هو العلیم🌱
روزی گدایی به دیدن درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.....
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم.
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟
لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.درویش خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،
نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند
در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می شود به آن وارستگی می گویند...
یه بیت طلایی از جناب بیدل 👌
احسان به هرچه میخردم سود مدعاست
از قیمتم مپرس، به بازارت آمدم...
میفرماید: به هر قیمتی منو بخری من سود کردم. چون داری احسان میکنی. وگرنه ما که قیمتی نداریم...
پس همینکه میخری من رو، من دارم سود میکنم
هوالعزیز🌱
من اگر دست زنانم نه من از دستِ زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من، وَ نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گرچه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانهست زبانم
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم
شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم
چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم
مولانا » دیوان شمس » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۱۶۱۵
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت
سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع
دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُرد
خانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی
که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
حافظ » غزلیات »🌱
غزل شمارهٔ ۱۷
Divane khial4_5931419349821693945.mp3
زمان:
حجم:
5M
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
«حافظ»🌱
تو با این مردم کوتهنظر در چاهِ کنعانی
به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران
#سعدی
رنج آدم را نمیکشد، بی معنایی میکشد...
نیچه به ما میگوید:
"اگر چرای زندگیمان را پیدا کنیم، هر درد میتواند بخش رشد و شکل گیری مان شود؛ رنج تبدیل به آیینهای برای دیدن خودِ واقعی میشود. شاید معنا ساختنی است، از زخمها و روزهای سخت."
🍃🍃🍃
آن، کیست کَز رویِ کَرَم، با ما وَفاداری کُنَد؟
بَر جایِ بَدکاری چو مَن، یِک دَم نِکوکاری کُنَد؟
«حافظ»🌱
ویکتور هوگو چقدر زیبا میگه:
"آدم دوستانش را از دست نمیدهد، دشمنان مخفی اش را پیدا میکند، دوستان واقعی هر اتفاقی بیوفتد تا پایان دوست می مانند."
ظهرتون بخیر🌱✋
همه خفتند به غیر از منِ دیوانه و دل ...
با خیال تو مرا قصه دراز است هنوز ....
ساقی و مستان برفتند ، جام خالی شد ز می ...
این دل دیوانه را ، سوز و گداز است هنوز ،
#راحم_تبریزی
صَدرِ خَرابات کسی را بُوَد
کو رهد از صدر و زِ نام و زِ ننگ
✅ فقط کسی میتواند به حقیقت و آزادی درونی برسد که از خودخواهی، مقامطلبی و توجه به قضاوت مردم عبور کرده باشد.
غزل_مولانا