بیاورند باتفاق حضرتعالی میرویم محضر و بنده ۴۰ سکه بهار آزادی و منزل شخصی ام را به نامش میزنم تا مطمئن شود در ادعایم صادق هستم و با تمام وجودم ایشان را پسند کرده ام!😱 به دکتر عرض کردم نه آقا این چه حرفیه و چرا باید چنین کاری بکنید؟ و اضافه کردم: ایشان خیلی هم باید خوشحال و ممنون باشد که در کنار شخصیتی مثل جنابعالی زندگی کند و قول دادم باز هم با ایشان صحبت کنم شاید با چنین پیشنهاد ارزشمندی نظرش عوض شد. بار دیگر موضوع را با او مطرح کرده و پیشنهاد دکتر را به اطلاع وی رساندم. ناگهان از جا بلند شد و با حالت تهوع دوید سمت سرویس بهداشتی و کلی بالا آورد و در حالی که رنگش زرد شده بود بازگشت و گفت فلانی، تو را به قمر بنی هاشم قسمت میدهم که دیگر نه از دکتر حرفی بزن و نه از هیچ مرد دیگری چون مرد من تا ابد خودت هستی و خودت!😲 بعد هم اضافه کرد: به دکتر هم اطلاع بده برای مادرش پرستار دیگری بگیرد و‌ من دیگر اینجا نخواهم ماند! گفتم خب اگر دکتر را نمی خواهی نخواه ولی چرا دیگر کار خود را رها میکنی؟ گفت واقعاً تو راضی می‌شوی ناموست جائی کار کنه که بهش نظر دارند؟!🥴 گفتم بیخود داری برای خودت می‌بری و می دوزی ! تو همسر من نیستی و با پایان یافتن قرار سه ماهه ، اگر ازدواج نکرده باشی باید برگردی نزد خانواده ات. ✳️پایان قسمت چهارم ✳️ادامه دارد انشاءالله ✍... به شاه_کِلید بپیوندید❣ 📚@SHkelide_zendegi
اتفاق عجیب در زندگی طلبه قسمت ۵ بخش پنجم: در به در پی معشوق! آقای دکتر برای چندمین بار تماس گرفت تا جواب قطعی را بگیرد که خدمتشان عرض کردم خانم نپذیرفتند. با حسرت و اندوه فراوان پرسید آخه چرا؟! و بعد اجازه خواست تا خودش با او صحبت کند که خدمتشان عرض کردم ایشان از طرح این موضوع بسیار ناراحتند و گفته اند خدمتتان بگویم از فردا پرستار دیگری برای مادر بگیرید. خیلی پریشان شد و باز هم از من خواهش کرد تا ترتیب یک ملاقات با او را بدهم تا خودش بطور مستقیم با او صحبت کند شاید بتواند رضایت وی را به دست آورد. عرض کردم از نظر بنده مشکلی ندارد ولی ایشان جواب قطعی را داده و میدانم زیر بار نمی رود. بعد هم برای اینکه خیال دکتر راحت شود به وی گفتم حدس بنده این است که ایشان نامزد دارد ولی به دلایلی نمی‌خواهد بگوید. دکتر، آهی از حسرت کشید و گفت باشه هر طور راحتند ولی اگر باز هم نظرشان برگشت من همچنان روی حرفی که زدم هستم او هم بعد از رها کردن مادر دکتر ، در محل دیگری به پرستاری مشغول شد و با پیامهای خود از صبح تا شام، راحت و امانم را می‌ربود و به هیچ قیمتی حاضر نبود از دادن پیام صرف نظر کند مگر اینکه دعوتش را بپذیرم و ساعتی را نزد وی سپری کنم ! بالأخره مهلت سه ماهه به سر آمد و من به وی گوشزد کردم که طبق قراردادمان من دیگر در قبال شما هیچ مسئولیتی ندارم و این موضوع را به برادرتان نیز ابلاغ خواهم‌کرد. باز گریه ها شروع شد و من به او گفتم وقتی خودت به هیچ صراطی مستقیم نیستی دیگر برای من اهمیتی ندارد گریه کنی یا بمیری چرا که من نمیتوانم زندگی و آرامش خانواده ام را بخاطر عشق احمقانهٔ جنابعالی قربانی کنم. بعد از اتمام حجت با وی دیگر پاسخش را نمی دادم تا اینکه شبی یکی از خدام حرم با من تماس گرفت و گفت خانمتان حالش خوب نیست و گوشهٔ صحن آینه افتاده و نای حرکت ندارد! گفتم اشتباه گرفته اید، خانم من الآن در منزل هستند! بعد که اسمش را گفتند، فهمیدم خود نامردش است ! به هر حال چاره ای نبود و باید میرفتم. وقتی رسیدم دیدم گوشه ای مثل جنازه افتاده و خادم ها هم برایش آبجوش و نبات آورده اند. تا مرا دید، کانه هیچ مرگش نیست ! برخواست و گفت چرا با من این رفتار را می‌کنی؟! با هم به منزلی که پرستاری می کرد رفتیم و زمانی که رسیدیم بسیار سرحال و قبراق بود و من خواستم خدا حافظی کنم که دوباره دیدم رنگش پرید و حال تهوع به او دست داد! گفتم واقعاً اینها ادا و اطوار نیست؟! گفت نه بخدا ، به شرافتم قسم وقتی منو از خودت میرانی مرگ را جلوی چشمم میبینم و تاب و طاقتم را از دست می دهم. گفتم خب شما بیماری و بهتر است به یک دکتر مغز و اعصاب مراجعه کرده و درمان شوی! گفت اگر اینطور فکر می کنی اشکالی ندارد بخاطر شما میروم دکتر تا مرا معاینه کند و همان روز به دکتر فاکر مراجعه کرده بود و ایشان گواهی به سلامت وی داده بود. مدتی گذشت و او باز هم با خواهش و التماس مرا فراخواند و زمانی که رفتم پول زیادی را که حاصل زحمات چند ماه پرستاری بود به من پیش کش نمود و من امتناع کردم ولی به هر شکلی بود با اصرار و خواهش قسمم داد که بپذیرم. منم که بدهی فراوانی داشتم گفتم بعنوان قرض الحسنه می پذیرم . هنوز چند روزی نگذشته بود که باز هم پول زیادی را با اصرار به من داد که حاصل فروش طلاهایش بود. گفتم چرا طلاهایت را فروخته ای؟ !گفت چون فهمیدم بدهی داری. با همهٔ این اوصاف ، هرگز محبتش در دل سنگم نفوذ نمی کرد چرا که من وجود وی را تهدیدی برای خانواده ام می‌دانستم. به او می گفتم مگر نمی گوئی که مرا دوست داری؟ پس چرا به خواست من تن نمی دهی و رهایم نمی‌کنی؟! پاسخ می‌داد فقط این یک چیز را از من نخواه ، در هر چیز دیگری ازت اطاعت می کنم. واقعاً نمی‌دانستم باید چه خاکی بر سرم بریزم ؟ نه می‌توانستم اجابتش کنم و نه میتوانستم رهایش کنم و اگر بیش از سه روز مرا نمی دید به سراغم می آمد و از عالم و آدم سراغم را می‌گرفت و ناخواسته با آبرویم بازی می کرد! روزی خادم مسجدمان تماس گرفت و گفت خانمی سراغ شما را می گیرد! روز دیگری سراغ مرا از خانهٔ یکی از همسایه هایمان گرفته بود و روزی دیگر هم خودش پیام داد که من آمده ام بیت رهبری تا شکایتت را بکنم ! گفتم شکایت چی؟ گفت همینکه به من محل نمی گذاری! گفتم خب میخواهی به بیت رهبری چه بگوئی؟ گفت : حالا وقتی رفتم بیت رهبری شکایت کردم خودت میفهمی 😳 دیگه کار به اینجا که رسید گفتم خدایا این دیگه چه مصیبتی بود ؟ خودت به دادم برس😭 ✳️پایان قسمت پنجم ✳️ادامه دارد انشاءالله ✍... به شاه_کِلید بپیوندید❣ 📚@SHkelide_zendegi
اتفاق عجیب زندگی طلبه قسمت ۶ بخش ششم: عشق و خربزه از آن پس بسیار نگران این بودم که دیگر در به در با آبرویم بازی نکند. از بیت رهبری گرفته تا مسجد محل. قابل توجه اقایانی که سر سودایی دارند و بعضی وقتها فکرهایی به سرشان میزند. خربزه خوردن و تب و لرز یادتان نرود. البته من بی گناه خربزه نخورده بودم😭 و داشتم میلرزیدم🥶 اینهمه مقاومت کن و تدبیر به خرج بده. همه ی بستگان نزدیک خود و طرف مقابل را با خبر کن که در رفع این بلا کمک کنند . اخر الامر بی ابرویی را هم تحمل کن.🙈 البته دلیل تسلیم شدن من فقط برای آن مدت کوتاه خواهش و یا زورگوئی آن خانم نبود تا اینکه نوعی باج دادن محسوب شود بلکه عوامل دیگری هم در انجام چنین اقدامی نقش داشت که در قسمت قبلی اشاره کردم . یکی از ان دلیلها آسیب هایی بود که جان وی را تهدید می کرد و خانوادهٔ بنده نیز به همین دلیل راضی شده بود علیرغم میل باطنی خود ، چنین اجازه ای داده و موقعیت خود را در معرض تهدید قرار دهد و در واقع با خدا معامله کند! یادم نمی‌رود ماه رمضانی که به همراه خانواده برای اولین بار به محل زندگی آن خانم بعنوان روحانی مبلغ قدم گذاشتیم هنوز روز به انتها نرسیده بود که دیدم جنازهٔ کوچکی را که کفن کرده بودند آوردند و از من خواستند که بر او نماز بخوانم تا دفن کنند.😔 از ماهیت میت سؤال کردم گفتند دختر خانم هیجده ساله ای است.😢 پرسیدم چرا اینقدر سبک و کوچک است ؟! گفتند آقا پسری به ایشان وعدهٔ ازدواج داده بود و ایشان هم خیلی دلبستهٔ او شده بود ولی ناگهان آقا پسر با دختر دیگری ازدواج کرد و به احساسات این دختر پشت پا زد و هر چه این دختر التماس کرد که مرا هم بگیر و حتی حاضرم کنیزی خانمت را بکنم ولی پسر بی وجدان حاضر نشد که نشد. بعد از اینکه این دختر نا امید شد کم کم افسرده شده، از اشتها افتاد و روز به روز آب شد تا اینکه کارش به بیمارستان کشید و نهایتاً هم فوت کرد. آن اتفاق ناگوار نیز در رعایت حال این خانم از سوی من و خانواده ام بی تأثیر نبود که همان عقد موقتی انجام شد. واقعا یه سری از خانمها وقتی به کسی علاقه مند میشوند دیگر همه چیز خود را میبازند و از خواب و خوراک میفتند . زندگی به انها حرام میشود. یا خودکشی میکنند یا خود به خود مرگ تدریجی میگیرند . این خیلی وحشتناک است. بانوان مومنه باید بدانند اگر خدای نکرده علاقه به شخص نامحرم پیدا کنند ان روز روز مرگ انان است .چون هیچ کس ضمانت نکرده که به مقصود و‌ مطلوب میرسند . تازه اگر برسند با چه مشقت و زحمات عجیبی یا پنهان کاری و استرس یا بی ابرویی است یا زجر خانواده طرف است یا .... و اگر به مطلوب نرسد یا خودخوری و‌خودکشی و کفر به عقائد است که نمونه های آن را دیده بودم یا سوختن و ساختن تا اخر عمر است و زندگی آینده وی دچار مخاطره میشود و علاقه واقعی به زندگی و‌همسر آینده ندارد. البته مواردی هم دیده شده که خورشید همیشه پشت ابر نمانده و رسوایی درد دیگر این عاشق شدن هاست.و این خیلی واقعه تلخی است. خوب باعث و بانی این مشکلات در درجه اول خود شخص است که با رعایت نکردن تقوی ولو نکات ریز و جزئی خود و دیگران را در چنین معرکه ای قرار میدهد. بهترین راهکار این است که یک دربان قوی برای قلبش قرار دهد به قلب خود اجازه ندهد گرفتار کسی بشود و الا وقتی این برچسب چسبید کندنش خیلی سخت است. ضمنا بانوانی که این قصه را میخوانند تصور نکنند هر کسی به محض علاقمند شدن به شخصی میتواند با اصرار و انواع پیگیریها به مطلوب خود برسد. مدتی گذشت و خانمم امیدوار بود آن خانم با دیدن اخلاق گند من کم کم از من دلسرد شده و فرار را بر قرار ترجیح دهد ولی نه تنها چنین نشد بلکه هر چه زمان می گذشت این علاقه شدیدتر می شد تا آنجا که اگر دو روز متوالی مرا نمی دید آرام و قرار نداشت و از عالم و آدم سراغم را می‌گرفت . یک روز بطور مفصل باهاش صحبت کردم که واقعاً چرا و از کی این علاقهٔ لعنتی ایجاد شد و تو چه خصوصیتی در من مادرمرده دیده ای که اینطور سیریش شده ای به جانم؟ گفت بخدا خودم هم هرچه فکر می کنم نمی‌دانم چرا؟! و بدین شکل تأیید کرد که هیچ فضل و کمالی در من سراغ ندارد!🥴 با التماس ازش خواستم که به خاطر خدا مرا رها کرده و به این ماجرا خاتمه دهد تا آرامش به زندگی من و خانواده ام باز گردد که باز دیدم حالش منقلب شد و آثار احتضار در او آشکار شد! پایان قسمت ششم 🌸 ادامه دارد انشاءالله ✍... به شاه_کِلید بپیوندید❣ 📚@SHkelide_zendegi
اتفاق عجیب در زندگی یک طلبه قسمت۷ بخش هفتم : بیان چند نکته و ادامهٔ ماجرا 🔰در اینجا اجازه می‌خواهم تا قبل از ادامهٔ ماجرا چند نکته را باستحضار دوستان مؤمن و با تقوای خودم برسانم 🔹نکتهٔ اول : بنیان خانواده چنان جایگاه والا و مقدسی دارد که به فرمودهٔ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هیچ بنائی نزد خداوند متعال محبوب تر از تشکیل خانواده نیست و هیچ امر مباحی نیز نزد خداوند متعال ، منفورتر از طلاق نیست! پس چنین بنای مقدسی را نباید و نشاید چندان کوچک و کم اهمیت شمرد که انگیزه و هدف از تشکیل آن را بتوان امور پست دنیوی و اطفاء شهوات لحاظ نمود! همچنان که نباید اجازه داد این بنای مقدس، دستخوش تهدید و دست اندازی افراد بولهوس و طماع قرار گرفته و آسیب ببیند. و حتی اگر عظمت این بنا آنگونه که باید و شاید در نظر ما قابل درک نباشد در عین حال بر اساس باور دینی موظفیم در حفظ و تحکیم آن به عنوان محبوب ترین بنای الهی، بیشترین اهتمام و التزام را داشته و هر گونه تهدیدی را از آن دور کنیم! 🔹نکته دوم : ازدواج دوم و یا متعه هرچند هم در مواقعی و تحت شرایطی برای برخی لازم و ضروری شمرده شده باشد ولی بسته به شرایط افراد و موقعیت و جایگاهی که دارند، می‌تواند برای آنان حرام نیز باشد! بنابراین نباید با غفلت از جایگاه بنیان ارزشمند خانواده که قوامش به ازدواج دائم و فرزند آوری است، در پی ازدواج موقت و یا ترویج آن بود بخصوص در شرایط کنونی که نسل جوان شیعه در شرف کاهش بوده و فرزند آوری، یک ضرورت حیاتی محسوب می‌شود. 🔹نکتهٔ سوم: ماجرایی که دنبال می‌کنید نه تنها ما را به ازدواج دوم و یا موقت تشویق و ترغیب نمی کند بلکه اگر به درستی دقت کنیم و خواسته باشیم از آن درس و عبرت گرفته و الگو برداری کنیم، در واقع ما را به حفظ و تحکیم بنای خانواده تشویق و ترغیب می کند! 💯آنچه باید در این ماجرا الگو قرار گیرد، آن مقاومت نفس‌گیری است که در برابر دست اندازی یک بیگانه صورت گرفته تا بنای مقدس خانواده محفوظ بماند! و اگر در ادامه می‌خوانید که این مقاومت در صورت ظاهر به سازش بدل گردیده ، باز هم در راستای حفظ و تحکیم خانواده بوده چرا که تداوم مقاومت به شکل قهری با توجه به شرایط موجود در آن مقطع ، به مصلحت نبوده. بنابراین، مصلحت خانواده ایجاب می کرده این مقاومت، جای خود را به صبر و تحمل داده تا از آسیب های بزرگتری جلوگیری شود و اگر خانم بنده با درک درست از وضعیت موجود و شرایط دشواری که در آن قرار گرفته بودم، اجازه داد تا آن خانم به آرزویش برسد، باز هم برای حفظ و تحکیم خانواده بوده و نه کوتاه آمدن در برابر تهدید وی تا تأیید و تجویزی باشد برای تعدی و تجاوز به حقوق و حریم خانواده! 🔹نکتهٔ چهارم : با کمال تأسف ، بسیار مشاهده می شود برخی افراد ، بجای ادای حقوق خانوادهٔ خود و تأمین نیازهای عاطفی وی که ثوابی بس عظیم دارد ، راه خیانت و بدعهدی در پیش گرفته و برای رسیدن به امیال زودگذر دنیای دون ، حقوق خانواده را لگدمال می کنند و سپس برای توجیه این عمل زشت و گناه آلود، استحباب متعه را بهانه می سازند و این در حالی است که هیچ اطلاعی از ماهیت ، جایگاه و شرایط متعه ندارند! البته هرچند خود این افراد هم بخوبی میدانند که هرگز متعه را برای ثوابش نمی خواهند ولی بر فرض هم که خواسته باشند ثواب کنند اگر یک عمل مستحبی موجب تکدر خاطر همسر و رنج و اذیت وی گردد نه تنها دیگر استحبابی برای مرد نخواهد داشت بلکه چه بسا از باب ایذاء مؤمن و نیز جهات دیگر ، برای آن مرد، حرام نیز محسوب شود! حقیقتاً چقدر زشت و نفرت انگیز است که انسان در حالی که همسرش تمام چشم امیدش به او می‌باشد و انتظارش را میکشد تا همه چیز خود را با وی تقسیم کند، ولی او در جائی دیگر و به تنهايی در پی رفع نیازهای خود باشد! چه تفاوتی است بین این عمل زشت با عمل آن پدری که همسر و فرزندانش در خانه با شکم گرسنه انتظار وی را می‌کشند تا با وی غذا تناول کنند در حالی که وی بی خبر از خانواده همراه رفقایش در جای دیگر مشغول خوشگذارانی و عیش و نوش است😔 چه بسیار خانواده ها که قربانی ظلم و جور شوهران عیاش و هوسرانی می‌شوند که خانوادهٔ خودشان هیچ چیزی کمتر از زنان دیگر ندارند ولی تحت تأثیر خودنمائی زنان بی هویت از یکسو و وساوس شیطانی از سوی دیگر ،‌ حاضر شده اند قلب همسران خود را برای یک لحظه هوسرانی جریحه دار کنند 🔰و اتفاقاً بانوی داستان ما (همسر اول ایشان) نیز یکی از همین محنت کشیده ها می‌باشد که شرح زندگی غم انگیزش فصلی جدا می طلبد امثال این بانوی مؤمنه از بیم آنکه دوباره گرفتار آن زندگی جهنمی نگردند دائما متوسل به اهل بیت علیهم السلام و همیشه در ترس چنین اتفاقاتی هستند و با روحی مجروح امید دارند در یک زندگی مؤمنانه خوشبختی را تجربه کنند 👌فتامل🤔 ✳️پایان قسمت هفتم ✳️ادامه دارد به شاه_کِلید بپیوندید❣ 📚@SHkelide_zendegi