خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
مثل مُرده های متحرک از صبح تو رخت خواب اینوَر اونوَر میرفتم، روحم تقلا میکرد برای پا شدن ولی جسمم تسلیمِ تسلیم زیر پتوی گرم و نرم بود و در نهایت روحم هم تسلیم شد.
حوالی ساعت دوازده بود که حس کردم نیاز دارم برم گلزار، روز جمعه هم هست خلوتِ خلوت، قشنگ میشه بلند بلند هر چی تو اون دلِ وامونده گیر کرده بریزی بیرون.
خلاصه که فقط انگیزهی رفتن به گلزار این جسمِ خسته و بی جون رو کشید از تخت بیرون، وقتی رسیدم به بابا گفتم من دارم میرم و تند تند تنها خودمو کشوندم کنار مزار شهدا، تک تک شون رو نگاه کردم، خوش به حال شون، خوش به حال شون که شده بودند عزیز دردونهی خدا، نشستم کنار یکیشون رو زمین، دست کشیدم رو سنگِ سردش، نگاه کردم به گل های آغشته به شبنم، ارغوانی، سفید، صورتی.. سرمو انداختم پایین دیدم بغضِ پشت گِلو امون نمیده بهم، دیگه گفتیم هیچکی هم نیست دیگه صندوقچهی دلت رو باز کن، خلاصه که ایشونم شنید و هیچی نگفت، از اول تا آخر همه رو شنید، قول داد یه دستی برسونه و کمک کنه، میدونم سر قولش هست.
بلند شدم چادرم رو تکون دادم و وقت رفتن بود، چند قدم رفتم و دوباره نگاه کردم به عکسش، فقط با امید بهش جسمم رو کشیدم سمتِ ماشین و به منظرهی بیرون خیره شدم.
#اندراحوالاتِما // #سیدِعزیز
مآزار دلی را که تو جانش باشی
معشوقهٔ پیدا و نهانش باشی
زان میترسم که از دلازاری تو
دل خون شود و تو در میانش باشی..
وقتی آدم ها دربارهی چیزی حرف میزنن که اشک شون رو در میاره، یعنی بابت اون واقعا اذیت شدن.
هدایت شده از هِزارویكشَب*
کاش کادر آموزشی فکرنکنه ما فقط درس میخونیم و مهم ترین و تنها دغدغهمون توی زندگی درسمونه.
روزی که اینو بفهمن اون روز عید منه.
لابد یه چیزی تو بغل کردن هست
که کافکا تو نامهای مینویسه :
"بغلم کن..
بغلم کن که حرف زدن کافی نیست…"
فقدان برام علاوه بر اینکه سخته، عجیبه، یکی هست کنارت، باهاش میخندی، بغلش میکنی، صدات میزنه، ولی یهو نیست، نه فقط پیش تو، هیچ جای دنیا نیست، وقتی میگم نیست، یعنی نیستا! میفهمین؟
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
بخونیم.
نچ نچ نچ، نباید بگید چند روزه نخوندیم؟