شِیخ .
دنیا جای قشنگ تری میشه اگه بیشتر به جزئیات بها بدیم و دنبال چیزهای عجیب غریب نگردیم. من هرجایی که میرم آجر به آجرش رو نگاه میکنم و لذت میبرم. توجه به جزئیات معنای زندگی رو زیباتر میکنه :) برای همینم سهراب سپهری انقدر زیبا میتونه این کلمات رو پشت سر هم سوار کنه : در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است که مرا میخواند...
امشب، بازگشتم به قرنهای گذشته، به همان آدم لطیفی که بودم! خودم را به شعری میهمان کردم و طعم پائیز را به غلظت زیبایی این بیت چشیدم : آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردهست / دل به یک لحظهی کوتاه به هم میریزد.
شِیخ .
راستشو بخوام بگم آدما گاهی دلتنگ خودشون میشن! وسط این همه روزمرگی و شب و روزهای پر از دغدغه، گاهی از خودمون و علاقهمندی هامون یادمون میره. امشب یه موسیقی بیکلام پلی کردم و تا میتونستم برای خودم شعر خوندم. بعد هم طبق عادت گذشته، تمرینهای فن بیان رو انجام دادم و با مخاطب های فرضی یکی دو ساعتی صحبت کردم! تمرین بداهه گویی یکی از لذتبخش ترین کارهای من توی اوقات تنهاییه! اینجوریه که میتونم بی دلیل و بدون هیچ موضوع از پیش تعیین شده ای ساعتها صحبت کنم! اینجوری هم قدرت سخنوری خودم رو تقویت میکنم و هم اعتماد به نفسم میره بالاتر.
حالا انگار آدم خوشحال تری ام. هم شعر جدید حفظ کردم، هم تمرین کردم برای رشد بیان و کلام خودم و هم برای اوقات تنهاییم ارزش قائل شدم :)
دوست دارم ساعتها از چیزهایی که توی ذهنم میگذره حرف بزنم. اما این روزها بیشتر به فکر نیاز دارم.
ولی مهربونی خانمهایی که توی دوران انقلاب قد کشیدن و جنگ رو به چشم دیدن توی یک حد و مرتبهی ویژه ای قرار داره. زنگ زدم به یکی از همسران شهدای زنده ( جانبازان )، طوری پشت تلفن با من گرم و لطیف و مهربون صحبت کرد که من همینجوری قلبم داره برای دیدنش میتپه ...
اسم کوچیکم رو به حاج خانم گفتم. گفتم من جای دختر شما هستم و لازم نیست با نام خانوادگی صدام بزنید.
بی هیچ مکثی گفت : من فدای دخترم بشم ...
میخواستم بگم نه حاج خانم خدانکنه. این همه سال شما از آرامشتون گذشتید و سختی های عجیبی رو به جون خریدید که ما امروز توی امنیت و آرامش و آسایش زندگی کنیم. حالا وقتشه ما مثل پروانه دور شمع وجود شما بگردیم و تصدقتون بشیم. . اما نتونستم این حرفهارو بهش بزنم چون بغض عجیبی نشسته بود توی گلوم!
چقدر ما به این همسرانِ فداکار مدیونیم و چقدر بیخیالیم نسبت به رسالتهامون :)
خوشحالم که فردا قراره حاج خانومو ببینم و گونههای رنج کشیدهاش رو ببوسم .
از اولین صبحی که چشم گشودم و فهمیدم که من هم یک طلبه هستم؛ تا همین لحظه خیال میکنم که یک رویای طولانی را به نظاره نشسته ام :) هر صبح برایم تکرار دل انگیز عشق به حوزه است. قلبم میتپد. چنان عاشقی که هرچه از عمر رابطه اش با معشوق میگذرد، بیش از پیش شیفته و دلباختهی او میشود.
زیبایی این راه، زیبایی هفت آسمان است. شاید اگر روزی از من دربارهی اعجاز هستی بپرسند بی مقدمه بگویم: حوزه و تنها حوزه...
چون بعضی طلبه ها، امید و آرزو و انگیزه ندارن و مثل یک آب راکد گوشه و کناری در حال گذر عمرن، دلیل بر بد بودن این مسیر نیست! از آدمهای اشتباهه این راه فاصله بگیرید :)
شِیخ .
این سه روز کجا بودم؟
امسال میشه هفتمین سالی که توفیق پیدا کردم توی طلیعهی حضور به عنوان مجری خدمت کنم :) خدایا شکرت .