💚روایت یک خاطره
✍در یکی از سفرها به تهران در هواپیما با "حاج قاسم"بودم. او کیف دستی اش را باز کرد و یک نان درآورد و آن را بین دوستان تقسیم کرد و لحظه ای بعد به پیرمردی که با دخترش در هواپیما بود،دستبندی هدیه داد. برام جالب بود که او همیشه در کیفش چیزی برای محبت کردن به مردم در اختیار دارد. حاج قاسم در فلسطین با ما برای نماز صبح بیدار می شد و پشت سر امام جماعت سنی بر روی مهر،نماز می خواند و برای همه ما این رفتار عادی بود و هر شخصی عقید ایمانی خودش را داشت و برای اسلام تلاش می کرد. حاج قاسم سلیمانی شخصا در جنگ های غزه حضور داشت و با رزمندگان مقاومت شب زنده دار بود و با شدت حملات، برای آنان نگران می شد.
#حرف_حساب🔍
حاج آقـا پناهـیان
خـیلی خوشگـل میگـفت..،
خـدا تو رو دوسـت دارهـ..
تُ سرت و انداخـتی پایین
دنبال دلـت رفـتی..؛
#سخن_بزرگان 💡
🌱 @sarall
#جرعه_ای_کتاب
نعمت هاے خدا را بشمارید ،
تا از خجالٺ آب بشوید
بروید داخل ِ زمین ... ! :)
📚کتاب طوبای محبت|میرزا اسماعیل دولابی|
#کتاب_بخونیم☺️🌹
@sarall
.💜.
@sarall
تو نمیتونی به عقب برگردی و شروع رو تغییر بدی ولی میتونی از جایی که هستی شروع کنی و پایان رو تغییر بدی
🌈🤾♀🥊
#فکر_انگیز 🌟
#کنکوریای_کانال 😁
#انگیزه_طوری 💛
@sarall
🎲🎲🎲🎲🎲🎲🎲🎲🎲🎲🎲
#بادبرمیخیزد
#قسمت46
✍ #میم_مشکات
#فصل_دهم:
خواستگاری
راحله آخرین استکان را توی سینی گذاشت، نگاهی به رنگ چایی ها انداخت و رو به معصومه گفت:
-خوبه?
معصومه سیبش را گاز زد و با شیطنت گفت:
-آره، داغ داغه، بریزی روش حسابی میسوزه
راحله خنده ریزی کرد و برخلاف همیشه که در این مواقع استرس و اضطراب داشت، کاملا آرام سینی را دست خواهرش داد و همانطور که داشت جادرش رامرتب میکرد تا بتواند سینی را بگیرد گفت:
-تو که خیلی هیجان دوست داری چرا آقا حامد خودتون رو نمیسوزونی?
معصومه که از این لفظ هم خجالت کشیده بود و هم به نظر می آمد بدش نیامده گفت:
-اینجوری نگو، هنوز که چیزی معلوم نیست!
چند وقتی بود که بو هایی می آمد... دختر عمه و پسر دایی دلباخته هم شده بودند و قرار بود اقا حامد همین روزها با اسب سفیدش پا پیش بگذارد و عروسش را خوشحال کند. معصومه و حامد یک سال اختلاف سن داشتند و از بچگی با هم بزرگ شده بودند... درست است که تقید به امور مذهبی رابطه آنها را از یک سنی کمرنگ تر از بچگی کرده بود اما دوست داشتنشان را تغییر نداده بود. و حالا، اقا حامد که از شر کنکور راحت شده بود قرار بود اسبش را زین کند و معصومه هم پای کتاب ها به جای تست زدن خیال میبافت...
راحله میخواست جوابش را بدهد که صدای مادر که امر به آوردن جای میکرد مانع شد. سینی را از دست خواهرش گرفت، گونه سرخ اش را بوسید و آرام به طرف پذیرایی رفت.
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#بادبرمیخیزد
#قسمت47
✍ #میم_مشکات
طبق رسم معمول تمام خواستگاری های سنتی، راحله هم چایی را تعارف کرد و بعد کنار مادرش نشست. جایی که مادرش حایل میان او و مادر داماد بود.
راحله مشکلی با خواستگاری سنتی نداشت، تنها از نگاه های پر از شوق و ذوق و خریدار گونه مادران پسرها متنفر بود...
برخلاف معصومه که خیلی شاد و سرخوش بود و همان جلسه اول با سرو زبانش، خودش را در دل مادر و خواهر داماد جا میکرد. شاید چون خیلی راحت با اموری که ناخوشایندش بود کنار می آمد و حس طنز و شوخ طبعی اش کمکش میکرد تا از دید مثبت به آنها نگاه کند.
اما راحله، چون پشت هر خوش آمدن یا بد آمدنش از مساله ای فلسفه و دلیل منطقی نشسته بود خیلی کم اتفاق می افتاد که تغیری در سلایق ش روی دهد مگر مواقعی که شرایط عوض میشد و این مورد نیز از آن مواردی بود که هیچ گاه نمیتوانست با آن کنار بیاید... این هم یکی از مشکلات رشته ریاضی خواندن بود دیگر... دلیل و منطق
به هرحال هرچه بود، صحبت های اولیه انجام شده بود و به نظر می آمد از نظر معیار های اولیه مشکلی نیست. خواستگار از بچه های دانشگاه بود. گویا در یکی از جشن های دانشگاه راحله را دیده بود و بعد پیگیر شده بود. حالا هم که با اهل منزل خدمت رسیده بودند. از بچه های ارشد فیزیک بود. ظاهری معقول و متین داشت. مودب و افتاده. حداقل در ظاهر که اینطور بود. از نظر اعتقادی هم به نظر می آمد بچه سالمی باشد. خانواده اش هم که تیپ و ظاهرشان شبیه خانواده راحله بود. از نظر مالی هم مثل خودشان جزو طبقات معمولی بودند.
در مجموع به نظر می آمد مشکلی برای این وصلت وجود ندارد. فقط میماند صحبت های دو نفر و تحقیقات مفصل تر که به بعد از جواب مثبت اجمالی راحله موکول شده بود
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#بادبرمیخیزد
#قسمت48
✍ #میم_مشکات
پدر راحله اخرین تکه خیارش را قورت داد و در جواب پدر داماد گفت:
-والا جناب محسنی، اونچه وظیفه ما باشه با کمال میل انجام میدیم، تصمیم نهایی به عهده خودشونه... خداروشکر من از دخترم مطمئنم، میدونم بهترین تصمیم رو میگیره
آقای محسنی همان طور که تسبیحی را که در دستش بود میچرخاند با لبخندی بر لب حرفهای اقا "یوسف" را تایید کرد. خانم محسنی هم که گویا مساعد بودن اوضاع سرکیفش آورده بود با لبخندی رو به جمع گفت:
-خب پس اگر موافق باشین این بچه ها یه صحبتی با هم بکنن که حال و هوای همدیگه دستشون بیاد
مادر راحله که به نظر می آمد از این حرف جا خورده است با نگاهی مردد به پدر از او کسب تکلیف کرد. پدر لبخند ملایمی زد و سری تکان داد به این معنا که: نترس، حواسم هست.
مادر هم که معنی این نگاه را فهمیده بود نفس راحتی کشید. دختر های این خانه چقدر این پیغام های صامت بین پدر و مادر را دوست داشتند. راحله شاید به خاطر طبع احساسی اش و یا سنش که بیشتر از خواهر هایش بود، این رد و بدل شدن پیغام ها را بیشتر میفهمید و معنای تک تکشان را میدانست. با خودش فکر میکرد که ایا او هم میتواند در آینده چنین رابطه ای با همسرش داشته باشد?ان هم بعد از بیست سال زندگی مشترک?
و بعد ناخوداگاه نگاهش چرخید روی جناب "نیما"، داماد احتمالی آینده. البته به کار بردن واژه احتمالی به دلیل اندک موارد نیازمند به بررسی بود وگرنه به نظر می آمد که راحله سخت پسند نیز این بار قصد داشت جواب مثبت بدهد.
او گهگاهی این آقای محسنی را در دانشگاه دیده بود و خب رفتار متینش با هم شاگردی هایش از مواردی بود که به دل راحله می نشست. هرچند از لحاظ ظاهری نیز، موجه و نسبتا زیبا بود. وقتی راحله فهمیده بود که این اقا قصد خواستگاری دارد از یکی دوتا از دوستانش که میدانست اهل خاله زنک بازی نیستند سوالاتی پرسیده بود که خب جوابها همگی مطلوب بودند. در نتیحه وقتی خانواده محسنی تصمین گرفتند راحله حس خوبی داشت و احساس کرد شاید این بار کسی را که همیشه منتظرش بود پیدا کرده است
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸
#بادبرمیخیزد
#قسمت49
✍ #میم_مشکات
راحله برخلاف معصومه اهل خیال بافی نبود و منتظر شاهزاده ولز*، سوار بر یک بوگاتی شیرون نبود. او هیچ انتظار سخت و یا خاصی از همسر آینده اش نداشت. تنها میخواست همسرش بتواند به خوبی نقش مردانه ای را که بر دوشش گذاشته می شود ایفا کند. نقشی که برای ایفای آن به پول هنگفت، تحصیلات آنچنانی، قیافه ای شاخص و یا حتی اخلاقی پیغمبر گونه نیاز نبود. کافی بود مردی باشد راستگو و متعهد به زندگی زناشویی. آدمی که بتواند حداقل بعضی از -و نه همه- راه های آرامش همسرش را بداند و در کنار بعضی ایرادات اخلاقی ( که همه انسان های معمولی چند تایی از آنها را دارند) بتواند نگهبان بنیان زندگی باشد. با این وصف مرد رویایی راحله، مردی کاملا معمولی بود. هرچند گاهی برای داشتن بعضی صفات معمولی هم سخت است.
در میان همین فکر و خیال ها، زیر چشمی نگاهی به نیما انداخت. نیما با قیافه ای جدی و متفکر داشت صحبت های دو طرف را گوش میداد. برای یک لحظه راحله احساس کرد میتواند این فرد را دوست بدارد. در چهره اش متانت خاصی بود. راحله مشغول خیال پردازی های خودش بود برای همین نفهمید پدرش جواب مادر محسنی را چه داد، فقط یکدفعه دید که همه بلند شدند و خانواده محسنی قصد رفتن دارند.
اینطور که معلوم بود پدر مجابشان کرده بود که جلسه اول برای صحبت دو جوان زود است. راحله همیشه با این حرف موافق بود اما این بار حس میکرد بدش نمی آمده گپی با هم میزدند تا ببیند این آقا چقدر شبیه چیزی است که خیال میکند و لیاقت مهری را که راحله قصد دارد به او ببندد دارد یا نه.
بعد از رفتن مهمانها فضای خانه به حالت عادی برگشت و همه دنبال کار خودشان رفتند به جز معصومه که دوست داشت نظر خواهرش را بداند و وقتی با زیرکی زیر زبان خواهرش را کشید، لبه پنجره روبروی باغ نشست و با خوشحالی گفت:
-چه خوب! فکر کن اگه عقد دوتامون یه روز باشه... وای چقد عالی
راحله سعی کرد ادای خواهر بزرگ های قجری را در بیاورد:
-خوبه ،خوبه..دختره گیس بریده... قدیما اسم شوهر می اومد دخترا هفت رنگ میشدن حالا نشسته اینجا از روز عقدش میگه
و خندید. معصومه هم پشت چشمی نازک کرد و ادای دخترکان مد روز فمنیست را در اورد:
-اوا خواهر، اینا چه حرفیه... دیگه قرن بیست و یکمه... زنا مستقل شدن..اصن مگه ما چه فرقی با اونا داریم..اذیت کنی خودم میرم خواستگاریاااا
راحله خندید و با خودش فکر کرد که خواهرش از او هم خیال باف تر است. برای همین گذاشت تا همانجا بنشیند و خیال بافی اش را بکند و با حرفهای رویایی اش که زیر گوش خواهرش زمزمه میکرد و با شرح و تصور مراسم عروسی و لباس عروس و ملحقاتش گوشش را نوازش بدهد. حرفهایی که زاییده طبع لطیف است و طبیعی ایام شباب
پ.ن:
*شاهزاده ولز( Prince of Wales)
عنوانی است که به بزرگترین پسر پادشاه یا ملکهٔ بریتانیا که قرار است پس از شاه یا ملکه به پادشاهی برسد اعطا میگردد
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸
#بادبرمیخیزد
#قسمت50
✍ #میم_مشکات
#فصل_یازدهم:
قضاوت راحله
روز بعد، داغ ترین خبر بین دخترها، همین خبر خواستگاری بود و قطعا هم کسی جز سپیده نمیتوانست مسئول نشر این خبر باشد. البته داغی خبر به خاطر صرف خواستگاری نبود چرا که خواستگاری اتفاق چندان مهمی نبود ولی این بار چون پای یکی از پسرهای دانشکده در میان بود طبعا داستان جذابیت بیشتری داشت.
آن هم پسر موجهی که شاید توجه خیلی ها را جلب کرده بود. راحله هم که دوست نداشت تا قبل از قطعی شدن جریان کسی خبر دار شود با دلخوری گفت:
-چرا به همه گفتی سپیده?هنوز که هیچی معلوم نیست
سپیده با بی خیالی جواب داد:
-خب مگه چیه?تو که نظرت منفی نیست
-باشه ولی نگفتم هم که جوابم مثبته
سپیده پرسید:
-جوابت مثبت نباشه?برای چی دقیقا? پسر به این خوبی!
-چیه نکنه تو هم معتقدی شوهر گیر نمیاد?
سپیده یکی از بروهایش را بالا برد:
-گیر نمیاد?کی گفته?چیزی که زیاده پسر ولی پسری که اعتقاداتش با ما جور باشه کمه وگرنه اگ صرف شوهر کردن باشه که پسر ریخته ... بعدم، منم نمیگفتم با پرس و جویی که اون راجع به تو کرده بود، قضیه لو میرفت
بعد برای اینکه دست پیش را بگیرد پشت چشمی نازک کرد که راحله خنده اش گرفت و دیگر ادامه ماجرا را نگرفت. راحله با تمام اخلاق خوبی که داشت باز هم یک دختر 21_22ساله بود با تمام خصوصیات دخترانه اش و شاید خیلی هم بدش نمی آمد که این خبر درز کند. هرچه باشد آقای محسنی یکی از جوان های موجه و نمونه بود.
خب، بعد از گزارشات چند صفحه ای در مورد بانوی داستان سری هم به نفر اول مرد قصه بزنیم و ببینیم او در چه حال است...
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
گاهی بی توجه باش به تمام آدم های سمی اطرافت همان هایی که از موفقیت چیزی نمیدانند و تورا از تلاش منع میکنند
این هارو نادیده بگیر
اززش تو خیلی بیشتر از این حرف هاست باور کن هیچ چیز برای تو غیر ممکن نیست
@Sarall
هدایت شده از T.niknadaf
یک خمپاره پشت خاکریز خورد گرد و خاک عجیبی بلند شده بود،همینکه گرد و غبار نشست دوربینم رو برداشتم تا ببینم چه خبره.رفتم جلوتر که این صحنه رو دیدم.دو تا عکس ازش گرفتم یکی از تموم بدنش یکی از صورتش(همون عکس معروف)یک قطره خون روی لبش بود.دیدم امیر تو اون حالت تو حال خودشه و داره زیر لب زمزمه ای می کنه.رفتم جلوتر ولی متوجه حرفش نشدم.همون موقع بود که دیگه شهید شد.....
#شهید_امیر_حاج_امینی🌹
#سالروز_شهادت