«اعترافاتِیکتبعیدی»
_
مداحی عربی برندهتر از هرنوع مداحی فارسیایه. تا همیشه. تا همیشه...
ممکنه با هزارتا آدم کات کنم ولی تنها کسی که تا آخر عمرم باهامه مداحی عربیامه.
«اعترافاتِیکتبعیدی»
_
روز جمعهای یادِ اون روزی افتادم که به مناسبت ولادتِ حضرتزهرا (س) توفیق شد و رفتم دیدارِ حضرتآقا.
وقتی تشریف اوردن قبل از اینکه سخنرانیشونو شروع کنن، خانوم سردار رشید اومدن رو تریبون و با کلامِ رساشون یه سخنرانیِ فوقالعاده کردن... متشکل از غم، خوشحالی، ترس، غرور، افتخار و اطمینان.
یه جاش بود... داشتن از این میگفتن که اگه حضرت حجت (عج) نبودن، دل ما هیچجوره آروم نمیشد (:
فرمودن اگر نبود امید و التیامِ دل، آن حجتِ غائب، که اگر دستِ ما به سروِ بلندِ وجودِ او نمیرسد، دستِ شما که میرسد آقاجان... 💔
نمیدونم میتونید تصور کنید یا نه، ولی در اون لحظه کل حسینیه تبدیل به هقهق شد :)
«اعترافاتِیکتبعیدی»
روز جمعهای یادِ اون روزی افتادم که به مناسبت ولادتِ حضرتزهرا (س) توفیق شد و رفتم دیدارِ حضرتآقا.
کن نظری که تشنهام، بهرِ وصالِ عشقِ تو
من نکنم نظر به کس، جز رخِ دلربایِ تو...
ما راه میرفتيم؛
و زندگی نشستن بود.
ما میدويديم؛
و زندگی راهرفتن بود.
ما میخوابيديم؛
و زندگی دويدن بود.
نه!
انسان هيچگاه برایِ خود
مأمنِ خوبی نبوده است…
از کنکوریایی که فکر میکنن چون کنکور دارن و دارن زیر بار تست له میشن بدبخت تر و حال بد تر از اونا وجود نداره بدم میاد. همش اینجورین که وای، تو که کنکور نمیدی چرا ناراحتی؟ وای تو که کنکور نمیدی چرا گریه میکنی؟ وای تو که کنکور نمیدی چرا رفتی بیمارستان؟ وای تو که کنکور نمیدی چرا نمیخندی؟ وای تو که کنکور نمیدی چرا انقدر درس میخونی؟ وای تو که کنکور نمیدی چرا سریال نمیبینی؟ وای تو که کنکور نمیدی چرا رنگت پریده؟ وای تو که کنکور نمیدی چرا زندهای؟ چرا نفس میکشی؟
بس کنین آدمای حال به هم زن، بس کنین.
«اعترافاتِیکتبعیدی»
_
بسم ربِ آفرینندهی چشمانِ سیاهتان.
سلام علیکم آقاجان؛ حالتان چطور است؟ امیدوارم در هرگوشه از این دنیای خاکی که چادری به پا کردید و در این روزهای انتهای ماه شعبان المعظم، مشغول عبادت و دعا و البته، غصه خوردن برای ما شیعیانِ یتیمِ دور از پدر افتادهتان هستید، سالم و سلامت باشید.
ما که شأن و لیاقتِ عریضهنویسی خدمتِ محضرِ مبارکتان را نداریم، اما به محبت های شما و امداد رسانی های غیبیتان که همیشه در تمامِ لحظاتِ زندگی دستگیرِ ما بوده است دلخوشیم و اطمینان داریم به اینکه شما مارا میبینید، از تمامِ احوالِ ما آگاهید و همهی اسرار پنهانی مارا میدانید. و همین، مایهی دلگرمیِ ماست در این دنیای تاریک شده از نبودِ عدالتِ علوی و الطافِ بیکرانِ محمدی (ص). در این دنیا که شیعیانش از نبودِ امام رنج برده و شاهدِ بیگناه به قتل رسیدن برادران و خواهران و دختران و پسرانشان هستند. داغ های غزه کم بود؟ المعمدانیها و رفحها کم بودند؟ یک سحر دشمن منفورِ یهودی جرعت کرد به خاکِ میهنِ اسلامیِ ما، قدمگاه شما، خانهی امامرضایمان تجاوز کند. پنج شش نفر از خاص ترین یاران و برجسته ترین سردارانِ مارا به قتل رساند؛ دهها دانشمند هستهای و خانواده هایشان را با قساوت تمام مورد هدف قرار داد. ما خواب بودیم؛ مثل همیشه. بیدار که شدیم، اخبار را که روشن کردیم، به خبرگزاریها که سر زدیم، خرسِ بنفشِ گرد و خاک گرفتهی هانیهی ۵ ساله را دیدیم که از زیرِ آوار پیدایش کردند. تشک خواب هیدای ۱ و نیم ساله را دیدیم که خبرنگار آنرا از زیر خرابیها بیرون میکشد. موهایِ بلندِ زهرای ۶ ساله را دیدیم که از زیر تکه بزرگ آوار روی تنِ کوچک و نحیفش پیدا بود. ریحانه سادات و سیدعلی را دیدیم که با پدر و مادرشان به سوی عالم نور روانه شدند. بیدار که شدیم دیدیم باز ما در خواب بودیم و عاشقانت در آغوش تو جان میدادند. ما در خواب بودیم و تو پیروانِ حقیقیات را صدا زدی و به آنان وعدهی «عند ربهم یرزقون» دادی. ما خواب بودیم و بلایی که سرِ غزه آمد را سرمان آوردهاند. ما خواب بودیم و کودک های شیرخوارهی مان را کشتهاند. ما خواب بودیم و ایران کربلا شده... ما خواب بودیم و صبح نه با خورشید، که با نور انفجارهای دشمن یهودی طلوع کرده.
حالمان خوب نبود، مضطرب بودیم، جگرمان برای شهدایمان کباب شده بود، ترسیده بودیم، شاید دل هایمان بیشتر به شما وصل شده بود... اما انسان انسان است. غافل و فراموشکار. شهدایمان را تشییع کردیم، بالای سرشان روضه خواندیم، گریه کردیم، سوختیم، دفن کردیمشان .. برایشان نماز شب اول قبر خواندیم، اما تا کمی از آن دوازده روز تلخ گذشت و اوضاع آرام شد، روزمرگی هایمان که برگشت، اضطرابها که کنار رفت، شدیم همان شیعیانِ غافلی که فقط وقت غم و درد غصهی امامِ غریبِ حاضرشان را میخورند. همان فرزندان ناخلفی شدیم که جگرِ پدرشان را خون میکنند، اما او از غصه خوردن و دعا در حقشان دست برنمیدارد و برایشان از درگاهِ خدا با اشک چشم آمرزش میخواهد.
گذشت آقاجان؛ گذشت تا باز ریخته شدنِ خونِ شیعهای تکانمان داد و دل هایمان را مضطر نمود. سربازهایتان را سر بریدند، به تیرِ چراغبرق آویزان کردند و آتششان زدند. جوان های رعنایِ مردم را ارباً اربا کردند. برایشان روضهی علیاکبر خواندند. ملینای ۳ ساله همراه پدرش برای خرید شیرخشک و دارو رفته بود. اصلا...شاید خودش بهانه کرده بود که پدر اورا بیرون ببرد. شاید حوصلهاش در خانه سر رفته بود. حرمله های گرگ صفت، پیشانیِ لطیف و کوچکش را که کلاه کامواییِ صورتیاش آن را پوشانده بود را دریدند. دخترکِ سه ساله در آغوش پدر جوانش جان داد! مرد میسوخت، زار میزد، التماس میکرد اما نمیتوانست کاری برای جگر گوشهاش بکند. تمامِ دلخوشیِ یک پدر به شانه کردن موهای دختر کوچکش است و شنیدن صدای خندههایش... کفتار صفتها دلخوشیِ مرد را گرفتند. آرزوهای مادرش را نقشِ بر آب کردند. حتماً مادر جوانش آرزو داشت او را در لباسِ عروسی ببیند، میخواست خوشبختیاش را شاهد باشد. شاید برای روز کلاس اول رفتنش، روز به سن تکلیف رسیدنش، روز انتخاب رشتهاش، روز دانشگاه رفتنش از حالا برنامه ریخته بود... اما آن گلوله، قاتل سه نفر بود. پدر و مادر ملینا بعد از پر پر شدنِ لالهی خردسالشان، دیگر زنده نماندهاند. با آن سهسال خاطره زندگی میکنند و عکسهایی که در این مدت از او گرفتهاند. و قصه تابوت های کوچکی که برای حملشان یکنفر بیشتر نیاز نیست، بازهم تکرار شد. بهار را هم زیر خاک کردند، آنیلا راهم... گناهشان چه بود؟ آنها مگر میدانستند تیر و تفنگ یعنی چه؟ مگر میفهمیدند مرگ یعنی چه؟ نمیدانستند. نمیفهمیدند.