eitaa logo
شِیخ .
15.5هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
181 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
شِیخ .
‌‌ دنیا جای قشنگ تری میشه اگه بیشتر به جزئیات بها بدیم و دنبال چیزهای عجیب غریب نگردیم. من هرجایی که میرم آجر به آجرش رو نگاه میکنم و لذت میبرم. توجه به جزئیات معنای زندگی رو زیباتر میکنه :) برای همینم سهراب سپهری انقدر زیبا میتونه این کلمات رو پشت سر هم سوار کنه : در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می‌خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است که مرا می‌خواند...
‌ غیر از ضررم مشورت دوست نبخشید ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم. ‌
امشب، بازگشتم به قرن‌های گذشته، به همان آدم لطیفی که بودم! خودم را به شعری میهمان کردم و طعم پائیز را به غلظت زیبایی این بیت چشیدم : آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده‌ست / دل به‌ یک لحظه‌ی کوتاه به هم می‌ریزد. ‌
شِیخ .
‌ راستشو بخوام بگم آدما گاهی دلتنگ خودشون میشن! وسط این همه روزمرگی و شب و روزهای پر از دغدغه، گاهی از خودمون و علاقه‌مندی هامون یادمون میره. امشب یه موسیقی بیکلام پلی کردم و تا میتونستم برای خودم شعر خوندم. بعد هم طبق عادت گذشته، تمرین‌های فن بیان رو انجام دادم و با مخاطب های فرضی یکی دو ساعتی صحبت کردم! تمرین بداهه گویی یکی از لذت‌بخش ترین کارهای من توی اوقات تنهاییه! اینجوریه که میتونم بی دلیل و بدون هیچ موضوع از پیش تعیین شده ای ساعتها صحبت کنم! اینجوری هم قدرت سخنوری خودم رو تقویت میکنم و هم اعتماد به نفسم میره بالاتر. حالا انگار آدم خوشحال تری ام‌. هم شعر جدید حفظ کردم، هم تمرین کردم برای رشد بیان و کلام خودم و هم برای اوقات تنهاییم ارزش قائل شدم :) ‌‌‌
‌ دوست دارم ساعت‌ها از چیزهایی که توی ذهنم میگذره حرف بزنم. اما این روزها بیشتر به فکر نیاز دارم.
‌ ولی مهربونی خانمهایی که توی دوران انقلاب قد کشیدن و جنگ رو به چشم دیدن توی یک حد و مرتبه‌ی ویژه ای قرار داره. زنگ زدم به یکی از همسران شهدای زنده ( جانبازان )، طوری پشت تلفن با من گرم و لطیف و مهربون صحبت کرد که من همینجوری قلبم داره برای دیدنش میتپه ... ‌
‌ اسم کوچیکم رو به حاج خانم گفتم. گفتم من جای دختر شما هستم و لازم نیست با نام خانوادگی صدام بزنید. بی هیچ مکثی گفت : من فدای دخترم بشم ‌‌‌‌... میخواستم بگم نه حاج خانم خدانکنه. این همه سال شما از آرامشتون‌ گذشتید و سختی های عجیبی رو به جون خریدید که ما امروز توی امنیت و آرامش و آسایش زندگی کنیم. حالا وقتشه ما مثل پروانه دور شمع وجود شما بگردیم و تصدقتون‌ بشیم‌. . اما نتونستم این حرفهارو بهش بزنم چون بغض عجیبی نشسته بود توی گلوم! چقدر ما به این همسرانِ فداکار مدیونیم و چقدر بیخیالیم نسبت به رسالت‌هامون :) خوشحالم که فردا قراره حاج خانومو ببینم و گونه‌های رنج کشیده‌اش رو ببوسم . ‌
‌ یجوری حالم خوبه که انگار بعد از سالها از یه کشور غریب برگشتم به وطن :) ‌‌
‌ از اولین صبحی که چشم گشودم و فهمیدم که من هم یک طلبه هستم؛ تا همین لحظه خیال میکنم که یک رویای طولانی را به نظاره نشسته ام :) هر صبح برایم تکرار دل انگیز عشق به حوزه است. قلبم می‌تپد. چنان عاشقی که هرچه از عمر رابطه اش با معشوق میگذرد، بیش از پیش شیفته و دلباخته‌ی‌ او میشود. زیبایی این راه، زیبایی هفت آسمان است. شاید اگر روزی از من درباره‌ی اعجاز هستی بپرسند بی مقدمه بگویم: حوزه و تنها حوزه... ‌
‌ چون بعضی طلبه ها، امید و آرزو و انگیزه ندارن و مثل یک آب راکد گوشه و کناری در حال گذر عمرن، دلیل بر بد بودن این مسیر نیست! از آدم‌های اشتباهه این راه فاصله بگیرید :) ‌
شِیخ .
این سه روز کجا بودم؟
‌ امسال میشه هفتمین‌ سالی که توفیق پیدا کردم توی طلیعه‌ی حضور به عنوان مجری خدمت کنم :) خدایا شکرت ‌. ‌