eitaa logo
صَــریـر | 🫀+✒️
197 دنبال‌کننده
281 عکس
47 ویدیو
0 فایل
.﷽. شاعری بدونِ شعرم که ندارم هیچ؛ اِلا قلــم و حـب‌آل‌محمـد... :) . رنـــــج‌ها بردیم ‌و آســـایش نبود اندر جــهان ترک آسایش گرفتیم، این زمان آسوده‌ایم!🌱 . تو گوینده؛ من شنونده: https://goftna.ir//message.php?name=Sarir (کپی‌؟‌باذکر‌منبع)
مشاهده در ایتا
دانلود
••• مدت‌هاست یادمون رفته؛ بارون تماشاییه! @Sarirman
Ali MalaekehAli-Malaekeh-Noor-Bashad-Sayeei-320.mp3
زمان: حجم: 2.3M
نی عجب گر با همه خواری عــزیــزم کــرده‌ای از ازل بــوده اســـت، زِره‌پـــروری کــار شـمــا...💚 @Sarirman
مگر دل فاصله و مرز می‌فهمد؟ بگو صد کیلومتر، بگو هزاران هزار فرسخ؛ من باز هم چاره‌‌اش نمی‌کنم! وقتی دیگران در جستجوی سایه‌بانی، به گو‌شه و کنار پناه بردند؛ دل، بندش را پاره می‌کند و می‌دود وسطِ حیاط، می‌گذرد از فرش‌هایی که لطافت‌شان تپش‌های قلب و دردش را آرام‌تر می‌کنند؛ همه چیزِ اینجا مرهم است، حتی دیدنِ پروازِ کبوتر‌هایی که از بالای سرش می‌گذرند. بعد یکی‌یکی صحن‌ها را می‌شمارد، از شکوهِ معماری شاهکار صحنِ بعثت می‌گذرد و به صحن گوهرشاد می‌رسد؛ خیره به گوشه‌ی مسجد، به آن منبرِ خالی، تمنا می‌کند: «کاش گذر بعدیم به‌وقتِ سخنرانی مولام(عج) باشه و تشنگان از مهر و عدل او سیراب… .» و بعد از ساعت‌ها گم‌گشتگی «او»، تو بخوان «دل»! باز هم هر چقدر در صحن‌ها پرسه بزند، تا چشمش به ضریحِ طلا نیفتد، سکون نمی‌یابد. آرزو می‌کند که خود را در خروشِ روح‌انگیز زائران گم کند. اینجا برگشتن، تنها چیزی‌ست که نمی‌خواهد. چنگ می‌زند بر حلقه‌های خنکی که تا چند ثانیه‌ی قبل، جایگاهِ اثرِ انگشتِ راز و نیاز دیگر عشاق بوده؛ تکیه می‌دهد به ضریح، می‌خواهد از پشیمانی‌ها بگوید از ندامت، از رنج و روزهای دل‌آشوبی که گذرانده؛ و حال تنها چیزی که از ژرفای درونش بر می‌آید را بر جان می‌نشاند: «ای رضا جان! به دلم کن یک نگاهی؛ تا نماند یک گناهی به یقین با یک نگاهت؛ می‌شوم دور از تباهی...» ✍🏻: ملیکا نعمت‌الهی @Sarirman
• از کیمیایِ مِهرِ تو زَر گَشت رویِ مَن آری به یُمْنِ لطفِ شُما خاک، زَر شود _حافظ @Sarirman
حیف است که مشغول خور و خواب بمیریم‌! دریا نشده در ره مرداب بمیریم‌.. @ir_tavabin
السـلامــ علیکــ یا صـاحـبـــ الزمـانـــ(عج)
• تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد _صائب‌تبریزی @Sarirman
گمشده‌ی خوشبخت! انگشتر عقیقی داشتم، دل‌ربا. هر کس می‌دید از رنگِ سرخ و قالبِ خوش‌تراشش تعریف می‌کرد. خیلی وقت‌ها همراهم بود، به بودنش عادت کرده بودم. جالب این‌جا بود که خود هر جا گم می‌شد، آخرش راهِ برگشتن را پیدا می‌کرد. قبل از سفر مشهد، مادرم گفت: «نبرش، گم می‌شود!» و من گفتم: «خیالت راحت، مواظبش هستم.» روز آخر سفر، همه‌جا را گشتم؛ کیف، چمدان و... اما دیگر به‌جز انگشتر، زمانی هم برای جست‌وجو نبود. صدای مادرم در گوشم می‌پیچید: «نبرش...». دیگر حتی مادرها هم که استاد یافتن وسایل هستند؛ کاری ازشان برنمی‌آمد. گوشه‌ای نشستم و خیره شدم به جای خالی‌اش، می‌دانستم بعد از او، هیچ‌ انگشتری جای او را نخواهد گرفت، اما ته دل، راضی بودم که آنقدر در حرم بودم که بدانم در چاهی، خیابانی، کوچه‌ای نیوفتاده. حال یادش اندک مرهمی می‌شود، که آن رفیقِ نیمه‌راه در مکانی نورانی، عاقبت‌به‌خیر شد. ✍🏻: ملیکا نعمت‌الهی @Sarirman