eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
841 دنبال‌کننده
235 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《 اون آدم عاشقِ خلافکارِ دز‌دِ زندانی بابام نیست..(:》 پ.ن¹:حامد بچه هنگ کرده دیگه... پ.ن²:این مسعود رو کاغذ بابای من نیست...(: پ.ن³:محمد بچه از خستگی توان نداره دیگه.... پ.ن⁴:نگم قلبم اکلیلی شد؟؟؟؟ پ.ن⁵:من عمو محمد و عمو مهدی رو باهم میخوام تو زندگی‌مممممم🥺 پ.ن:ناشناس کار نمیکنه...بمونه وقتی درست شد https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
یه سوپرایز‌مون نشه؟؟؟😜🙈 (معلوم نیست کی تموم بشه ولی شروع کردمش)
خسته نباشی عزیزم... واقعا رمانت قشنگ بود و لذت بردم از خوندنش.. ان‌شاءالله موفق باشی🌻😊
آخ که چقدر دلم میخواست منم الان مشهد بودم...❤️‍🩹 زیارتت قبول باشه عزیز‌دلم ان‌شاءالله رزق همیشگی‌ت‌...
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁰》 #حامد محکم سررسید بستم و سر
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴¹》 لرزش دستش نشون از استرس بیش‌از حدش میداد میدونستم دیگه غذا نمیخوره بلند شدم و ظرف هارو جمع کردم، تو این حین گفتم:میخوای بریم یه دوری بزنیم و راحت‌تر بتونی حرفتو بهم بگی؟ رسول:نه خسته‌ای محمد:اشکال نداره..اگه میخوای بریم رسول:الان حاضر میشم محمد:پس بدو..تو ماشین منتظرتم رفت تو اتاق و منم میزُ زود تمیز کردم..به سمت اتاق حامد قدم برداشتم.. از گوشه در نیمه باز دیدم به پهلو خوابیده..سررسید روی میز بود، وارد اتاق شدم و سررسید دست گرفتم با اون حرفایی که حامد میزد اصلا دلم نمیخواست یه‌خط از این سررسیدُ بخونم صدای رسول اومد که جلو در وایساده بود:عمو نمیای؟ محمد:چرا..سوئیچ رو میزه برو ماشینُ روشن کن من حوصله رانندگی ندارم..میام الان رسول:چشم..میخوای نریم عمو؟خیلی خسته‌ای سررسید گذاشتم تو کشو و رفتم سمتش..دست گذاشتم ‌رو شونه‌ش:از زیر حرف زدن در نرو..بیا بریم یه چیزی بدم بخوری اونموقع شاید زبون باز کردی خندید و گفت:فقط تو منو خوب میشناسی عمو محمد:اونم از اجبار بوده •••••••••••••••• عمو با دوتا شکلات داغ اومد و کنارم نشست.. انگار مجبور بودیم توی این هوای سرد کنار خیابون بشینیم و بارون نم‌نم به صورت‌مون بخوره یکم از شکلات داغ خوردم که عمو شروع کرد:نمیدونم حدسم درسته از چیزی که میخوای بگی یا نه..ولی دلم میخواد موبه‌مو بگی بهم خودت.. سرمو پایین انداختم که دستش دورم جمع شد و با صدایی که چاشنی ذوق داشت گفت:خب قربونت برم چرا زودتر نگفتی یکیُ دیدی و خوشت اومده؟ رسول:خودم تازه فهمیدم عمو محمد:خب تعریف کن..ما که امشب بی‌خواب شدیم حداقل بی‌نصیب نمونیم..حرف بزن بفهمیم رسول:اون دختره که باهاش تصادف کردم یادته؟ محمد:آره رسول:سر قضیه ماشین یکی دوبار دیدمش ولی دختره خیلی تو مخم بود... محمد:خب ادامه بده.‌داره جالب میشه خندیدم و یکم دیگه از شکلات داغ خوردم رسول:بخاطر اون جا کلیدی مجبور شدم برم دم خونه‌ش اونجا صاحب‌خونه‌ش اومده بود و داد و بیداد می‌کرد برای عقب افتادن اجاره‌خونه..دلم سوخت و اعصابم ریخت به‌هم که یه مرد چند برابر اون دختر سرش داد میزنه و همسایه ها میدیدن و کاری نمیکردن..اونجا خودم کرایه خونه‌شو دادم و دلمُ جا گذاشتم .. از اون موقع همش می‌اومد تو ذهنم، چشمای مظلوم و اشک‌دارِش همش جلو چشمم بود محمد:خب پس آقا رسول ما چند روزه عاشق شده.. رو نمی‌کردیا کلک رسول:خیلی خواستم فراموش کنم نشد محمد:کسی که دلش میره دیگه نمیتونی کاری‌ش بکنی..هر چقدر هم که سعی کنی فراموش کنی ولی بازم میاد سراغت فکرش رسول:عمو امشب بهم زنگ زد محمد:خب رسول:گفت میخواد پول‌مو بهم بده محمد:تو چی گفتی؟ رسول:بازم سوتی دادم... پکر نگاهم کرد و بعد با خنده گفت:اینکه خیلی طبیعیه... اگه نمیگفتی تعجب میکردم، حالا چه سوتی دادی؟ رسول:گفتم یه جا قرار بزاریم همو ببینیم اونجا پولمو بده بهم... بعد گفت بخاطر دادن پول بریم بیرون؟..موندم چی بگم فقط گفتم یه کارِ دیگه هم دارم برای همین محمد:از دست تو‌‌‌..رسول یه سوال رسول:جانم محمد:مگه خانواده نداره؟ رسول:چرا ولی رفتن خارج..گفت برمیگردن، بنظرت چیکار کنم عمو؟ محمد:الان قرار گذاشتین؟ رسول:نه بهش گفتم خبر میدم محمد:خوبه‌‌..بشین اول با خودت دو دوتا چهارتا بکن.. ببین واقعا تصمیم‌ت درسته، بعد بهش بگو رسول:آخه میترسم..یعنی نگرانم یه جورایی محمد:چرا نگران؟ لیوان توی دستمُ به بازی گرفتم و سرمو انداختم پایین:میترسم بابا نذاره.. دختره اونقدر زیاد مثل ما نیست محمد:منظورت از اینکه مثل ما نیست چیه؟ رسول:یعنی اینکه خب زیاد اهل مذهب و اینا نیست..البته من اصلا نمیدونم عقایدش چیه..فقط مانتوییِ و میترسم بابا بگه مثل ما نیست حلقه دستاش سفت‌تر شد و من بیشتر از گرمای وجودش لذت می‌بردم محمد:حامد مخالفت نمیکنه وقتی ببینه تو راضی هستی..‌ آدما رو از ظاهر قضاوت نمیکنن.. اول بشین فکر کن خودت،ببین شرایط ازدواج کردن داری یا نه.. بعد به بابات بگو و باهاش مشورت کن..بعد از اون با دختره حرف بزن..حالا اسمش چیه؟هی نگیم دیگه دختره رسول:ساحل _‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_"♥︎"_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌__‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《 آدمارو نباید از ظاهر قضاوت کرد...(:》 پ.ن¹:پارت محسولی..🥹 پ.ن²:محمد بچه بی‌خواب امشب پ.ن³:ترکیبُ حال کردین؟هوای پاییزی،آخرشب،کنار خیابون،زیر بارون،شکلات داغ و یه عموی مهربون❤️‍🩹🙃 پ.ن⁴:نگم قلبم اکلیلی شد دوباره؟؟؟! پ.ن⁵:حامدم قبول میکنه...(((((: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀