eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
1هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
235 ویدیو
6 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4302991
مشاهده در ایتا
دانلود
زیارتت‌ قبول عزیزدلم؛)). 💘
14050418_پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به‌مناسبت تشییع و تدفین آقای شهید ایران.pdf
حجم: 154K
📝 متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، رهبر معظّم انقلاب به‌مناسبت تشییع و تدفین آقای شهید ایران | ۱۸/تیر/۱۴۰۵ 🔗 Rahbar.ir/s/1522 ▪️ | 💻 Rahbar.ir
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
📝 متن کامل پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، رهبر معظّم انقلاب به‌مناسبت تشییع و تدفین آقای شهید
داشتم فکر می‌کردم وقتی امام سیدمجتبی خامنه‌ای پیامی می‌دن سریع بازش می‌کنم و با خط به خط‌ش سر شوق میام‌، ولی چقدر ساده از کنار بیانیه‌های امامِ شهید می‌گذشتم، حالا که بهش فکر می‌کنم فقط افسوس می‌خورم.
بعد از خائن خواندن قالیباف، سنگ زدن به عراقچی، کنایه به سردارموسوی و قاآنی، فحاشی به میثم مطیعی و مزدور خواندن حسین طاهری، حالا نوبت به حاج‌مهدی رسولی رسیده. او را هم از قطار انقلاب بیرون انداخته و سازشگر و خفه‌کننده صدای مردم خواندند. اویی که چهارماه همصدا با او «بزن که خوب میزنی» خواندند و با او گفتند که «حاشا، حاشا، حاشا در انتقامت بشود کوتاهی» او که صبح روز دهم اسفند وقتی همه در بهت و غم فرورفته بودند، بر بلندی ایستاد و میان جمعیت نهیب زد که وقت عزا نیست و ما حالا فقط برای انتقام زنده‌ایم. او که چهارماه از تهران و زنجان تا مشهد و نجف شهر به شهر پرچم سرخ انتقام را برافراشت. با این توجیه که برای ما اشخاص مهم نیستند، هیچ دلسوزی را در دایره انقلاب باقی نگذاشته‌اند و همه را تکفیر کردند. با این روند، رواق کشوردوست منحل و تجمعات شبانه کم‌جمعیت شده و به حاشیه رفته. نه معنای بعثت این است که بعضی دوستان فهمیده‌اند و نه معنای آتش به اختیاری. دایره وسیع انقلاب تبدیل به کورنقطه‌ای تنگ و کوچک شده که حالا عن‌قریب است که خودشان در آن جا نشوند! «مهدی مولایی» *تصویر مربوط به حضور آقای رسولی در یکی از عملیات‌های موشکی‌! @m_molaie110
بیاید برای همه‌ی کسایی که فردا امتحان دارن دعا کنیم💞، این مدت فشارِ زیادی رو متحمل شدند.
◞پشت کدام پنجره ، چشم به راه تو باشم ؟
هدایت شده از Sabzineh
/*
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
/*
محبوبِ من، آخرین فرصت تو می‌مونه برای هفته‌ی بعد چهارشنبه با گل رز آبی، اگه اومدی که خوبه اگه نیومدی دیگه نیا.
امروز که از حوزه‌ی امتحانی برمی‌گشتم دلم خواست به جزئیات توجه کنم تا یکم حواسم از آفتابِ اذیت‌کننده‌ و مُخ‌تِرکون‌ پرت شه، یهو یه خانومِ پیرزنی رو دیدم که از جلو داشت میومد با چادرِ گل‌گلی و عینک آفتابیِ بامزه‌ش، خیلی گوگولی بود. یا مثلاً اون دوتا جَوونی که روی موتور نشسته بودن و موهای یکی‌شون از موهای منم بلندتر بود یا فروشنده‌ی بستنی‌فروشیِ سر کوچه‌مون که امروز شال آبی رنگ گذاشته بود و خیلی بهش میومد، مخصوصا با لبخندِ همیشگی‌ش. آهان گفتم لبخند، وقتی داشتم برمی‌گشتم یه خانومِ دوچرخه‌سواری داشت از روبرو میومد، بهش لبخند زدم و اونم متقابلاً لب‌هاش کِش اومد و احساس کردم هردومون‌ با همین یه کارِ کوچیک حال‌مون لحظه‌ای خوب شد. / پیاده‌روی تا خونه بعد از اولین امتحانِ نهایی.