eitaa logo
طاعمه.
118 دنبال‌کننده
2 عکس
1 ویدیو
0 فایل
تقدیم به اولین ماهیای که من رو خورد. https://abzarek.ir/service-p/msg/3873090 (𓆟)
مشاهده در ایتا
دانلود
کف اتاق، تیکههای خورد شدهی ماگ کالباسی رنگم رو دید. با این حال تو تیکههای خورد شدهی من رو ندیدی.
ز دشت ها و دورها و کوها، اینک قطرات باران، همسو با جوهر نمناک قلم نیمهشکسته ام، میریزد و میرود. با این حال، رگههای درهم تنیدهی قلبم و زلف های پریشانم، ز روزها و ابرها و بادها، گله و شکایت میکنند. دستانم برگهای رنگ و رو رفتهی دفتر را میخواهند، مشکلی ندارد. آن جوهر نمناک میریزد و میرود. برگ هارا پر از حرف، پر از گله و شکایت میکند. بازهم اشکالی ندارد. برگ‌ها هنوز بوی بارانِ نخستین فروردین را دارند، اما بادِ ساکت غروب، یادها را ز لابه‌لای سطرها می‌روبد. دل، چو کاسه‌ی سفالینِ کوچک، مالامال ز پژواک‌های خموش است؛ ز روزهایی که صوت خنده در کوچه‌ها می‌پیچید و کس، در پس هر لبخند، اندوهش را نهان می‌کرد. اینک اما، من مانده‌ام و دفترِ چرک‌آلودی که درونش، واژگان ز شرمِ تکرار، رنگ باخته‌اند. می‌نویسم و نمی‌نویسم. می‌خواهم با هر واژه، اندوه را بر بالین دورترین کوه ببرم، به قله‌هایی که حال هم برفِ خموشی بر دامن دارند. احتمالاً در همان میان، سینهام دوباره جوان شود. نسیمی چو خاکستر، ز پنجره می‌وزد، کاغذها را می‌رقصاند، جوهر ز قلم می‌تراود و بر زمین می‌چکد. در هر چکه، تصویری ز دگرگونی هستی است؛ ز رفتن‌ها و خموشی‌ها، ز درون‌هایی که هرگز آرام نمی‌گیرند. قطرات باران مدام روی دستانم می‌نشیند و گویی ز دورها می‌گوید: «فقط بنویس، حتی اگر زینپس، شب هزاربار تیره شود، حتی اگر واژه‌ها خسته شوند. بنویس» و من، بازهم می‌نویسم. نه برای آنکه کسی بخواند و برود، که برای آنکه نماند چیزی ناگفته و خموش، میان من و این شب مشوش و دل کماکم ز سخن خاکستری. «طعمهماهی.»
میترسم. از زمین و زمان میترسم. از خودم میترسم، از مرگی که ناگهان میاد سراغم. میشه نگاهم کنی و به روحم نور ببخشی؟ من رو با خودت به دشت پر از قاصدک ببری و همراه اونها رها بشیم، تا هنگام تموم شدن نور توی چشمهات، اواخرِ غروبی خنک و نارنجی رنگ.
دلم میخواست برگردم خونه، احتمالاً میتونستم توی گرمای آغوشت حل بشم.
امروز اشک هام رو بهت نگفتم. اونهارو همراه بارون لا به لای سبزهزارها پنهان کردم. اونهارو پشت ستارههایی که برام کشیدی پنهان کردم.
شب آرام و محتاط ز میانِ شاخه‌ها می‌گذرد، و حال مهتاب خسته، چو آینه ای ترک‌ خورده، بر بام خانه می‌ریزد. من اما ، میان سایه و سکوتی خفته، دفتر را می‌گشایم؛ برگ‌های رنگ و رو رفته هنوز بوی باران اندوه را دارند و جوهر نمناک، چو خون خموشی، در رگِ واژه‌ها روان است. حالیا، ز دشت‌ها و رودها و کوه‌ها، ناله‌ای دور می‌رسد؛ به گونهای، صوت سرد و جانسوز باد است، یا که فریاد دلی که در میان زمان جا مانده. دست‌هایم، خطوط نامنظم سطح دستهایم، بر سطرها می‌لغزند و هر واژه، چو برگ زردی، بر سینهی خاکِ اندوه فرو می‌افتد. میگویم، دیگر نیازی به نوشتن نیست، که سکوت، خودش می‌نویسد. می‌نویسد بر در و پهنهی تاریکی، با نوری که از عمقِ هیچ می‌تابد. آه میکشم، آه سهمگین ز سینهی جان بلند میشود، آه میکشم چون، این شب‌ها چه بلندند و دور. میبینم، هر دقیقه ریشه در استخوانِ زمین دارد و نمی‌گذرد. میبینم، زمان استادهاست، و قدمهایم بر سینهی تار و به سطوح آمدهی زمین تنیده است. نمیگذرد. حالیا، این کنارها، تنها صدای قطرات باران است که می‌آید، می‌ریزد و می‌رود. همچو که دل من می‌ریزد و می‌رود. «طعمهماهی.»