نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁹》 #رسول بچه ها بازم طبق معمو
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁰》
#حامد
محکم سررسید بستم و سرمو تو دستام گرفتم..نمیفهمیدم چی خوندم و باور کردنش برام از همه چی سختتر بود..حس میکردم یه سطل آهنی گذاشتن رو سرم و چند نفر با یهچیز فلزی ضربه میزنن بهش همونقدر حالم بد بود و سرم در حال انفجار
دست گرم محمد رو شونهم نشست و گفت:چت شده حامد
دلم میخواست بزنم زیر گریه از اینهمه حس دگرگونی های ذهنم
حامد:حالم بده محمد... این چرتایی که اینجا نوشته رو نمیتونم باور کنم
محمد:بیا این آبو بخور اول بعدش حرف میزنیم
بزور یه قلوب آب خوردم،انگار یه سیم خاردار وصله به گلوم که هیچی نمیذاشت به راحتی رد بشه
محمد:خب حالا بگو بهم چی بههم ریختهت کرده
دیدم ماشین گوشهای پارک شده و نم بارون میزد به شیشه.. دوباره شیشه رو کشیدم پایین دستمُ بردم بیرون تا قطرات بارون بتونن حالمو یکم خوب کنن
حامد:نمیفهمم بابا چرا اینکارو باهام میکنه محمد.. این مسخره بازیهارو نمیتونم تحمل کنم
محمد:بهم بگو حامد..قول میدم کمکت کنم
حامد:بابا قبلا....
گفتم،از همه چی گفتم براش،از خط به خط اون سررسید براش گفتم و دیدم که چشماش رنگ تعجب گرفت...حس کردم مثل خودم حبابِ ابهام تو ذهنش بزرگتر شد
من دلم نمیخواست ذهنیتم راجبِ بابا عوض بشه... این مسعودِ رو کاغذ بابای من نیست، بابایی که الان شهید شده..بابایی که قبلا یه محل سرش قسم میخوردن نیست..
اون آدم عاشقِ خلافکارِ دزدِ زندانی بابا مسعودِ من نیست مطمئنم
محمد ساکت مونده بود و فقط کلافه به موهاش دست میکشید و با یه دست دیگهش فرمونو محکم تو دستش گرفته بود
حامد:میشه به جای کمکت فقط بهم بگی این یه شوخیه؟..بهم بگی دارم خواب میبینم و تو بیدارم کنی...محمد میشه بهم بگی این آدم توی داستان بابای من نیست؟
برگشت سمتم..همون چهره مهربونی رو گرفت که همیشه به موقع رو چهرهش خودنمایی میکرد و با حرفاش میشد یه مرحم قوی رو دل آدم
دستامو گرفت تو دستاش و با لحن آرومی گفت:میدونم برات سخته حامد..اینکه الان درگیر این موضوع شدی که چند وقت نیست عمو رفته از پیشمون خیلی سخت و گنگِ کامل درکت میکنم...ولی داداش منو تو حکمت بعضی چیزا رو نمیدونیم.. خبر نداریم چرا عمو اینجوری کرده ولی حتما یه دلیل قانعکننده داره..دیدی که عمو تاکید رو صفحه آخر داشته.. پس بخون تا زودتر بهش برسی..اونموقع میفهمی قصد عمو چی بوده.. ولی برادر من تو هنوز چند صفحه نخوندی حالت اینه..یکم تحمل کن اینجوری پیش بره داغون میشی
حامد:میترسم بخدا محمد..از داستان باور نکردنی که بابا نوشته برام وحشت دارم
محمد:از الان که بترسی باختی حامد...میتونی بخدا فقط صبر کن..راه بیا با این بازی که عمو درست کرده مطمئن تهش یه چیزی میشه
حامد:همین مهمه دیگه..اون اتفاق خوبه یا بد
محمد:یکم به مغزت الان استراحت بده..میریم خونه استراحت کن
میدونستم نمیتونم با این اوضاع بخوابم فقط برای محمد سر تکون دادم
تا رسیدن به خونه سرمو تکیه دادم به صندلی و چشم بستم
••••••••••••••••••
#محمد
رسول در خونه رو باز کرد و رفتیم داخل..هوای گرم خونه خورد به صورتم و از سرمای هوای پاییزی راحت شدم
حامد مستقیم رفت تو اتاق و رسول متعجب پرسید:بابا چیشده بود بهش عمو؟
با خستگی تمام نشستم رومبل و گفتم:هیچی نشده..حمید کجاست؟
رسول:گفت با دوستش میره بیرون..بابا مطمئنی خوبه؟انگار حالش گرفته بود
محمد:یه آرامبخش ببر براش بخوره..نگران نباش هیچی نیست
مردد باشهای گفت و بعد از برداشتن قرص و آب رفت تو اتاق
خیلی خسته بودم حوصله رانندگی تا خونه رو دیگه نداشتم..از طرفی امشب دلم نمیخواست حامدُ تنها بزارم..زود صفحه چتمو با عطیه باز کردم و نوشتم که امشب نمیام خونه و پیش حامد و رسولم
رو مبل دراز کشیدم و چشم بستم..نمیدونم چند دقیقه گذاشت و کی خوابم برده بود که حس کردم چیز گرم و نرمی کشیده شد روم..چشم از هم برداشتم که دیدم رسوله:ببخشید بیدارت کردم
محمد:حامد خوابیده؟
رسول:آره قرص دادم بهش خوابید..عمو واقعا نمیخوای بگی چیشده؟ خیلی بههم ریخته بود بابا
محمد:نه چیزی نشده..یکم فقط خستهس..شام خوردی؟
رسول:خواستم شما بیاید باهم بخوریم
بلند شدم نشستم:یعنی الان ما خوابیده بودیم تو نمیخوردی؟
رسول:نه دیگه حالا فردا صبحونه یه چیزی میخوریم... عمو نمیدونم دایی میاد یا نه برای همین برو تو اتاق من بخواب..منم پایین تخت تشک ميندازم میخوابم
پتو رو کنار زدم و رفتم سمت آشپزخونه:بیا غذارو بکش گشنمه
رسول:واقعا؟
برگشتم نگاهش کردم..مثل همیشه معنی نگاهمو فهمید که زود آهانی گفت و اومد غذارو کشید
اصلا میلی نداشتم ولی برای اینکه رسول بخوره و گشنه نخوابه مجبور بودم یکم بخورم...
بشقاب لوبیاپلو رو گذاشت جلوم با ماست و شروع کردم به خوردن
محمد:از اداره چه خبر؟
رسول:به هیچی نرسیدیم متاسفانه..پرونده جلو نمیره تو اعصابمه
محمد:پرونده ها که به عشق خودشون جلو نمیرن..ما باید خوب کار و تحقیق کنیم تا پیش بره
رسول:قانع شدم
تک خندهای کردم و قاشق پرُ تو دهنم گذاشتم
رسول:عمو
محمد:جان
غذایی که لب نزده بود کنار گذاشت و بهم نگاه کرد:چیزی میخوای بگی..
سر تکون داد که گفتم بگو خب
رسول:راستش عمو میخوام یه موضوعی رو بگم بهت ولی قول میدی به بابا نگی؟
دست از خوردن زورکی برداشتم و گفتم:آره بگو قول میدم
رسول:هیچی ولش کن
خواست از پشت میز بلند بشه که مچ دستشُ گرفتم مجبورش کردم برای دوباره نشستن:بگو بهم حرفتو بعد جیم بزن
رسول:چیز مهمی نیست حالا بعدا حرف میزنیم
محمد:ما از هم چیز پنهونی داریم؟
رسول:نه
محمد:خب بگو دیگه بهم
_____________________"♥︎"____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 اون آدم عاشقِ خلافکارِ دزدِ زندانی بابام نیست..(:》
پ.ن¹:حامد بچه هنگ کرده دیگه...
پ.ن²:این مسعود رو کاغذ بابای من نیست...(:
پ.ن³:محمد بچه از خستگی توان نداره دیگه....
پ.ن⁴:نگم قلبم اکلیلی شد؟؟؟؟
پ.ن⁵:من عمو محمد و عمو مهدی رو باهم میخوام تو زندگیمممممم🥺
پ.ن:ناشناس کار نمیکنه...بمونه وقتی درست شد
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
خسته نباشی عزیزم...
واقعا رمانت قشنگ بود و لذت بردم از خوندنش..
انشاءالله موفق باشی🌻😊
آخ که چقدر دلم میخواست منم الان مشهد بودم...❤️🩹
زیارتت قبول باشه عزیزدلم
انشاءالله رزق همیشگیت...
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁰》 #حامد محکم سررسید بستم و سر
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴¹》
#محمد
لرزش دستش نشون از استرس بیشاز حدش میداد
میدونستم دیگه غذا نمیخوره بلند شدم و ظرف هارو جمع کردم، تو این حین گفتم:میخوای بریم یه دوری بزنیم و راحتتر بتونی حرفتو بهم بگی؟
رسول:نه خستهای
محمد:اشکال نداره..اگه میخوای بریم
رسول:الان حاضر میشم
محمد:پس بدو..تو ماشین منتظرتم
رفت تو اتاق و منم میزُ زود تمیز کردم..به سمت اتاق حامد قدم برداشتم.. از گوشه در نیمه باز دیدم به پهلو خوابیده..سررسید روی میز بود، وارد اتاق شدم و سررسید دست گرفتم
با اون حرفایی که حامد میزد اصلا دلم نمیخواست یهخط از این سررسیدُ بخونم
صدای رسول اومد که جلو در وایساده بود:عمو نمیای؟
محمد:چرا..سوئیچ رو میزه برو ماشینُ روشن کن من حوصله رانندگی ندارم..میام الان
رسول:چشم..میخوای نریم عمو؟خیلی خستهای
سررسید گذاشتم تو کشو و رفتم سمتش..دست گذاشتم رو شونهش:از زیر حرف زدن در نرو..بیا بریم یه چیزی بدم بخوری اونموقع شاید زبون باز کردی
خندید و گفت:فقط تو منو خوب میشناسی عمو
محمد:اونم از اجبار بوده
••••••••••••••••
#رسول
عمو با دوتا شکلات داغ اومد و کنارم نشست.. انگار مجبور بودیم توی این هوای سرد کنار خیابون بشینیم و بارون نمنم به صورتمون بخوره
یکم از شکلات داغ خوردم که عمو شروع کرد:نمیدونم حدسم درسته از چیزی که میخوای بگی یا نه..ولی دلم میخواد موبهمو بگی بهم خودت..
سرمو پایین انداختم که دستش دورم جمع شد و با صدایی که چاشنی ذوق داشت گفت:خب قربونت برم چرا زودتر نگفتی یکیُ دیدی و خوشت اومده؟
رسول:خودم تازه فهمیدم عمو
محمد:خب تعریف کن..ما که امشب بیخواب شدیم حداقل بینصیب نمونیم..حرف بزن بفهمیم
رسول:اون دختره که باهاش تصادف کردم یادته؟
محمد:آره
رسول:سر قضیه ماشین یکی دوبار دیدمش ولی دختره خیلی تو مخم بود...
محمد:خب ادامه بده.داره جالب میشه
خندیدم و یکم دیگه از شکلات داغ خوردم
رسول:بخاطر اون جا کلیدی مجبور شدم برم دم خونهش اونجا صاحبخونهش اومده بود و داد و بیداد میکرد برای عقب افتادن اجارهخونه..دلم سوخت و اعصابم ریخت بههم که یه مرد چند برابر اون دختر سرش داد میزنه و همسایه ها میدیدن و کاری نمیکردن..اونجا خودم کرایه خونهشو دادم و دلمُ جا گذاشتم .. از اون موقع همش میاومد تو ذهنم، چشمای مظلوم و اشکدارِش همش جلو چشمم بود
محمد:خب پس آقا رسول ما چند روزه عاشق شده.. رو نمیکردیا کلک
رسول:خیلی خواستم فراموش کنم نشد
محمد:کسی که دلش میره دیگه نمیتونی کاریش بکنی..هر چقدر هم که سعی کنی فراموش کنی ولی بازم میاد سراغت فکرش
رسول:عمو امشب بهم زنگ زد
محمد:خب
رسول:گفت میخواد پولمو بهم بده
محمد:تو چی گفتی؟
رسول:بازم سوتی دادم...
پکر نگاهم کرد و بعد با خنده گفت:اینکه خیلی طبیعیه... اگه نمیگفتی تعجب میکردم، حالا چه سوتی دادی؟
رسول:گفتم یه جا قرار بزاریم همو ببینیم اونجا پولمو بده بهم... بعد گفت بخاطر دادن پول بریم بیرون؟..موندم چی بگم فقط گفتم یه کارِ دیگه هم دارم برای همین
محمد:از دست تو..رسول یه سوال
رسول:جانم
محمد:مگه خانواده نداره؟
رسول:چرا ولی رفتن خارج..گفت برمیگردن، بنظرت چیکار کنم عمو؟
محمد:الان قرار گذاشتین؟
رسول:نه بهش گفتم خبر میدم
محمد:خوبه..بشین اول با خودت دو دوتا چهارتا بکن.. ببین واقعا تصمیمت درسته، بعد بهش بگو
رسول:آخه میترسم..یعنی نگرانم یه جورایی
محمد:چرا نگران؟
لیوان توی دستمُ به بازی گرفتم و سرمو انداختم پایین:میترسم بابا نذاره.. دختره اونقدر زیاد مثل ما نیست
محمد:منظورت از اینکه مثل ما نیست چیه؟
رسول:یعنی اینکه خب زیاد اهل مذهب و اینا نیست..البته من اصلا نمیدونم عقایدش چیه..فقط مانتوییِ و میترسم بابا بگه مثل ما نیست
حلقه دستاش سفتتر شد و من بیشتر از گرمای وجودش لذت میبردم
محمد:حامد مخالفت نمیکنه وقتی ببینه تو راضی هستی.. آدما رو از ظاهر قضاوت نمیکنن.. اول بشین فکر کن خودت،ببین شرایط ازدواج کردن داری یا نه.. بعد به بابات بگو و باهاش مشورت کن..بعد از اون با دختره حرف بزن..حالا اسمش چیه؟هی نگیم دیگه دختره
رسول:ساحل
____________________"♥︎"_______________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 آدمارو نباید از ظاهر قضاوت کرد...(:》
پ.ن¹:پارت محسولی..🥹
پ.ن²:محمد بچه بیخواب امشب
پ.ن³:ترکیبُ حال کردین؟هوای پاییزی،آخرشب،کنار خیابون،زیر بارون،شکلات داغ و یه عموی مهربون❤️🩹🙃
پ.ن⁴:نگم قلبم اکلیلی شد دوباره؟؟؟!
پ.ن⁵:حامدم قبول میکنه...(((((:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀