سن و سالم به ده نمیرسید. حتی نمیتوانستم تا ده بشمارم. فرق روز و شب را هم نمیدانستم. اما شما را خوب میشناختم. و شبها، کنج هیئت، سر میگذاشتم روی شانهی امن مادرم و کودکانه برایتان اشک میریختم.
دانههای اشک را از روی صورتم پاک نمیکردم. آخر شنیده بودم فرشته ها آنها را از روی صورتمان جمع میکنند و نگهمیدارند.
این روزها، نه من آن دخترک کوچکم و نه دنیا دنیای آن روزهاست. اما شما همان امامِ ع مهربانِ دوست داشتنی هستید. و من هنوز هم قلبم به همان اندازه برای شما میتپد..
پ.ن : ده روز اول ماه محرم خونه نبودیم. اما حالا که هستیم خونه رو سیاه پوش کردیم به عشق آقامون امام حسین علیه السلام.🌱
به قلم خودم
من اینجوری ام که وقتی کتاب میخونم از گذر زمان چیزی متوجه نمیشم. نگاه میکنم میبینم مثلا یک ساعته دارم میخونم و کیف میکنم. و خب حسابی خوشحالم بابت این موضوع. حداقل میگم یک ساعت نشستم یه گوشه از خونه، هم کتاب خوندم، هم کیف کردم، هم با خیالم به سفر رفتم، هم علم و آگاهیم زیاد شده، هم کلی رفیق موندگار و همیشگی پیدا کردم...
به قلم خودم
شبهای تابستان بلند است؟
البته که نه. زمستان شبهای دراز و سیاهی دارد و تابستان به روزهای کش دارش معروف است. ولیکن ما، یعنی من به علاوهی شیخ علی، تمایل داریم که شب های تابستان را به همنشینی با کتاب مشغول شویم. زیرا که سکوت شهر، به لذت خواندن صفحاتِ ارزشمند کتابهای اصیل میافزاید.
به قلم خودم
شِیخ .
انتخاب کتاب، پیش از این سالهای جوانی، برای من شبیه به انتخاب لباس بود. هر کتابی که زیباتر بود و خوش رنگ تر، همان میشد یار جدید و همراهِ روزها و شبهایم. ولی این روزها، دغدغه و آرمان و اعتقاد، کتاب را برایم انتخاب میکند. و این کتاب شد تفریح شبانه و مطالعهی مشترک من و همسرم. دیشب بیست و هشت صفحه اش را خواندیم و من حیرت زده بودم. حیرت زده از اینکه تا چه اندازه بشر، آزادی را غلط فهمیده است. آزادی، واژه ای است که اگر درست معنا شود؛ تمام انسانها از آن سود میبرند و حیات با عزتی را تجربه میکنند. اما افسوس که ما دل داده ایم به آزادیِ تن، و از آزادی روح بیبهره مانده ایم. غافل از آنکه انسان دو بعد دارد: جسمانی و نفسانی. و آزادی نیز باید در هر دو بعد معنا بشود. و اِلا انسانی که تنها به آزادی تن بسنده کند؛ حیوان است...
به قلم خودم
و گفت : بگو روزهایت چگونه میگذرد؟ نگاهم را چرخاندم و به چشمهایش خیره شدم : کتاب میخوانم، مینویسم و فکر میکنم.
شِیخ .
یک ماه و اندی پیش، پروژه ای را پذیرفتم. و در این چهل و چند روز، اتفاقات عظیم و گوناگونی برایم رخ داد. گاهی گریه کردم، گاهی عمیقا خندیدم، گاهی نوشتم و همیشه خواندم. در این مدت، کتاب یک عاشقانه ی آرام را زیستم و کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران را آغاز کردم.
هربار خواستم این پروژه را به سر برسانم و تمامش کنم یا نشد یا نخواستم و یا گره ای افتاد که کار را رو به عقب هدایت کرد.
در نهایت امشب، با عزمی جزم تمامش کردم. و حالا با لبخندی ژکوند و حالی خوب روی مبل نشسته و برای شما مینویسم. راستی! من اولین های زندگی را دوست دارم. و این اولین باری بود که من کتابی را ویراستاری میکردم. تمام سختی ها و دشواری هایش به کنار، لذت و شوق و درسهایش هم به کناری دیگر.
خواستم بنویسم تا به یادگار بماند. اما آنچه درس بود برای خودم، اثر دویدن ها و تلاش کردن ها بود. هرکه خواست برسد. رسید. وهرکه نخواست برسد در همان کنج خانه به ساده ترین شکل ممکن حیات را گذراند. من اندکی خواستم و اندکی هم رسیدم. باشد که روزی بسیار بخواهم و بسیار برسم.
به قلم خودم
شِیخ .
یک ماه و اندی پیش، پروژه ای را پذیرفتم. و در این چهل و چند روز، اتفاقات عظیم و گوناگونی برایم رخ
چون یک زن هستم برای موفقیت باید تلاش زیادی داشته باشم؛ زیرا اگر شکست بخورم هیچکس نمیگوید او نتواست، همه میگویند: زنان نمیتوانند!
|فروغ فرخزاد|
به عنوان یک دوست
ازتون خواهش میکنم به همین زودی ها، کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران رو بخونید. من با هر خط کتاب به طرز عجیبی به خیلی از حقایق ناگفته پی میبرم. 📚