اسفند، درد و غمش رو فراموش نکرد، همچو خردادی که استرس ها رو فراموش نکرد. من هم آخرین لبخند برعکست رو فراموش نکردم.
کف اتاق، تیکه های خورد شده ی ماگ کالباسی رنگم رو دید. با این حال تو تیکه های خورد شده ی من رو ندیدی.
ز دشت ها و دورها و کوها، اینک قطرات باران، همسو با جوهر نمناک قلم نیمه شکسته ام، می ریزد و می رود.
با این حال، رگه های درهم تنیده ی قلبم و زلف های پریشانم، ز روزها و ابرها و بادها، گله و شکایت می کنند.
دستانم برگ های رنگ و رو رفته ی دفتر را می خواهند، مشکلی ندارد. آن جوهر نمناک می ریزد و می رود. برگ هارا پر از حرف، پر از گله و شکایت می کند. بازهم اشکالی ندارد.
برگها هنوز بوی بارانِ نخستین فروردین را دارند، اما بادِ ساکت غروب، یادها را ز لابهلای سطرها میروبد.
دل، چو کاسهی سفالینِ کوچک، مالامال ز پژواکهای خموش است؛ ز روزهایی که صوت خنده در کوچهها میپیچید و کس، در پس هر لبخند، اندوهش را نهان میکرد.
اینک اما، من ماندهام و دفترِ چرکآلودی که درونش، واژگان ز شرمِ تکرار، رنگ باختهاند.
مینویسم و نمینویسم.
میخواهم با هر واژه، اندوه را بر بالین دورترین کوه ببرم، به قلههایی که حال هم برفِ خموشی بر دامن دارند.
احتمالاً در همان میان، سینه ام دوباره جوان شود.
نسیمی چو خاکستر، ز پنجره میوزد، کاغذها را میرقصاند، جوهر ز قلم میتراود و بر زمین میچکد.
در هر چکه، تصویری ز دگرگونی هستی است؛
ز رفتنها و خموشیها، ز درونهایی که هرگز آرام نمیگیرند.
قطرات باران مدام روی دستانم مینشیند و گویی ز دورها میگوید:
«فقط بنویس، حتی اگر زین پس، شب هزاربار تیره شود، حتی اگر واژهها خسته شوند. بنویس»
و من، بازهم مینویسم.
نه برای آنکه کسی بخواند و برود، که برای آنکه نماند چیزی ناگفته و خموش، میان من و این شب مشوش و دل کماکم ز سخن خاکستری.
«طعمه ماهی.»
می ترسم. از زمین و زمان می ترسم. از خودم می ترسم، از مرگی که ناگهان میاد سراغم. می شه نگاهم کنی و به روحم نور ببخشی؟ من رو با خودت به دشت پر از قاصدک ببری و همراه اون ها رها بشیم، تا هنگام تموم شدن نور توی چشم هات، اواخرِ غروبی خنک و نارنجی رنگ.