تماشاگه راز
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند هر که او را غم جانست به دریا نرود سعدی
آن تن که حساب وصل میراند نماند
و آن جان که کتاب صبر میخواند نماند
گر بوی بری که غم ز دل رفت، نرفت
ور وهم کنی که جان بجا ماند، نماند
عشاق جمالک احترقوا
فی بحر صفاتک قد غرقوا
فی باب نوالک قد وقفوا
و بغیر جمالک ما عرفوا
گر پای نهند به جای سر
در راه طلب، ز یشان بگذر
که نمیدانند ز شوق لقا
پا را از سر، سر را از پا
شیخ بهایی🌱
تنهات یافتم،
هر یکی به چیزی مشغول؛
و بدان خوشدل و خرسند،
بعضی روحی بودند:
به روح خود مشغول بودند؛
بعضی به عقل خود مشغول بودند،
بعضی به نفس خود!
تو را بی کس یافتم!
همه یاران،
رفتند به سوی مطلوبان خود!
تنهات رها کردند.
من،
یارِ بی یارانم!
#شمس_تبریزی
Homayoun Shajarian4_6050623087630623181.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
رفتن سوار کولی
باخود تو رو نبرده
شب مانده است وباشد
تاریکی فشرده🥹
✨
ای جان،
اگر عشق را میجویی،
از خویش عبور کن...
آنگاه که «من» فرو میریزد،
اوست که در تو طلوع میکند؛
و آنگاه که از خویش تهی میشوی،
تمام جهان، پر از حضور او میگردد.
من تو را در دوردستها جستوجو کردم،
در آسمان، در ستاره، در سجده، در اشک...
غافل از آنکه
تو نزدیکتر از نفس من بودی.
چه سوزیست این عشق،
که هرچه از تو دور میشوم،
بیشتر در تو گم میشوم؛
و هرچه میخواهمت،
بیشتر میفهمم که
خواستنِ تو،
سوختنِ من است.
ای نورِ بیکران،
مرا چنان در خود بسوزان
که دیگر از «من»
جز خاکستری بر جای نماند؛
تا از میان خاکسترِ خویش،
فقط یک حقیقت برخیزد:
تو...
و من، هیچ.
و شاید رازِ عشق همین باشد؛
که عاشق سرانجام به جایی میرسد
که دیگر نمیپرسد:
«کجایی؟»
چون میفهمد
هرجا که دل میتپد،
هرجا که اشکی بیصدا میچکد،
هرجا که روح از شوق میلرزد،
تو همانجایی...
و من
در این دریای نور،
با تمام وجود
به سوی تو میآیم؛
نه برای رسیدن،
که برای سوختن...
که عشق،
راهِ رسیدن نیست؛
راهِ گمشدن در محبوب است.
🟣عطار نیشابوری:
دور دور مرو که مهجور گردی
نزدیک نزدیک میا که رنجور گردی
اگر گرد کسی بسیار گردی
گر چه بس عزیزی خار گردی