Tsukino...:)
چهل دقیقه دیگه👺👺....
برگام.. تموم شد👺👺
واقعا انتظار داشتم به امتحان نرسم....👺
(اون دوتا آخریا تا حد خیلی زیادی عکس بود و خارج از جزوه.. هرچند ممکنه چیزایی گفته باشه اما خود استاد گفت امتحان فقط از جزوهست👺..
به استاد اطمینان دارم.👺)
هدایت شده از چیزهاییکهنمیخواهندبدانید🚫
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
#کلیپ
💟روزتون رو با خدا شروع کنید...
@successclub_ir
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
جمهوری اسلامی، کمدین توهینکننده به فردوسی را محاکمه و مجازات میکند؛ در حساسترین روزهای نبردش رستم تهمتن را ذکر زبان مردم میکند؛ رهبرش در امنیتیترین شرایط و ارتباطهای سخت و پیچیده، برای روز بزرگداشت فردوسی و زبان فارسی پیامی مکتوب صادر میکند. پهلویچیها فارسیشان لنگ میزند؛ به فردوسی برای اشعار مذهبیاش فحش ناموس میدهند؛ تندیسهای شاعران و مشاهیر ایرانی را از سعدی و حافظ تا ابوریحان و فردوسی بخاطر عمامهداشتن، در اغتشاشات آتشمیزنند. شازدهشان در مدح ترامپ و نتانیاهو پیام صادر میکند و در بزرگداشت فردوسی نه. حالا گروه دوم خود را آریایی مینامند و به گروه اول میگویند عربپرست ضدایرانی. روزگار غریبی است!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
| فردوسی حکیم..
فردوسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی است. به یک آدم داستانسرا، اگر صرفاً داستانسرا و حماسهسرا باشد، حکیم نمیگویند. این «حکیم» را هم ما نگفتیم؛ صاحبان فکر و اندیشه در طول زمان او را حکیم نامیدند. شاهنامهی فردوسی پر از حکمت است. او انسانی بوده برخوردار از معارف ناب دینی.
• میراثدارِ حکیم فردوسی؛ شهید خامنهای
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
|•
«شما خیال نکنید در حکمت فردوسى، یک ذرّه حکمت زردشتى است. فردوسى وقتی که اسفندیار را تعریف میکند، اسفندیار یک فرد مذهبى بوده. اسفندیار یک فرد مذهبى و مبلّغ دین [است] که تمام ایران را گردیده براى اینکه آن پاکدینى را همهجا گسترش بدهد. یک متعصّبِ دینى [است]؛ تیپ اسفندیار، تیپ حزباللّٰهىهاى امروز خودمان است؛ اسفندیار خیلى آدم شجاع و نترس و دینى است و خصلتهاى اینجورى دارد و حاضر است خطر بکند و از هفتخوان بگذرد و حتّى با رستم پنجه نرم کند براى خاطر یک اصولى که در ذهنش هست؛ این اصول را رعایت میکند. حتّى اسفندیار را که فردوسى دارد توصیف میکند، [اگر] شما نگاه کنید مىبینید که به این جنبهى دیندارى اسفندیار و طهارت اخلاقى اسفندیار تکیه میکند. یعنى فردوسى اینجور است؛ با اینکه فردوسی اصلاً بنا ندارد که هیچیک از آن پادشاهان را بدگویى کند، امّا شما ببینید گشتاسب در شاهنامه چه چهرهاى دارد، اسفندیار چه چهرهاى دارد؛ اینها پدر و پسرند.
توجّه میکنید؟ یعنى به فضیلتها بر اساس معیارهاى اسلامى [نگاه میکند]؛ در حالى که بر طبق معیارهاى سلطنتى و پادشاهى و شاهنامهاى ــ شاهنامهى به معناى واقعى ــ در جنگ و نزاع بین گشتاسب و اسفندیار، حق با کیست؟ حق با شاه است دیگر؛ منطق شاهى این است:
«چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه»؛ یعنى چه؟
یعنى هر چه شاه گفت، همان درست است؛ اصلاً حقّ مطلق، شاه است؛ حق با گشتاسب است. امّا شما نگاه کنید به شاهنامه، مىبینید که در نزاع و تنازع بین اسفندیار و گشتاسب، حق با اسفندیار است. اصلاً [فردوسی] یک حکیم الهى است. از اوّل شروع میکند با نام خدا:
«به نام خداوند جان و خرد»؛ تا آخر هم همینجور. یک حکیم الهى [است]؛ فردوسى را با این چشم نگاه کنید.
فردوسى خداى سخن است.
زبانِ با آن استحکام و استوارى و در حقیقت پدرِ زبان فارسى امروز، و دلباخته و مجذوب مفاهیم حکمت اسلامى؛ بروید در شاهنامه با این [نگاه]»
[• بیانات در دیدار اعضاى «گروه ادب و هنر» صداى جمهورى اسلامى ایران ۱۳۷۰/۱۲/۵]
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
آمــــدم اے شــــاه پَنــــاهم بده
خــــطِّ اَمــــانی زِ گُنــــاهم بده
اے حَرَمَت مَلجَأِ درمــــاندگان
دور مَران از دَر و راهــــم بده
اے ڪه عطــــابخشِ همهٔ عالَمی
جملهٔ حاجاتِ مرا هــــم بده ✨
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
.
.
سه ساٰل بود نیامده بودم و مشهد، در ذهنم شبیهِ خانهی مادربزرگی شده بود که آدم بعدِ هزار خرابکاری، دیگر جرأت نمیکند زنگش را بزند.
سه ساٰل بود اسمَت را بیشتر لایِ هقهقِ بالش صدا کرده بودم تا میانِ دعا و زیارت. سه ساٰل بود هر بار خواسته بودم راه بیفتم سمتِ تو، چیزی درونم یقهام را گرفته بود و گفته بود:
«کجاٰ میآیی؟ با این دستهایِ خالی؟ با این قلبِ پر از غبار گرفته؟»
آخر من دیگر آن بچهای نبودم که تا گنبدت را میدید، ذوق از سر و کولش بالا برود و بندِ کفشهایش را باز گذاشته، بدود سمتِ صحن. حالاٰ آدمی بودم که راه به راه از صدایِ نوتیفیکیشنِ گوشی، دلش فرو میریخت. آدمی که شبها قبلِ خواب، خبرِ شهدات میخوانْد و صبحها با وحشتِ ادامه داشتنِ این اخبار بیدار میشد. آدمی که هفتاد و چند روزِ اخیر، آنقَدَر تصویرِ جنازه و دود و آوار بلعیده بود که دیگر مغزش میانِ خواب و کابوس فرق نمیگذاشت.
آقاٰجان…
من خستهتر از آن بودم که زائر باشم.
شبیهِ سربازی بودم که از جنگ برگشته امّا نمیداند برایِ چه بعد تحمل داغ همرزمان و فرماندهان هنوز زنده مانده.؟
شبیهِ آدمی که وسطِ بمباران، فقط دویده و دویده و حالاٰ که صدای بمباران قطع شده، تازه فهمیده قلبش جا مانده زیرِ آوار.
مملکت هم این روزهاٰ عجیب پیر شده…
انگار یکشبه، موهایِ همه سفیدتر شده باشد. مردُم در خیابانها طوری راه میروند که انگار هرکدام، جنازهی نامرئیِ عزیزی را بغل گرفتهاند. نان میخرند، تاکسی میگیرند، سرِکار میروند، میخندند حتی… امّا پشتِ چشمهاشان چیزی مُرده. یکی داغِ جنگ را میکشد، یکی داغِ آینده را، و یک دنیایی هم داغِ مردی را که صدایش، سالها مثلِ ستونِ خانه بود و حالاٰ نیست.
و من، همهی این داغها را مثلِ بقچهای سنگین بسته بودم به دلم و آورده بودم پیشِ تو.
ناگهان از پیچِ خیابان و صحنها، گنبدت آرام آرام سر زد.
مثلِ خورشیدی که خسته باشد امّا باز طلوع کند.
مثلِ چراغِ خانهای وسطِ کولاک.
مثلِ «برگشتم»ی که آدم سالها منتظرِ شنیدنش بوده.
و آقاٰ…
نمیدانی نورِ زردِ گنبدت با آدم چه میکند.
نمیدانی وقتی یکهو میفتد توی چشمِ آدم، چطور تمامِ یخهایِ چندین سالهی دلش صدا میدهند و ترک برمیدارند. همانجاٰ وسطِ صحن ایستادم. مردم از کنارم رد میشدند و من فقط خیره مانده بودم به تو. شبیهِ بچهای که بعدِ گم شدن، ناگهان چادرِ مادرش را آنطرفِ بازار دیده باشد. دلم تکان خورد… آنجوری که لیوانِ لبپر، با کوچکترین ضربه میلرزد.
با خودم فکر کردم چطور ممکن است جهان، اینهمه بیرحم شده باشد و تو هنوز اینطور آرام، وسطِ شهر بدرخشی؟
چطور هنوز کبوترها دورِ گنبدت میچرخند؟
چطور هنوز چایِ حرم همان بویِ قدیم را میدهد؟
چطور هنوز مردُم، با چشمهایِ خیس، گوشهی ضریحت آرام میگیرند؟
مگر میشود دنیا اینهمه شکسته باشد و تو هنوز اینطور پابرجا بمانی؟
آقاٰ…
من از راهِ دور نیامدهام؛ از خودم آمدهام.
از این آدمی که هی خواست خوب بماند و نشد. هی خواست امیدش را مثلِ شعلهی شمعی میانِ بادهایِ آخرالزمانی حفظ کند و یکجایی، میانِ اخبارِ فوری و عکسِ بچههایِ خونآلود و تیترهایِ سیاه، گمش کرد. از این آدمی که این روزها بیشتر از دعا، به سقف خیره میشود. در غم پدر این امت یتیم شده اشک میریزد.
از این آدمی که بعضی شبها، چراغِ اتاقش را خاموش میکند و همانطور با لباس، گوشهی تخت مچاله میشود و دلش میخواهد وقتی بیدار شد، دنیا دوباره شبیهِ دههی هشتاد باشد؛ با پفکِ نمکی و کارتونِ عصرِ جمعه و دلخوشیهایِ کوچکی که هنوز نمیدانستند بدی چیست.
خاطرم میآید بچگیها را…
آن وقتها که مشهد، فقط بویِ زعفران و نبات و پشمکهای اطراف حرم میداد. مادر دستم را سفت میگرفت که میانِ جمعیت گم نشوم و من، محوِ کفترهایی میشدم که روی سنگهایِ صحن نوک میزدند. پدر از توی جیبِش اسکناسِ تا نخورده درمیآورد برایِ سوغات مشهد و من خیال میکردم خوشبختی، یعنی همان پاکتِ گرمِ اشترودل که بخارش به صورتم میخورد.
حالاٰ امّا بزرگ شدهام. و آدمبزرگها دیرتر میدوند. سنگینتر گریه میکنند.
و وقتی گنبد میبینند، به جایِ ذوق، دلشان فرو میریزد. چون میدانند آدم بعضی جاها را فقط وقتی برمیگردد که خیلی خسته شده باشد.
آقاٰجان…
این روزهاٰ خاطرم میرود هنوز اینجایی.
برای همین آمدهام.
آمدهام زیرِ گنبدت بایستم و اعتراف کنم که «مرتدِ امیدوارِ توأم».
که هرچقدر از نور دور میشوم، باز تهِ دلم نخِ باریکی مانده که به ضریحِ تو گیر کرده و پاره نمیشود. که هرچقدر جهان شبیهِ آخرالزمان میشود، باز دلم میخواهد صورتم را بچسبانم به سنگهایِ سردِ صحن، بویِ گلابِ قاطی شده با اشک را نفس بکشم، صدایِ بالِ کبوترها را گوش بدهم و میدانم که هنوز میشود نجات پیدا کرد…
هنوز میشود یکجایی، وسطِ اینهمه دود و داغ،
کسی آرام دست بکشد روی سرِ آدم
و بگوید:
«رسیدی باباجان… دیگر نترس.»
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
از طرف هرکسی که این پیام رو میخونه دو رکعت نماز زیارت در حرم مطهر علیبن موسیالرضا علیه السلام خوانده شد✨