eitaa logo
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
146 دنبال‌کننده
303 عکس
88 ویدیو
0 فایل
جایی برای برون‌ریزی کلمات و تراوشاتِ تافته از وجودی ناآرام❣ دوست‌دار قلم و کلمه 🖋️ اینجا می‌شنوم : @mirzaiiyi آدرس کانال بله : https://ble.ir/Taranomat ناشناس :https://daigo.ir/secret/6937333258
مشاهده در ایتا
دانلود
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
#معرفی_کتاب کتاب "زن، فاطمه فاطمه است " اثر دکتر علی شریعتی دکتر شریعتی در این کتاب، پیرامون زندگا
پیشنهاد من برای کتاب مناسب این روزها، کتاب زیبا و خواندنیِ «زن، فاطمه فاطمه است» اثر مرحوم دکتر علی شریعتی است. می‌خواهم دو نسخه الکترونیکی از این کتاب را به قید قرعه تقدیم کنم. جهت شرکت در قرعه کشی تا فردا ساعت 12 ظهر به من پیام بدهید : @mirzaiiyi
این پادکست عالیه عطایی را برای بار دوم گوش دادم . پاییز یا زمستان 403، همان وسط‌های دوره خلاق یا مقدماتی بود که یک متن از عالیه عطایی خواندم. جزو تمارین دوره بود. کنجکاو شدم بیشتر باهاش آشنا شوم. رفتم توی طاقچه و پادکست‌ کتابگرد‌ش را گوش دادم. آن موقع که برای اولین بار این پادکست را گوش می‌دادم، نمی‌دانستم نوشتن تحت تجارب زیسته چقدر اهمیت دارد و عالیه چقدر در آن خوب است. بعد از اینکه رامبد خانلری، عالیه را در میان آینده‌دار‌های قدرتمند ادبیات ایران نام برد، با خودم گفتم حتما باید دوباره پادکست‌‌هاش را گوش کنم و خواندن کتاب هایش را در دست اقدام بگذارم. عالیه توی این جلسه می‌گوید هربار تصمیم می‌گیرم طنز بنویسم، داستانم تراژیک می‌شود. می‌خواستم بروم توی پادکست و بهش بگویم «من هم، من هم» . البته نه طنز، اما تا به الان هیچ داستانی ننوشته‌ام که بخواهد توی قالب رستخیز یا پیدایش و خروج جا بگیرد. نه اینکه نخواهم، نه؛ نمی‌توانم. بارها تلاش کرده ام و نشده. هربار بعد از نوشتن پیرنگ توی این دو قالب، خطی کشیده ام روش و گفته ام چقدر لوس و غیرواقعی. چه قبول کنیم و چه قبول نکنیم، در اتمسفری تنفس می‌کنیم که از سر و رویش سیاهی می‌بارد و نا امیدی. بخواهیم یا نخواهیم فضای فرهنگی کشور در چنگال کسانی‌ست که حال حاضر و آینده را سیاه‌تر از اینی که هست جلوه می‌دهند . شکستن این فضا و درانداختن نگاهی امیدوارانه ، نیاز به تحقق زیرساخت های مناسب در جامعه و بعد نیاز به مقادیر وحشتناکی استخوان خرد کردن دارد. این را کسی نمی‌گوید که افسرده یا منزوی باشد ، بلکه به عکس...
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
استادیارم درحال بررسی پرونده شخصیت کاراکترم بعد اینکه شخصیت تو داستان، موقع عصبانیت دستاش عرق کرد 😅
برادر بعد اینکه از کلاس نویسندگی برگشته و استاد گفته باید از امروز به چیزهای پیرامون تون از زاویه‌های جدید نگاه کنید :
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
«این ویدیو را خیلی دوست دارم. هر وقت یأس و نا امیدی چنگک می‌اندازد توی روحم و می‌خواهد دو شقه‌ام کند، می‌بینمش. یک بار، دو بار، سه بار. آنقدر که دوباره خون امید توی رگ‌هایم جهش می‌کند. بارها شده که بخواهم جا بزنم، بخواهم زانو به بغل بگیرم و همه چیز را رها کنم، اما با خودم گفته‌ام : من هم بِبُرَم؟ منی که دیگران با دیدنش خود را از باتلاق بیرون می‌کشند و روی پای‌شان می‌ایستند؟ منی که دیگران با دیدنش برای لحظاتی غم هایشان را فراموش می‌کنند و خنده، نرم‌نرم می‌خزد روی لب هایشان؟ من هم جا بزنم؟ من هم؟ هرچقدر ور پوزیتیویسمی ذهنم، افسردگی و خودکشی را با هزاران استدلال پتک کند توی سرم، جوابش را می‌دهم. هر چقدر درست بگوید «هیچ لذتی توی زندگی وجود ندارد که سهم تو باشد» ، بازهم جوابش را می‌دهم . هرچقدر مثل بابا من شیش هفت ساله را بچسباند کنج دیوار، دست و پاهام را خبردار کند و زیر فشارهای روانی قرار بدهد بهش می‌خندم؛ مثل همان موقع که به بابا می‌خندیدم... می‌دانم زیر تک تک...» + متنی که ناقص ماند. چند روز است هرچه تلاش می‌کنم سر و تهش را به هم بچسبانم نمی‌توانم. آنی نمی‌شود که من می‌خواهم. نمی‌دانم. انگار بعضی سوژه‌ها را باید بگذاری حسابی خیس بخورند. مثل همان کشک‌هایی که مامان می‌انداخت توی آب و حسابی جا می‌افتادند. پس این متن تا همین‌جا بماند، به امید آنکه روزی تکمیلش کنم. إن شاء الله.
Gholam Hosein Banan [BibakMusic.com]Gholam Hosein Banan Sazo Avaz2 320 .mp3
زمان: حجم: 12.3M
من نمی‌تونم کاری کنم بارون بباره و پاییزت، پاییز بشه ولی می‌تونم برات آواز آقای بنان بذارم اونم با شعر سعدی شاید آبانت یکمی پاییزی شد خودم که بغض گلومو فشار میده با این آهنگ... قطعا اگه بارون می‌بارید دیگه نگه داشتن بغضم خیلی سخت می‌شد می‌تونی از دقیقه 04:10 گوش بدی
🪴 ما را به جبــر هم که شده ســربه‌راه کن خیــــــــــری ندیده‌ایم از این اختیــــــــــارها 🔰 @baahaarnaranj ‌‌‌
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
🪴 ما را به جبــر هم که شده ســربه‌راه کن خیــــــــــری ندیده‌ایم از این اختیــــــــــارها #همین
جالبه که موضوع آخرین رشحه از رشحاتی که ذهنم پس داده و یادداشتش کرده بودم، با این پست خانم افضلی یکیه؛ گرچه در جهتی کاملا متفاوت...
هرکسی را که از جلویم رد می‌شد ورانداز می‌کردم. از سمت چپ که می‌آمد، چشم‌هام را میکروسکوپ می‌کردم توی بند‌بند بدنش تا وقتی که از سمت راستم محو بشود و دیگر توی دیدرسم نباشد. از اندر مصائب شیرین نویسندگی این است که امروز ظهر توی میدان مطهری قرار بود نیم ساعت متتظر بابا بمانم. نشستم روی نیمکت بتنی ایستگاه. مردم از جلویم رد می‌شدند. خیابان پر بود از صدای بوق ماشین‌ها و پیس‌پیس‌ اتوبوس‌ها. با خودم گفتم به! کلی آدم، با کلی تیپ‌ مختلف و متنوع. وقت آن است همه را با دقت نگاه کنم. همان تمرین زیبایی که توی دوره خلاق با نام «رفتن و گشتن و دیدن» انجام می‌دادیم. هرکسی را که از جلویم رد می‌شد ورانداز می‌کردم. از سمت چپ که می‌آمد، چشم‌هام را میکروسکوپ می‌کردم توی بند‌بند وجودش تا وقتی که از سمت راستم محو بشود و دیگر توی دیدرسم نباشد. از نوع راه رفتن مردم بگیرید تا مدل مو، فرم دماغ و لب، چال گونه و چونه، پیراهن، حجم بدن، شلوار، کفش‌ها، و لحن و گفتارشان موقع صحبت با دیگران. یک مرد پنجاه‌و‌پنج یا شصت ساله از سمت چپ آمد. میکروسکوپ انداختم روی سرش و آمدم پایین. از کلاه‌آفتابی سفید، پوست سرخ و سفیدش، ته‌ریش زبر و سوزن‌سوزنی‌ اش گرفتم تا پیراهن کرمی‌‌ که تا پایین خشتک آمده بود. رسیدم به شلوار‌پارچه‌ای مشکیِ گشاد و کهنه‌اش، پلاستیک سفید بزرگی که توی دستش بود و پای لخت بی‌جورابش که توی دمپایی کهنه‌ لق می‌خورد . همه را گرفتم. اگر کمی آرام‌تر قدم می‌زد، یکبار دیگر هم وراندازش می‌کردم. داشتم به مدل لق خوردن دمپایی نگاه می‌کردم که یکهو مرد ایستاد. سر بلند کردم سمت صورتش و دیدم خیره شده به من. دست راستش را که با‌ آن، پلاستیک نگه داشته بود، بالا آورد : «به‌خدا پلاستیکه». که یعنی دنبال چه می‌گردی؟ مرد متوجه نگاهم شده بود. حتما آن لحظه که چشم‌هام آمده بود حوالی شلوار و پلاستیکش، متوجه شده بود. تعجب کرده بود که کسی این‌قدر با دقت به پلاستیکش نگاه می‌کند. بهتم برد، ترسیدم، ضربانم تند شد. می‌خواستم بهش بگویم : از بایسته‌های نویسندگی توجه به جزئیات است؛ استاد جوان هم گفته به تک‌تک جزئیات ظاهر آدم‌ها با دقت توجه کنید. اما پیرمرد که در جریان این‌چیزها نبود. خنده‌ام گرفته بود. حرفم را همراه آب دهانم قورت دادم، با لبخند گفتم : «من که کاری ندارم بهتون.» مرد به راهش ادامه داد. دو قدم برداشت و دوباره سرچرخاند سمت من : «پلاستیکه.» من که حالا دیگر می‌خواستم قهقهه بزنم ، خنده را توی گلو خفه کردم و بازهم گفتم : «آقا من کاری تون ندارم به‌خدا.». پیرمرد حرکت کرد اما این بار پشت به من گفت : «پلاستیکه.» من هم سر انداختم پایین و فقط خندیدم. دست گذاشتم روی پیشانی و آنقدر خندیدم که اشک از چشم‌هام آمد.