eitaa logo
طاعمه.
119 دنبال‌کننده
2 عکس
1 ویدیو
0 فایل
تقدیم به اولین ماهیای که من رو خورد. https://abzarek.ir/service-p/msg/3873090 (𓆟)
مشاهده در ایتا
دانلود
اسفند، درد و غمش رو فراموش نکرد، همچو خردادی که استرسها رو فراموش نکرد. من هم آخرین لبخند برعکست رو فراموش نکردم.
من میرم، از اینجا میرم تا به جنگل خواب برسم.
برای فرداهایی که مهماند، پتوهای سوگولیِ خنک مادرجون و آغوش یارت، شب بخیر.
تو رو به طولانی روزهای جنگ دوست دارم، من رو اندازهی غمهام دوست داشته باش.
کف اتاق، تیکههای خورد شدهی ماگ کالباسی رنگم رو دید. با این حال تو تیکههای خورد شدهی من رو ندیدی.
ز دشت ها و دورها و کوها، اینک قطرات باران، همسو با جوهر نمناک قلم نیمهشکسته ام، میریزد و میرود. با این حال، رگههای درهم تنیدهی قلبم و زلف های پریشانم، ز روزها و ابرها و بادها، گله و شکایت میکنند. دستانم برگهای رنگ و رو رفتهی دفتر را میخواهند، مشکلی ندارد. آن جوهر نمناک میریزد و میرود. برگ هارا پر از حرف، پر از گله و شکایت میکند. بازهم اشکالی ندارد. برگ‌ها هنوز بوی بارانِ نخستین فروردین را دارند، اما بادِ ساکت غروب، یادها را ز لابه‌لای سطرها می‌روبد. دل، چو کاسه‌ی سفالینِ کوچک، مالامال ز پژواک‌های خموش است؛ ز روزهایی که صوت خنده در کوچه‌ها می‌پیچید و کس، در پس هر لبخند، اندوهش را نهان می‌کرد. اینک اما، من مانده‌ام و دفترِ چرک‌آلودی که درونش، واژگان ز شرمِ تکرار، رنگ باخته‌اند. می‌نویسم و نمی‌نویسم. می‌خواهم با هر واژه، اندوه را بر بالین دورترین کوه ببرم، به قله‌هایی که حال هم برفِ خموشی بر دامن دارند. احتمالاً در همان میان، سینهام دوباره جوان شود. نسیمی چو خاکستر، ز پنجره می‌وزد، کاغذها را می‌رقصاند، جوهر ز قلم می‌تراود و بر زمین می‌چکد. در هر چکه، تصویری ز دگرگونی هستی است؛ ز رفتن‌ها و خموشی‌ها، ز درون‌هایی که هرگز آرام نمی‌گیرند. قطرات باران مدام روی دستانم می‌نشیند و گویی ز دورها می‌گوید: «فقط بنویس، حتی اگر زینپس، شب هزاربار تیره شود، حتی اگر واژه‌ها خسته شوند. بنویس» و من، بازهم می‌نویسم. نه برای آنکه کسی بخواند و برود، که برای آنکه نماند چیزی ناگفته و خموش، میان من و این شب مشوش و دل کماکم ز سخن خاکستری. «طعمهماهی.»
میترسم. از زمین و زمان میترسم. از خودم میترسم، از مرگی که ناگهان میاد سراغم. میشه نگاهم کنی و به روحم نور ببخشی؟ من رو با خودت به دشت پر از قاصدک ببری و همراه اونها رها بشیم، تا هنگام تموم شدن نور توی چشمهات، اواخرِ غروبی خنک و نارنجی رنگ.
دلم میخواست برگردم خونه، احتمالاً میتونستم توی گرمای آغوشت حل بشم.