فکر کنم بزرگترین کاری که میتونم این روزها در حق خودم بکنم اینه که "اُمید" داشته باشم.
خیلی خوشحالم که عضو هیئتی هستم که قبل از شورِ حسینی، شعورِ حسینی اولویتشونه و همه چیز در نهایت طوری چیده میشه که یک قدمی برای ظهور برداشته بشه.
اینکه آبجی کوچیکه یهو اومد گفت: چشمات خیلی قشنگه.
حس خوبی داد بهم، بامزهی من. =)))
هم ساده دلم را برد، هم دار و ندارم را
خندید و گرفت از من، آرام و قرارم را..
داشتم فکر میکردم چقدر حس خوبی داره یارِ آدم باحوصله باشه، شنونده باشه، مثلاً بتونی راجع به همه چیز باهاش حرف بزنی، راجع به خودت، علاقههات، آخرین کتابی که خوندی، شخصیت موردعلاقهی سریالت یا آخرین نظریهی فلسفی که خوندی.
من بعد از هر بار گوش دادن به پادکستهای جافکری:
از فردا میخوام همهی قلههای جهان رو فتح کنم. هه.