eitaa logo
صَــریـر | 🫀+✒️
171 دنبال‌کننده
122 عکس
31 ویدیو
0 فایل
﷽ . گوشه‌ای از نغمه‌ی قلم من…؛ شاید مفید! . ادبیاتی‌ام، فعلاً کارشناسی؛ مقصد بعدی درحال بروزرسانی...🌱📚 . امام حسین(ع): ای انسان؛ تو روزهایت هستی! «یَابنَ آدَم اِنَّمَا اَنتَ ایّامٌ کُلَّمَا مَضی یَومٌ ذَهَبَ بَعضُکَ»
مشاهده در ایتا
دانلود
صَــریـر | 🫀+✒️
﴾﷽﴿
به نام خدای قهّار که قدرتِ پوشالی دشمنان را درهم می‌شکند.✊
پایی که به خاک ما تجاوز بکند با ضربه‌ی حیدری قلم می‌گردد _ حسین کریمی‌نیا @Sarirman
• ـــ آره جوون که بودم دیدمش، آدمِ آتیشی‌ای بود. ـــ الآن آتیشی‌تر هم شده. ـــ زنده‌س؟ ـــ آره، هنوزم هر جا می‌شینه، تا دهن باز می‌کنه؛ همه از ترسِ سوختن، فرار می‌کنن! @Sarirman
﷽ | به نام خدا، خالق زیبایی‌ها
صد روز؟ نه؛ صد سال! از کدام روز بگویم که هر چه می‌گذرد، نبودن‌تان پررنگ‌تر می‌شود و دردِ فراق تازه‌تر؛ از چشم‌هایی بگویم که روبه‌روی آن پرده‌ی آبی خشک شد؛ یا از آن صندلی ساده‌ی چوبی که تکیه‌گاهِ عشق‌آموزی‌تان بود؟ حالا صد روز است، از دلتنگی گذشته‌ام و دل‌خون شده‌ام! ولی آقا! فراتر از تمامِ این شمردن‌ها، قلب که نه؛ جانم می‌تپد برای دیدنِ دوباره‌ی پدرانگی‌های بی‌تکرارتان، برای پیچیدنِ طنین دل‌انگیز‌ِ: «بـچـه‌هـای عـزیـزِ مـن…». @Sarirman | صَریر.مَن
••• من حتی در روزهایی که حالم با خودم خوب نبود؛ می‌خواستم حال تو را خوب کنم... . _ تورگوت اویار @Sarirman
مرد این میدان ما هستیم برای شما...✊🏻🇮🇷
صَــریـر | 🫀+✒️
بگو به خصم که جان می‌دهیم بهر وطن کلوخ و یک وجـب از خـاک پـاکِ ایـران نَه _مجتبی‌باقی @Sarirman
• ساعت را نگاه کردم؛ دقیقاً ربع ساعت بود که پیرمرد از این‌طرفِ ویترین به آن‌طرف می‌رفت و برمی‌گشت، اما هنوز چیزی انتخاب نکرده بود. زل زده بود به شیرینی‌‌ها. آن‌قدر با دقت نگاهشان می‌کرد که کم مانده بود زبان در بیاورند و بگویند: «بالآخره یکی از ما را بردار و برو پیِ کارت پیرمرد!» چند بار خواستم بی‌خیال شوم و رد شوم، اما دلم ول‌کن نبود. مدام هُلم می‌داد که یک جعبه شیرینی بگیر و بگذار دستش. اما اگر می‌پرسید به چه مناسبت! چه باید می‌گفتم؟ هرچه تقویمِ ذهنم را بالا و پایین کردم، نه عیدی بود، نه تولدی، نه مناسبتی. اما مگر دل، مناسبت می‌فهمید؟ بالآخره یک جعبه شیرینی نارگیلی سفارش دادم. آرام جلو رفتم: «پدرجان… بفرمایید شیرینی!» هر لحظه آماده بودم تا جواب «به چه مناسبت» را با لبخندی عمیق و «قابل‌ شما رو نداره» پس بدهم. پیرمرد سرش را بالا آورد، ابروهای درهم‌ریخته‌اش را بالا کشید و با لبخندِ کم‌رنگی گفت: «ممنون پسرم… من دیگه انقدر هر روز با اینا سروکله می‌زنم؛ که دیگه سیر شدم...، نوش‌‌ جونت!» تعجب کردم. زود گفتم: «مگه اینجا کاری دارین؟» پیرمرد نگاهی به ویترین انداخت و نگاهی به من: «بله پسرم! سی ساله صاحب همین شیرینی‌فروشی‌ام... .» _ ملیکا نعمت‌الهی @Sarirman
کفشِ او، برتر از سَرِ ترامپ است... @Sarirman
و ما منتظر آن آفتابیم که با تابیدنش بار دیگر ما را زنده خواهد کرد... ᥫ᭡ @Sarirman