فرشته:برای خانواده من نه...ببین من با دوستم باید بریم جایی دیرم شده..مسعود توروخدا خودتو درست کن.. دست از سیگارم بکش میدونی که خط قرمز بابامه
مسعود:ای بابا..سیگارم محروم میکنه بابات که..اَه
فرشته:فعلا
فقط سر تکون دادم و رفت..
اون زمان یه محله بودُ یه مسعود..مسعودی که همهچی از دستش برمیاومد.. یه روز دعوا نمیکردم انگار بدنم درد میگرفت.. دعوا شده بود برام مواد
برای خودم الکی دعوا راه مینداختم و با دوستم منصور کلی کتک میزدیم و هم میخوردیم
زندان شده بود برامون پاتوق و همه ما دوتارو میشناختن دیگه
از زندگی یکنواخت و تکراری خسته بودم..اینکه هر روز اول صبحمو با خانواده دعوا کنم و بعد بزنم بیرون برای ولگردی تو خیابون آزارم میداد ولی عادت کرده بودم و ترکش برام بیشتر سخت بود تا انجامش..
تازگیا منصور گیر داده بود که بریم خونه یکی از این کلهگنده ها برای دزدی...میگفت اینا از ما میدزدن پس مالشون حقماست و با این حرفا خرم میکردم...
بالاخره پا گذاشتیم تواون خونه برای اولین دزدی، ولی موقع خروجمون لو رفتیم...
منو مردم گرفتن ولی منصور فرار کرد و حتی به پشتشم نگاه نکرد که من چیشدم
اونروز کلی از مردم اون محل کتک خوردم کلی هم از بابام... مجبور شدم ۱ سال بمونم زندان...》
____________________ " ♥︎ "__________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 میگن عاشقی بد دردیه🙃..(:》
پ.ن¹:واقعا احمق نیست بیرون قرار گذاشت؟////:
پ.ن²:حامد بچه خل شد دیگه...
پ.ن³:آقا مسعودمون چه آدمی بودهها🙊
پ.ن⁴:منصور فرار کرد....
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁹》 #رسول بچه ها بازم طبق معمو
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁰》
#حامد
محکم سررسید بستم و سرمو تو دستام گرفتم..نمیفهمیدم چی خوندم و باور کردنش برام از همه چی سختتر بود..حس میکردم یه سطل آهنی گذاشتن رو سرم و چند نفر با یهچیز فلزی ضربه میزنن بهش همونقدر حالم بد بود و سرم در حال انفجار
دست گرم محمد رو شونهم نشست و گفت:چت شده حامد
دلم میخواست بزنم زیر گریه از اینهمه حس دگرگونی های ذهنم
حامد:حالم بده محمد... این چرتایی که اینجا نوشته رو نمیتونم باور کنم
محمد:بیا این آبو بخور اول بعدش حرف میزنیم
بزور یه قلوب آب خوردم،انگار یه سیم خاردار وصله به گلوم که هیچی نمیذاشت به راحتی رد بشه
محمد:خب حالا بگو بهم چی بههم ریختهت کرده
دیدم ماشین گوشهای پارک شده و نم بارون میزد به شیشه.. دوباره شیشه رو کشیدم پایین دستمُ بردم بیرون تا قطرات بارون بتونن حالمو یکم خوب کنن
حامد:نمیفهمم بابا چرا اینکارو باهام میکنه محمد.. این مسخره بازیهارو نمیتونم تحمل کنم
محمد:بهم بگو حامد..قول میدم کمکت کنم
حامد:بابا قبلا....
گفتم،از همه چی گفتم براش،از خط به خط اون سررسید براش گفتم و دیدم که چشماش رنگ تعجب گرفت...حس کردم مثل خودم حبابِ ابهام تو ذهنش بزرگتر شد
من دلم نمیخواست ذهنیتم راجبِ بابا عوض بشه... این مسعودِ رو کاغذ بابای من نیست، بابایی که الان شهید شده..بابایی که قبلا یه محل سرش قسم میخوردن نیست..
اون آدم عاشقِ خلافکارِ دزدِ زندانی بابا مسعودِ من نیست مطمئنم
محمد ساکت مونده بود و فقط کلافه به موهاش دست میکشید و با یه دست دیگهش فرمونو محکم تو دستش گرفته بود
حامد:میشه به جای کمکت فقط بهم بگی این یه شوخیه؟..بهم بگی دارم خواب میبینم و تو بیدارم کنی...محمد میشه بهم بگی این آدم توی داستان بابای من نیست؟
برگشت سمتم..همون چهره مهربونی رو گرفت که همیشه به موقع رو چهرهش خودنمایی میکرد و با حرفاش میشد یه مرحم قوی رو دل آدم
دستامو گرفت تو دستاش و با لحن آرومی گفت:میدونم برات سخته حامد..اینکه الان درگیر این موضوع شدی که چند وقت نیست عمو رفته از پیشمون خیلی سخت و گنگِ کامل درکت میکنم...ولی داداش منو تو حکمت بعضی چیزا رو نمیدونیم.. خبر نداریم چرا عمو اینجوری کرده ولی حتما یه دلیل قانعکننده داره..دیدی که عمو تاکید رو صفحه آخر داشته.. پس بخون تا زودتر بهش برسی..اونموقع میفهمی قصد عمو چی بوده.. ولی برادر من تو هنوز چند صفحه نخوندی حالت اینه..یکم تحمل کن اینجوری پیش بره داغون میشی
حامد:میترسم بخدا محمد..از داستان باور نکردنی که بابا نوشته برام وحشت دارم
محمد:از الان که بترسی باختی حامد...میتونی بخدا فقط صبر کن..راه بیا با این بازی که عمو درست کرده مطمئن تهش یه چیزی میشه
حامد:همین مهمه دیگه..اون اتفاق خوبه یا بد
محمد:یکم به مغزت الان استراحت بده..میریم خونه استراحت کن
میدونستم نمیتونم با این اوضاع بخوابم فقط برای محمد سر تکون دادم
تا رسیدن به خونه سرمو تکیه دادم به صندلی و چشم بستم
••••••••••••••••••
#محمد
رسول در خونه رو باز کرد و رفتیم داخل..هوای گرم خونه خورد به صورتم و از سرمای هوای پاییزی راحت شدم
حامد مستقیم رفت تو اتاق و رسول متعجب پرسید:بابا چیشده بود بهش عمو؟
با خستگی تمام نشستم رومبل و گفتم:هیچی نشده..حمید کجاست؟
رسول:گفت با دوستش میره بیرون..بابا مطمئنی خوبه؟انگار حالش گرفته بود
محمد:یه آرامبخش ببر براش بخوره..نگران نباش هیچی نیست
مردد باشهای گفت و بعد از برداشتن قرص و آب رفت تو اتاق
خیلی خسته بودم حوصله رانندگی تا خونه رو دیگه نداشتم..از طرفی امشب دلم نمیخواست حامدُ تنها بزارم..زود صفحه چتمو با عطیه باز کردم و نوشتم که امشب نمیام خونه و پیش حامد و رسولم
رو مبل دراز کشیدم و چشم بستم..نمیدونم چند دقیقه گذاشت و کی خوابم برده بود که حس کردم چیز گرم و نرمی کشیده شد روم..چشم از هم برداشتم که دیدم رسوله:ببخشید بیدارت کردم
محمد:حامد خوابیده؟
رسول:آره قرص دادم بهش خوابید..عمو واقعا نمیخوای بگی چیشده؟ خیلی بههم ریخته بود بابا
محمد:نه چیزی نشده..یکم فقط خستهس..شام خوردی؟
رسول:خواستم شما بیاید باهم بخوریم
بلند شدم نشستم:یعنی الان ما خوابیده بودیم تو نمیخوردی؟
رسول:نه دیگه حالا فردا صبحونه یه چیزی میخوریم... عمو نمیدونم دایی میاد یا نه برای همین برو تو اتاق من بخواب..منم پایین تخت تشک ميندازم میخوابم
پتو رو کنار زدم و رفتم سمت آشپزخونه:بیا غذارو بکش گشنمه
رسول:واقعا؟
برگشتم نگاهش کردم..مثل همیشه معنی نگاهمو فهمید که زود آهانی گفت و اومد غذارو کشید
اصلا میلی نداشتم ولی برای اینکه رسول بخوره و گشنه نخوابه مجبور بودم یکم بخورم...
بشقاب لوبیاپلو رو گذاشت جلوم با ماست و شروع کردم به خوردن
محمد:از اداره چه خبر؟
رسول:به هیچی نرسیدیم متاسفانه..پرونده جلو نمیره تو اعصابمه
محمد:پرونده ها که به عشق خودشون جلو نمیرن..ما باید خوب کار و تحقیق کنیم تا پیش بره
رسول:قانع شدم
تک خندهای کردم و قاشق پرُ تو دهنم گذاشتم
رسول:عمو
محمد:جان
غذایی که لب نزده بود کنار گذاشت و بهم نگاه کرد:چیزی میخوای بگی..
سر تکون داد که گفتم بگو خب
رسول:راستش عمو میخوام یه موضوعی رو بگم بهت ولی قول میدی به بابا نگی؟
دست از خوردن زورکی برداشتم و گفتم:آره بگو قول میدم
رسول:هیچی ولش کن
خواست از پشت میز بلند بشه که مچ دستشُ گرفتم مجبورش کردم برای دوباره نشستن:بگو بهم حرفتو بعد جیم بزن
رسول:چیز مهمی نیست حالا بعدا حرف میزنیم
محمد:ما از هم چیز پنهونی داریم؟
رسول:نه
محمد:خب بگو دیگه بهم
_____________________"♥︎"____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 اون آدم عاشقِ خلافکارِ دزدِ زندانی بابام نیست..(:》
پ.ن¹:حامد بچه هنگ کرده دیگه...
پ.ن²:این مسعود رو کاغذ بابای من نیست...(:
پ.ن³:محمد بچه از خستگی توان نداره دیگه....
پ.ن⁴:نگم قلبم اکلیلی شد؟؟؟؟
پ.ن⁵:من عمو محمد و عمو مهدی رو باهم میخوام تو زندگیمممممم🥺
پ.ن:ناشناس کار نمیکنه...بمونه وقتی درست شد
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
خسته نباشی عزیزم...
واقعا رمانت قشنگ بود و لذت بردم از خوندنش..
انشاءالله موفق باشی🌻😊
آخ که چقدر دلم میخواست منم الان مشهد بودم...❤️🩹
زیارتت قبول باشه عزیزدلم
انشاءالله رزق همیشگیت...