هدایت شده از خطـ | ـحمیدرضا فاضلی
این چند ماه، زیاد از خودم میپرسیدم که ادبیات به چه درد کار طلبگی میخورد؟ با داستاننویسی، مقاله که نمیشود نوشت. فیلسوف که نمیشود شد. علوم انسانی را اسلامی که نمیشود کرد.
اما الان که دارم از دوره بر میگردم، با خودم فکر میکنم که مگر میشود بدون ادبیات، طلبگی کرد؟
ادبیات به تو یاد میدهد که چطور توی طرح درسَت، دست به طراحی یک شخصیت بزنی: یک جوان سادهی جنوبی. با پوست تیره، قد بلند، لاغر، موهای فرفری، یک دشداشه مشکی، که نشسته توی قایق و تور میاندازد توی آب، و اسمش فواد است.
ادبیات به توی یاد میدهد که چطور برای این فواد، جزئیات بسازی، ماجرا بسازی، زندگی پرکشمکش بسازی. آدمها دیوانهی ماجرا هستند. تشنهی اتفاقاتند، محو جزئیاتند.
ذهن آدمها، امکان و وجوب و معیت و سنخیت را فراموش میکند، اما فواد را هرگز.
حالا اگر هنر داری، با این فواد، وجود بخشی علت فاعلی را، سنخیت علی معلولی را، نظام احسن را، جبر و اختیار و حکمت و عدالت را، برای آدمها توضیح بده تا حتی اگر خواستند هم نتوانند فراموشش کنند.
ادبیات به تو یاد میدهد چطور با طراحی اتفاق سادهای مثل «رستوران رفتن» برای خانواده یوسفی و خانواده مستوفی، نشان بدهی که اگر شناختهای بنیادینمان را اصلاح نکنیم، حسرت یک دست کباب برگ خوردن توی رستوران، کودکی بچههایمان را سیاه میکند.
ادبیات به کلاس تو شهامت تغییر میدهد. میتوانی به خودت بگویی پاندای کونگفو کار و خجالت نکشی. میتوانی بشنوی که بچهها میگویند خطت را عوض کن و احساس ناکافیبودن نکنی. میتوانی از کسی که بلد است ادایت را در بیاورد، خواهش کنی اجرایش را بیاورد پای تخته تا همگی با هم بخندید.
توی کلاسی که اینقدر امن است، بچهها هم جرئت میکنند چیزها را زیر سوال کنند، دنبال جوابها بگردند، برای چیزهایی که تو میخواستی به زور ازشان دفاع کنی، خودشان استدلال بیاورند...
ادبیات، ماجرای آدمها است. و ما به قول امام موسی، «برای انسان گرد آمدهایم...» .
Hossein Farhadi | RadioP0l4_6003316337852552715.mp3
زمان:
حجم:
7.5M
زنهار از این تبسم شیرین که میکنی
کز خندهٔ شکوفهٔ سیراب خوشتر است
(سعدی)
+ اگه با هندزفری گوش بدی که لذتش بیشتر 🙂🍂
#موسیقی
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
اونا رو میبینی آقای رنگو؟ کلی کلاس نویسندگی میرن ولی رونویسی نمیکنن... #دراشام
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استادیارم درحال بررسی پرونده شخصیت کاراکترم بعد اینکه شخصیت تو داستان، موقع عصبانیت دستاش عرق کرد 😅 :
(میخواد ببینه مطابقت داره یا نه😁)
#دراشام
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
استادیارم درحال بررسی پرونده شخصیت کاراکترم بعد اینکه شخصیت تو داستان، موقع عصبانیت دستاش عرق کرد 😅
سلام دوستان
من انتهای دوره پیشرفته هستم؛ چون دیدم خیلیا واسه شون سوال شده بود، گفتم اعلام کنم که رفع ابهام شده باشه 😅
#موقت
هدایت شده از 💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
غمگینم
مثل کسی که رفته برای آش رشته خرید کرده
ولی رشته نخریده
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
غمگینم مثل کسی که رفته برای آش رشته خرید کرده ولی رشته نخریده ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
غمگینم
مثل کسی که همه وسایلای شام رو تک نفری و با هزار زحمت از اتاق خوابگاه برده تو آشپزخونه که لازم نشه دوباره برگرده؛ ولی وقتی میاد گاز رو روشن کنه میبینه فندک نیاورده
#به_وقت_خوابگاه
#زیست_دائما_درحال_تجربه
#بتمنى_أنساك_زي_ما_أنت_نسيتني_في_يوم
خلسهی بعد از برکینگ بد عجب چیز بدیه
دوست داری همه چیو ول کنی بری شیمی بخونی بزنی تو کار فروش کریستال
یا مثلا دوست داری رایسین درست کنی بری بریزی تو غذا یا چایی هرکی که بدت میاد ازش
#شیفت_شب
#یور_نیم_ایز_هایزنچرک
#شاید_موقت
خود پزشکیان که استاد ناترازیه دیگه برقو قطع نمیکنه اونوقت این یزیدا نصف روز رو سر ما کولرا رو خاموش میکنن 😂
تازه تو این فصل که هوا دیگه داره خنک میشه میگن ناترازی
های ناترازی بزنه به کمرتون 😂😂
+ نگران ما نباشید ریختیم سرشون سرویس شون کردیم
دیگه فقط دو ساعت قطع میکنن 😁
#دراشام
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
#نوستالژی
وقتی این آهنگ پلی میشود، من پرتاب میشوم به حوالی 2013.
به همان زمانی که با برادرم و پسرخاله هایم حلقه میزدیم دور تلوزیون و میخکوبِ صفحه سبز آن میشدیم.
سوپر کاپ چهار ساعته ای را انتخاب میکردیم و از آن ثانیه به بعد هیچ چیزی توی جهان حواسمان را به خودش جلب نمیکرد.
همان زمانی که دسته پلی استیشن توی دست مان عرق میکرد و مجبور بودیم هر لحظه که توپ شوت میشد توی اوت، دستاهامان را به سرعت با مالیدن به رون پا خشک کنیم؛ مخصوصا دست راست. چون دکمه شوت و پاس و سانتر توی سمت راست دسته قرار داشت.
همان زمانی که سعی میکردیم موقع پاس تو عمق، R2 را هم نگه داریم تا توپ با کات زیبایش خط هافبک و دفاع را بشکند و برسد به پای بازیکنِ نوک حمله. او هم توپ را توی طاق دروازه جا بدهد و ماهم عربده کشان کری بخوانیم، داد بزنیم «دماغ سوخته خریداریم »...
همان زمانی که نه دغدغه ازدواج داشتیم و نه قیمت دلار و سکه و نه انس طلا. کل کل دغدغههامان این بود که سوپر کاپ را برنده بشویم و موقع اهدای جام ادای آدم های قهرمان جهان را در بیاوریم. طوری خوشحالی کنیم که دل همه آب بشود. همزمان که کاپ اهدا میشد به کاپیتان تیم، ما هم کاپ خیالی ای بالای سرمان میگرفتیم. هر وقت کاپیتان آن را بالا میبرد و دور و برش پر از کاغذ رنگی و فشفشه میشد، ماهم ادای او را در میآوردیم و جام خیالی را با دستان خالی بالا میبردیم. دهن مان را باز میکردیم و نفس را فریادطور از ته حلق پرتاب میکردیم به طرف رقبایی که حالا با حسرت خوشحالی ما را میدیدند. یک دستشان را میگذاشتند زیر چانه و فقط نگاه میکردند. هيچکس حق نداشت موقع اهدای جام از جایش بلند بشود. باید میدیدند. همه. صدای «حاااااا حاااااااا» مان در میان صدای بلند تلوزیون شنیده نمیشد . از عمد بلند بلند خوشحالی نمیکردیم. نمیخواستیم کاری کنیم که صدای قهرمانی و بالا بردن جام بازیکنان تیم مان بریده بریده برسد. میخواستیم ثانیه ثانیه اش را همه ببینند و بشنوند. شفاف شفاف. بفهمند که خدای پی اس کیست.
این آهنگ، آهنگ همان پی اس 2013 است. آهنگی که موقع انتخاب تیم و چیدن ترکیب پلی میشد؛ آهنگی که همه باهم میخواندیمش... آهنگی که دیگر حفظش شده بودیم و همگی خیره به صفحه تلوزیون میخواندیمش. هرچند اکثر کلماتش را نمیتوانستیم درست تلفظ کنیم و کلمات خودساخته ای به جایش میگذاشتیم؛ اما حفظش کرده بودیم...
#خود_نوشت
شروع پادکست با این جمله احسان جان شروع شد : «نتیجه ادبیات و سینما باید امید باشه، حتی اگه دارک ترین داستان باشه»
همیشه گفته ام! اگر توی عرصه ادبیات پنج نفر باشند که دوست داشته باشم بینهایت ساعت بنشینم و فقط به حرفشان گوش کنم و یا گپ و گفتی داشته باشیم، قطعا یکی شان احسان جان عبدی پورِ عزیزم است.
توی این گفتوگو احسان درباره ادبیات و سینما صحبت میکند؛ چگونگی نقطه شروع و کشف قدرت روایتگریش ، کتابها و فیلمهای مورد علاقه اش، نوع نگاهش به ماجراها و مشکلات زندگی.
چیزی که خیلی باهاش همزادپنداری کردم و اساسا سرلوحه زندگی خودم هست، اصل لذت بردن از کشمکش های زندگی بود. احسان در متن شدیدترین درگیری و مشکلاتش، لذت میبُرد. حتی اگر روحش پاره میشد . همیشه خوشحال بوده که زندگی برایش ماجرا ساخته و درگیری داشته. انسانی که ماجرا ندارد چگونه انسانیست؟
#معرفی_پادکست
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از بایسته های یک نویسنده خوب اینه که مثل یک بازیگر، فضای ذهنی و حالات و رفتار کاراکترش رو با پوست و خونش درک کنه و مسلط باشه، تا بتونه زبان و لحن شو خوب دربیاره
کپشن این ویدیو این باشه :
وقتی تو همون بازه زمانی که داری رو زبان و لحن کاراکتری که عصبی و تندخوهه کار میکنی و یکی عصبانیت میکنه :))))
#سامی_داریم_اینجا؟
#دراشام