eitaa logo
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
186 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
𓂃 میان داستان‌هایی که هرکدوم یه دنیا هستن. 📖🕯️
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ³ آخرین بهار در ساکورا 🌸" زنگ خورد و همه هجوم آوردن به سمت در دبیرستان^ مانلی:خداحافظ میا می
پارت ⁴آخرین بهار در ساکورا 🌸" مانلی:سلام آتیسا سلام ناتالی ناتالی:سلام😒 میا:مانلی بیا کارت داره آقا رایان مانلی:اوکی اومدم رایان:مانلی خانم ببخشیدددد مانلی:بابت چی؟ رایان:دیروز من با توجه ام به شما براتون دشمن تراشیدم مانلی:آه اشکالی نداره بابا مشکلی نیست آقا رایان چیززهه یعنی این که اوکی- آراد:چی میگید شما دوتا؟؟ رایان:هیچی آراد جان مانلی:من دیگه برم صدام میکنن رایان:باشه.. آراد:جریان چیه رایان؟ رایان:هیچی میگم بهت میا:چیشد ؟ مانلی:میگم بهت میا:اوکی چند روز بعد~~~ مامان مانلی:پاشو پاشو الان جا میمونی مانلی:مامان امروز نمیرم مامان مانلی:باشه پس من میرم ناهار بزارم مانلی:باشه میا:مامان کجایی؟ مامان میا:اینجام بله؟ میا:یه سر میخوام برم پیشه مانلی مامان میا:نمیخواد امشب بابات یه مهمونی بزرگ گرفته باید بریم برسیم به امورات مهمونی میا:آه اوکی رایان:الو آراد آراد:جان سلام چطوری؟ رایان:خوبم مرسی آراد شما هم دعوتید مراسمه بابای میا؟ آراد:آره فک کنم امشب مانلی هم باشه رایان:هست دیگه ! ادامه رمان پارت بعد...✨️
بریم پارتو بدم بهتون💗
𝑺𝒐𝒇𝒕 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆📚
پارت ⁴آخرین بهار در ساکورا 🌸" مانلی:سلام آتیسا سلام ناتالی ناتالی:سلام😒 میا:مانلی بیا کارت داره آ
پارت ⁵آخرین بهار در ساکورا 🌸" شب مهمونی^🎀 مانلی:سلام میا وووععععع بابات چه مهمونی مجللی گرفته میا:آره از صبح خدمتکارامون دارن کار میکنن مانلی:میا ناتالی و آتیساهم دعوتن؟ میا:نه خداراشکر اگه بابام دعوتشون میکرد کههععع....🤡🔪 مانلی:آه رایان:سلام آقای پارک بابای میا:سلام شما باید پسره آقای هان باشید رایان:بله خیلی خوشبختم از آشناییی با شما بابای میا:باعث افتخاره😀 رایان:بلههههه... مامان آراد: میبینی سویون همشون یسری دختره بی ریختن مامان رایان:آره به جز مانلی و میا دخترای قشنگین مامان آراد:آره فکر میکنم عروسای خودمونن هردو باهم خندیدن...🙃 آراد:میگم رایان نظرت چیه بریم با دخترا یه دوری بزنیم؟ رایان:اوکیم آراد:پسسس Let go🫴🏻 آراد:میا خانم مانلی خانم میاید بریم یه دوری این دور و برا بزنیم؟ مانلی:آقا رایان نمیان؟! آراد:چرا با آرنجم زدم تو کتفه رایان خانم با شمان رایان:چی ها ؟نفهمیدم چیشد ببخشید غرقه زیبایی قصره میا خانم اینا شده بودم من عاشق اینجور خونه هام مانلی:اشکال نداره حالا میاید شماهم ؟ رایان :بله بریم تو حیاط💅🏻" مانلی:میگم آقا رایان یه چیزی بپرسم؟ رایان:چی بپرسید مانلی:شما مگه از ناتالی خوشتون نمیاد ؟چرا نمیرید بهش اعتراف کنید؟؟؟ رایان:منظورتون از این حرفا چیه؟ مانلی:منظورم واضحه خب چرا وقتی دوسش داری بهش نمیگی؟ رایان:من دوسش ندارم من عاشقشه یه دختره دیگم مانلی 🙃خانمممم.... مانلی:باشه *تودلم گفتم ای کاش اون دختر من نباشم مطمئن بودم که من نیستم ناخداگاه به گریه افتادم رایان: خیلی نگران و تند گفتم چیشده ؟حرفای من ناراحتتون کرده ببخشید منظوری نداشتم مانلی:نه چیزی نشده من هرموقع ماه رو میبینم ناخداگاه به گریه می افتم رایان:آها میا و آراد اونطرف:🫠🫠🫠🫠غعش و ضعف میرفتن برا کاپلشون🤌🏻 صداشون زدن برا شام و دسره قبلش~ بعد شام~ رایان:بابا جان اگه اجازه بدید من برم شما و مامانم بعدا بیاید فقط من امشب خونه نمیام با آراد میریم تو بآغ میخوابیم بابای رایان:مشکلی نیست میتونی بری آراد:مامان ما رفتیم مانلی:توهمین موقیعت میا گفت بیا ماهم باهاشون بریم مانلی:دیوونه شدی برا چی باید ما با اونا بریم؟ میا:عه حال میده اصن نریم خبببب مانلی:دیوونهههه🤣 میا:دردددددد* مانلی:عههه😀 بآغ آراد و رایان" آراد:وای رایان میتونم بگم شدیدا دلم برا این دختره میا رفته خیلی خوشگلههه رایان:هولللللل علییی........ ادامه رمان پارت بعد...✨️
20 بازدید بخوره پارت بعدو میدم دخملا🍓
الان حاله تایپ کردن ندارم شب پارت میدم💞