شبهای تابستان بلند است؟
البته که نه. زمستان شبهای دراز و سیاهی دارد و تابستان به روزهای کش دارش معروف است. ولیکن ما، یعنی من به علاوهی شیخ علی، تمایل داریم که شب های تابستان را به همنشینی با کتاب مشغول شویم. زیرا که سکوت شهر، به لذت خواندن صفحاتِ ارزشمند کتابهای اصیل میافزاید.
به قلم خودم
شِیخ .
انتخاب کتاب، پیش از این سالهای جوانی، برای من شبیه به انتخاب لباس بود. هر کتابی که زیباتر بود و خوش رنگ تر، همان میشد یار جدید و همراهِ روزها و شبهایم. ولی این روزها، دغدغه و آرمان و اعتقاد، کتاب را برایم انتخاب میکند. و این کتاب شد تفریح شبانه و مطالعهی مشترک من و همسرم. دیشب بیست و هشت صفحه اش را خواندیم و من حیرت زده بودم. حیرت زده از اینکه تا چه اندازه بشر، آزادی را غلط فهمیده است. آزادی، واژه ای است که اگر درست معنا شود؛ تمام انسانها از آن سود میبرند و حیات با عزتی را تجربه میکنند. اما افسوس که ما دل داده ایم به آزادیِ تن، و از آزادی روح بیبهره مانده ایم. غافل از آنکه انسان دو بعد دارد: جسمانی و نفسانی. و آزادی نیز باید در هر دو بعد معنا بشود. و اِلا انسانی که تنها به آزادی تن بسنده کند؛ حیوان است...
به قلم خودم
و گفت : بگو روزهایت چگونه میگذرد؟ نگاهم را چرخاندم و به چشمهایش خیره شدم : کتاب میخوانم، مینویسم و فکر میکنم.
شِیخ .
یک ماه و اندی پیش، پروژه ای را پذیرفتم. و در این چهل و چند روز، اتفاقات عظیم و گوناگونی برایم رخ داد. گاهی گریه کردم، گاهی عمیقا خندیدم، گاهی نوشتم و همیشه خواندم. در این مدت، کتاب یک عاشقانه ی آرام را زیستم و کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران را آغاز کردم.
هربار خواستم این پروژه را به سر برسانم و تمامش کنم یا نشد یا نخواستم و یا گره ای افتاد که کار را رو به عقب هدایت کرد.
در نهایت امشب، با عزمی جزم تمامش کردم. و حالا با لبخندی ژکوند و حالی خوب روی مبل نشسته و برای شما مینویسم. راستی! من اولین های زندگی را دوست دارم. و این اولین باری بود که من کتابی را ویراستاری میکردم. تمام سختی ها و دشواری هایش به کنار، لذت و شوق و درسهایش هم به کناری دیگر.
خواستم بنویسم تا به یادگار بماند. اما آنچه درس بود برای خودم، اثر دویدن ها و تلاش کردن ها بود. هرکه خواست برسد. رسید. وهرکه نخواست برسد در همان کنج خانه به ساده ترین شکل ممکن حیات را گذراند. من اندکی خواستم و اندکی هم رسیدم. باشد که روزی بسیار بخواهم و بسیار برسم.
به قلم خودم
شِیخ .
یک ماه و اندی پیش، پروژه ای را پذیرفتم. و در این چهل و چند روز، اتفاقات عظیم و گوناگونی برایم رخ
چون یک زن هستم برای موفقیت باید تلاش زیادی داشته باشم؛ زیرا اگر شکست بخورم هیچکس نمیگوید او نتواست، همه میگویند: زنان نمیتوانند!
|فروغ فرخزاد|
به عنوان یک دوست
ازتون خواهش میکنم به همین زودی ها، کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران رو بخونید. من با هر خط کتاب به طرز عجیبی به خیلی از حقایق ناگفته پی میبرم. 📚
هدف، انگیزه ساز است.
آدمی زاده ای که هدف دارد و آرمانی، برای رسیدن به آن نقطهی نهایی برنامه ریزی میکند. میدود، زمین میخورد، بلند میشود و باز میدود و میدود و میدود. حتی اگر خسته باشد؛ پیاپی شکست خورده باشد و موانع عظیمی رو به رویش قد کشیده باشند؛ باز تلاش میکند و قدم بر میدارد در راهی که میداند او را به آرزویش میرساند. در نهایت انسانی به خودش افتخار میکند که اهل مبارزه با همهی نشدن ها و نرسیدن های زندگی بوده و لحظه ای دست از خواسته هایش بر نداشته است.
به قلم خودم