برگشتم نگاهش کردم..مثل همیشه معنی نگاهمو فهمید که زود آهانی گفت و اومد غذارو کشید
اصلا میلی نداشتم ولی برای اینکه رسول بخوره و گشنه نخوابه مجبور بودم یکم بخورم...
بشقاب لوبیاپلو رو گذاشت جلوم با ماست و شروع کردم به خوردن
محمد:از اداره چه خبر؟
رسول:به هیچی نرسیدیم متاسفانه..پرونده جلو نمیره تو اعصابمه
محمد:پرونده ها که به عشق خودشون جلو نمیرن..ما باید خوب کار و تحقیق کنیم تا پیش بره
رسول:قانع شدم
تک خندهای کردم و قاشق پرُ تو دهنم گذاشتم
رسول:عمو
محمد:جان
غذایی که لب نزده بود کنار گذاشت و بهم نگاه کرد:چیزی میخوای بگی..
سر تکون داد که گفتم بگو خب
رسول:راستش عمو میخوام یه موضوعی رو بگم بهت ولی قول میدی به بابا نگی؟
دست از خوردن زورکی برداشتم و گفتم:آره بگو قول میدم
رسول:هیچی ولش کن
خواست از پشت میز بلند بشه که مچ دستشُ گرفتم مجبورش کردم برای دوباره نشستن:بگو بهم حرفتو بعد جیم بزن
رسول:چیز مهمی نیست حالا بعدا حرف میزنیم
محمد:ما از هم چیز پنهونی داریم؟
رسول:نه
محمد:خب بگو دیگه بهم
_____________________"♥︎"____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 اون آدم عاشقِ خلافکارِ دزدِ زندانی بابام نیست..(:》
پ.ن¹:حامد بچه هنگ کرده دیگه...
پ.ن²:این مسعود رو کاغذ بابای من نیست...(:
پ.ن³:محمد بچه از خستگی توان نداره دیگه....
پ.ن⁴:نگم قلبم اکلیلی شد؟؟؟؟
پ.ن⁵:من عمو محمد و عمو مهدی رو باهم میخوام تو زندگیمممممم🥺
پ.ن:ناشناس کار نمیکنه...بمونه وقتی درست شد
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
خسته نباشی عزیزم...
واقعا رمانت قشنگ بود و لذت بردم از خوندنش..
انشاءالله موفق باشی🌻😊
آخ که چقدر دلم میخواست منم الان مشهد بودم...❤️🩹
زیارتت قبول باشه عزیزدلم
انشاءالله رزق همیشگیت...