البته که اگه خود اون طرف هم باشه
شیرینی دورهمی صد چندان میشه👌🏻
ولی خوبه که تو هماهنگیام
چند نفره هماهنگ کنم که اگه یکی نیومد
کل ماجرا به فنا نره☺️
#پیر_آب_دیده 😂
میدونید
خیلی ناراحت و دردآوره که فاصله سنیت
با اعضای خانوادت ۲ الی ۴ دهه باشه
هیچوقت با بقیه تو یه سطح نیستی
هم خودت تو ارتباطاتت توقع دیگهای داری
هم بقیه از بیرون توقع دیگهای
نمیدونم منظورمو چجوری باز کنم
ولی بعضی وقتا از کار خدا میمونم
باز هم برای بار nام
کاش یه خواهر یا برادر هم سن خودم داشتم
#نیمه_تاریک 🌑
#جمع_اضداد واقعی یعنی خود من
که بعضی وقتا حرف میشنوم و آتیش میگیرم
اما رنگ رخسارم خبر از سر درون نمیده
و بعضی وقتا برای یه چیز بیخود
یجور زمین و به آسمون میدوزم
که هیچ آبی خاموشم نمیکنه...
مامانم همیشه میگه
تو انقدر نمیخوری نمیخوری
که معدت میچسبه به پشتت!
ولی هیچوقت نمیدونه
من فقط وقتایی غذا نمیخورم
که یه باری رو روحم سنگینی میکنه
حتی خودمم متوجه نشم
باز غذام کم میشه
معدم میچسبه به پشتم :)
#نیمه_تاریک 🌑
این آب روزی من نیست، ورنه دریای رحمت خداوند بیکرانهاست. شاید تشنه مردن اجر جهادم را کامل میکند. درک شما از خداوند مثل خودتان حقیر است. خیال میکنید خدا چیزیست شبیه آدمی.
•|مختارنامه|• #دیالوگ
آفتابگردونم 🇮🇷
پارسال احساس یه بیلیاقت و داشتم که آوردنش لب چشمه ولی اجازه آب خوردن نداره...
قشنگترین توصیفی که راجع به آدمای مهربون شنیدم این بوده:
“کسانی که به زندگی دیگران نور میبخشند، روزی خورشید خواهند شد”
@ir_tavabin
آفتابگردونم 🇮🇷
تو #bookimonday ارتداد معرفی کرده منم امروز بالاخره ارتداد خریدم بعدا ایشالا از خوبیاشم میگم😁
خبر امروز:
ارتداد رو شروع کردم و تا اینجا بد نبود.
آفتابگردونم 🇮🇷
#یاد_باد
تا حالا تو یه تاریخ
تو یه موقعیت مشابه بودین؟
من پارسال
دقیقا شب دوم محرم
که از در نیومدن گریم ناراحت بودم
که روحم سنگین بود و خالی نمیشد
بعد کلاس، تو سوییتمون تنها نشستم
هر کی به دلیلی اومد تا راضیم کنه
بریم مسجد امام رضا «ع» نرفتم
تنهایی لازم بودم...
نشستم تو اتاق رو تختم
زل زدم به سیاهی شب و
چراغای خوابگاه روبه رو
چندتا دونه مداحی خاطرهانگیزم رو پلی کردم
اولش فقط بغض بود
مثل الان
ولی یهو منفجر شدم
تنهایی بود، درد روحی بود، درگیری ذهنی بود
یا شایدم حوصله بیلیاقتیم تموم شد
یا آقا دلش به حالم سوخت و اجازه اشک داد
ولی هر چی که بود
هر چی که هست
من الان تو موقعیت پارسالم...
امشبم نشستم تو اتاقم
مداحی گذاشتم
و قلبم، دلم داره تیکه تیکه میشه
از چی؟! نمیدونم...
پارسال حداقل به هوای مشهد نزدیک بودم
خودش قوت قلبی بود
امسال چی؟
اسیر دود و دم تهرانم
حال محرم امسال فرق میکنه
انگار بعد کلی بیپدری
بعد کلی بیسرپناهی
بعد کلی دری وری شنیدن از این و اون
پناه آوردی به بغل پدر...
مثل رقیهای که وصل پدر رو میخواست
اما تا سر پدر رو آوردن پیشش
دیگه چیزی برای گفتن نداشت
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»