eitaa logo
تماشاگه راز
302 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.5هزار ویدیو
20 فایل
اینجاپاتوق 👇🏻 شعر قطعات لطیف ادبی عکس نوشته ها طنز های اجتماعی و اندکی موسیقی فاخر است اگه دوست داشتید مطالب ما رو با لینک کانال منتقل کنید ! از همکاری شما صمیمانه ممنونم✍🏻🍒✍🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
ما نه رندانِ ریاییم و حریفانِ نفاق آن‌که او عالِم سِرّ است، بدین حال گواست 🌱
مرغ دلم شور و نوا می‌کند ذکر علی بن موسی‌الرضا می‌کند می‌پرد و می‌رود از سینه‌ام آه که عشق تو چه‌ها می‌کند شهادت امام رضا (ع) بر شما و خانواده محترمتان تسلیت باد. 🖤
ای پری پیکر به دام خود اسیرم کرده ای در کمند زلف خود چون صید گیرم کرده ای
گفت که از سماع‌ها حرمت و جاه کم شود جاه تو را که عشق او بخت من است و جاه من عقل نخواهم و خرد دانش او مرا بس است نور رخش به نیم شب غره صبحگاه من
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند هر که او را غم جانست به دریا نرود سعدی
تماشاگه راز
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند هر که او را غم جانست به دریا نرود سعدی
آن تن که حساب وصل می‌راند نماند و آن جان که کتاب صبر می‌خواند نماند گر بوی بری که غم ز دل رفت، نرفت ور وهم کنی که جان بجا ماند، نماند
عشاق جمالک احترقوا فی بحر صفاتک قد غرقوا فی باب نوالک قد وقفوا و بغیر جمالک ما عرفوا گر پای نهند به جای سر در راه طلب، ز یشان بگذر که نمی‌دانند ز شوق لقا پا را از سر، سر را از پا شیخ بهایی🌱
تنهات یافتم، هر یکی به چیزی مشغول؛ و بدان خوشدل و خرسند، بعضی روحی بودند: به روح خود مشغول بودند؛ بعضی به عقل خود مشغول بودند، بعضی به نفس خود! تو را بی کس یافتم! همه یاران، رفتند به سوی مطلوبان خود! تنهات رها کردند. من، یارِ بی یارانم!
Homayoun Shajarian4_6050623087630623181.mp3
زمان: حجم: 5.1M
رفتن سوار کولی باخود تو رو نبرده شب مانده است وباشد تاریکی فشرده🥹
✨ ای جان، اگر عشق را می‌جویی، از خویش عبور کن... آن‌گاه که «من» فرو می‌ریزد، اوست که در تو طلوع می‌کند؛ و آن‌گاه که از خویش تهی می‌شوی، تمام جهان، پر از حضور او می‌گردد. من تو را در دوردست‌ها جست‌وجو کردم، در آسمان، در ستاره، در سجده، در اشک... غافل از آنکه تو نزدیک‌تر از نفس من بودی. چه سوزی‌ست این عشق، که هرچه از تو دور می‌شوم، بیشتر در تو گم می‌شوم؛ و هرچه می‌خواهمت، بیشتر می‌فهمم که خواستنِ تو، سوختنِ من است. ای نورِ بی‌کران، مرا چنان در خود بسوزان که دیگر از «من» جز خاکستری بر جای نماند؛ تا از میان خاکسترِ خویش، فقط یک حقیقت برخیزد: تو... و من، هیچ. و شاید رازِ عشق همین باشد؛ که عاشق سرانجام به جایی می‌رسد که دیگر نمی‌پرسد: «کجایی؟» چون می‌فهمد هرجا که دل می‌تپد، هرجا که اشکی بی‌صدا می‌چکد، هرجا که روح از شوق می‌لرزد، تو همان‌جایی... و من در این دریای نور، با تمام وجود به سوی تو می‌آیم؛ نه برای رسیدن، که برای سوختن... که عشق، راهِ رسیدن نیست؛ راهِ گم‌شدن در محبوب است.