دخترا من چنله روزمرگیمو پاک کردم گاهی وقتا اینجا براتون اندک فعالیتی هم میکنم🤏🏻💞
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ³ آخرین بهار در ساکورا 🌸" زنگ خورد و همه هجوم آوردن به سمت در دبیرستان^ مانلی:خداحافظ میا می
پارت ⁴آخرین بهار در ساکورا 🌸"
مانلی:سلام آتیسا سلام ناتالی
ناتالی:سلام😒
میا:مانلی بیا کارت داره آقا رایان
مانلی:اوکی اومدم
رایان:مانلی خانم ببخشیدددد
مانلی:بابت چی؟
رایان:دیروز من با توجه ام به شما براتون دشمن تراشیدم
مانلی:آه اشکالی نداره بابا مشکلی نیست آقا رایان چیززهه یعنی این که اوکی-
آراد:چی میگید شما دوتا؟؟
رایان:هیچی آراد جان
مانلی:من دیگه برم صدام میکنن
رایان:باشه..
آراد:جریان چیه رایان؟
رایان:هیچی میگم بهت
میا:چیشد ؟
مانلی:میگم بهت
میا:اوکی
چند روز بعد~~~
مامان مانلی:پاشو پاشو الان جا میمونی
مانلی:مامان امروز نمیرم
مامان مانلی:باشه پس من میرم ناهار بزارم
مانلی:باشه
میا:مامان کجایی؟
مامان میا:اینجام بله؟
میا:یه سر میخوام برم پیشه مانلی
مامان میا:نمیخواد امشب بابات یه مهمونی بزرگ گرفته باید بریم برسیم به امورات مهمونی
میا:آه اوکی
رایان:الو آراد
آراد:جان سلام چطوری؟
رایان:خوبم مرسی آراد شما هم دعوتید مراسمه بابای میا؟
آراد:آره فک کنم امشب مانلی هم باشه
رایان:هست دیگه !
ادامه رمان پارت بعد...✨️
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ⁴آخرین بهار در ساکورا 🌸" مانلی:سلام آتیسا سلام ناتالی ناتالی:سلام😒 میا:مانلی بیا کارت داره آ
سریع بازدید هارو بزنید پارت جنجالی و باحاله مهمونی رو هم بدم🫠🫠
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ⁴آخرین بهار در ساکورا 🌸" مانلی:سلام آتیسا سلام ناتالی ناتالی:سلام😒 میا:مانلی بیا کارت داره آ
³⁸ بازدید؟به به دخترای فعال خودمممم🎀🎀🎀🎀
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ⁴آخرین بهار در ساکورا 🌸" مانلی:سلام آتیسا سلام ناتالی ناتالی:سلام😒 میا:مانلی بیا کارت داره آ
در شروف چهل ته بازدید زدنننن💘💘💘
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ⁴آخرین بهار در ساکورا 🌸" مانلی:سلام آتیسا سلام ناتالی ناتالی:سلام😒 میا:مانلی بیا کارت داره آ
پارت ⁵آخرین بهار در ساکورا 🌸"
شب مهمونی^🎀
مانلی:سلام میا وووععععع بابات چه مهمونی مجللی گرفته
میا:آره از صبح خدمتکارامون دارن کار میکنن
مانلی:میا ناتالی و آتیساهم دعوتن؟
میا:نه خداراشکر اگه بابام دعوتشون میکرد کههععع....🤡🔪
مانلی:آه
رایان:سلام آقای پارک
بابای میا:سلام شما باید پسره آقای هان باشید
رایان:بله خیلی خوشبختم از آشناییی با شما
بابای میا:باعث افتخاره😀
رایان:بلههههه...
مامان آراد: میبینی سویون همشون یسری دختره بی ریختن
مامان رایان:آره به جز مانلی و میا دخترای قشنگین
مامان آراد:آره فکر میکنم عروسای خودمونن
هردو باهم خندیدن...🙃
آراد:میگم رایان نظرت چیه بریم با دخترا یه دوری بزنیم؟
رایان:اوکیم
آراد:پسسس Let go🫴🏻
آراد:میا خانم مانلی خانم میاید بریم یه دوری این دور و برا بزنیم؟
مانلی:آقا رایان نمیان؟!
آراد:چرا با آرنجم زدم تو کتفه رایان خانم با شمان
رایان:چی ها ؟نفهمیدم چیشد ببخشید غرقه زیبایی قصره میا خانم اینا شده بودم من عاشق اینجور خونه هام
مانلی:اشکال نداره حالا میاید شماهم ؟
رایان :بله بریم
تو حیاط💅🏻"
مانلی:میگم آقا رایان یه چیزی بپرسم؟
رایان:چی بپرسید
مانلی:شما مگه از ناتالی خوشتون نمیاد ؟چرا نمیرید بهش اعتراف کنید؟؟؟
رایان:منظورتون از این حرفا چیه؟
مانلی:منظورم واضحه خب چرا وقتی دوسش داری بهش نمیگی؟
رایان:من دوسش ندارم من عاشقشه یه دختره دیگم مانلی 🙃خانمممم....
مانلی:باشه *تودلم گفتم ای کاش اون دختر من نباشم مطمئن بودم که من نیستم ناخداگاه به گریه افتادم
رایان: خیلی نگران و تند گفتم چیشده ؟حرفای من ناراحتتون کرده ببخشید منظوری نداشتم
مانلی:نه چیزی نشده من هرموقع ماه رو میبینم ناخداگاه به گریه می افتم
رایان:آها
میا و آراد اونطرف:🫠🫠🫠🫠غعش و ضعف میرفتن برا کاپلشون🤌🏻
صداشون زدن برا شام و دسره قبلش~
بعد شام~
رایان:بابا جان اگه اجازه بدید من برم شما و مامانم بعدا بیاید فقط من امشب خونه نمیام با آراد میریم تو بآغ میخوابیم
بابای رایان:مشکلی نیست میتونی بری
آراد:مامان ما رفتیم
مانلی:توهمین موقیعت میا گفت بیا ماهم باهاشون بریم
مانلی:دیوونه شدی برا چی باید ما با اونا بریم؟
میا:عه حال میده اصن نریم خبببب
مانلی:دیوونهههه🤣
میا:دردددددد*
مانلی:عههه😀
بآغ آراد و رایان"
آراد:وای رایان میتونم بگم شدیدا دلم برا این دختره میا رفته خیلی خوشگلههه
رایان:هولللللل علییی........
ادامه رمان پارت بعد...✨️