پارتنوشنگاهتون...💞
《 از گذشته بخون و آینده رو درست کن/:...(:》
پ.ن¹:یه عکس قدیمی....
پ.ن²:نامهی مسعود به حامد...
پ.ن³:واقعا خداروشکر میکنم محمد با حامد رفت🦦
پ.ن⁴:صفحهآخرسررسید....
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
یه نکته رو بگم بهتون...
من چندبار هم قبلتر گفته بودم...
لازم دونستم الانم دوباره بگم...
من راضی نیستم راستش از رمانم کپی یا ایدهبرداری بشه...
شاید الان نفهمم ولی اون دنیایی هم هست..
و یه نکته دیگه.. نوع دیالوگ نوشتم دیدم که تو بعضی رمانها هست..جوری که گفتم اینا حتما رمان منو میخونن
چون دیالوگ و نوع نوشتن اون دیالوگ دقیقا شبیه من نوشته شده بود و نمیبخشم..مخصوصا رمان زنگارُ
بدون عضویت هم جز اون چند نفری که ازم اجازه گرفتن راضی نیستم...
پسلطفا رعایت کنید
خوشم نمیاد رمانی میخونم ببینم عه این که شبیه مال منه
دیدم که میگم اميدوارم رعایت کنید
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁸》 #محمد با یه تیکه آهن که تو
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...³⁹》
#رسول
بچه ها بازم طبق معمول کارشون تموم شده بود و دور میزم جمع شده بودن..نامردا اون کیک و شیرکاکائویی که عمو دیشب برام خریده بود خورده بودن ولی خب مجبورشون کردم برن برام بخرن... الانم جریمههاشونو گرفته بودن و داشتیم دور هم میخوردیم و کیف میکردیم..البته که چشم عمو رو دور دیده بودیم وگرنه در کسری از ثانیه میاومد و این گروه جمع شده دور میز منحل میکرد
سعید:راستی رسول پس آقامحمد و آقاحامد کجان؟
رسول:نمیدونم..گفتن میریم بیرون زود میایم..زودشون شده ۳ساعت
فرشید:بچه ها بنظرم یه روز همگی مرخصی بگیریم بریم یه قبرستونی
ب حرفش خندیدم و با مشت آروم زدم به بازوش:چرا اروم حرفتو شروع کردی خشن تموم کردی؟
فرشید:خب واقعا هیچجایی نمیتونیم بریم ما همش کارُ بهانه میکنید
داوود:بزار آخر هفته مامان و بابام میخوان برن روستامون..بیاید اونجا دور هم باشیم
گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسمش هول کرده بلند شدم و بدو رفتم بالا تو اتاق بابا تا بچه ها بازم با حرفام سوژهم نکنن
صدامو صاف کردم و بعد تماسُ:سلام
ساحل:سلام..خوبین
رسول:خیلی ممنونم..شما خوبین
ساحل:شکر...بد موقع زنگ زدم؟
نشستم پشت میز بابا و با انگشتم رو میز آروم ضربه زدم:نه بابا بفرمایید
ساحل:راستش زنگ زدم هم برای عذرخواهی هم برای اینکه..
پریدم وسط حرفش و پرسیدم:عذرخواهی برای چی؟
ساحل:برای دیر شدن طلبتون...اگه میشه شماره کارت بدین بهم،من پولو واریز کنم براتون
رسول:چه عجلهایِ آخه..نیازی نیست بمونه
ساحل:نه دیگه..ممنونم ازتون تا همینجا هم کلی منو شرمنده کردین
رسول:وظیفه بود
ساحل:میشه شماره کارتُ بفرستید؟
رسول:عه چیزه اگه موافق باشید یه جا قرار بزاریم اونجا من شماره کارت بدم خدمتتون
ساحل:برای دادن یه شماره بریم بیرون؟
محکم کوبیدم رو پیشونیم و با خنده گفتم:نه نه چیزه..یه کاری هم باهاتون دارم، اگه بشه همدیگرُ ببینیم
ساحل:ایرادی نداره میام..فقط کجا؟
رسول:آدرسُ براتون میفرستم به اضافه ساعت و روزش
ساحل:باشه ممنونم..اگه امری نیست من برم؟
رسول:نه نه..مزاحمتون نمیشم..خدانگهدار
ساحل:خدافظ
•••••••••••••••••
#حامد
شب. ساعت ۲۰
شیشه رو تا ته کشیدم پایین تا یکم هوا بخوره به سرم..سردردی که داشتم با چیزایی که پیدا کرده بودیم بدتر شده بود و الانم سردی هوا داشت به سردردم اضافه میکرد ولی دلم میخواست باد بخوره به صورتم...
دیدم دست محمد داره میره که شیشه رو بکشه بالا زود گفتم:بزار یکم پایین باشه محمد حالم خوب نیست
کلافه نفسشو داد بیرون و گفت:نمیبینی بخاری ماشین روشنه..بعد شیشه میکشی پایین؟..سرما میخوری
حامد:بخاری خاموش کن..میخوام هوای خنک بخوره به صورتم یکم
محمد:از دست تو..مریض بشی من میدونم و تو
حامد:منم توبیخ میکنی؟
محمد:بله پس چی فکر کردی...من تو کار، بزرگ و کوچیک نمیشناسم هرکی کار اشتباهی انجام بده من توبیخش میکنم
حامد:پروفسور من اگه مریض بشم چه ربطی به اداره و کاراش داره که توبیخم کنی؟
محمد:به عنوان داداشت که میتونم...بعدم منم مثل اون فرفری بلدم یه جوری ربطش بدم
حامد:از دست تو
یه دقیقه خداروشکر محمد اجازه داد که تو ماشین سکوت همهکاره بشه ولی متاسفانه نذاشت طولانی باشه
محمد:ببند حامد یخ کردم...خودت به جهنم من مریض میشم
شیشه رو دادم بالا و تازه متوجه سرمای تو جونم شدم
حامد:خب حالا
چراغ ماشین روشن کردم و سررسید دست گرفتم...باید از امشب میخوندمش..باید زودتر میفهمیدم چه شده که من بیخبرم ازش..بالای صفحه تاریخ بود...۱۳۵۰
《 مثل همیشه صبح بعد از بیدار شدنم با مامان و بابام بحث شد...》
•••••••••••••••••••••
#گذشته..
#مسعود
از خونه زدم بیرون که دوباره چشمم بهش خورد...به کسی که این مدت دلمو باخته بودم بهش
با دیدنم لبخندی زد که شد آب روی اون آتیشِ جونم که سر صبح بخاطر یه سری رسم و رسوم چرت افتاده بود به قلبم و ولم نمیکرد..
هر سری که بهم یادآوری میکردن باید بریم از روستای خودمون با دخترِ بزرگ روستا ازدواج کنم عصبی میشدم و چهره فرشتهای میاومد جلو چشمم که عاشقش شده بودم..
یک سالی میشد همدیگرُ دوست داشتیم ولی بخاطر مخالفت پدر و مادرمون حق نداشتیم باهم ازدواج کنیم
سوار موتورم شدم و براش دست تکون دادم...زود جلو پاش ترمز زدم:سلام فرشته خانم..بفرمایید برسونمتون
فرشته:سلام..زشته بخدا آقا مسعود..یکی میبینه بدبخت میشیم
مسعود:غلط کرده کسی بره چوغولی مارو بکنه...خودم حسابشو میرسم
فرشته:یکم دست از این غیرتی بازی و دعواهات کم کنی شاید خانوادهها راضی بشن
مسعود:اون ننه بابایی که منو تو داریما بخدا خودمو با آب زمزم غسل هم بدم کوتاه نمیان
فرشته:خب یکم حق بده..خونه داری؟ کار داری؟..تحصیلات داری؟..هیچی نداری خب
مسعود:عشق و عاشقی که بلدم..بس نیست؟
فرشته:برای خانواده من نه...ببین من با دوستم باید بریم جایی دیرم شده..مسعود توروخدا خودتو درست کن.. دست از سیگارم بکش میدونی که خط قرمز بابامه
مسعود:ای بابا..سیگارم محروم میکنه بابات که..اَه
فرشته:فعلا
فقط سر تکون دادم و رفت..
اون زمان یه محله بودُ یه مسعود..مسعودی که همهچی از دستش برمیاومد.. یه روز دعوا نمیکردم انگار بدنم درد میگرفت.. دعوا شده بود برام مواد
برای خودم الکی دعوا راه مینداختم و با دوستم منصور کلی کتک میزدیم و هم میخوردیم
زندان شده بود برامون پاتوق و همه ما دوتارو میشناختن دیگه
از زندگی یکنواخت و تکراری خسته بودم..اینکه هر روز اول صبحمو با خانواده دعوا کنم و بعد بزنم بیرون برای ولگردی تو خیابون آزارم میداد ولی عادت کرده بودم و ترکش برام بیشتر سخت بود تا انجامش..
تازگیا منصور گیر داده بود که بریم خونه یکی از این کلهگنده ها برای دزدی...میگفت اینا از ما میدزدن پس مالشون حقماست و با این حرفا خرم میکردم...
بالاخره پا گذاشتیم تواون خونه برای اولین دزدی، ولی موقع خروجمون لو رفتیم...
منو مردم گرفتن ولی منصور فرار کرد و حتی به پشتشم نگاه نکرد که من چیشدم
اونروز کلی از مردم اون محل کتک خوردم کلی هم از بابام... مجبور شدم ۱ سال بمونم زندان...》
____________________ " ♥︎ "__________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 میگن عاشقی بد دردیه🙃..(:》
پ.ن¹:واقعا احمق نیست بیرون قرار گذاشت؟////:
پ.ن²:حامد بچه خل شد دیگه...
پ.ن³:آقا مسعودمون چه آدمی بودهها🙊
پ.ن⁴:منصور فرار کرد....
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁹》 #رسول بچه ها بازم طبق معمو
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁰》
#حامد
محکم سررسید بستم و سرمو تو دستام گرفتم..نمیفهمیدم چی خوندم و باور کردنش برام از همه چی سختتر بود..حس میکردم یه سطل آهنی گذاشتن رو سرم و چند نفر با یهچیز فلزی ضربه میزنن بهش همونقدر حالم بد بود و سرم در حال انفجار
دست گرم محمد رو شونهم نشست و گفت:چت شده حامد
دلم میخواست بزنم زیر گریه از اینهمه حس دگرگونی های ذهنم
حامد:حالم بده محمد... این چرتایی که اینجا نوشته رو نمیتونم باور کنم
محمد:بیا این آبو بخور اول بعدش حرف میزنیم
بزور یه قلوب آب خوردم،انگار یه سیم خاردار وصله به گلوم که هیچی نمیذاشت به راحتی رد بشه
محمد:خب حالا بگو بهم چی بههم ریختهت کرده
دیدم ماشین گوشهای پارک شده و نم بارون میزد به شیشه.. دوباره شیشه رو کشیدم پایین دستمُ بردم بیرون تا قطرات بارون بتونن حالمو یکم خوب کنن
حامد:نمیفهمم بابا چرا اینکارو باهام میکنه محمد.. این مسخره بازیهارو نمیتونم تحمل کنم
محمد:بهم بگو حامد..قول میدم کمکت کنم
حامد:بابا قبلا....
گفتم،از همه چی گفتم براش،از خط به خط اون سررسید براش گفتم و دیدم که چشماش رنگ تعجب گرفت...حس کردم مثل خودم حبابِ ابهام تو ذهنش بزرگتر شد
من دلم نمیخواست ذهنیتم راجبِ بابا عوض بشه... این مسعودِ رو کاغذ بابای من نیست، بابایی که الان شهید شده..بابایی که قبلا یه محل سرش قسم میخوردن نیست..
اون آدم عاشقِ خلافکارِ دزدِ زندانی بابا مسعودِ من نیست مطمئنم
محمد ساکت مونده بود و فقط کلافه به موهاش دست میکشید و با یه دست دیگهش فرمونو محکم تو دستش گرفته بود
حامد:میشه به جای کمکت فقط بهم بگی این یه شوخیه؟..بهم بگی دارم خواب میبینم و تو بیدارم کنی...محمد میشه بهم بگی این آدم توی داستان بابای من نیست؟
برگشت سمتم..همون چهره مهربونی رو گرفت که همیشه به موقع رو چهرهش خودنمایی میکرد و با حرفاش میشد یه مرحم قوی رو دل آدم
دستامو گرفت تو دستاش و با لحن آرومی گفت:میدونم برات سخته حامد..اینکه الان درگیر این موضوع شدی که چند وقت نیست عمو رفته از پیشمون خیلی سخت و گنگِ کامل درکت میکنم...ولی داداش منو تو حکمت بعضی چیزا رو نمیدونیم.. خبر نداریم چرا عمو اینجوری کرده ولی حتما یه دلیل قانعکننده داره..دیدی که عمو تاکید رو صفحه آخر داشته.. پس بخون تا زودتر بهش برسی..اونموقع میفهمی قصد عمو چی بوده.. ولی برادر من تو هنوز چند صفحه نخوندی حالت اینه..یکم تحمل کن اینجوری پیش بره داغون میشی
حامد:میترسم بخدا محمد..از داستان باور نکردنی که بابا نوشته برام وحشت دارم
محمد:از الان که بترسی باختی حامد...میتونی بخدا فقط صبر کن..راه بیا با این بازی که عمو درست کرده مطمئن تهش یه چیزی میشه
حامد:همین مهمه دیگه..اون اتفاق خوبه یا بد
محمد:یکم به مغزت الان استراحت بده..میریم خونه استراحت کن
میدونستم نمیتونم با این اوضاع بخوابم فقط برای محمد سر تکون دادم
تا رسیدن به خونه سرمو تکیه دادم به صندلی و چشم بستم
••••••••••••••••••
#محمد
رسول در خونه رو باز کرد و رفتیم داخل..هوای گرم خونه خورد به صورتم و از سرمای هوای پاییزی راحت شدم
حامد مستقیم رفت تو اتاق و رسول متعجب پرسید:بابا چیشده بود بهش عمو؟
با خستگی تمام نشستم رومبل و گفتم:هیچی نشده..حمید کجاست؟
رسول:گفت با دوستش میره بیرون..بابا مطمئنی خوبه؟انگار حالش گرفته بود
محمد:یه آرامبخش ببر براش بخوره..نگران نباش هیچی نیست
مردد باشهای گفت و بعد از برداشتن قرص و آب رفت تو اتاق
خیلی خسته بودم حوصله رانندگی تا خونه رو دیگه نداشتم..از طرفی امشب دلم نمیخواست حامدُ تنها بزارم..زود صفحه چتمو با عطیه باز کردم و نوشتم که امشب نمیام خونه و پیش حامد و رسولم
رو مبل دراز کشیدم و چشم بستم..نمیدونم چند دقیقه گذاشت و کی خوابم برده بود که حس کردم چیز گرم و نرمی کشیده شد روم..چشم از هم برداشتم که دیدم رسوله:ببخشید بیدارت کردم
محمد:حامد خوابیده؟
رسول:آره قرص دادم بهش خوابید..عمو واقعا نمیخوای بگی چیشده؟ خیلی بههم ریخته بود بابا
محمد:نه چیزی نشده..یکم فقط خستهس..شام خوردی؟
رسول:خواستم شما بیاید باهم بخوریم
بلند شدم نشستم:یعنی الان ما خوابیده بودیم تو نمیخوردی؟
رسول:نه دیگه حالا فردا صبحونه یه چیزی میخوریم... عمو نمیدونم دایی میاد یا نه برای همین برو تو اتاق من بخواب..منم پایین تخت تشک ميندازم میخوابم
پتو رو کنار زدم و رفتم سمت آشپزخونه:بیا غذارو بکش گشنمه
رسول:واقعا؟
برگشتم نگاهش کردم..مثل همیشه معنی نگاهمو فهمید که زود آهانی گفت و اومد غذارو کشید
اصلا میلی نداشتم ولی برای اینکه رسول بخوره و گشنه نخوابه مجبور بودم یکم بخورم...
بشقاب لوبیاپلو رو گذاشت جلوم با ماست و شروع کردم به خوردن
محمد:از اداره چه خبر؟
رسول:به هیچی نرسیدیم متاسفانه..پرونده جلو نمیره تو اعصابمه
محمد:پرونده ها که به عشق خودشون جلو نمیرن..ما باید خوب کار و تحقیق کنیم تا پیش بره
رسول:قانع شدم
تک خندهای کردم و قاشق پرُ تو دهنم گذاشتم
رسول:عمو
محمد:جان
غذایی که لب نزده بود کنار گذاشت و بهم نگاه کرد:چیزی میخوای بگی..
سر تکون داد که گفتم بگو خب
رسول:راستش عمو میخوام یه موضوعی رو بگم بهت ولی قول میدی به بابا نگی؟
دست از خوردن زورکی برداشتم و گفتم:آره بگو قول میدم
رسول:هیچی ولش کن
خواست از پشت میز بلند بشه که مچ دستشُ گرفتم مجبورش کردم برای دوباره نشستن:بگو بهم حرفتو بعد جیم بزن
رسول:چیز مهمی نیست حالا بعدا حرف میزنیم
محمد:ما از هم چیز پنهونی داریم؟
رسول:نه
محمد:خب بگو دیگه بهم
_____________________"♥︎"____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 اون آدم عاشقِ خلافکارِ دزدِ زندانی بابام نیست..(:》
پ.ن¹:حامد بچه هنگ کرده دیگه...
پ.ن²:این مسعود رو کاغذ بابای من نیست...(:
پ.ن³:محمد بچه از خستگی توان نداره دیگه....
پ.ن⁴:نگم قلبم اکلیلی شد؟؟؟؟
پ.ن⁵:من عمو محمد و عمو مهدی رو باهم میخوام تو زندگیمممممم🥺
پ.ن:ناشناس کار نمیکنه...بمونه وقتی درست شد
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀