بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰²♡
#محسن
نماز شکر رو خوندم تکیه دادم به دیوار
از دیشب یه دقیقه هم نخوابیده بودم،البته که هیچ کس نخوابیده بود،ساعت ۴ بعد از ظهر بود
ولی برعکس ما مهدی بدجور خوابیده بود
سجاده رو جمع کردم رفتم بیرون پیش بقیه
زینب تو ماشین خواب بود علیام سرش رو فرمون بود
رضا رو دیدم که اومد سمتم
رضا:فکر کردم رفتی نمازخونه بخوابی
محسن:نمیتونم بخوابم
رضا:از پا درمیای یکم بخواب
محسن:حالا میخوابم،احسان و حامد و علیرضا کجان؟
رضا:حامد که رفت علیرضا رو ببره خونه ،احسانم فکر کنم رفت داخل
محسن:رضا تو زینب و علی رو ببر خونه یکم استراحت کنن،این بچه دیشبُ نخوابیده
رضا:باش میبرمشون
محسن:دستت درد نکنه،پس من برم داخل پیش احسان
رضا:باشه برو
محسن:خدافظ
رضا:خدافظ
رفتم داخل،دیدم احسان داخل اتاق بود، مهدی هنوز خوابه
نشستم رو صندلی و شماره امیرحسینُ گرفتم
"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد"
ای بابا این چرا گوشیُ خاموش کرده
شماره رسولم گرفتم که جواب نداد
ای خدا از دست این دوتا بچه
کمیل:سلام آقامحسن
برگشتم دیدم با سرگرد حسینی نزدیکن
بلند شدم
محسن:سلام کمیل جان،سلام جناب
حسینی:سلام آقا محسن،خوبین؟
محسن:الحمدلله
حسینی:مهدی بهتره؟
محسن:والا خوابه
حسینی:اصلا ندیدینش؟
محسن: از اونموقع که بهوش اومد دکتر اومد گفت خوابیده تا الان
حسینی:خسته نمیشه خوبه
محسن:همون
حسینی:راستش ما همون موقع فهمیدیم ولی خب کارامون خیلی زیاد بود واسه همین زودتر نیومدیم
محسن:این چه حرفیه،ما هم موندیم الکیه،آقامهدی که راحت گرفته خوابیده
حسینی:راستش یه صحبتی داشتم باهاتون اگه بشه بریم بیرون صحبت کنیم
محسن:حتما
کمیل:بچه ها نیستن؟برم کنارشون؟
محسن:احسان تو اتاق مهدیِ فکر کنم الان دیگه اجازه بدن برو کنارش
کمیل:ممنون،بااجازه
حسینی:پس ماهم بریم دیگه،بفرمایید
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:؟؟؟؟
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰³♡
#احسان
هی دست میکشیدم رو سرش،دستشو می بوسیدم
انقدر دلم تنگ شده بود واسش هی میخواستم کرم بریزم بیدار بشه ولی خب نمیشد،حرصمو درآورده بود دیگه
صدای در اومد سرمو بلند کردم کمیل بود
بلند شدم باهاش دست دادم
کمیل:سلام چطوری
احسان:سلام کمیل جان الحمدلله تو خوبی
کمیل:شکر،حال سرگرد چطوره؟
احسان:همش خوابه،اعصابم خورد شد دیگه
کمیل:😂بیدار میشه دیگه،جون نداره خب
احسان:وای چقدر تو مخِ
کمیل:از امیرحسین چه خبر؟
احسان:جواب نمیده که،فقط دیشب زنگ زده بودیم برداشت
کمیل:جواب سرگرد حسینی هم نمیده،یعنی داغ کرده ها
احسان:بیشتر از ما اونو میشناسی که،لج کنه بیچاره میشیم
کمیل:بابا الان وقت جواب ندادن نیست آخه،کسایی که این بلا رو سر آقامهدی آوردن هنوز دستگیر نشدن،واسه همین نگرانیم
خواستم حرف بزنم که صدای ناله عمو بلند شد
یکم خم شدم و دستشو گرفتم
احسان:قربونت برم من الهی خوبی عمو؟
کمیل:میرم دکتر صدا کنم
احسان:عمو صدامو میشنوی؟
فقط ناله های ریز میکرد ولی چشماش نیمه باز شد
اشکم ریخت،آخ خدا ازت ممنونم دوباره این چشم هارو دیدم
احسان:عمو منو میتونی ببینی؟احسانم،یادت میاد؟
دکتر و پرستار وارد شد،پشت سرش هم کمیل
دکتر:صدامو میشنوی؟میتونی ببینی؟
عمو دوباره ناله ریز کرد
دکتر با چراغقوه چشمهاشو دید
دکتر:شما لطفا بیرون باش
احسان:اما آخه...
کمیل دستمو کشید آوردتم بیرون
کمیل:بشین اینجا الان دکتر میاد بیرون میتونی دوباره بری
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#محسن
کنار تخت مهدی نشسته بودم
با چشمای نیمه باز بهم خیره بود
محسن:خوبی؟
مهدی:ک.کج.کجام
محسن:بیمارستانی دیگه
مهدی:چ.چرا؟
محسن:مریض شدی آوردیمت بیمارستان
مهدی:دا.د.داداش
محسن:جونم
مهدی:می.م.می.ترسم
محسن:چرا قربونت برم
مهدی:ت.ر.ترس.ناک بود
محسن:کجا ترسناک بود
مهدی:ه.همه.چ.چیو.می.دی...(سرفه)
محسن:بزار بعدا حرف بزنیم،الان استراحت کن البته نخوابا،فقط حرف نزن باشه؟
مهدی:آ.ب
محسن:الان واست میارم
رفتم بیرون یه لیوان آب ریختم بردم تو اتاق
دیدم باز خوابه هوف مهدی واقعا یه چی باید بهت بگم انقدر میخوابی
لیوان گذاشتم رو میز کنار تخت
یه دستمال برداشتم یکم مربوط کردم
ماسکُ آروم از رو صورتش برداشتم لبهاشو تر کردم بعدم ماسکُ گذاشتم رو صورتش دوباره
محسن:خدایا شکرت❤️
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شکر خدا تو هر آزمایش سخت،قشنگه نه؟🙂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰⁴♡
#رسول
بعد از شنیدن خبر بهوش اومدن عمو جوری از سایت زدم بیرون و روندم سمت بیمارستان که قشنگ زنده موندنم جای تعجب داشت
خداروشکر موتور داشتم دیگه تو ترافیک نمیموندم زیاد
وقتی رسیدم یه جا موتورُ پارک کردم رفتم تو بیمارستان،وای عماد عصری اومد بیمارستان یعنی عماد شده واسم کابوس
رفتم سمت اتاق عمو دیدم نیست کسی به سمت پرستار اون بخش رفتم
رسول:سلام خسته نباشید
پرستار:سلام سلامت باشید
رسول:مریضی که تو کما بود،مهدی موحد کجا منتقل شدن؟
پرستار:برید طبقه دوم اتاق ۳۲
رسول:خیلی ممنون
پرستار:خواهش میکنم
رفتم سمت آسانسور،اصلا حال نداشتم با پله برم
در آسانسور باز که شد عماد اومد بیرون
وای خدا باز این اومد،امروز جوری اذیتم کرد که نگو
عماد:مگه نگفتم نیا؟میمُردی بتمرگی اداره نیای
رسول:باز تو شروع کردی
عماد:رسول حالت بد بشه پرتت میکنم جلو محمد میگم بیا،این تو و نیروی عزیزت
رسول:باشه اینکارو بکن،حالا اجازه میدی برم پیش عموم
عماد:گمشو نبینمت فقط
رسول:انگار من خوشم میاد ازش
اینو آروم گفتم راستش اصلا حوصله کلکل دوباره رو نداشتم بدو رفتم
اتاقُ پیدا کردم،یه سرباز جلو در وایساده بود،ازم کارت شناسایی خواست بعدم گذاشت برم تو،خدایا واسه دیدن عموی خودم باید کارت نشون بدم،البته که خدا خیرش بده ولی خب بازم.. آروم درو باز کردم
دیدم بابا کنار تخت عمو سرشو گذاشته خوابیده
عمو هم به سقف زل زده بود
یه اتاق بود با یه تخت و صندلی و میز و یخچال
آروم یه تقِ ریز به در زدم که عمو برگشت سمتم
منو که دید لبخند کمجونی زد
رفتم سمتش،دستشو گرفتم بوسهای روش زدم
رسول:خوبی؟
سری تکون داد،اصلا حرفی نداشتم که بزنم این لحظه،فقط دوست داشتم خیره بشم به چشمهاش تا مطمئن بشم خواب نیست
مهدی:چ.چیه؟
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:چقدر خوبه بعضی از خواب های قشنگمون رو ببینیم تو واقعیت 🙃
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁰⁵♡
#رسول
مهدی:چ.چیه؟
اینبار نوبت من بود لبخند بزنم،اشک از چشمام ریخت،و عمویی بود که اخم کرد واسم
مهدی:گ.گریه.نکن (بخاطر تنگی نفس اینجوری حرف میزنه)
رسول:جدی جدی برگشتی؟
مهدی:آ.آره 😆
رسول:دیگه نرو،باشه؟سخت بود این چند وقت عمو ،عذاب داشت واسم نرو باشه؟
اشک عمو باعث شد اخمش باز بشه
مهدی:ب.ب.بخش...ع.عمو
لب به دندون گرفتم تا بابا بیدار نشه،دلم بدجور پر بود،از شدت خفه کردن بغضم گلوم درد گرفت
مهدی:گر.یه.نکن.دی.دیگه
رسول:چشم
اشک هامو پاک کردم ولی فقط منتظر بودم از اینجا بزنم بیرون تا یه دل سیر گریه کنم خالیشم
رو تخت نشستم
مهدی:ماسکُ.ب.بیار.پایین
رسول:عمو همینطوری خوب نمیتونی نفس بکشی عزیز من
مهدی:بکش
رسول:خب کاری داری بگو انجام بدم
مهدی:خو.دم نمیت.ونم تکون بخ.ورم بکش دیگه
رسول:واسه چی نمیتونی تکون بخوری عمو؟
مهدی:ف.فلج.ش.دم
رسول:چیییییی
جوری بلند گفتم که بابا بنده خدا بلند شد
محسن:چیشده بابا
رسول:عمو چی میگه بابا،یعنی چی فلج شده
محسن:مهدی تو باز این حرفُ زدی؟
مهدی:خ.خب را.ست.می.می.میگم دیگه
محسن:مهدی میزنمتا
رسول:خب بگید چیشده
محسن:هیچی نشده بابا،دکتر گفت بدنش خشک شده همین
رسول:یعنی چی آخه
محسن:رسول جان مهدی الان ۲۰ روزِ رو این تختِ،قبلش هم انقدر کتک نوش جان کرده ضعیف شده،خب یکم بدنش خشک شده دکتر گفته با ورزش چند روزِ خوب میشه،حالا این عموت عزا گرفته که دیگه خوب نمیشم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اشک شوقی که بعد از درد و غم از چشمات میباره،آخ که چقدر حال میده 😋❤️