داشتم فکر میکردم چقدر حس خوبی داره یارِ آدم باحوصله باشه، شنونده باشه، مثلاً بتونی راجع به همه چیز باهاش حرف بزنی، راجع به خودت، علاقههات، آخرین کتابی که خوندی، شخصیت موردعلاقهی سریالت یا آخرین نظریهی فلسفی که خوندی.
من بعد از هر بار گوش دادن به پادکستهای جافکری:
از فردا میخوام همهی قلههای جهان رو فتح کنم. هه.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
خب خب خب، بعد از یک قرن پادکست گوش دادم و خدایی عجب چیزی بود،
دقیقاً همونی بود که بهش نیاز داشتم.
حالا بیاید یکم حرف بزنیم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
خب خب خب، بعد از یک قرن پادکست گوش دادم و خدایی عجب چیزی بود، دقیقاً همونی بود که بهش نیاز داشتم.
من خیلی وقته که احساس میکردم گُم شدم، شاید از پیامهای اینجا هم متوجه شده باشید که گاهی میگفتم: واقعاً فاطمهی قبلی کجاست؟ نمیدونم.
و از این قبیل پیامها که احساس کردم این پادکست خیلی آرومَم کرد خیلی.
بذارید چندتا نکته ازش رو اینجا بازگو کنم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
من خیلی وقته که احساس میکردم گُم شدم، شاید از پیامهای اینجا هم متوجه شده باشید که گاهی میگفتم: وا
اول.
اینکه اگر احساس میکنید گُم شدید و نمیدونید هدفتون چیه و رسالتتون در چه مسیریه نگران نباشید، شما تنها نیستید، خیلی ها درگیر این موضوع هستند.
دوم.
این احساسِ گُمشدگی که دارید یه حسیه که خیلیها قبلِ شکوفایی دارند، دقیقاً انگار همون قضیه که میگن خدا در تاریکترین لحظهی زندگیتون یهو یه کورسوی اُمید بهتون نشون میده. :)))
و موضوع اینه که شما میتونید این وضعیت رو عین یه کِرمی تصور کنید که هنوز توی پیلهست و پروانه نشده.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
اول. اینکه اگر احساس میکنید گُم شدید و نمیدونید هدفتون چیه و رسالتتون در چه مسیریه نگران نباشید،
حالا چه کنیم تا یکمی واردِ مسیر خودمون بشیم یا اصلاً متوجه بشیم که مسیرِ ما کدومه و چیه؟ ★