خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
خداحافظیِ عمه با باباحاجی قبلِ راهیشدن سمت کربلا / طلبیده شدن توسطِ داداش سجاد / سکوتِ شب توی گلزار.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
غروبِ دلگیر / خورشیدِ نارنجی / شالیزار هایی که از کنارشون جویِ آب رد میشد.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
سیاهچالهی دلتنگی / ساعاتِ پایانیِ شب و تراوشاتِ یک ذهنِ خسته.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
ساعت یازده و پنجاه و پنج دقیقه قبلِ اذانِ ظهر / سرم رو روی کتاب میذارم و دلم میخواد از خستگی همینجا خوابم ببره، مداد رو میگیرم و دوباره به خط خطِ کتاب و بعد به عکسِ شهید نگاه میکنم؛ قولی که دادم توی ذهنم مرور میشه و دوباره ادامه میدم.